| مجلات >شيعه شناسي>شماره 5 |
نويسنده: دكتر سيدحسن امين
ترجمه، تلخيص و تحقيق: مهدى زنديه(1)
دكتر سيدحسن الامين، نويسنده و مورّخ شيعى، فرزند علاّمه سيد محسن الامين، در سال 1908 م در دمشق متولّد شد و در سال 2002 م در جبل عامل لبنان چشم از جهان فروبست. از وى دهها اثر باارزش علمى بر جاى مانده است كه از ميان آنها سه اثر جايگاه مهمى دارند: اعيان الشيعه (از حرف ش به بعد)، مستدركات اعيان الشيعه و دائرة المعارف الاسلامية الشيعية. كتاب الاسماعيليون و المغول و نصيرالدين الطوسى يكى از آثار با ارزش اوست كه براى اولين بار در سال 1997 م در بيروت به چاپ رسيد و با سفارش مؤسسه «الغدير» وابسته به مؤسسه «دائرة المعارف فقه اهل البيت» توسط مترجم ترجمه شد و اينك در دست چاپ است.
اصل اين كتاب سيصد صفحهاى مىكوشد تا از دو حادثه تاريخى ابهامزدايى كند: يكى ماجراى دست داشتن، بلكه آمر بودن خواجه نصيرالدين در ويرانى و كتابسوزى بغداد و قتل خليفه عبّاسى؛ و ديگرى جداكردن دو فرقه اسماعيليه و مستعليه (نزاريه) از يكديگر و بدينوسيله رفع تهمت و دفاع از فاطميان در مقابل نزاريان. اما در لابهلاى بيان اين دو مطلب، مطالب سودمند ديگرى هم يافت مىشوند كه از جمله آنها، نقش خواجه در گسترش تشيّع و حفظ آثار اسلامى است كه مؤلّف محترم استطرادا در برخى فصول و به طور پراكنده به آنها اشاره كرده است. مترجم از تلخيص و چينش آنها كنار هم، مقاله حاضر را تهيه نموده است.
شايان ذكر است كه كليه پىنوشتهاى اين مقاله از مترجم است، مگر در يكى دو مورد كه آن هم مؤلف محترم صرفا به ذكر نام كتاب بدون ذكر صفحه و ديگر ويژگىهاى آن اكتفا كرده است.**
محمّد بن محمّد بن حسن طوسى، مشهور به «خواجه نصيرالدين طوسى»، سال 597 ه. ق در طوس چشم به جهان گشود و در روز عيد غدير سال 672 ه. ق در بغداد چشم از جهان فرو بست و در كاظمين به خاك سپرده شد.(1) او در دامان پدرش، محمّد بن حسن، كه از زمره فقها و محدّثان بود، پرورش يافت و تحت نظر او رشد كرد.(2) او پس از آنكه علوم ادبى را به خوبى فراگرفت، به تحصيل فقه، منطق، فلسفه و رياضيات روى آورد؛ فقه را نزد پدرش آموخت و مدتى در دروس دايىاش، نورالدين على بن محمّد، حضور يافت. برخى معتقدند: او مقدّمات منطق و فلسفه را نيز نزد او آموخت. وى مقدّمات رياضيات را در طوس، نزد كمال الدين محمّد صاحب فرا گرفت، سپس به نيشابور ـ يعنى مكانى كه در آن عصر مركز علمى با اهميت و كانون تجمع گروهى از بزرگان فلاسفه، فقها، علما و فضلا بود ـ سفر كرد.(3) در اين شهر، مدتى ماند و از سرچشمه حكمت و معرفت سيراب شد، به طورى كه در عنفوان جوانى، در بيشتر علوم و فنون زبردست گرديد. وى ظاهرا نيشابور را پيش از آنكه مورد حمله لشكر مغول قرار گيرد و به ويرانى و نابودى كشيده شود، ترك كرد و به رى كوچ نمود و از آنجا براى حضور در دروس علماى بزرگ به بغداد و موصل رهسپار شد. وى در موصل نزد كمال الدين بن يونس موصلى تلمّذ كرد؛ آنگاه از سالم بن بدران مصرى، كه از بزرگان فقهاى شيعه محسوب مىشد، اجازه اجتهاد دريافت نمود و به وطن مراجعت كرد.(4)
خواجه نصيرالدين طوسى از جمله كسانى به شمار مىرود كه به كثرت تأليف در علوم و فنون مختلفِ متداول در عصر خويش اشتهار يافتهاند؛ علومى همچون تاريخ، ادبيات، فقه، تفسير، حديث، حكمت و فلسفه، اخلاق، هندسه، حساب، جبر و مقابله، هيأت، نجوم، علم تقويم و زيج و احكام ستارگان، اسطرلاب و موسيقى، آثار او به سادگىِ عبارات و خالى بودن از پيچيدگى، قويم بودن معانى و دور بودن از حشر و زوايد معروفند. اين ويژگىها موجب شدند تا آثار او به حدى مورد رغبت طلاّب و اقبال دانشمندان قرار گيرند كه طى قرون متمادى، به عنوان كتب درسى در حوزههاى علميه مطرح باشند و به همين دليل، بسيارى از علما به شرح و تحشيه آنها پرداختهاند.
خواجه نصيرالدين طوسى يكى از قربانيان نخستين حمله مغولهاست كه طى آن سپاهيان چنگيز (1215 ـ 1227 م) سرزمينهاى اسلامى را مورد تعرّض قرار دادند(5) و به هر شهرى كه رسيدند، آن را با خاك يكسان كردند. شهر نيشابور نيز يكى از اين شهرهاست كه در آن زمان داراى مدارس علميه متعدد و مملو از علما بود. مغولها در اين حمله، نه تنها نيشابور را ويران كردند، بلكه با شمشير به جان مردم افتادند و هر كس را كه يافتند، كشتند. تنها عده معدودى توانستند از دست آنان جان سالم به در برند و خواجه نصيرالدين طوسى يكى از آنها بود كه در پى پناهگاهى مطمئن و امن، آواره بيابانها شدتا اينكه سرانجام، قلعههاى شكستناپذير اسماعيليان را بهترين مأمن و پناهگاه براى حفظ جان خويش يافت و به آنجا پناهنده شد.(6) البته خواجه نصيرالدين طوسى تنها كسى نبود كه به قلاع اسماعيليه پناهنده شد، بلكه بسيارى از كسانى كه توانستند از دست مغولها جان سالم به در برند، به اين قلاع پناهنده شدند.(7)
خواجه نصيرالدين طوسى تا شروع حمله دوم مغولها به رهبرى هلاكوخان و تسليم ركن الدين خورشاه، مدتى را در قلعه «ميمون دز» و مدتى ديگر را در قلعه «الموت»، از قلاع اسماعيليه، سپرى كرد.(8) يكى از تبعات تسليم شدن خورشاه اين بود كه وى و تمامى همراهانش بجز خواجه و دو پزشك نامى، كه هلاكو آنان را به اردوى خويش ملحق نمود، به قتل رسيدند.
اينكه چرا خواجه مدتى از زندگىاش را در قلاع اسماعيليه گذراند، تحقيق مستقلى مىطلبد، اما آنچه مسلّم است اينكه ديدگاه ابن تيميه در اين زمينه مغرضانهترين ديدگاه است. وى گفته است: «مهمترين شخصيت اسماعيلى، كه بار تمام اين وقايع را به دوش كشيد، وزير اسماعيليان خواجه نصيرالدين طوسى در الموت بود.»(9)
قطعا خواجه اسماعيلى نبوده است، چه رسد به اينكه مهمترين شخصيت و وزير اسماعيليان باشد.(10) حقيقت اين است كه خواجه نصيرالدين طوسى در طوس متولّد شد و در همين شهر تحصيلات اوليهاش را آغاز كرد، اما چون در آن زمان نيشابور محل اجتماع دانشمندان و طلاّب علوم گوناگون بود، به آن شهر رفت و در دروس سراج الدين قمرى، قطب الدين سرخسى، فريد الدين داماد و ابوالسعادت اصفهانى و ديگران شركت مىكرد و در همين شهر با فريد الدين عطّار نيشابورى ملاقات نمود(11) و چيزى نگذشت كه نبوغ و برجستگى او در اين شهر نمودار شد و از شخصيتهاى مبرّز اين شهر گرديد.(12)
در خلال حضور خواجه در نيشابور، مغولها اولين حمله خود را به رهبرى چنگيزخان آغاز كردند و با كوله بارى از مرگ و ويرانى، خراسان را به خاك و خون كشيده، پيشوايشان، سلطان محمّد خوارزمشاه، را به تسليم واداشتند. پس از آن بود كه هر مقاومتى در هم شكست و شهرها يكى پس از ديگرى سقوط كردند؛ كشتار، ويرانى و آتش همه جا را فراگرفت و مردم در حالى كه سرگردان بودند؛ خانه و كاشانه خود را رها كرده، برخى به دشتها و برخى ديگر به شهرهاى دوردست و در نهايت، گروهى به دژهاى محكم پناهنده شدند. در اين ميان، فقط قلعههاى اسماعيليان توانستند خود را حفظ كنند و مانع دستيابى مغولها به آنها شوند. از جمله كسانى كه به اين قلعهها پناهنده شد، خواجه نصيرالدين طوسى بود.(13)
برخى معتقدند: محتشم ناصرالدين عبدالرحيم، حاكم قهستان، از طرف علاءالدين محمّد، پيشواى اسماعيليانِ آن زمان، به رياست قلاع اسماعيليان خراسان منصوب شد. محتشم ناصرالدين، كه مردى دانشمند بود، از جوانمردان روزگار خود بود، به دانشمندان و فضلا عنايت داشت و آوازه خواجه را شنيده بود و جايگاه او را در علم و فلسفه و انديشه مىدانست و از قبل، راغب بود كه او را ملاقات كند. از اينرو، به واسطه پيكى از او دعوت به عمل آورد تا به قهستان بيايد. اين دعوت، تمايل شديد مدعوِ آواره را به خود جلب كرد و فكر كرد كه آن پناهگاه امنى را كه به دنبال آن بوده، يافته است. از اينرو، دعوت او را پذيرفت و به قهستان رفت. خبر ورود خواجه بر ناصرالدين به گوش علاءالدين محمّد، پيشواى اسماعيليان نزارى، رسيد و از او خواست تا خواجه را نزد او روانه كند. خواجه، كه چارهاى جز اجابت اين درخواست، نداشت به همراه ناصرالدين به طرف قلعه «ميمون دز»، مقرّ علاءالدين محمّد به راه افتاد. پس از آنكه علاءالدين به دست يكى از حاجبانش به قتل رسيد، رياست نزاريان به دست فرزند ارشدش، ركن الدين خورشاه، افتاد، تا آنكه مغولها حمله دومشان را به رهبرى هلاكو آغاز كردند و ركن الدين مجبور به تسليم شد.(14)
اما برخى ديگر معتقدند: خواجه علىرغم ميل باطنى خود، نزد نزاريان رفت و از روى اجبار و اكراه نزد آنان اقامت گزيد. در درة الاخبار آمده است: فرمانى به فداييان اسماعيلى صادر شد كه خواجه را بربايند و به قلعه الموت ببرند. فداييان اسماعيلى، كه مدتها در اطراف باغهاى نيشابور در كمين خواجه بودند، از او خواستند به همراه آنها به الموت برود. ولى او از آمدن امتناع كرد. در نهايت، وقتى او به قتل تهديد شد، همراه آنان به الموت رفت. او در ساليانِ اقامت در الموت، همچون يك اسير يا زندانى زندگى كرده است.(15)
ديدگاه سومى هم در اين زمينه وجود دارد: در وصاف الحضرة آمده است: خواجه نصيرالدين طوسى با اختيار خود، نزد ناصرالدين آمد، اما طى اقامتش نزد او حوادثى اتفاق افتادند كه رابطه آنها را تيره نمود و از اينرو، ناصرالدين بر او غضب كرد و او را به عنوان يك زندانى نزد خود نگه داشت. پس از مدتى ناصرالدين، خواجه را مجبور كرد كه همراهش به قلعه «ميمون دز» برود. خواجه مدتى را در اين قلعه به عنوان يك زندانى، كه قادر به ترك مكان خود نيست، زندگى كرد.(16)
به هر حال، هر يك از نظريات فوق كه صحيح باشد، بر نظريه ابن تيميه، كه معتقد است خواجه يكى از شخصيتهاى مهم اسماعيليان و از مشاوران آنها بوده، خط بطلان مىكشد. جالب اينجاست كه ابن تيميه به اين هم اكتفا نمىكند كه خواجه يك شخصيت مهم اسماعيلى بوده است، بلكه پا را فراتر نهاده، مىنويسد: وى وزير و مشاور آنها بوده است. پناهنده مستأصل بىنوايى كه بيش از يك پناهگاه امن آرزويى نداشت، از نظر ابن تيميه تا سر حد يك وزير ترقّى مىكند.
البته اين نظريات تا وقتى مورد پذيرش هستند كه نصّ صريح و روشنى از خواجه در اين زمينه نداشته باشيم. اما خود خواجه حقيقت ماجرا را براى ما نگاشته است. بنابراين، جايى براى نظريات ديگر باقى نمىماند. خواجه در كتاب شرح اشارات، كه آن را در مدت اقامتش در قلاع اسماعيليان نگاشته است، چنين مىنويسد: «اكثر اين كتاب را در دشوارترين وضعيت ممكن و تيره و تارترين حال زندگى به رشته تحرير درآوردم، بلكه غالب آن را در اوراقى كه هر زمان آن حامل اندوه و رنجى دردآور و حسرت و دريغى بزرگ است، و در اوضاعى كه در هر لحظه آن شعلههاى آتش جهنم زبانه مىكشد و از آسمان آتش مىبارد، نگاشتم. زمانى نيست كه چشمان من اشك آلود و خاطرم مكدّر و لحظهاى نيست كه دردم افزون و غم و اندوهم دوچندان نباشد. چه خوش گفته است آن شاعر فارسى كه:
| به گرداگرد خود چندان كه بينم | بلا انگشترى و من نگينم |
در طول زندگىام در اينجا، زمانى نبوده است كه آكنده از حوادث ندامتآور و حسرتساز نباشد. در اين مدت، زندگى من همچون زندگى اميرى بوده است كه لشكرش را غم و سپاهيانش را پريشانى تشكيل مىدهد. بارالها، به حق رسولت مجتبى و وصى او مرتضى، مرا از فشار امواج سختى و انبوه رنج و بدبختى برهان و گشايشى عطا فرما از آنچه گرفتار آنم، يا لا اله الا انت ارحم الراحمين.»(17)
اين بود حقيقت زندگى مردى كه به عنوان پناهنده يا زندانى، غمگين و مستأصل در الموت به سر مىبرد، اما از نظر ابن تيميه، كه تعصّب چشمانش را كور كرده، او يكى از مهمترين شخصيتهاى اسماعيلى و وزير بزرگ آنان بوده است.
وقتى مغولها در دومين حمله خود به پيش رفتند و هلاكوخان سيره جدّش، چنگيز خان، را تكرار نمود، اين بار شدت حمله به حدّى كوبنده بود كه هالهاى از ترس و وحشت قلاع اسماعيليه را دربرگرفت و تاب و توانشان را براى مقابله از دستشان ربود و امير اسماعيلى، ركن الدين خورشاه، تسليم مغولها شد و آنها هم بىدرنگ، حكم قتل او و يارانش و پناهندگان به آنها را به اجرا درآوردند.(18) از ميان پناهندگان به قلاع اسماعيليه، تنها سه شخصيت، كه شهرت علمى آنها به هلاكو خان رسيده بود، استثنا شدند و هلاكوخان دستور داد تا آنها را نكشند. ناگفته پيداست كه اين دستور به خاطر شدت علاقه هلاكوخان به علم و تقدير او از شخصيتهاى علمى نبود، بلكه به اين خاطر بود كه وى به اين سه شخصيت علمى و معارفى كه متفرّد به آن بودند، نياز داشت. دو تن از اين سه شخصيت، يعنى موفق الدوله و رئيسالدوله، پزشك بودند و شخصيت ديگر هم، يعنى خواجه نصيرالدين، چنان معروف بود كه متفرّد به آگاهى از چندين علم از جمله علم نجوم بود(19) و هلاكوخان اين علم را نه به خاطر اينكه يك علم است و بايد مورد تقدير قرار گيرد، بلكه به خاطر نيازى كه بدان داشت و مؤمن به فايده آن بود، همواره مورد تقدير قرار مىداد.(20) از اينرو، پس از آنكه با خواجه آشنا شد، تصميم گرفت با پيشنهاد خواجه مبنى بر تأسيس رصدخانه مراغه موافقت كند و هر آنچه در جهت رشد و پيشرفت و تكميل آن نياز بود، براى او آماده نمايد.(21)
خواجه نصيرالدين طوسى علاوه بر اطلاعات گسترده، از تدبير و عقل والايى نيز برخوردار بود. او تنها مرد آن روزگار بود كه توانست جهان اسلام را، كه در آن عصر از آسيبهاى فراوانى رنج مىبرد، نجات دهد. مسئوليت خواجه در آن روزگار دشوارترين و خطيرترين مسئوليتها و بحران روحى او دردآورترين دردهايى بود كه انسانها به آن دچار مىشوند؛ زيرا او به عنوان يك دانشمند بزرگ و داراى شهرتى فراگير بين مسلمانان، خود را ناگهان و به طور غيرمترقّبه در چنگال دشمن مسلمانان ديد و اين را هم دريافت كه دشمن اصرار دارد او در كنارش باشد و در ركابش گام بردارد. به كجا و براى چه؟ براى جنگ با اسلام در خانه خودش و از بين بردن آن در سنگرهاى خودش. آيا مصيبتى هست كه با اين مصيبت و بلا برابرى كند؟ كمترين مجازات براى كسى كه انديشه سرپيچى از تمايلات و خواستههاى رهبر مغولها را داشت، شمشير و قتل بود و خواجه براى مدتهاى طولانى به اين مسئله انديشيده بود. براى او بسيار آسان بود كه با اراده خود به استقبال مرگ رود و خونش به بهاى اندكى ريخته شود و اگر با از بين رفتن خواجه به وسيله يكى از شمشيرهاى جنايت پيشه مغولها، كه در گستره ايران و دشت پهناور نيشابور بسيارى را از بين برده بود، قضا آرام مىگرفت، اما اينك بايستى در مقابل روزگار ستمكار بشورد و هرگز تسليم سرنوشت طغيانگر نشود.
خواجه به خوبى مىدانست كه پيروزى نظامى بر مغولها به هيچ وجه امكانپذير نيست. جهان اسلام به طور كامل از هم پاشيده بود و ديگر اميدى به جمع كردن و سازماندهى نيروها براى حمله به مغولها و بيرون راندن آنها از سرزمينهاى اسلامى نداشت. سرزمينهاى اشغال شده توسط مغولها ضعيفتر از آن بودند كه در انديشه انقلابى پيروزمند باشند. البته غرب جهان اسلام همچنان سالم مانده بود و مصر همچنان تنها نيرويى بود كه همه نگاهها به سوى او بود و توانسته بود طعم تلخ شكست را به مغولها بچشاند و آنها را از خانه و كاشانه خود باز دارد. اما بيش از اين از عهده او خارج بود. خواجه مدتها فكر كرد و يقين پيدا نمود كه چنانچه مغولها پس از پيروزى نظامى به پيروزى فكرى هم دست يابند، فاتحه اسلام خوانده است. او به رأى العين مىديد كه چگونه كتابها و منابع غنى اسلامى نابود و دانشمندان اسلامى از دم تيغ گذرانده مىشوند و چنانچه اين روند ادامه يابد، ديگر چيزى از اسلام باقى نخواهد ماند؟
خواجه از نياز هلاكوخان به او و حرصش به وجود يك اخترشناس و منجّم در اردوگاهش بهرهبردارى كرد و تصميم گرفت اعتماد و احترامش را جلب كند و از اين راه بتواند خواستههايش را بر او تحميل نمايد و همين امر موجب شد شمار زيادى از كتب اسلامى از خطر نابودى نجات يابند؛ همچنانكه بسيارى از دانشمندان مسلمان جان سالم به در بردند.
چون هلاكو بر اوضاع مسلّط شد و به طور كامل استقرار يافت، خواجه نصيرالدين طوسى اولين مرحله برنامهاش را آغاز نمود و اولين گام را، كه گام بلندى هم بود، برداشت. او هلاكوخان را قانع كرد كه نظارت بر اوقاف اسلامى را بر عهده او بگذارد و به او اين مسئوليت و آزادى را بدهد كه با صلاحديد خود در آنها تصرف كند. هلاكو هم موافقت كرد.(22) خواجه پس از انديشه و تأمّل، اين حقيقت را دريافت كه انحطاط فكرى مسلمانان به حدّى رسيده كه از علم چيزى جز پوسته بدون مغز نزد آنان باقى نمانده و علم را منحصر در فقه و حديث كرده، ساير معارف بشرى را، كه دين بزرگ اسلام همواره مشوّق آنها بوده است، تحريم نمودهاند و از علوم عملى به طور كامل دست كشيدهاند. بدينروى، مدارسى را براى هر يك از علوم فقه، حديث، طب و فلسفه افتتاح كرد و اين موضوع را به اطلاع عموم رساند و تعهد نمود كه هزينه تحصيلى دانشپژوهان اين علوم را تأمين كند، به اين صورت كه به هر يك از محصّلان فلسفه روزى سه درهم، به محصّلان طب روزى دو درهم و به محصّلان فقه روزى يك درهم و در نهايت، به محصّلان علم حديث روزى نيم درهم پرداخت كند.(23) بدينسان، مردم از مدارس فلسفه و طب استقبال شايانى كردند، در حالى كه قبلاً اين علوم مخفيانه تدريس مىشدند. اينچنين خواجه نصيرالدين طوسى اولين پيروزى را در صحنه مبارزه با دشمنان اسلام به دست آورد. از آن پس، هيچگاه چراغ علم نزد مسلمانان خاموش نشد و مسلمانان هرگز از طلب علم باز نايستادند.
آنگاه خواجه دومين مرحله از مبارزهاش را با دشمنان اسلام آغاز كرد. خواجه مشاهده كرد كه ايجاد مدارس متفرقه توجه هلاكوخان را جلب نكرد و هلاكو به اهميت آنها پى نبرد، اما به نظرش رسيد تأسيس يك دانشگاه بزرگ و گردآورى دانشمندان در آن و پرنمودن كتابخانه آن از كتاب، مطمئنا حسّاسيت هلاكوخان را بر خواهد انگيخت. بنابراين، چگونه بايد عمل كرد؟ هنرمندى و استادى خواجه در اينجا آشكار مىشود. او مىدانست كه هلاكوخان او را براى هدف معيّنى نگاه داشته است و از اينرو، تلاش كرد تا او را راضى كند و براى اينكه بتواند به كارش ادامه دهد و از استعدادهاى خدادادىاش بهرهبردارى كند، بايستى رصدخانه بزرگى بسازد. هلاكو با ايجاد چنين رصدخانهاى موافقت كرد و به او اختيار داد تا مستقيما وارد عمل شود.(24) خواجه موافقت هلاكو با اين پيشنهاد را، تا آن روز در خواب هم نمىديد، اما روزگار آن را به حقيقت تبديل كرد. با اين موافقت، خاطر خواجه از آينده آسوده شد و چيزى جز برنامهريزى صحيح و زمينهسازى دقيق براى رسيدن به هدف اصلى خويش، فكر او را مشغول نمىكرد.
خواجه امر رصد خانه را نزد هلاكوخان بزرگ جلوه داد و او را قانع كرد كه به تنهايى قادر نيست چنين بناى مهمى بسازد و بايد همكاران باكفايتى داشته باشد تا بتواند با تكيه بر آنها اين مسئوليت دشوار را به اتمام برساند و اينكه ناگزير بايد براى اين كار عدهاى از دانشمندان، چه از سرزمينهايى كه به وسيله مغولها اشغال شدهاند و چه خارج از اين سرزمينها، داوطلبانه گرد هم آيند و در امر ساخت اين بناى عظيم به او كمك كنند. هلاكوخان هم با اين پيشنهاد موافقت كرد.(25)
پس از اين بود كه خواجه فرستاده خردمندى به نام فخرالدين لقمان بن عبدالله مراغى انتخاب كرد و به او مأموريت داد تا در اطراف كشورهاى اسلامى با دانشمندان و علماى اسلامى ملاقات كند و ضمن دلگرم كردن آنها، از آنان دعوت به عمل آورد كه به سرزمينهاى خود بازگردند و علاوه بر اين، اگر در كسى صلاحيت و برجستگى علمى خاصى ديد، با هر ملّيتى كه باشد، دعوت كند كه به هيأت علمى خواجه بپيوندد.(26)
كار، منظم و دقيق به پايان رسيد. دانشمندان از سرزمينهاى دور و نزديك گرد هم آمدند و تحت نظارت خواجه، طرحهاى از پيش مطالعه شده او را به مرحله اجرا درآوردند. چيزى نگذشت كه كتابخانهها آكنده از كتاب شدند. حتى كتابخانه مراغه به تنهايى داراى مجموعهاى از كتاب شد كه در كمتر كتابخانهاى يافت مىشد. مدارس در هر مكانى برپا گرديدند و فرهنگ اسلامى حياتى دوباره گرفت. نفوس مردم مالامال از اميد و آرزو گرديدند. داعيان و راهنمايان به هر طرف، براى دعوت مردم به دين و هدايت آنها گسيل شدند.
سرانجام، هلاكوخان درگذشت، اما اسلامى كه او نابودى آن را مىخواست، سالم باقى ماند. پس از او، فرزند و خليفهاش، آباقاخان، به حكومت رسيد در حالى كه اسلام همچنان به رهبرى خواجه نصيرالدين طوسى پايدار و محكم، مبارزه و مقاومت مىكرد و نقش دعوت و هدايتگرى خود را داشت. بعد از آباقاخان، فرزند ديگر هلاكوخان، تكودار، به حكومت رسيد كه اسلام عقل و جان او را ربود و مسلمان شد. مسلمان شدن او مقدّمه مسلمان شدن كل حكومت در عصر غازان، نوه هلاكوخان مغول، گرديد.(27)
شيخ عبدالكمال صعيدى، استاد دانشگاه الازهر، مىگويد: «خواجه نصيرالدين طوسى از اين دنيا نرفت، مگر پس از آنكه آن دسته از علوم اسلامى را كه در حكومت تاتارها كهنه شده بود، تجديد و آمال مسلمانان را، كه توسط آنها مرده بود، احيا كرد ... پيروزى بر تاتارها در حقيقت به اين نبود كه آنها در جريان نبرد عين جالوت از شام رانده شوند، بلكه به اين بود كه قلوب آنها به اسلام تمايل پيدا كند و به راه راست هدايت شوند.» و اين چيزى بود كه به واسطه خواجه نصيرالدين طوسى تحقق يافت. خواجه نصيرالدين طوسى بدينگونه توانست به واسطه عقل و علم، حكومت طاغوتى و ستمگر مغولها را شكستدهد و نقشهاش را در زمينهسازى تبديل مغولها از بتپرستى به اسلام اجرا كند و در اين زمينه توفيق يابد.
در اعيان الشيعه آمده است: «... ظاهرا آنچه براى خواجه نصيرالدين طوسى در درجه اول اهميت قرار داشته، نجات جان شمار زيادى از دانشمندان و حفظ و نگهدارى تعداد زيادى از كتب علمى بوده است؛ زيرا روشن است كه در آن برهه از زمان، امكان مقاومت در مقابل مهاجمان مغول وجود نداشته است و دولت بغداد هم به حدّى از پاشيدگى و كثرت معضلات رسيده بود كه برايش امكان رويارويى با اين بنيانكن وجود نداشته است. از سوى ديگر، اين هم درست نبوده كه در مقابل آنها تسليم شوند تا در نتيجه آن، بتپرستى جانشين اسلام شود. بنابراين، اگرچه مسلمانان آن عصر قدرت مقابله نظامى با مهاجمين را نداشتهاند، اما قدرت داشتهاند كه با فرهنگ و دانش و دعوت شايسته، به مقابله آنها برخيزند. اما چنين كارى در صورتى كه دانشمندان اسلامى و كتابهاى علمى آنان از بين مىرفت، امكانپذير نمىبود. از اينرو، خواجه نصيرالدين طوسى، رصدخانه مراغه را وسيلهاى كرد براى گردآورى شمار زيادى از دانشمندان و حفظ جان آنان؛ همچنانكه در جهت حفظ و گردآورى كتابهاى علمى دانشمندان نيز تلاش نمود. نتيجه اين حركت آن شد كه روند جريانات طور ديگرى رقم بخورد و مغولها به مسلمانانى مدافع اسلام تبديل شوند.»(28)
دكتر مصطفى جواد مىگويد: «خواجه نصيرالدين طوسى خود را به هلاكوخان نزديك كرد تا اولاً، جان خودش را نجات دهد و ثانيا، معجزه قرن هفتم را بيافريند؛ يعنى نشر علوم در شرق و تأسيس اولين آكادمى علمى و برپايى بزرگترين رصدخانه شناخته شده در شرق و ايجاد اولين دانشگاه حقيقى از نوع امروزى آن كه كلمه Universit معرّف آن است.»
خواجه نصيرالدين طوسى اين انجمن بزرگ را كنار رصدخانه و نزديك كتابخانه احداث كرد. اين انجمن مملو از دانشجويان و هيأتهايى بود كه از اقصا نقاط جهان به آنجا آمده بودند. خواجه هم به قدرى آنان را دوست داشت و با آنان دوستى مىكرد و در جهت تهيه وسايل تحقيق براى آنان كوشش مىنمود كه اين رفتار او زبانزد خاص و عام شده بود. روشن است كه بقاى رصدخانه و اين انجمن علمى، تخصيص مبالغ هنگفتى را مىطلبيد. مورّخان ذكر كردهاند كه هلاكوخان مقدار زيادى پول براى هزينه ساخت رصدخانه به خواجه پرداخته بود، و اين مقدار پول به مرور زمان، در جريان توسعه رصدخانه، كتابخانه و اين انجمن علمى مصرف شده بود. از اينرو، خواجه تصميم گرفت تا براى تأمين تكميل اين تشكيلات، منابع مالى جديدى ايجاد كند و چون مسئوليت نظارت بر اداره اوقاف اسلامى در تمامى سرزمينهاى اسلامى تحت تسلط ايلخانيان، از خراسان گرفته تا عراق، به او واگذار شده بود و درآمد اين اوقاف هم قابل ملاحظه بود، مقدار قابل توجهى از آنها را براى هزينههاى جارى رصدخانه و ملحقات آن اختصاص داد.(29)
محمد مدرّسى زنجانى مىنويسد: «طوسى علاوه بر منزلت علمى كه داشت، توانست بر هلاكو نيز تأثير گذارد و به تدريج، بر عقل وى چيره گردد و اين خونخوار را رام كند و وى را متوجه اصلاح امور اجتماعى، فرهنگى و هنرى نمايد. وى چنان بر عقل هلاكو چيره شد كه هلاكو نه سوار مىشد و نه فرود مىآمد و به هيچ عملى دست نمىزد، مگر آنكه خواجه طوسى آن را تصويب كند.»(30)
چنگيز و هلاكو يك سرشت مشترك داشتند؛ سرشت سركشى، ستم، خونريزى و ويرانگرى. هر يك از اين دو به سرزمينهاى اسلامى حمله كردند و بر آنها چيره شدند. تاريخ سرنوشت سرزمينهايى را كه هلاكوى ستمگر و سفّاك بر آنها دست يافت، نشان داده است. تاريخ نشان مىدهد كه با حمله هلاكو در بغداد، قتل عام و ويرانى فراگيرى آغاز شد، اما مدتى نگذشت كه حاكمان مسلمان بر آن مسلّط شدند و با استقلال كامل، رونق و شادابى را به آن بازگرداندند.
در زمان پيشروى هلاكو، هيچيك از شهرهاى اسلامى در معرض سوختن و ويرانگرى و هتّاكى قرار نگرفت، بجز موصل كه مغولها ابتدا آسيبى به آن نرساندند، اما وقتى دوباره به آنجا بازگشتند، با آن كارى كردند كه در تاريخ موجود است؛ همچنين حلب در سرزمين شام كه بررسى آن نيازمند مجالى ديگر است. مقايسه سرنوشت سرزمينهاى اسلامى در پى حمله چنگيز و هلاكو ما را به حقايقى رهنمون مىشود؛ مثلاً، در زمان حمله چنگيز، شهر بخارا بيش از سه روز در محاصره مقاومت نكرد. مغولها در جريان حمله چنگيز به بخارا، وقتى به شهر وارد شدند، به كشتار و غارت و ويرانگرى و هتك حرمت مردم پرداختند و سپس در آن آتش افكندند و از آنجا به همراه اسيرانى كه جان سالم به در برده بودند، به سمرقند رفتند. آنها در سمرقند همان اعمال را تكرار كردند. در شهر اعلام كردند كه همه مردم از شهر خارج شوند و هر كس درنگ كند، كشته مىشود. همه مردم از مرد و زن و كودك، از شهر خارج شدند، آنگاه مغولها شهر را به آتش كشيده، آن را با خاك يكسان كردند.(31) هر شهرى كه فتح مىشد، محتوم به همين سرنوشت بود.
حال اين سؤال مطرح است كه چرا چنگيز آن روش هولناك را در ممالكى كه فتح مىكرد، در پيش گرفت و چرا هلاكو، كه در درندگى و خشونت و تحقير و به آتش كشيدن شهرها و غارت مردم از وى كمتر نبود، آن مسير را در پيش نگرفت.
دكتر جعفر خصباك مىگويد: «هلاكو در تخريب شهرها روش جدّش چنگيزخان را در پيش نگرفت. ظاهرا چهرهاى كه مورّخان از فاتح مغولى بغداد (يعنى هلاكوخان) ترسيم كردهاند، انعكاس اعمالى باشد كه جدّش در ماوراء النهر و خراسان انجام داده است.»(32)
در پاسخ به اين سؤال كه چرا هلاكو روش جدّش را در پيش نگرفت، بايد بگوييم: براى كسى كه مطالعات عميقى در وقايع تاريخ و حوادث آن نداشته و در بررسى حالات مردان تاريخ، كه پديد آورنده آن وقايع و حوادث بودهاند، دقت نكرده باشد و براى كسى كه پيوسته اسير رسوباتى است كه در قلب و فكر او لانه كرده و از آنها خلاص نشده، پاسخ به اين سؤال مشكل است. ولى براى كسى كه مىتواند در اعماق ژرف تاريخ فرو رود و تاريخ را براى يافتن حقيقت مطالعه كند، پاسخ اين سؤال آسان است. چنگيز با وجود ذات شرّى كه داشت، به دليل آنكه هيچ بازدارندهاى كه عنان او را بگيرد و وى را رام سازد و جلوى سرعت او را بگيرد، وجود نداشت، آن جنايات را انجام داد؛ زيرا مسلمانانى كه همراه وى بودند، از منافع شخصى و ضعف نفس برخوردار بودند؛ چرا كه پيروزىهاى چنگيز منافع آنان را تأمين مىكرد و آنان به چيز ديگرى توجه نداشتند و چنانچه آنها يا برخى از آنان توجه هم داشتند، ضعيفتر از آن بودند كه كارى از عهدهشان برآيد، و كمتر از آن بودند كه چنگيز به آنان توجهى كند. ولى هلاكو، كه در بدسرشتى از جدّش، چنگيز، كم نداشت، بازدارندهاى داشت كه لجامش را بگرداند و رامش سازد و جلودار سرعتش گردد؛ بازدارندهاى كه مانند آن را چنگيز نداشت. اين بازدارنده در شخصيت مردى مخلص و قوىالنفس و با اراده به ظهور رسيد كه وقتى سخنى مىگفت، شنونده هرچند هلاكوى جبّار و ستمگر بود، به گفتهاش توجه مىكرد. اين فرد كسى جز خواجه نصيرالدين طوسى نبود.
برترى خواجه نصيرالدين طوسى بر جهان اسلام به اين دليل بود كه از سر ناچارى با هلاكو همنشين شد و مانع از اين گرديد كه شهرهاى قزوين، همدان، دينور، كرمانشاه، حلوان، اسدآباد، بصره، شوشتر و همه شهرهاى خوزستان و سپس بغداد، ديار بكر، شهرهاى الجزيره، حماة، حمص، معرّة و سپس دمشق تا غزه، همان سرنوشت بخارا و سمرقند و شهرهاى واقع در مسير طولانى چنگيز را ـ از نظر سوختن و ويرانى و اسارت و هتك حرمت ـ پيدا كنند و هر كارى كه دلشان مىخواهد بر سر اين شهرها بياورند.
هنر خواجه در اين بود كه هلاكو را واداشت تا به سرزمينهاى فتح شده استقلال كامل ببخشد تا مسلمانان بر آنها حكومت كنند، نه مغولها، و براى حكومت فرمانروايانى شايسته و عادل برگزيده شوند تا كشور را در مسير پيشرفت و حركت و سازندگى رهبرى كنند؛ كسانى كه طبق توصيف معاصر آنها، ابن فوطى، معروف به ديندارى و حسن يقين باشند.
فضيلت خواجه در اين بود كه زير نظر هلاكو مدارس و كتابخانههايى بنا كرد و به سوى دانشمندان اموالى سرازير كرد تا آنان صرفا به نشر دانش و تأليف كتاب بپردازند.
ابن فوطى مىنويسد: «هلاكو دانشمندان و فضلا را دوست مىداشت و به آنان احسان مىنمود و پاداش مىداد و بر مردمان دلسوز بود و فرمان به خوشرفتارى و تخفيف نسبت به آنها مىداد و بر آنها سخت نمىگرفت و مانند عادت پادشاهان، آنها را به وظايف و تكاليف سخت وادار نمىكرد.»(33)
اينها به خاطر توجيهات خواجه نصيرالدين طوسى بوده است. وى راه را براى اسلام مغولها هموار كرد و نسلى باهوش براى ادامه راه بعد از خود تربيت نمود.
اين نقشهاى بود از سوى خواجه نصيرالدين طوسى براى نجات جهان اسلام از چنگال مغولها و بتپرستى كينهتوزانهاى كه با هدف ويران كردن و از بين بردن اسلام، با كنار زدن سلطه اسلام و سپس سست كردن عقيدهها و خرد ساختن افكار و نشر جهل، نسبت به اسلام و مسلمانان داشتند. نقشه آرام و به دور از شبهات، كه نصيرالدين آن را ترسيم كرد، نتايجش يكى پس از ديگرى به ثمر رسيدند: كتابهاى اسلامى از فرسودگى و نابودى در امان ماندند و در خزانه بزرگ مراغه گردآورى شدند و دانشمندان مسلمان دوباره گرد هم آمدند و مدارس اسلامى حركتشان را از نو آغاز كردند و انديشه اسلامى شروع به درخشش و شكوفايى نمود. فقط غلبه نهايى بر مغولان باقى مانده بود. غلبه نظامى غيرممكن بود. اما چرا بايد در انديشه پيروزى نظامى بود؟ چرا آنان را در اسلام ذوب نكنيم؟ چرا به جاى چيرگى نظامى، نظر عقيدتى آنان را مغلوب نسازيم؟ وقتى مىتوانيم آنان را به مسلمانان تبديل كنيم و بتپرستى را از جانهايشان بزداييم، اين پيروزى بزرگتر است!
اين گام بزرگى بود كه خواجه طوسى پس از گامهاى ابتدايى در پى آن بود. ولى موفقيت در آن به دليل سختىهاى راه، غيرممكن به نظر مىرسيد. ولى كسى كه توانسته بود آن خونآشام را رام سازد و آتش سركشى آن جبّار ستمگر را خاموش كند و در برابر چشم و گوش او كتابخانه اسلامى بپا كند و مدرسه اسلامى بنيان نهد و مجمع دانشمندان اسلامى تشكيل دهد، با اخلاص و ايمان بىپايان خود و با انديشه عظيم و فكر منظّم و تدبير محكم، توانست گرايش به اسلام را در قلوب مغولها وارد كند تا پس از آن مسلمان شوند.
براى اين مرحله سرنوشتساز، گروههاى لايقى را كه در نقشه كشيدن و اجراى آن به خوبى عمل مىكردند، آماده ساخت. در رأس اين گروهها، خاندان جوينى بودند كه بر دوستى اهل بيت عليهمالسلام و آنچه از اخلاص و غيرت و دفاع و فداكارى در راه اسلام، لازمه اين دوستى بود، پرورش يافته بودند.
در نهايت، مغولها به دست شاگردان طوسى مسلمان شدند و نقشه او به موفقيتى بزرگ نايل شد. هلاكو با جبروت خود، نصيرالدين طوسى را وادار ساخت تا در ركاب وى باشد، به اين قصد كه علم او را در اختيار بگيرد. ولى طوسى با علم و عقل و تدبير خود، مىدانست چگونه هلاكو را در اختيار خود بگيرد، و اينجا بود كه طاغوت در مقابل ايمان و علم و عقلى بزرگ و دورانديش شكست خورد.
طوسى و شاگردانش در برابر سپاهيان انبوه مقاومت كردند و آنان را پس از بتپرستى، به مسلمانانى مدافع تبديل نمودند. طوسى قهرمان اسلام بود، در زمانى كه دلاورى و قهرمانى بسيار دشوار بود.
زركى در الاعلام، طوسى را چنين توصيف مىكند: «او فيلسوفى بود كه در قلّه علوم عقليه قرار داشت، در هيئت و مجسطى و رياضيات، علاّمه بود. منزلتش در نزد هلاكو والا بود و بدين سبب، از آنچه بدان اشاره مىكرد، اطاعت مىنمود.»(34)
آرى، اسيرى كه كارى از دستش برنمىآمد، اكنون فرمان مىداد و اطاعت مىشد. اسير كننده خود اسير بود و اسير، اسير كننده. هلاكو علاوه بر لشكر و سلطه قدرتمندى كه داشت، از شخصيت قدرتمندى نيز برخوردار بود و در مقابل، طوسى نيز از قدرت علمى و فكرى و نيز شخصيت بالايى برخوردار بود. از جمله خواستههاى طوسى از هلاكو، اين بود كه در سرزمينهاى فتح شده خرابكارى نكند و مانند جدّش آنها را به آتش نكشد، ويران نسازد و غارت ننمايد. او هم اطاعت نمود. خواجه اگرچه نمىتوانست هلاكو را از كشورگشايىهايش بازد دارد، ولى با اخلاص و ايمان و قوّت شخصيت خويش، توانست وى را از سيره چنگيز در جناياتى كه به هنگام كشورگشايى مرتكب مىشد، باز دارد و توانست آزادى و استقلال و خودمختارى سرزمينهاى فتح شده را حفظ نمايد. و سرانجام، زندگى او با آماده ساختن مغولها براى پذيرش اسلام به پايان رسيد و آنچه وى مىخواست، محقق گرديد.
··· پىنوشتها
** يكى از اصلىترين ويژگىهاى يك اثر علمى قوى، ذكر منابعى است كه آن اثر از آنها بهره برده است. هر قدر منابع تحقيق غنىتر باشند، آن اثر علمى هم از غناى بيشترى برخوردار است. اما اين قاعده مىتواند در مواردى استثنا هم داشته باشد و آن، جايى است كه صاحب اثر، خود يك منبع علمى مطمئن محسوب شود. در اينگونه موارد، سخن صاحب اثر به عنوان سند محسوب مىشود و محققان انتظار ذكر منبع سخن از وى ندارند. دكتر سيدحسن امين از زمره اين دانشمندان است. وى نيز مانند پدرش، معمولاً منابع مطالب ذكر شده در آثارش را ذكر نمىكند. ولى چون خود وى به عنوان سند و يك منبع مطمئن و قابل اعتنا محسوب مىشود، اين شيوه وى ضررى به علميّت آثار وى نمىزند. با اين حال، براى آگاهى مخاطبان گرامى تا آنجا كه ممكن بوده، منابع نقل قولها و اظهارات وى نقل شدهاند.
1. ملاّ كاتب چلبى، كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون، بى جا، نشر سعادت، بى تا، ج 2، ص 380 / ميرزا عبدالله افندى، رياض العلماء، قم، خيّام، 1401 ه. ق، ج 5، ص 160.
2 و 3 و 4. همان.
5. ابراهيم قفس اوغلى، تاريخ دولت خوارزمشاهيان، ترجمه داود اصفهانيان، تهران، گستره، 1367 ه. ش، ص 291 / برتولد اشپولر، تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ص 28.
6. عبدالمحمّد آيتى، تحرير تاريخ وصّاف، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1346 ه. ش، ص 24.
7. محمد رضا شبيبى، مورّخ العراق ابن الفوطى، عراق،نشر مجمع العلمىالعراقى،1958م،ج2، ص31.
8. عبدالمحمّد آيتى، پيشين، ص 24 / برتولد اشپولر، پيشين، ص 245.
9. به نقل از محمد تقى مدرّس رضوى، احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى، چ دوم، تهران، اساطير، 1370 ه. ش، ص 84، به نقل از: احمد بن عبدالحليم بن تيميه، الرّدّ على النصيريه، چاپ مصر، ص 89.
10. در مذهب خواجه، اقوال متعددى ذكر شده است. گروهى از متعصّبان اهل سنّت و مغرضان وى را كافر و ملحد و عامل قتل خليفه عبّاسى شمردهاند كه مرحوم سيد حسن الامين در كتاب «الاسماعيلية و المغول و نصيرالدين الطوسى، به اين مطلب پرداخته و به آن پاسخ داده است. گروهى ديگر او را اسماعيلى پنداشتهاند. اما علماى شيعه همگى او را به ديانت و ترويج مذهب و وثاقت در نقل حديث توصيف كرده و با تجليل بسيار از او نام برده و رئيس اسلام و مسلمينش خواندهاند و هيچكس از اسماعيلى بودن او و يا تأييد آيين باطنيه كران در تأليفاتش سخنى نرانده و همه او را امامى مذهب و از زعماى شيعه اثناعشريه دانستهاند و به تعبيرات گوناگون مانند «حجة الفرقة الناجية» و «من انتهت اليه رئاسة الامامية» و امثال آن او را ستودهاند. اينك گفته چند نفر از علماى اماميه در حق او: علاّمه حلّى درباره استادش، خواجه، در اجازهاى كه به بنى زهره داده، چنين گفته است: «و كان هذا الشيخ افضل اهل عصره فى العلوم النقليه و له مصنفاتٌ كثيرة فى العلوم الحكمية و الشرعيةِ على مذهب الاماميةِ». (اجازات بحارالانوار، ج 25، ص 21)
شيخ بهائى در مقدّمه شرحى كه بر رساله «فرائض نصيريه» نوشته در حق او چنين فرموده است: «الرسالة الشهيدة بالفرائض النصيرية لسلطان اصحاب التدقيق بين البريّه، اعظم حكماء الاسلام شأنا و اعلاهم منزلاً و مكانا و اقواهم منهاجا و طريقا و اصوبهم رأيا و تحقيقا و ارفعهم فى معارج الاتقان قدرا و انورهم فى سماء العرفان بدرا المخصوص من الله سبحانه بالفيض القدسى نصير الملة و الحق والدين، محمّد بن محمّد بن الطوسى ... .» (شرح فرائض نصيريه، نسخه خطى كتابخانه مجلس شوراى ملّى، ش 1231)
علاّمه مجلسى در وجيزه خود، كه در علم رجال است، پس از ذكر نام خواجه فرموده است: «ثقة معروف».
مير مصطفى تفرشى در كتاب نقد الرجال (چاپ تهران، ص 331) او را چنين ستوده است: «نصيرالملّة، قدوة المحقّقين، سلطان الحكماء و المحقّقين، انتهيت رئاسة الاماميّة فى زمانه اليه و امره و علو قدرته و عظم شأنه و سمو رتبته و تبحره فى العلوم العقلية و النقلية ... و كفاك فى ذلك حلّه ما ينحل للحكماء المتبحّرين من لدن آدم الى زمانه، رضى الله عنه و ارضاه.»
مرحوم مامقانى نيز در تنيقيح المقال (ج 2، چاپ تهران، ص 179) همين عبارات را از تفرشى ذكر كرده است.
اينها اقوال ديگران در حق وى بود. اما خود خواجه در مواضع متعدد كتب كلامى خويش، عقيده و مذهب خود را به صراحت بيان نموده و درباره اسماعيليه اظهار نظر كرده و آنها را كافر خوانده است؛ از جمله در رساله امامت، كه آن را به درخواست مجدالدين على بن نامآور نوشته، اين طايفه را از جمله طوايف از اسلام خارج دانسته است:
«ثم اختلفوا فى تعيين الامام فذهب الفرقة الاخيرة القائله بوجوب النصب على الله اَنّ الائمةَ اثنا عشر نقيبا من اهل بيت النبى و ذهب الباقون الى غيره كلٌ فريق الى فرقةٍ و قد عرفت اَنَّ الحق لايخرج من الجميع، فلما كان القائلون بعدم وجوب نصب الامام على الله مبطلين ظهر صحّةٌ ما ذهب اليه الاثنا عشريون.»
و در همان رساله مىگويد: «اگر كسى بگويد: اَنّ الاسماعيليه قائلة ايضا بان الامام منصوب من قبل الله و انّه لا يخلُ بواجب و لايرتكب قبيحا فيجب كونهم على الحق.»
در جواب مىگوييم: «انّهم خارجون عن الملّة بادعائهم قدم الاجسام و غيرها من الخرافات و لاينفون اخلال الواجبات و ارتكاب المقبحات عن الامام بانّه لاتختاره بل يقولون كل ما فعله الامام طاعة و ان كان كذبا او ظلما او شرب خمر او زنى مثلاً، فلظهور بطلان قولهم ما نعدهم فى سائر الاقوال.»
همچنانكه ملاحظه مىشود، او اين گروه را خارج از ملت اسلام مىداند. بنابراين، اينكه او اسماعيلى است، تهمتى صرف و اجتهاد در مقابل نص است. در اينجا ممكن است سؤال شود كه پس در مورد كتابهايى كه وى به روش باطنيه و اسماعيليه نوشته است، چه مىگوييد؟ در پاسخ، مىگوييم: كتبى وجود دارند كه به روش اسماعيليه تأليف شده و در مقدّمه آنها نام نصيرالدين طوسى و محمّد طوسى ذكر گرديده است كه بعضى از روى غفلت، اين كتابها را به او نسبت دادهاند، اما به طور قطع اين كتابها از او نيستند و ذكر نصيرالدين طوسى و محمّد طوسى در مقدّمه كتاب، دليل انتساب آنها به خواجه نمىباشد؛ زيرا نصيرالدين طوسى نام عده كثيرى از دانشمندان مخالف و موافق بوده است كه براى آگاهى از خصوصيات آنها مىتوان به امل الآملِ شيخ و عاملى ذيل «نصيرالدين» و ديگر كتب رجالى مراجعه كرد.
براى اطلاع بيشتر از مذهب خواجه مىتوان به منابع ذيل رجوع كرد: محمدتقى مدرّسى رضوى، احوال و آثار خواجه، چ دوم، تهران، اساطير، 1370 ه. ش، ص 3، 4، 84 / عبداللله مامقانى، تنقيح المقال فى علم الرجال، نجف اشرف، چاپ مرتضويه، چاپ سنگى، 1352 ه. ش، ج 3، ص 179 / محمود بن محمّد، مسامرة الاخبار و مسائرة الاخيار، قم، انتشاراتمؤسسه آلالبيت، 1418ه. ق، ج 4، ص 313.
11. عارف تامر، نصيرالدين فى مرابع ابن سينا، بيروت، مؤسسة عزالدين للطباعة و النشر، 1983 م، ص 45 / ميرزا عبدالله افندى، رياض العلماء، قم، خيام، 1401 ه. ق، ص 161 / عبدالامير الاعسم، الفيلسوف نصيرالدين طوسى، بيروت، دارالاندلس، 1975 م، ص 28.
12. عارف تامر، پيشين، ص 50.
13. همان، ص 45.
14. همان، ص 46.
15. ابوالحسن بيهقى، درّة الاخبار و لمعة الانوار، ترجمه ناصرالدين منشى يزدى، تهران، شركت سهامى، 1318 ه. ش، ص 106.
16. عبدالمحمّد آيتى، پيشين، ص 24.
17. نصيرالدين طوسى و فخرالدين رازى، شرح الاشارات، قم، كتابخانه آيت الله مرعضى نجفى، ج2، ص 145.
18. عبدالمحمّد آيتى، پيشين، ص 328.
19. همان، ص 202.
20. همان، ص 24.
21. على اكبر فيّاض، محاضرات عن الادب الفارسى و المدينة الاسلامية، اين منبع توسط خود مرحوم دكتر حسن الامين ذكر شده، اما متأسفانه از صفحه و ديگر ويژگىهاى كتاب نامى نبرده است محمدرضا شبيبى، پيشين، ج 2، ص 131 ـ 216.
22. محمدرضا شبيبى، پيشين، ج 2، ص 207.
23. محمّد مدرسى زنجانى، سرنوشت و عقايد فلسفى خواجه نصيرالدين طوسى، تهران، اميركبير، 1363 ه. ش، ص 93.
24. محمدرضا شبيبى، پيشين، ج 2، ص 207.
25. عبدالمحمّد آيتى، پيشين، ص 37.
26. همان / ابن فوطى، مجمع الآداب، تصحيح محمد رضا شبيبى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1374 ه. ش، ج 2، ص 552.
27. رشيدالدين فضل الله همدانى، جامع التواريخ، تصحيح و تحشيه محمد روشن و مصطفى مولوى، تهران، نشر البرز، 1373 ه. ش، ج 2، ص 1253.
28. سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، حرف نون.
29. ابن فوطى، مجمع الآداب، پيشين، ج 2، ص 216.
30. محمد مدرّسى زنجانى، پيشين، ص 13.
31. ابراهيم قفس اوغلى، پيشين، ص 212.
32. جعفر خصباك، العراق فى عهد الملوك الايلخانيين، در اينجا نيز مرحوم امين ويژگىهاى ديگر منبع را ذكر نمىكند.
33. ابن فوطى، الحوادث الجامعة، ترجمه عبدالمحمّد آيتى، تهران، دانشگاه تهران، 1381 ه. ش، ص 210 / ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب، بيروت، دارالآفات الجديدة، ج 5، ص 316.
34. خيرالدين زركلى، الاعلام، بيروت، دارالعلم للملايين، 1986 م، حرف ميم.
1. مدرس فلسفه و كلام در حوزه و دانشگاه.