مجلات >رواق انديشه>شماره 13

ديدگاه‏هاى متفكران اسلامى در باره گستره شريعت (2)

عبد الحسين خسروپناه (1)

چكيده:

نويسنده در دو بخش، ديدگاههاى متفكران اسلامى را در باره گستره شريعت مطرح كرده است . در بخش اول كه در شماره نهم به چاپ رسيد، متفكران اسلامى را به دو دسته سنت گرايان و متجددان منشعب كرده و سه رويكرد را در مساله قلمرو دين بيان كرده بود

نگارنده در بخش دوم مقاله كه اينك از نظر خوانندگان مى‏گذرد، نياز بشر به دين، مساله خاتميت و فلسفه ختم نبوت و اين كه چرا نبوت‏ها تبديل و تغيير يافتند و علل تجديد نبوت‏ها چيست؟ را مورد بررسى قرار داده است . سپس به ديدگاه شهيد مطهرى در اين باره پرداخته است كه بلوغ و رشد فكرى و اجتماعى بشر را عامل ختم نبوت معرفى مى‏كند و مى‏گويد با ختم نبوت نياز بشر به تعليمات الهى رفع نشده بلكه صرفا وحى جديد و تجديد نبوتها رفع شده است . و بعد به آثار ايمان مذهبى از ديدگاه آن شهيد مى‏پردازد . در ادامه نظريه مهندس بازرگان را در رابطه با نياز انسان به دين مطرح مى‏كند و مى‏گويد روش‏شناسى آقاى بازرگان در پاسخ به مساله قلمرو دين و انتظار بشر از دين، از نوع درون دينى است و با بيان آيات و روايات در صدد اثبات اين نكته است كه آبادانى دنيا را نبايد از دين انتظار داشت . نويسنده مقاله، با وارد كردن چهارده اشكال اساسى نظريه ايشان را رد مى‏نمايد .

بحث مهم ديگر در مساله نياز بشر به دين، مساله خاتميت و فلسفه ختم نبوت است كه چرا نبوت‏ها تبديل و تغيير يافتند و علل تجديد نبوت‏ها چيست؟ استاد مطهرى، بلوغ و رشد فكرى اجتماعى بشر را عامل ختم نبوت معرفى مى‏كند و اين عليت و نقش را در چند جهت مى‏داند:

1- نگهدارى كتاب آسمانى از تحريف .

2- تكامل انسان از جهت اين كه برنامه تكاملى خود را يك‏جا تحويل بگيرد .

3- بلوغ فكرى و رشد اجتماعى جهت ترويج، تبليغ، اقامه دين، امر به معروف و نهى از منكر توسط بشر و عدم نياز به پيامبران تبليغى .

4- رشد فكرى بشر و توانايى او در تفسير انطباق احكام در شرايط مختلف زمانى و مكانى در پرتو اجتهاد توسط علماى امت .

پس معناى ختم نبوت اين نيست كه نياز بشر به تعليمات الهى و تبليغاتى كه از راه وحى رسيده رفع شده بلكه نياز به وحى جديد و تجديد نبوتها رفع شده نه نياز به دين و تعليمات الهى .

استاد مطهرى در مقاله «خورشيد دين هرگز غروب نمى‏كند» كه در كتاب امدادهاى غيبى چاپ شده است‏به اين پرسش كه آيا دين، اجل و پايان دارد؟ و با توجه به اين كه در اين دنيا همه چيز در حال تغيير و تحول و كهنه شدن است آيا دين نيز محكوم چنين حكمى است‏يا نه؟ پاسخ مى‏دهد و از اين پاسخ مى‏توان ديدگاه ايشان در مساله انتظار بشر از دين و نياز انسان به نبوت و شريعت را به دست آورد . وى در آغاز بحث، معيار جاودانگى را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد پديده‏هاى اجتماعى در مدتى كه باقى هستند، حتما بايد با خواسته‏هاى بشر بوده باشند . در ميان خواسته‏هاى بشر ما دو نوع خواسته داريم: خواسته‏هاى طبيعى و خواسته‏هاى غير طبيعى; يعنى اعتيادى . خواسته‏هاى طبيعى، آن چيزهايى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است، يك سلسله امورى است كه هر بشرى به موجب آن كه بشر است‏خواهان آنهاست و رمز آنان را هم هنوز كسى مدعى كشف آن نشده است . مثلا بشر علاقه‏مند به تحقيق و كاوش علمى است، غير از اين خواسته‏هاى طبيعى يك سلسله خواسته‏هاى ديگرى هم در ميان بسيارى از افراد بشر هست كه اعتيادات ناميده مى‏شود . اعتيادات قابل ترك دادن و عوض كردن است اما امور طبيعى قابل ترك دادن نيست، جلوى يك نسل را اگر بگيريم نسل بعدى خودش به دنبال او مى‏رود . اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از اين دو خاصيت‏باشد يا بايد در نهاد بشر و در ژرفناى فطرت جاى داشته باشد و در درون بشر به صورت يك خواسته‏اى باشد، يا بايد تامين‏كننده خواسته يا خواسته‏هاى ديگر بشر باشد اما اين هم به تنهايى كافى نيست، بايد آن چنان وسيله تامين كننده‏اى باشد كه چيز ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد . و الا اگر چيزى در اين دنيا پيدا شد كه بتواند مثل دين يا بهتر از دين، آن حاجت و آن خواسته را كه دين تامين مى‏كرده است، تامين كند آن وقت دين از ميان مى‏رود، اتفاقا دين هر دو خاصيت را دارد; يعنى هم جزء نهاد بشر است جزء خواسته‏هاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تامين حوايج و خواسته‏هاى بشرى مقامى را دارد كه جانشين ندارد و اصلا امكان ندارد چيز ديگرى جايش را بگيرد . قرآن راجع به قسمت اول كه دين را خدا در نهاد بشر قرار داده اينطور مى‏فرمايد:

«فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها» (2)

يعنى: توجه خويش را به سوى دين، حق‏گرايانه، پايدار و استوار كن، همانا اين فطرة الله كه همه مردم را بر آن آفريده، نگهدار .

راجع به اين كه دين چگونه در ميان مردم پيدا شده؟ و آيا از ميان خواهد رفت‏يا نه؟ فرضيه‏هاى زيادى مطرح شده است، ترس، جهل و نادانى بشر، علاقه انسان نسبت‏به نظم و عدالت، كسب امتياز در جامعه‏هاى طبقاتى و غيره را عوامل گرايش مردم به دين معرفى كرده‏اند و دانشمندان زيادى مانند يونگ، ويليام جيمز، آلكسيس كارل نظريه فطرى بودن دين را مطرح كرده‏اند . اما در قسمت دوم كه دين، تامين‏كننده خواسته‏هاى بشر است و جانشين هم ندارد، لازم به ذكر است كه زمانى خيال مى‏كردند اگر تمدن پيشرفت كند، ديگر جايى براى دين وجود نخواهد داشت در صورتى كه امروز معلوم شد كه پيشرفت علم و تمدن، نيازى را كه بشر به دين براى يك زندگى خوب دارد، رفع نمى‏كند; بشر هم از لحاظ شخصيتى و هم از لحاظ اجتماعى نيازمند دين است، همين قدر كه فكر بشر توجه كند به ابديت، با جهان ديگر پيوند پيدا مى‏كند، اين قدرت فكرى و تصورى در او، احساسات و تمايلات ابديت‏خواهى به وجود مى‏آورد، پيدايش اين گونه تصورات وسيع و گسترده و پيدايش اينگونه تمايلات، خواسته‏هاى عظيم و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانى شونده انسان به هيچ وجه تناسب ندارد . اينجاست كه يك عدم تعادل عجيب و ناراحت‏كننده‏اى ميان آروزها و خواسته‏ها از يك طرف و ميان استعداد جسمانى خود از طرف ديگر مى‏بيند، تصور محروميت از ابديت او را خرد مى‏كند، بسيارى از تلاش‏هاى بشر براى جاويد ماندن نام و عنوان و يادگارهايش بعد از خودش، مولود همين احساس و آروز است; البته به صورت غيرمنطقى خيال مى‏كند اگر كارى كند نامش، مجسمه‏اش، يادگارهايش، آثارش، سرگذشت‏هايش بعد از خودش جاويد بماند، خودش جاويد مانده است و خود را از چنگال فنا و نيستى نجات داده است، تنها چيزى كه اين احساس و اين احتياج را به صورت كامل و مطمئن تامين مى‏كند احساسات و عقايد مذهبى و پرستش است .

مطلب ديگر آن كه ركن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق و قانون است . اجتماع، قانون و اخلاق مى‏خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دين است، تمام مقدماتى كه اجتماع بشر دارد مانند عدالت، مساوات، آزادى، انسانيت و همدردى . . . تا پاى دين در ميان نباشد، حقيقت پيدا نمى‏كند .

استاد مطهرى مى‏فرمايد: انسان در طبيعت محتاج به زندگى اجتماعى است; يعنى ساختمان انسان طورى است كه احتياجات انسان آنقدر زياد است كه جز در پرتو اجتماع برآورده نمى‏شود، از طرفى ميل به منفعت‏پرستى، سركشى و ضد اجتماعى هم دارد; يعنى چنين تناقضى در خلقت‏بشر احساس مى‏شود كه تنها با نبوت و دريافت، قابل رفع است; يعنى عقل، اراده، اختيار و آزادى علم به بشر داده شده و از طرفى غريزه دينى را پيدا مى‏كند، آنگاه قوه ايمان قادر است غريزه استخدام بشر را رام كند، از نظر اروپاييان دين و وجدان دينى يك امر شخصى است و دين را يك عامل ضرورى اجتماعى تشخيص نداده‏اند، اگر نقش دين در اجتماع مشخص بشود و اين كه لا دينى، تشكيلات اجتماعى را از هم مى‏پاشد، بطلان اين نظر روشن مى‏گردد .

استاد بر آن بود كه علم و ايدئولوژيهاى بشرى نمى‏توانند سير آينده بشر و دستورالعمل‏هاى او را مشخص و كشف كنند، چون از قدرت بشر خارج است كه خط سير تكاملى آينده را در مورد انسان رسم كند، حتى انسان براى او مجهول‏ترين مجهولات شمرده مى‏شود، در اينجا نياز به وحى پيدا مى‏كند تا براى آينده خودش سير و جهتى مشخص كند .

ما اكنون در جهانى زندگى مى‏كنيم كه آن چيزى كه محكوم طبيعت‏بشر است‏سخت توسعه يافته و نيرو گرفته است، اما آن چيزى كه حاكم بر طبيعت او است، ناتوان مانده است . ريشه مشكلات بشر را در همين جا بايد جست، همچنان كه ريشه نياز بشر به دين، معنويت، ايمان و پيامبر نيز در همين جا آشكار مى‏شود .

روان‏شناسان مى‏گويند انسان به علل و عواملى، يك نوع آشفتگى و ناهماهنگى در افكار و احساساتش پيدا مى‏كند و روحيه‏اش به دو جبهه تجزيه مى‏شود . منشا ناهماهنگى در عمل و رفتار همان ناهماهنگى و انتظام نداشتن افكار و احساسات است، اين آشفتگى در عمل، معلول آشفتگى روح است، بايد كارى كرد كه اين جنگ داخلى به صلح و صفاى واقعى بدل گردد . در اينجا بار ديگر احتياج بشر به دين احساس مى‏شود; زيرا رام كردن و مطيع ساختن احساسات اماره بشر، از عهده هر قوه و قدرت ديگر خارج است . هر قوه و قدرت ديگر خواه قدرت زور يا علم يا چيز ديگر مقهور هوا و هوس بشر واقع مى‏شود . دين، بيان انواع افكار و احساسات; يعنى بين قوه خيال و قوه عاقله هماهنگى و سازگارى ايجاد مى‏كند .

دين، در هر مقامى لازم و ضرورى است، هم براى سازگار ساختن محيط اجتماعى با زندگى فرد; يعنى در ايجاد توافق و انطباق روحيه فرد با مصالح عاليه اجتماع، توافقى كه مى‏گوييم بايست در روحيه فرد نسبت‏به مصالح اجتماع باشد، همان است كه از آن به گذشت، اغماض و حتى ايثار، فداكارى و نيكوكارى تعبير مى‏كنيم . چه چيزى قادر است مانند دين اسلام، حالت قناعت‏به حق و رضا به قسمت و بهره خود و تسليم در برابر مقررات اجتماعى و خشنودى نسبت‏به ديگران بدهد؟

دين ايدئولوژى‏اى است كه تكيه‏اش بر سرشت روحانى انسان; يعنى بر شناساندن انسان است، بر آگاه كردن انسان به اين سرشت و پرورش دادن اين جنبه وجود انسان و برقرار كردن تعادل ميان دو جنبه وجودى علوى و سفلى انسان است، عبادتها، رازها و نيازها، خداشناسى‏ها، پرهيز كردن از گناهان، پرهيز كردن از دروغ، خيانت، ظلم، ستم و غيبت، تمام اينها گذشته از جنبه‏هاى اجتماعى، يك جنبه انسانى و تربيتى دارد; يعنى براى احيا و زنده كردن همان جنبه انسانى است . پس اگر ما بخواهيم واقعا در طريق تكامل انسان قدم برداريم بايد خودمان را مافوق همه اين مسائل قرار بدهيم; يعنى انسان را موجودى بدانيم كه مى‏تواند پايگاهى عقيدتى مافوق پايگاه طبقاتى و غيرطبقاتى و امثال اينها باشد . مبارزه انسان مى‏تواند صد در صد ماهيت آرمانى و اعتقادى داشته باشد، ماهيت ايمانى داشته باشد، اما اين مبارزه از كجا شروع مى‏شود؟ از دوره خود انسان، اينها تنها در تعليمات انبيا است . شما در تعليمات غير انبيا چنين نمونه‏هاى شكوهمندى نمى‏بينيد .

استاد مطهرى در باب نقش انبيا و دين در تكامل تاريخ مى‏فرمايد: مى‏توانيد با قوانين علمى و اجتماعى حدس بزنيد كه بشر در آينده براى تكامل خود نياز به دين دارد يا ندارد؟ چون هر چيزى بقا و عدم بقايش تابع نياز است . قرآن اين اصل را به ما گفته و علم هم تاكيد كرده است . قرآن در آيه 17 سوره رعد مى‏فرمايد:

«فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض‏»

يعنى: كف به كنار افتاده، نابود مى‏شود، ولى چيزى كه به مردم سود مى‏دهد در زمين مى‏ماند .

مساله آينده دين كه باقى خواهد بود يا نه؟ مربوط مى‏شود به نقشى كه دين در تكامل ماهيت انسان و در تكامل معنويت و انسانيت انسان دارد; يعنى نقشى كه در حسن رابطه انسان با خود و انسانهاى ديگر دارد كه هيچ چيزى قادر نيست و نخواهد بود جاى آن را بگيرد . . . در يك سخنرانى تحت عنوان امدادهاى غيبى در زندگى بشر در همين دانشگاه اين مطلب را عرض كردم كه اين خوش‏بينى نسبت‏به آينده بشريت و تكامل واقعى زندگى بشريت و سبب نرسيدن آن را فقط ما داريم، و عرض كردم كه چگونه مكتب‏هاى ديگر از نظر توجيه تكامل بشريت در آينده به بن‏بست رسيده‏اند، جز دين هيچ عامل ديگرى نيست كه اين قسمت اعظم تكامل بشريت - يعنى تكامل بشريت در ماهيت انسانى خودش - را تامين كند .

آيا اخلاق دينى مى‏تواند وجود داشته باشد يا نه؟ اگر هم بتواند وجود داشته باشد دين مؤيد و نيرو و پشتوانه‏اى براى اخلاق مى‏شود . حتى برخى از غربيها بر اين عقيده‏اند كه اخلاق منهاى دين پايه‏اى ندارد . . . تجربه نشان داده آنجا كه دين از اخلاق جدا شده اخلاق خيلى عقب‏مانده است . هيچ يك از مكاتب اخلاقى غير دينى، در كار خود موفقيت نيافته‏اند، قدر مسلم اين است كه دين لااقل به عنوان يك پشتوانه براى اخلاق بشرى ضرورى است .

آثار ايمان مذهبى در سه بخش خلاصه مى‏شود:

الف) بهجت و انبساط، اولين اثر ايمان مذهبى از نظر بهجت‏زايى و انبساط‏آفرينى «خوش‏بينى‏» است، خوش‏بينى به جهان، خلقت و هستى . ايمان مذهبى از آن جهت كه تلقى انسان را نسبت‏به جهان شكل خاص مى‏دهد - به اين نحو كه آفرينش را هدف‏دار و هدف را خير، تكامل و سعادت معرفى مى‏كند - طبعا دين، انسان را نسبت‏به نظام كلى هستى و قوانين حاكم بر آن خوش‏بين مى‏سازد . . . آرى ايمان است كه زندگى را در درون جان ما وسعت مى‏بخشد و مانع فشار عوامل روحى مى‏شود . دومين اثر ايمان مذهبى از نظر بهجت‏زايى و انبساط آفرينى «روشن‏دلى‏» است . انسان همين كه به حكم ايمان مذهبى، جهان را به نور حق و حقيقت روشن ديد همين روشن‏بينى، فضاى روح او را روشن مى‏كند و در حكم چراغى مى‏گردد كه درونش روشن شده باشد . بر خلاف يك فرد بى‏ايمان كه جهان در نظرش پوچ است، تاريك است، خالى از درك و بينش و روشنايى است . سومين اثر ايمان مذهبى از نظر توليد بهجت و انبساط «اميدوارى‏» به نتيجه خوب و تلاش خوب است . از نظر منطق مادى، جهان نسبت‏به مردمى كه در راه صحيح و يا راه باطل، راه عدالت‏يا راه ظلم، راه درستى يا راه نادرستى مى‏روند، بى‏طرف و بى‏تفاوت است، ولى در منطق فرد با ايمان، جهان نسبت‏به تلاش اين دو دسته بى‏طرف و بى‏تفاوت نيست، عكس‏العمل جهان در برابر اين دو نوع تلاش يكسان نيست‏بلكه دستگاه آفرينش حامى مردمى است كه در راه حق، حقيقت، درستى، عدالت و خيرخواهى تلاش مى‏كنند: «ان تنصروا اگر خدا را يارى كنيد (در راه حق گام برداريد) خداوند شما را يارى مى‏كند . «ان الله لا يضيع اجر المحسنين‏» (4) اجر و پاداش نيكوكاران هرگز هدر نمى‏رود . چهارمين اثر ايمان مذهبى از نظرگاه بهجت و انبساط، آرامش خاطر است . انسان فطرتا جوياى سعادت خويش است، از تصور وصول به سعادت غرق در مسرت مى‏گردد و از فكر يك آينده شوم و مقرون به محروميت لرزه بر اندامش مى‏افتد، سخت دچار دلهره و اضطراب مى‏گردد . . . يكى ديگر از آثار ايمان مذهبى از جنبه انبساطبخشى، برخوردارى از يك سلسله لذتها است كه لذت معنوى ناميده مى‏شود . انسان دو گونه لذت دارد يك نوع لذتهايى كه به يكى از حواس انسان تعلق دارد كه در اثر برقرارى نوعى ارتباط ميان يك عضو از اعضا با يكى از مواد خارجى حاصل مى‏شود . نوع ديگر، لذتهايى است كه به عمق روح و وجدان آدمى مربوط مى‏شود، به هيچ عضو خاص مربوط نيست و تحت تاثير برقرارى رابطه با يك ماده بيرونى حاصل نمى‏شود مانند لذتى كه انسان از احسان و خدمت، يا از محبوبيت و احترام، و يا از موفقيت‏خود يا فرزند خود يا لذت عبادت و پرستش خدا به دست مى‏آورد .

ب) نقش ايمان در بهبود روابط اجتماعى . انسان‏ها نمى‏توانند نيازهاى خود را به تنهايى برطرف كنند، به نوعى به تقسيم كار نيازمندند و از طرفى انسان موجود آزاد و مختارى است . از اين رو محتاج قوانين حقوقى است كه همه به آن احترام بگذارند . آن چيزى كه بيش از هر چيز حق را محترم، عدالت را مقدس، دلها را به يكديگر مهربان، اعتماد مقابل را ميان افراد برقرار مى‏سازد، تقوا و عفاف را تا عمق وجدان آدمى نفوذ مى‏دهد، به ارزشهاى اخلاقى اعتبار مى‏بخشد، شجاعت مقابله با ستم ايجاد مى‏كند و همه افراد را مانند اعضاى يك پيكر به هم پيوند مى‏دهد و متحد مى‏كند، ايمان مذهبى است . تجليات انسانى انسانها كه مانند ستارگان، در آسمان تاريخ پر حادثه انسانى مى‏درخشد، همانها است كه از احساس‏هاى مذهبى سرچشمه گرفته است .

ج) كاهش ناراحتى‏ها . زندگى بشر خواه ناخواه همچنان كه خوشى‏ها، شيرينى‏ها، به دست آوردن‏ها و كاميابى‏ها، درد و رنج‏ها، مصائب، شكست‏ها، از دست دادن‏ها، تلخى‏ها و ناكامى‏ها دارد و بسيارى از آنها - هرچند پس از تلاش زياد - قابل پيشگيرى يا برطرف كردن است، بديهى است كه بشر موظف است‏با طبيعت دست و پنجه نرم كند، تلخى‏ها را تبديل به شيرينى نمايد . اما پاره‏اى از حوادث جهان; مانند پيرى، قابل پيشگيرى و برطرف ساختن نيست . انسان خواه ناخواه به سوى پيرى گام بر مى‏دارد و چراغ عمرش به خاموشى مى‏رود، ناتوانى و ضعف پيرى و ساير عوارض آن، چهره زندگى را دژم مى‏كند به علاوه انديشه مرگ و نيستى، چشم بستن از هستى، رفتن و جهان را به ديگران واگذاشتن به نوعى ديگر انسان را رنج مى‏دهد، ايمان مذهبى در انسان نيروى مقاومت مى‏آفريند، تلخى‏ها را شيرين مى‏گرداند، انسان با ايمان مى‏داند هر چيزى در جهان حساب معينى دارد و اگر عكس‏العملش در برابر تلخى‏ها به نحو مطلوب باشد، فرضا خود اين، غير قابل جبران باشد، به نحوى ديگر از طرف خداوند متعال جبران مى‏شود . . . از نظر چنين فردى، ديگر مرگ نيستى و فنا نيست، انتقال از دنيايى فانى و گذرا به دنيايى باقى و پايدار و از جهانى كوچكتر به جهانى بزرگتر است .

يكى از جهات احتياج به شريعت جديد اين است كه مقدارى از حقايق شريعت قبلى در دست مردم تحريف شده و به شكل ديگرى درآمده است، در حقيقت‏يكى از كارهاى هر پيغمبرى احيا و زنده كردن تعليمات پيغمبر گذشته است . (5)

بحث هدف و غايت دين، يا به تعبير ديگر نياز انسان به دين يكى از مهمترين مسائلى است كه مرحوم بازرگان در طول حيات فكرى خود به آن مشغول بوده است . در آثارى چون مطهرات در اسلام، عشق و پرستش، راه طى شده، امورى چون ايجاد نظم اجتماعى، آزاديخواهى و دموكراسى، رشد علم، صنعت، تكنولوژى و اخلاق اجتماعى را از دين طلب نموده و در يك كلام آباد كردن دنياى انسان را از دين جستجو مى‏كند; و حتى اسلام را از كمونيسم و كاپيتاليسم در اين هدف جلوه‏دار و موفق‏تر مى‏شمرد . وى در كتاب بعثت و ايدئولوژى مى‏كوشد تا دين را در لباس يك ايدئولوژى عرضه كند; يعنى همان كارى كه شريعتى به دنبالش بود و تا حدودى در قالب علمى جاسازى كرد; مرحوم بازرگان پس از انقلاب و مخصوصا بعد از كناره‏گيرى عملى از صحنه سياست، رويكرد ديگرى يافت و در قلمرو دين و انتظار بشر از دين تجديدنظر كرد . وى در بهمن ماه 1371 روز بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در جمع انجمن اسلامى مهندسان سخنرانى مهمى تحت عنوان آخرت، خدا و هدف بعثت انبيا داشت و نظر نهايى خود را به مخاطبانش عرضه كرد، روش‏شناسى وى در پاسخ به اين مساله درون‏دينى است و با بيان آيات و روايات در صدد اثبات اين نكته است كه آبادانى دنيا را نبايد از دين انتظار داشت . در اينجا خلاصه‏اى از سخنرانى ايشان كه در شماره 28 مجله كيان چاپ شده است، به نظر خوانندگان مى‏رسد:

آيا دين، فقط عبادت و رضاى خدا و سعادت آن دنياست، يا جوابگوى مسائل و نيازهاى زندگى نيز هست؟ و در اين صورت تا چه حد حل‏كننده و دستوردهنده امور دنيايى فردى و اجتماعى ما بايد باشد؟

يكى از برنامه‏هاى جشن بعثت كه در زندان شاه در سالهاى 40 تا 42 انجام گرفت و به صورت كتاب درآمد، نشان دادن اين مطلب بود كه از اصول و احكام اسلامى مى‏توان به سهولت، ايدئولوژى استخراج كرد و آيينى يا مكتبى براى مبارزان خودمان عليه استبداد و استيلاى خارجى ارائه كرد . پس از سركوبى ملى شدن نفت‏با كودتاى زاهدى، استمداد يا استفاده از اسلام به عنوان يك مكتب مبارز جاى وسيعى در اذهان و افكار اكثريت مردم پيدا كرده بود و روى آوردن به دين، قرآن و فرهنگ اسلامى از ناحيه روشنفكران و جوانان، توجه و توسلى بود بيشتر براى تجهيز و توفيق ملت در مبارزات ضداستبدادى و ضد استيلاى خارجى در برابر يا در كنار مبارزات ضد استعمارى و ضد امپرياليستى توده‏ها .

شعار ادغام دين و سياست، در صدد تسجيل رهبرى، حاكميت و پيوند مبارك ميان دين و دنيا برآمد، روحيه نوين و طرز تفكر دين براى جامعه يا دين براى دنياى بهتر جاذبيت پيدا كرد . جا دارد منشا طبيعى و انسانى طرز تفكر دين براى جامعه يا دين براى دنياى بهتر را شناسايى كنيم و با مراجعه به قرآن و مخصوصا آيات بعثت و رسالت انبيا، ماموريت الهى آنان را بررسى نماييم كه آيا اديان الهى براى تامين و ترميم امور دنياى انسان‏ها آمده‏اند؟ به دنيا و آخرت نظر داشته‏اند، جوابگوى همه يا بعضى از مشكلات دنيا هستند، يا آن كه انبيا صرفا به خاطر خدا و آخرت فرستاده شده‏اند؟ و اما منشا طرز تفكر دين براى دنيا عبارت است از: 1- انسانها تمام تلاششان اين است كه همه چيز را ابزار براى تصرف و تسلط بر دنيا قرار دهند: «بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة‏» (6) يا «بل تؤثرون الحياة الدنيا و الآخرة خير و ابقى‏» (7) 2- بى اعتقادى يا بى اعتنايى انسان به آخرت .

عمل و رسالت پيامبران در دو چيز خلاصه مى‏شود:

1- انقلاب عظيم و فراگير علم و خودمحورى انسان‏ها براى سوق دادن آن‏ها به سوى آفريدگار جهان‏ها .

2- اعلام دنياى آينده جاودان و بى‏نهايت‏بزرگتر از دنياى فعلى .

گفتن و آموختن چيزهايى كه بشر داراى امكان كافى يا استعداد لازم براى رسيدن و دريافت آن هست چه تناسب و ضرورتى مى‏تواند داشته باشد؟ زيرا ابلاغ پيامها و انجام كارهاى اصلاحى و تكميلى دنيا در سطح مردم، دور از شان خداى خالق انسان و جهان است، بنابراين نيازى ندارد كه خدا و فرستادگان خدا راه و رسم زندگى و حل مسائل فردى و اجتماعى را به او ارائه دهند . هم اكنون لازم است‏خاطرنشان سازم كه اتخاذ يك هدف اعلى و حركت‏به سوى بالا، به معنى و به منظور فراموشى و حذف اهداف ضرورى و فورى سطوح پايين‏تر نيست، خصوصا اگر آن اهداف و حركات خود وسيله و طريقى براى رساندن ما به هدف اصلى و اعلى باشد .

وحى و تعليمات قرآن در دو خط موازى پيش مى‏روند، يكى آگاه كردن و تعليم دادن به پيغمبر است و تربيت و تقويت كردن او كه بايد پيشاپيش مردم و بر طبق برنامه حساب‏شده‏اى، جلو برود . ديگر انذار و هشدار به مردم و اطلاعات دادن به آنان نسبت‏به قيامت و آخرت كه بايد همراه با آگاهى و اعتقاد تدريجى پيدا كردن آنان به اصالت وحى و از ناحيه خدا بودن قرآن انجام گيرد . انذار و آگاهى در سراسر بيست و سه سال مرتبا ادامه داشت، در حدود يك سوم آيات قرآن را زير پوشش خود قرار داده و آنچه را كه بشر نمى‏دانست و نمى‏توانست‏بداند ولى به لحاظ حيات ابدى، سرنوشت نهايى، سلامت و سعادت واقعى او ضرورت داشته به ما ياد داد . ماموريت ديگر پيامبر بزرگوارمان كه بعد از اعلام قيامت و انذار آغاز گرديد معرفى خدا و مساله توحيد بود و تعيين و طرز عبادت براى حركت‏به سوى خداوند آفريدگار انسان و جهان .

خلاصه كلام اين كه آنچه از مجموعه آيات و سوره‏هاى قرآن بر مى‏آيد قسمت اعظم و اصلى آن بر محور دو مساله خدا و آخرت است، در آيات قرآن، به وضوح و صراحت دو نكته تكرار شده است، اول اين كه قرآن از طرف خدا نازل شده است، دوم، ماموريت آن انذار و بشارت در زمينه آخرت است . هيچ جاى قرآن گفته نشده است كه ما قرآن را فرستاديم تا به شما درس حكومت و اقتصاد و مديريت‏يا اصلاح امور زندگى دنيا و اجتماع را بدهد، البته وقتى مى‏گوييم هدف بعثت انبيا، آخرت و خداست‏به هيچ وجه به معناى آن نيست كه پيامبران و اديان الهى رهبانيت و ترك دنيا را دستور داده‏اند يا معاش و وظايف فردى و خانوادگى و اجتماعى را غيرلازم و خلاف دين شناخته و نخواسته‏اند كه انسان‏ها براى اداره صحيح زندگى و دنيا به تلاش و تدبير بپردازند; فرايض و حرام و حلالها و دستورالعمل‏هاى فراوان را مشاهده مى‏نماييم كه ناظر به روابط و رفتارهاى شخصى يا اجتماعى ما بوده و اثر مستقيم و غيرمستقيم روى سلامتى و بهبود زندگى افراد و حسن اداره امور خانواده و امت و جهان دارد . اين ادعا كه فقه شيعه سرآمد همه قوانين دنياست، سخن گزافى نيست، اما بايد ديد منظور كتاب‏هاى الهى از اين احكام چه بوده است؟ با بررسى آيات روشن مى‏شود كه هدف از اين تكاليف، دورى از شيطان و تقرب جستن به خداست، مثلا شراب و مستى را مانع درك نماز، يا نماز را بالاترين وسيله براى ياد خدا، زكات و انفاق را تزكيه و رستگارى انسان يا طلب رضاى خدا، رباخوارى را باعث دور شدن انسان از خدا و بندگى شيطان يا جنگ با خدا معرفى مى‏كند . گرچه اين امور براى بهداشت، سلامتى و امنيت اقتصادى و دنيايى ما مفيد است، ولى قرآن تا آنجا به كار دنياى ما مى‏پردازد كه وسيله ساز حيات آخرت و تقرب ما به خدا باشد و البته نمى‏گويد نيازها و مسائل زندگى دنيا را كنار بگذاريد، پس تمام احكام فقهى و حلال و حرامهاى شرعى در قرآن مربوط به ارث، نكاح، طلاق و روابط خانوادگى براى بستن راههاى نفوذ شيطان در اجتماعات و امكان ظلم مردم در حق يكديگر و كسب سعادت عقبى مى‏باشد . دقيقا آيات 7 تا 14 سوره نساء كه احكام ارث را بيان مى‏كند به اين هدف بيان شده‏اند . نتيجه سخن آن كه اولا قرآن و رسالت پيامبران نسبت‏به امور دنيايى، بيگانه و محصول فرعى و ضمنى است كه از قرآن به دست مى‏آيد، ولى هدف بعثت و وظيفه دين نمى‏تواند باشد . ثانيا در قرآن مطالب علمى بهداشتى، صنعتى و . . . . يافت نمى‏شود، گرچه در كلمات پيشوايان دين به وفور يافت مى‏شود . و سر مطلب اين است كه آن‏ها علاوه بر وظايف نبوت و سوق دادن به خدا و آخرت به عنوان انسان مسلمان خداپرست، با ايمان، معلم و مصلح هم بودند . و لذا تعليماتى كه از اين نظرها داده‏اند در عين ارزنده و ممتاز بودن، جزء دين و شريعت‏حساب نمى‏شود و مشمول «ان هو الا وحى يوحى‏» (8) نمى‏گردد . ثالثا دين چگونه زيستن را ياد مى‏دهد نه چگونه خوردن، خوابيدن، كار و كسب و جنگيدن . پيامبران آمده‏اند ما را از زندگى كردن، براى زندگى كردن موقت و بيهوده دنيا منصرف نموده و به زندگى ما در جهت زمان و حيات و حركت‏بى نهايت ارزش بدهند . رابعا اگر هدف جامعه‏اى، خدا و آخرت باشد و در جهت‏خدا و عمل به احكام خدا حركت نمايد دنياى اين جامعه نيز بهبود پيدا مى‏كند و قرين نعمت و سعادت مى‏شود، اما عكس قضيه صحيح نيست، اگر هدف و مقصودشان سلامت و سعادت دنيا باشد، در آخرت رضاى خدا برايشان فراهم نخواهد گشت، خواستن و رسيدن به دنيا هيچ گاه مساوى با خواستن خدا و رسيدن به آخرت سعادتمند نيست . خامسا همانگونه كه اسلام و پيامبران به ما درس آشپزى و باغ‏دارى و يا چوپانى و خانه‏دارى ندادند و اين امور را به عقل و تجربه ما، با رعايت احكام شرعى واگذار كرده‏اند، امور اقتصاد، مديريت و سياست هم به عهده خودمان مى‏باشد، بنابراين اشكالى ندارد كه اديان الهى مبارزه با ستمگران و عدالت را تجويز و تاكيد كرده باشند، ولى ايدئولوژى و احكام و تعليمات خاصى در آن زمينه‏ها نداده باشند . سادسا دلايل ادغام دين و سياست و يكى بودن نبوت و حكومت، متعدد است . گاه به سيره عملى پيامبر صلى الله عليه و آله در اداره جامعه در طول ده سال، يا حكومت موسى و داود و سليمان استناد مى‏كنند، گاه به قاعده لطف، كه بشر جاهل و ظالم است و از برقرارى عدالت و اداره صحيح جامعه عاجز است از اين رو، بر صاحب لطف واجب است جهت‏سرپرستى انسانها، پيامبران و رهبرانى را مامور سازد تا آنان را هدايت و بر آنان حكومت كنند، ولى اين استدلال‏ها پشتوانه قرآنى و سنتى ندارد، در ضمن احراز حكومت‏بر همه پيامبران عموميت نداشته و اصولا نبوت و حكومت دو امر يا دو شغل كاملا مجزا و متفاوت است . آنجا كه پاى دين و رسالت در ميان است قانون «الله اعلم حيث‏يجعل رسالته‏» حاكم است و آنجا كه پاى اداره امت و امور دنيايى مردم پيش مى‏آيد قانون و دستور «و شاورهم فى الامر» (10) حاكم بوده است . گرچه محيط توحيدى و جامعه دينى زمينه مساعدى براى نشو و نماى افراد مؤمن و با كرامت را فراهم مى‏كند، اما تامين چنين محيط و جامعه‏اى لازم نيست از طريق قدرت و به دست متوليان دين باشد، و آيات جهاد و قتال صرفا براى دفاع و استقرار امنيت و آزادى است، نه براى تهاجم و تصرف و قدرت . پيامبران خدا، نه از راه اعمال قدرت و نظارت بر عقايد و اخلاق مردم انجام رسالت و تبليغ ايمان و معرفت و عبادت كرده‏اند، و نه براى دعوت به توحيد و مبارزه با شرك و استكبار و الحاد اقدام به تشكيل حكومت و تامين قدرت براى خود و امت نموده‏اند و حكومت دينى هم اگر تشكيل بشود به دين، ايمان و اخلاق مردم نبايد دست‏بزند و دخالتى بنمايد . دولت; يعنى قدرت و زور در برابر تجاوز بيگانگان بر كشور و ملت، يا تجاوز مردم به يكديگر، اما در برابر عقيده و عشق و عبادت و رابطه انسان با خود و خدا; يعنى آزادى و تقرب، بسيار بى‏جا و نقض غرض است . سابعا، استقبال مردم از اديان به جهت جهان‏بينى و ايدئولوژى دينى آنهاست و اتفاقا دين، ايمان، اسلام يا قرآن به خودى خود و به حد كامل و كافى هم جهان‏بينى است و هم ايدئولوژى . ايمان به وجود خدا و پرستش، به معناى حركت‏بى‏انتها به سوى بى‏نهايت مى‏باشد، ايدئولوژى و اتخاذ انديشه و هدف است . ما مى‏خواهيم جهان‏بينى و ايدئولوژى‏هاى عرضه شده از طرف مكاتب غرب و شرق را نفى كنيم، خدايى كه براى درد و آروزهاى دنيا پرستيده شود با آخرت و بهشت و ثواب كه در راه خواسته‏هاى دنيا تامين گردد، نه دين است نه خدا و نه آخرت، شركى است در كنار و در برابر توحيد .

اصرار ما در منحصر دانستن هدف دين به آخرت و تكفيك رسالت انبيا از سياست و اداره دنيا براى چيست؟

1- تبديل توحيد به شرك: وقتى بهبود زندگى فرد و اجتماع و مديريت مطلوب دنيا پا به پاى آخرت و خدا، هدف و منظور دين قرار گرفت اخلاص در دين و عبوديت‏خدا پس زده و فراموش مى‏شود و توحيد بدل به شرك مى‏گردد . لذا امروز مى‏گويند حكومت و بقاى نظام از اولويت و اصالت‏برخوردار بوده، اگر مصالح دولت و حفظ امت اقتضا نمايد مى‏توان اصول و قوانين شريعت را فداى حاكميت نمود .

2- انصراف از دين و سلب اميد و ايمان مردم نسبت‏به دين: وقتى مردم و جوانان مواجه با ناتوانى و عجز اديان و متصديان امور گردند كم‏كم مايوس مى‏شوند، انتظارات نادرست كه ناشى از اشتباه و خيال‏پردازى است، موجب شكست و سردرگمى مى‏شود

3- زيان تصرف دين و دولت‏به دست رهبران شريعت: مانند هزار سال رياست‏بلا منازع دينى پاپ‏ها و حاكميت كليساى كاتوليك، خلفاى اموى و عباسى و عثمانى كه خود را خليفه رسول الله مى‏خواندند، سلاطين صفوى، سلسله قاجاريه .

4- اسلامى كه با پشتوانه قدرت و روش اكراه پيش برود بيشتر كالاى شيطان است تا دين خدا، در قرآن هم آمده است كه:

«انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر، (11) لا اكراه فى الدين، (12) ان انت الا نذير، (13) ما على الرسول الا البلاغ . (14) »

5- دين براى دنيا، يا ترك دنيا به خاطر دين، دو حالت افراط و تفريط در دين است، اما اعتقاد به اين كه پيامبران خدا صرفا خبردهندگان و تدارك‏كنندگان قيامت و آخرت و معرفى‏كنندگان خالق يكتا بوده‏اند و دنيا چيزى جز مزرعه و كشتزار و ميدان فعاليت و تربيت آدمى براى حيات جاودان و خدايى شدن انسان نمى‏باشد، ضرورتى است نيروبخش براى بقاى دين و دنيا .

اين نوشتار خلاصه و چكيده‏اى بود از آخرين سخنرانى ايشان در زمان حياتش، حالا آيا ايشان ديدگاه دوگانه‏بينى دين و دنيا را از ابتدا داشته؟ همانگونه كه دكتر غلامعباس توسلى در شماره 23 كيان ادعا مى‏كند و به مرز ميان دين و سياست مرحوم بازرگان استناد مى‏كند يا به گفته دكتر سروش بگوييم ايشان در آخر عمر نوعى عقب‏نشينى كرده است، سخن ديگرى است . به نظر نگارنده مى‏توان ادعا كرد ايشان در آغاز ايدئولوژى به معناى روش‏هاى دنيايى از دين را قبول داشته و در نهايت از آن عدول كرده است و نيز در آثار ديگرش هدف بعثت را خدا و آخرت دانسته است . (15)

در نقد و بررسى ديدگاه بازرگان مى‏توان به نكات ذيل توجه نمود:

1- مرحوم بازرگان اين مطلب را پذيرفته‏اند كه آيات جهاد، قضا، امر به معروف و غيره فوايد و آثار دنيوى را به جاى مى‏گذارد و وجود اين آثار هم قابل انكار نيست، ولى آنها آثار فرعى و ضمنى هستند . در ضمن اين آيات و روايات احكام، الزاما شامل تمام نيازها و مسائل انسان‏ها در تمام قرون و احوال نمى‏شود . ما هم اين سخن را مى‏پذيريم كه هدف و غايت نهايى رسالت نبى اكرم صلى الله عليه و آله قرب به خدا و معرفى حيات اخروى است، ولى غايات و اهداف وسطى هم وجود دارد . گرچه نسبت‏به غايت نهايى، فرعى و ضمنى هستند، ولى مقدمه لازم و لاينفك براى وصول به غايت اصلى مى‏باشند و مزرعه بودن دنيا در حديث نبوى همين مطلب را بيان مى‏كند . در ضمن هيچ انديشمند و متفكر اسلامى ادعا نكرده است كه دين بر طرف كننده تمام نيازهاى بشرى است، يا حتى تمام حاجت‏هاى دنيوى را پاسخ مى‏دهد . پس توجه ابزارى و مقدمى دين به دنيا، قابل انكار نيست .

2- خطاى ديگر بازرگان در اين است كه ايشان حكومت دينى را با انديشه دين براى دنيا يا بهره‏گيرى دين در راه دنيا و منافع دنيوى و به يك معنا سكولار كردن (16) دين مترداف دانسته‏اند، لذا شايد بتوان گفت كه ايشان در آثارى چون «بعثت و ايدئولوژى‏» چنين نگرشى نسبت‏به دين داشته ولى امروز به نقد آن نگرش پرداخته است، و معناى ديگر سكولاريسم; يعنى جدايى دين از سياست را مى‏پذيرد در حالى كه سياست دينى و دين سياسى به هيچ وجه به معناى اصالت دنيا و منافع دنيايى نيست . بلكه مترادف است‏با صبغه و محتواى دينى بخشيدن به دنياى مردم .

3- نكته ديگر ارتباط مستقيم ابعاد مختلف انسان است، اگر دين اسلام را يك دين انسانى بدانيم چگونه ممكن است‏بدون توجه به ساير ابعاد انسانى، مردم را به رسيدن و رشد و تكامل يك بعد ديگر توصيه كند؟ وقتى معيشت و سياست مردم مستقيما با تهذيب، اخلاق و توجه به خدا ارتباط داشته باشد، پس دين كامل آن است كه موضع‏ها و ديدگاه‏هاى خاص خود را و لو به طور كلى در آن باب عرضه كند .

4- استنتاج ايشان را از نمونه‏هاى تاريخى در سيره پيشوايان دين نمى‏پذيريم، اين كه ايشان گفته‏اند قيام حضرت سيد الشهداء فقط در مخالفت‏بيعت‏با يزيد بوده و داعيه حكومت نداشته است، يا اين كه نوعى قدرت‏طلبى و دنياخواهى را به منازعان بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مى‏دهد . اين انتساب، بالطبع شخصيتى چون امام على عليه السلام‏را در بر مى‏گيرد . و يا زير بار خلافت نرفتن امام رضا عليه السلام در عصر مامون هيچ كدام انفكاك و جدايى دين از سياست و حكومت را اثبات نمى‏كند، بلكه مخالفت‏حضرت امير عليه السلام با خلافت ابوبكر و افشاگرى‏ها و مبارزات امام رضا عليه السلام با مامون و بسيارى از شعارهاى كربلا و فرمايشات امام حسين عليه السلام دقيقا بعد اجتماعى و حكومتى و از همه مهم‏تر بعد سياسى دين را نشان مى‏دهد . و اما اين كه امام حسين عليه السلام به سمت كوفه حركت كرد بدون شك به خاطر تقاضاهاى مردم آن ديار بوده است . ولى اگر مردم كوفه از آن حضرت دعوت به عمل نمى‏آوردند، بدون شك حضرت در مسائل سياسى دخالت مى‏كرد و به صورت ديگرى با حكومت زمان خود به مخالفت مى‏پرداخت .

5- نكته ديگر اين بود كه فرمودند پيشوايان دين دو چهره امامت‏يا نبوت و انسان دينى دارند و نمى‏توان همه مطالب و گفته‏هاى آنها را جزء وحى و دين به حساب آورد، اشكال ما اين است كه به چه دليل برخى از فرمايشات پيشوايان دين، از دايره دين خارج است؟ و با چه ضابطه و ملاكى اين تمايز جريان مى‏يابد .

6- مشكل ديگر اين گونه انديشه‏ها و تفكرهاى سكولاريستى و ليبراليستى، جدا انگارى دنيا و آخرت است . آنچه از سخنان ائمه دين به دست مى‏آيد، اين است كه دنيا و آخرت دو چهره يك حقيقتند، دنيا ظاهر و آخرت باطن آن مى‏باشد . كسى كه در اين دنيا مال يتيم مى‏خورد «انما ياكلون فى بطونهم نارا» (17) ; يعنى: در همين دنيا آتش تناول مى‏كند، ولى در آخرت كه يوم تبلى السرائر است آن حقيقت آشكار مى‏گردد .

7- در سخنان رهبران دينى ما واژه‏هاى ولايت، ولى، امام، و امامت فراوان ديده مى‏شود و بار معنايى سيطره، نظارت و مديريتى كه در اين واژه‏هاست‏به مراتب بيشتر از كلماتى چون سياست، حكومت و قدرتى است كه امروزه در فرهنگ علوم سياسى مطرح است . و اين كه ائمه اطهار عليهم السلام ولايت را اساس دين و مهم‏تر از نماز معرفى كرده‏اند، به آن جهت است كه نقش اجتماعى آن حقايق، بدون تحقق ولايت نمود و ظهور پيدا نمى‏كند . بنده به مهندس بازرگان و همفكران ايشان كه به ارزشهاى دينى و ظهور آنها در جامعه اعتقاد دارند، عرض مى‏كنم: آيا اين ابعاد، اهداف و ساختارهاى اساسى اسلام بدون در اختيار داشتن شاخص‏هاى مهم حكومت تحقق‏پذير است؟ آيا تحقق حكومت دينى بدون فرهنگ دينى و بهره‏گيرى از نظام فرهنگى و تربيتى اسلام تحقق بخش اهداف و احكام اسلام است؟ به عبارت ديگر، آيا بدون كانون‏هاى قدرت، - البته به معنايى كه در دين اسلام پذيرفته شده نه به اصطلاح غربى و سياسى امروز - مى‏توان احكام فردى و اجتماعى حق تعالى، تهذيب و توجه مردم به آخرت و خدا محورى در جامعه، آموزش و پرورش و . . . را تحقق بخشيد؟

8- به نظر نگارنده، مرحوم مهندس بازرگان قدرى گام خود را از گليم تخصصى‏اش فراتر گذاشته است; ايشان در انكار مكاتب حقوقى، اخلاقى، تربيتى، اقتصادى، سياسى اسلام و مقايسه آن با آشپزى و باغ‏دارى هيچ دليلى ارائه نكرده است و از توان علمى ايشان هم به دور است، وقتى بزرگانى چون شهيد صدر و استاد مطهرى ميزان اقتصادى اسلام را نگارش مى‏كنند يا مرحوم نراقى، نائينى و شيخ فضل الله نورى، نظام و سيستم سياسى اسلام را از متون دين استخراج مى‏كنند و همچنين ديگر بزرگان در ساير رشته‏هاى اسلامى، چگونه و با چه مجوزى ايشان كه در يكى از رشته‏هاى تجربى مطالعه و تخصص دارند به انكار قلمرو و دامنه‏اى به اين عظمت مى‏پردازند؟

9- آيا عموميت نداشتن حكومت‏براى همه پيامبران، معلول تبعيدها، شكنجه‏ها و آزارهاى حاكمان جور و ستم نبوده است؟ آيا نداشتن زمينه اجتماعى و محيطى، مانع برقرارى حكومت انبيا شمرده نمى‏شود؟

يا «و شاورهم فى الامر» (19) به هيچ وجه نافى حكومت انبيا نيست، زيرا اولا مشورت و مشاهده از اركان حكومت دينى است; ثانيا انبيا در مصاديق و مواردى كه جاى حكم الهى مى‏باشد با قاطعيت آن را در سطح جامعه دينى خود به اجرا در مى‏آوردند و با احدى به مشورت نمى‏پرداختند .

11- آفات حكومت دينى كه نويسنده محترم بيان كردند، جاى بسى تعجب و شگفت است! صرف‏نظر از اشكالات وارد بر ايشان، آيا تشكيل حكومت دينى كه بيانگر و مجرى توحيد الهى در جامعه است، شرك مى‏باشد؟ آيا حكومت دينى كه در صدد جريان عدالت اجتماعى، در سطح عموم جامعه و مقابله با ظلم‏ستيزان است، باعث مايوس شدن مردم از دين مى‏شود؟ ! آرى حاكم دينى‏اى، كه لباس تدين را بپوشد و گوهر دين را از خود برهاند و به نام دين و ديندارى، جامعه و مردم را فريب دهد، باعث‏ياس مردم خواهد شد; اما اين انحرافات و مفاسد اجتماعى، چه ارتباطى با فلسفه سياسى دين دارد؟ مخصوصا با اين شرايط و ويژگيهايى كه در دين براى كارگزاران حكومت‏بيان شده است . اما حكومت‏هاى اموى و عباسى، صفوى و قاجار هيچكدام به عنوان حكومت دينى، كه در فلسفه سياسى شيعه مطرح است، تحقق پيدا نكردند و قياس حكومت دينى با آنها، قياس مع‏الفارق است . در ضمن آقاى بازرگان در يك جا از عقب‏ماندگى و فقر ناشى از حكومت‏هاى اموى و عباسى سخن مى‏گويد، در جاى ديگر تمدن رنسانس غرب را متاثر از تمدن درخشان حكومت‏هاى اسلامى شرق بيان مى‏كنند . يك بام و دو هوا؟ !

12- حال كه در اروپا دين منزوى شده است و داعيه حكومت و سياست ندارد، آيا جز لاغرى و بى‏محتوايى و بى‏توجهى و بى‏خاصيتى چيزى از آن باقى مانده است؟ آيا امروز غربيان بيشتر به فكر خدا و آخرت هستند؟

13- قياس رياست دينى پاپ‏ها با رياست روحانيت دين اسلام نيز، قياس مع‏الفارق است، آنچه در ولايت فقيه آمده اين نكته است كه حاكم و والى بايد دين‏شناس، با تقوا، زاهد، مدير و مدبر باشد . و در روايت معروف امام حسن عسكرى عليه السلام نيز اين شرايط ذكر شده است .

14- از كلمات و جملات ايشان استفاده مى‏شود كه گويا وى، شعار حسبنا كتاب الله را شرح مى‏دهد و فقط براى قرآن حجيت قائل است! در حالى كه همان پيامبرى كه وسيله انزال قرآن است، سنت‏خود و اهل بيت عليهم السلام را ثقل ديگر دين معرفى كرده است . ايشان در مقام استدلال از اين ثقل، كاملا غفلت نموده‏اند و به طور كلى مقام تشريع و قانونگذارى را از آنها سلب نموده است.

پى‏نوشت‏ها:

1) استاديار دانشگاه، مدرس حوزه، محقق و نويسنده .

2) روم/30

3) محمد/7 .

4) يوسف/90 .

5) ر . ك: شهيد مرتضى مطهرى، نبوت، صص 20- 16; حكمت‏ها و اندرزها، ص 23; تكامل اجتماعى انسان، صص 59- 27; انسان و ايمان، ص 39; تعليم و تربيت در اسلام، ص 118; مقالات فلسفى، ج 2، ص 156; سيره نبوى، ص 16; وحى و نبوت، ص 169 .

6) قيامة/20 و 21 .

7) اعلى/16 و 17 .

8) نجم/3 .

9) انعام/124 .

10) آل عمران/159 .

11) غاشيه/21 و 22 .

12) بقره/256 .

13) فاطر/23 .

14) مائده/99 .

15) ر . ك: مجله كيان، ش 23، ص 28 .

16. Secularization

17) نساء/10 .

18) شورى/38 .

19) آل عمران/159 .