| مجلات >رواق انديشه>شماره 13 |
عبد الحسين خسروپناه (1) نويسنده در دو بخش، ديدگاههاى متفكران اسلامى را در باره گستره شريعت مطرح كرده است . در بخش اول كه در شماره نهم به
چاپ رسيد، متفكران اسلامى را به دو دسته سنت گرايان و متجددان منشعب كرده و سه رويكرد را در مساله قلمرو دين بيان كرده
بود نگارنده در بخش دوم مقاله كه اينك از نظر خوانندگان مىگذرد، نياز بشر به دين، مساله خاتميت و فلسفه ختم نبوت و اين كه
چرا نبوتها تبديل و تغيير يافتند و علل تجديد نبوتها چيست؟ را مورد بررسى قرار داده است . سپس به ديدگاه شهيد مطهرى
در اين باره پرداخته است كه بلوغ و رشد فكرى و اجتماعى بشر را عامل ختم نبوت معرفى مىكند و مىگويد با ختم نبوت نياز
بشر به تعليمات الهى رفع نشده بلكه صرفا وحى جديد و تجديد نبوتها رفع شده است . و بعد به آثار ايمان مذهبى از ديدگاه آن
شهيد مىپردازد . در ادامه نظريه مهندس بازرگان را در رابطه با نياز انسان به دين مطرح مىكند و مىگويد روششناسى آقاى
بازرگان در پاسخ به مساله قلمرو دين و انتظار بشر از دين، از نوع درون دينى است و با بيان آيات و روايات در صدد اثبات اين نكته
است كه آبادانى دنيا را نبايد از دين انتظار داشت . نويسنده مقاله، با وارد كردن چهارده اشكال اساسى نظريه ايشان را رد مىنمايد .
بحث مهم ديگر در مساله نياز بشر به دين، مساله خاتميت و فلسفه ختم نبوت است كه چرا نبوتها تبديل و تغيير يافتند و علل
تجديد نبوتها چيست؟ استاد مطهرى، بلوغ و رشد فكرى اجتماعى بشر را عامل ختم نبوت معرفى مىكند و اين عليت و نقش را
در چند جهت مىداند: 1- نگهدارى كتاب آسمانى از تحريف . 2- تكامل انسان از جهت اين كه برنامه تكاملى خود را يكجا تحويل بگيرد . 3- بلوغ فكرى و رشد اجتماعى جهت ترويج، تبليغ، اقامه دين، امر به معروف و نهى از منكر توسط بشر و عدم نياز به پيامبران
تبليغى . 4- رشد فكرى بشر و توانايى او در تفسير انطباق احكام در شرايط مختلف زمانى و مكانى در پرتو اجتهاد توسط علماى امت . پس معناى ختم نبوت اين نيست كه نياز بشر به تعليمات الهى و تبليغاتى كه از راه وحى رسيده رفع شده بلكه نياز به وحى جديد
و تجديد نبوتها رفع شده نه نياز به دين و تعليمات الهى . استاد مطهرى در مقاله «خورشيد دين هرگز غروب نمىكند» كه در كتاب امدادهاى غيبى چاپ شده استبه اين پرسش كه آيا
دين، اجل و پايان دارد؟ و با توجه به اين كه در اين دنيا همه چيز در حال تغيير و تحول و كهنه شدن است آيا دين نيز محكوم چنين
حكمى استيا نه؟ پاسخ مىدهد و از اين پاسخ مىتوان ديدگاه ايشان در مساله انتظار بشر از دين و نياز انسان به نبوت و شريعت را
به دست آورد . وى در آغاز بحث، معيار جاودانگى را بيان مىكند و مىفرمايد پديدههاى اجتماعى در مدتى كه باقى هستند، حتما
بايد با خواستههاى بشر بوده باشند . در ميان خواستههاى بشر ما دو نوع خواسته داريم: خواستههاى طبيعى و خواستههاى غير
طبيعى; يعنى اعتيادى . خواستههاى طبيعى، آن چيزهايى است كه ناشى از ساختمان طبيعى بشر است، يك سلسله امورى است
كه هر بشرى به موجب آن كه بشر استخواهان آنهاست و رمز آنان را هم هنوز كسى مدعى كشف آن نشده است . مثلا بشر
علاقهمند به تحقيق و كاوش علمى است، غير از اين خواستههاى طبيعى يك سلسله خواستههاى ديگرى هم در ميان بسيارى از
افراد بشر هست كه اعتيادات ناميده مىشود . اعتيادات قابل ترك دادن و عوض كردن است اما امور طبيعى قابل ترك دادن نيست،
جلوى يك نسل را اگر بگيريم نسل بعدى خودش به دنبال او مىرود . اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از
اين دو خاصيتباشد يا بايد در نهاد بشر و در ژرفناى فطرت جاى داشته باشد و در درون بشر به صورت يك خواستهاى باشد، يا بايد
تامينكننده خواسته يا خواستههاى ديگر بشر باشد اما اين هم به تنهايى كافى نيست، بايد آن چنان وسيله تامين كنندهاى باشد
كه چيز ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد . و الا اگر چيزى در اين دنيا پيدا شد كه بتواند مثل دين يا بهتر از دين، آن حاجت و آن
خواسته را كه دين تامين مىكرده است، تامين كند آن وقت دين از ميان مىرود، اتفاقا دين هر دو خاصيت را دارد; يعنى هم جزء
نهاد بشر است جزء خواستههاى فطرى و عاطفى بشر است و هم از لحاظ تامين حوايج و خواستههاى بشرى مقامى را دارد كه
جانشين ندارد و اصلا امكان ندارد چيز ديگرى جايش را بگيرد . قرآن راجع به قسمت اول كه دين را خدا در نهاد بشر قرار داده
اينطور مىفرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها» (2) يعنى: توجه خويش را به سوى دين، حقگرايانه، پايدار و استوار كن، همانا اين فطرة الله كه همه مردم را بر آن آفريده، نگهدار . راجع به اين كه دين چگونه در ميان مردم پيدا شده؟ و آيا از ميان خواهد رفتيا نه؟ فرضيههاى زيادى مطرح شده است، ترس،
جهل و نادانى بشر، علاقه انسان نسبتبه نظم و عدالت، كسب امتياز در جامعههاى طبقاتى و غيره را عوامل گرايش مردم به دين
معرفى كردهاند و دانشمندان زيادى مانند يونگ، ويليام جيمز، آلكسيس كارل نظريه فطرى بودن دين را مطرح كردهاند . اما در
قسمت دوم كه دين، تامينكننده خواستههاى بشر است و جانشين هم ندارد، لازم به ذكر است كه زمانى خيال مىكردند اگر
تمدن پيشرفت كند، ديگر جايى براى دين وجود نخواهد داشت در صورتى كه امروز معلوم شد كه پيشرفت علم و تمدن، نيازى را
كه بشر به دين براى يك زندگى خوب دارد، رفع نمىكند; بشر هم از لحاظ شخصيتى و هم از لحاظ اجتماعى نيازمند دين است،
همين قدر كه فكر بشر توجه كند به ابديت، با جهان ديگر پيوند پيدا مىكند، اين قدرت فكرى و تصورى در او، احساسات و
تمايلات ابديتخواهى به وجود مىآورد، پيدايش اين گونه تصورات وسيع و گسترده و پيدايش اينگونه تمايلات، خواستههاى عظيم
و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانى شونده انسان به هيچ وجه تناسب ندارد . اينجاست كه يك عدم تعادل
عجيب و ناراحتكنندهاى ميان آروزها و خواستهها از يك طرف و ميان استعداد جسمانى خود از طرف ديگر مىبيند، تصور
محروميت از ابديت او را خرد مىكند، بسيارى از تلاشهاى بشر براى جاويد ماندن نام و عنوان و يادگارهايش بعد از خودش،
مولود همين احساس و آروز است; البته به صورت غيرمنطقى خيال مىكند اگر كارى كند نامش، مجسمهاش، يادگارهايش،
آثارش، سرگذشتهايش بعد از خودش جاويد بماند، خودش جاويد مانده است و خود را از چنگال فنا و نيستى نجات داده است،
تنها چيزى كه اين احساس و اين احتياج را به صورت كامل و مطمئن تامين مىكند احساسات و عقايد مذهبى و پرستش است . مطلب ديگر آن كه ركن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق و قانون است . اجتماع، قانون و اخلاق مىخواهد و پشتوانه قانون و
اخلاق هم فقط و فقط دين است، تمام مقدماتى كه اجتماع بشر دارد مانند عدالت، مساوات، آزادى، انسانيت و همدردى . . . تا پاى
دين در ميان نباشد، حقيقت پيدا نمىكند . استاد مطهرى مىفرمايد: انسان در طبيعت محتاج به زندگى اجتماعى است; يعنى ساختمان انسان طورى است كه احتياجات
انسان آنقدر زياد است كه جز در پرتو اجتماع برآورده نمىشود، از طرفى ميل به منفعتپرستى، سركشى و ضد اجتماعى هم دارد;
يعنى چنين تناقضى در خلقتبشر احساس مىشود كه تنها با نبوت و دريافت، قابل رفع است; يعنى عقل، اراده، اختيار و آزادى علم
به بشر داده شده و از طرفى غريزه دينى را پيدا مىكند، آنگاه قوه ايمان قادر است غريزه استخدام بشر را رام كند، از نظر اروپاييان
دين و وجدان دينى يك امر شخصى است و دين را يك عامل ضرورى اجتماعى تشخيص ندادهاند، اگر نقش دين در اجتماع
مشخص بشود و اين كه لا دينى، تشكيلات اجتماعى را از هم مىپاشد، بطلان اين نظر روشن مىگردد . استاد بر آن بود كه علم و ايدئولوژيهاى بشرى نمىتوانند سير آينده بشر و دستورالعملهاى او را مشخص و كشف كنند، چون از
قدرت بشر خارج است كه خط سير تكاملى آينده را در مورد انسان رسم كند، حتى انسان براى او مجهولترين مجهولات شمرده
مىشود، در اينجا نياز به وحى پيدا مىكند تا براى آينده خودش سير و جهتى مشخص كند . ما اكنون در جهانى زندگى مىكنيم كه آن چيزى كه محكوم طبيعتبشر استسخت توسعه يافته و نيرو گرفته است، اما آن چيزى
كه حاكم بر طبيعت او است، ناتوان مانده است . ريشه مشكلات بشر را در همين جا بايد جست، همچنان كه ريشه نياز بشر به دين،
معنويت، ايمان و پيامبر نيز در همين جا آشكار مىشود . روانشناسان مىگويند انسان به علل و عواملى، يك نوع آشفتگى و ناهماهنگى در افكار و احساساتش پيدا مىكند و روحيهاش به
دو جبهه تجزيه مىشود . منشا ناهماهنگى در عمل و رفتار همان ناهماهنگى و انتظام نداشتن افكار و احساسات است، اين
آشفتگى در عمل، معلول آشفتگى روح است، بايد كارى كرد كه اين جنگ داخلى به صلح و صفاى واقعى بدل گردد . در اينجا بار
ديگر احتياج بشر به دين احساس مىشود; زيرا رام كردن و مطيع ساختن احساسات اماره بشر، از عهده هر قوه و قدرت ديگر
خارج است . هر قوه و قدرت ديگر خواه قدرت زور يا علم يا چيز ديگر مقهور هوا و هوس بشر واقع مىشود . دين، بيان انواع افكار و
احساسات; يعنى بين قوه خيال و قوه عاقله هماهنگى و سازگارى ايجاد مىكند . دين، در هر مقامى لازم و ضرورى است، هم براى سازگار ساختن محيط اجتماعى با زندگى فرد; يعنى در ايجاد توافق و انطباق
روحيه فرد با مصالح عاليه اجتماع، توافقى كه مىگوييم بايست در روحيه فرد نسبتبه مصالح اجتماع باشد، همان است كه از آن به
گذشت، اغماض و حتى ايثار، فداكارى و نيكوكارى تعبير مىكنيم . چه چيزى قادر است مانند دين اسلام، حالت قناعتبه حق و
رضا به قسمت و بهره خود و تسليم در برابر مقررات اجتماعى و خشنودى نسبتبه ديگران بدهد؟ دين ايدئولوژىاى است كه تكيهاش بر سرشت روحانى انسان; يعنى بر شناساندن انسان است، بر آگاه كردن انسان به اين سرشت و
پرورش دادن اين جنبه وجود انسان و برقرار كردن تعادل ميان دو جنبه وجودى علوى و سفلى انسان است، عبادتها، رازها و نيازها،
خداشناسىها، پرهيز كردن از گناهان، پرهيز كردن از دروغ، خيانت، ظلم، ستم و غيبت، تمام اينها گذشته از جنبههاى اجتماعى،
يك جنبه انسانى و تربيتى دارد; يعنى براى احيا و زنده كردن همان جنبه انسانى است . پس اگر ما بخواهيم واقعا در طريق تكامل
انسان قدم برداريم بايد خودمان را مافوق همه اين مسائل قرار بدهيم; يعنى انسان را موجودى بدانيم كه مىتواند پايگاهى
عقيدتى مافوق پايگاه طبقاتى و غيرطبقاتى و امثال اينها باشد . مبارزه انسان مىتواند صد در صد ماهيت آرمانى و اعتقادى داشته
باشد، ماهيت ايمانى داشته باشد، اما اين مبارزه از كجا شروع مىشود؟ از دوره خود انسان، اينها تنها در تعليمات انبيا است . شما
در تعليمات غير انبيا چنين نمونههاى شكوهمندى نمىبينيد . استاد مطهرى در باب نقش انبيا و دين در تكامل تاريخ مىفرمايد: مىتوانيد با قوانين علمى و اجتماعى حدس بزنيد كه بشر در
آينده براى تكامل خود نياز به دين دارد يا ندارد؟ چون هر چيزى بقا و عدم بقايش تابع نياز است . قرآن اين اصل را به ما گفته و علم
هم تاكيد كرده است . قرآن در آيه 17 سوره رعد مىفرمايد: «فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض» يعنى: كف به كنار افتاده، نابود مىشود، ولى چيزى كه به مردم سود مىدهد در زمين مىماند . مساله آينده دين كه باقى خواهد بود يا نه؟ مربوط مىشود به نقشى كه دين در تكامل ماهيت انسان و در تكامل معنويت و
انسانيت انسان دارد; يعنى نقشى كه در حسن رابطه انسان با خود و انسانهاى ديگر دارد كه هيچ چيزى قادر نيست و نخواهد بود
جاى آن را بگيرد . . . در يك سخنرانى تحت عنوان امدادهاى غيبى در زندگى بشر در همين دانشگاه اين مطلب را عرض كردم كه
اين خوشبينى نسبتبه آينده بشريت و تكامل واقعى زندگى بشريت و سبب نرسيدن آن را فقط ما داريم، و عرض كردم كه چگونه
مكتبهاى ديگر از نظر توجيه تكامل بشريت در آينده به بنبست رسيدهاند، جز دين هيچ عامل ديگرى نيست كه اين قسمت
اعظم تكامل بشريت - يعنى تكامل بشريت در ماهيت انسانى خودش - را تامين كند . آيا اخلاق دينى مىتواند وجود داشته باشد يا نه؟ اگر هم بتواند وجود داشته باشد دين مؤيد و نيرو و پشتوانهاى براى اخلاق
مىشود . حتى برخى از غربيها بر اين عقيدهاند كه اخلاق منهاى دين پايهاى ندارد . . . تجربه نشان داده آنجا كه دين از اخلاق جدا
شده اخلاق خيلى عقبمانده است . هيچ يك از مكاتب اخلاقى غير دينى، در كار خود موفقيت نيافتهاند، قدر مسلم اين است كه
دين لااقل به عنوان يك پشتوانه براى اخلاق بشرى ضرورى است . آثار ايمان مذهبى در سه بخش خلاصه مىشود: الف) بهجت و انبساط، اولين اثر ايمان مذهبى از نظر بهجتزايى و انبساطآفرينى «خوشبينى» است، خوشبينى به جهان، خلقت
و هستى . ايمان مذهبى از آن جهت كه تلقى انسان را نسبتبه جهان شكل خاص مىدهد - به اين نحو كه آفرينش را هدفدار و
هدف را خير، تكامل و سعادت معرفى مىكند - طبعا دين، انسان را نسبتبه نظام كلى هستى و قوانين حاكم بر آن خوشبين
مىسازد . . . آرى ايمان است كه زندگى را در درون جان ما وسعت مىبخشد و مانع فشار عوامل روحى مىشود . دومين اثر ايمان
مذهبى از نظر بهجتزايى و انبساط آفرينى «روشندلى» است . انسان همين كه به حكم ايمان مذهبى، جهان را به نور حق و
حقيقت روشن ديد همين روشنبينى، فضاى روح او را روشن مىكند و در حكم چراغى مىگردد كه درونش روشن شده باشد . بر
خلاف يك فرد بىايمان كه جهان در نظرش پوچ است، تاريك است، خالى از درك و بينش و روشنايى است . سومين اثر ايمان
مذهبى از نظر توليد بهجت و انبساط «اميدوارى» به نتيجه خوب و تلاش خوب است . از نظر منطق مادى، جهان نسبتبه مردمى
كه در راه صحيح و يا راه باطل، راه عدالتيا راه ظلم، راه درستى يا راه نادرستى مىروند، بىطرف و بىتفاوت است، ولى در منطق
فرد با ايمان، جهان نسبتبه تلاش اين دو دسته بىطرف و بىتفاوت نيست، عكسالعمل جهان در برابر اين دو نوع تلاش يكسان
نيستبلكه دستگاه آفرينش حامى مردمى است كه در راه حق، حقيقت، درستى، عدالت و خيرخواهى تلاش مىكنند: «ان تنصروا
اگر خدا را يارى كنيد (در راه حق گام برداريد) خداوند شما را يارى مىكند . «ان الله لا يضيع اجر المحسنين» (4)
اجر و پاداش نيكوكاران هرگز هدر نمىرود . چهارمين اثر ايمان مذهبى از نظرگاه بهجت و انبساط، آرامش خاطر است . انسان
فطرتا جوياى سعادت خويش است، از تصور وصول به سعادت غرق در مسرت مىگردد و از فكر يك آينده شوم و مقرون به
محروميت لرزه بر اندامش مىافتد، سخت دچار دلهره و اضطراب مىگردد . . . يكى ديگر از آثار ايمان مذهبى از جنبه
انبساطبخشى، برخوردارى از يك سلسله لذتها است كه لذت معنوى ناميده مىشود . انسان دو گونه لذت دارد يك نوع لذتهايى
كه به يكى از حواس انسان تعلق دارد كه در اثر برقرارى نوعى ارتباط ميان يك عضو از اعضا با يكى از مواد خارجى حاصل مىشود .
نوع ديگر، لذتهايى است كه به عمق روح و وجدان آدمى مربوط مىشود، به هيچ عضو خاص مربوط نيست و تحت تاثير برقرارى
رابطه با يك ماده بيرونى حاصل نمىشود مانند لذتى كه انسان از احسان و خدمت، يا از محبوبيت و احترام، و يا از موفقيتخود يا
فرزند خود يا لذت عبادت و پرستش خدا به دست مىآورد . ب) نقش ايمان در بهبود روابط اجتماعى . انسانها نمىتوانند نيازهاى خود را به تنهايى برطرف كنند، به نوعى به تقسيم كار
نيازمندند و از طرفى انسان موجود آزاد و مختارى است . از اين رو محتاج قوانين حقوقى است كه همه به آن احترام بگذارند . آن
چيزى كه بيش از هر چيز حق را محترم، عدالت را مقدس، دلها را به يكديگر مهربان، اعتماد مقابل را ميان افراد برقرار مىسازد،
تقوا و عفاف را تا عمق وجدان آدمى نفوذ مىدهد، به ارزشهاى اخلاقى اعتبار مىبخشد، شجاعت مقابله با ستم ايجاد مىكند و همه
افراد را مانند اعضاى يك پيكر به هم پيوند مىدهد و متحد مىكند، ايمان مذهبى است . تجليات انسانى انسانها كه مانند ستارگان،
در آسمان تاريخ پر حادثه انسانى مىدرخشد، همانها است كه از احساسهاى مذهبى سرچشمه گرفته است . ج) كاهش ناراحتىها . زندگى بشر خواه ناخواه همچنان كه خوشىها، شيرينىها، به دست آوردنها و كاميابىها، درد و رنجها،
مصائب، شكستها، از دست دادنها، تلخىها و ناكامىها دارد و بسيارى از آنها - هرچند پس از تلاش زياد - قابل پيشگيرى يا
برطرف كردن است، بديهى است كه بشر موظف استبا طبيعت دست و پنجه نرم كند، تلخىها را تبديل به شيرينى نمايد . اما
پارهاى از حوادث جهان; مانند پيرى، قابل پيشگيرى و برطرف ساختن نيست . انسان خواه ناخواه به سوى پيرى گام بر مىدارد و
چراغ عمرش به خاموشى مىرود، ناتوانى و ضعف پيرى و ساير عوارض آن، چهره زندگى را دژم مىكند به علاوه انديشه مرگ و
نيستى، چشم بستن از هستى، رفتن و جهان را به ديگران واگذاشتن به نوعى ديگر انسان را رنج مىدهد، ايمان مذهبى در انسان
نيروى مقاومت مىآفريند، تلخىها را شيرين مىگرداند، انسان با ايمان مىداند هر چيزى در جهان حساب معينى دارد و اگر
عكسالعملش در برابر تلخىها به نحو مطلوب باشد، فرضا خود اين، غير قابل جبران باشد، به نحوى ديگر از طرف خداوند متعال
جبران مىشود . . . از نظر چنين فردى، ديگر مرگ نيستى و فنا نيست، انتقال از دنيايى فانى و گذرا به دنيايى باقى و پايدار و از
جهانى كوچكتر به جهانى بزرگتر است . يكى از جهات احتياج به شريعت جديد اين است كه مقدارى از حقايق شريعت قبلى در دست مردم تحريف شده و به شكل ديگرى
درآمده است، در حقيقتيكى از كارهاى هر پيغمبرى احيا و زنده كردن تعليمات پيغمبر گذشته است . (5) بحث هدف و غايت دين، يا به تعبير ديگر نياز انسان به دين يكى از مهمترين مسائلى است كه مرحوم بازرگان در طول حيات فكرى
خود به آن مشغول بوده است . در آثارى چون مطهرات در اسلام، عشق و پرستش، راه طى شده، امورى چون ايجاد نظم اجتماعى،
آزاديخواهى و دموكراسى، رشد علم، صنعت، تكنولوژى و اخلاق اجتماعى را از دين طلب نموده و در يك كلام آباد كردن دنياى
انسان را از دين جستجو مىكند; و حتى اسلام را از كمونيسم و كاپيتاليسم در اين هدف جلوهدار و موفقتر مىشمرد . وى در كتاب
بعثت و ايدئولوژى مىكوشد تا دين را در لباس يك ايدئولوژى عرضه كند; يعنى همان كارى كه شريعتى به دنبالش بود و تا
حدودى در قالب علمى جاسازى كرد; مرحوم بازرگان پس از انقلاب و مخصوصا بعد از كنارهگيرى عملى از صحنه سياست، رويكرد
ديگرى يافت و در قلمرو دين و انتظار بشر از دين تجديدنظر كرد . وى در بهمن ماه 1371 روز بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و
آله در جمع انجمن اسلامى مهندسان سخنرانى مهمى تحت عنوان آخرت، خدا و هدف بعثت انبيا داشت و نظر نهايى خود را به
مخاطبانش عرضه كرد، روششناسى وى در پاسخ به اين مساله دروندينى است و با بيان آيات و روايات در صدد اثبات اين نكته
است كه آبادانى دنيا را نبايد از دين انتظار داشت . در اينجا خلاصهاى از سخنرانى ايشان كه در شماره 28 مجله كيان چاپ شده
است، به نظر خوانندگان مىرسد: آيا دين، فقط عبادت و رضاى خدا و سعادت آن دنياست، يا جوابگوى مسائل و نيازهاى زندگى نيز هست؟ و در اين صورت تا چه
حد حلكننده و دستوردهنده امور دنيايى فردى و اجتماعى ما بايد باشد؟ يكى از برنامههاى جشن بعثت كه در زندان شاه در سالهاى 40 تا 42 انجام گرفت و به صورت كتاب درآمد، نشان دادن اين مطلب
بود كه از اصول و احكام اسلامى مىتوان به سهولت، ايدئولوژى استخراج كرد و آيينى يا مكتبى براى مبارزان خودمان عليه
استبداد و استيلاى خارجى ارائه كرد . پس از سركوبى ملى شدن نفتبا كودتاى زاهدى، استمداد يا استفاده از اسلام به عنوان يك
مكتب مبارز جاى وسيعى در اذهان و افكار اكثريت مردم پيدا كرده بود و روى آوردن به دين، قرآن و فرهنگ اسلامى از ناحيه
روشنفكران و جوانان، توجه و توسلى بود بيشتر براى تجهيز و توفيق ملت در مبارزات ضداستبدادى و ضد استيلاى خارجى در
برابر يا در كنار مبارزات ضد استعمارى و ضد امپرياليستى تودهها . شعار ادغام دين و سياست، در صدد تسجيل رهبرى، حاكميت و پيوند مبارك ميان دين و دنيا برآمد، روحيه نوين و طرز تفكر دين
براى جامعه يا دين براى دنياى بهتر جاذبيت پيدا كرد . جا دارد منشا طبيعى و انسانى طرز تفكر دين براى جامعه يا دين براى
دنياى بهتر را شناسايى كنيم و با مراجعه به قرآن و مخصوصا آيات بعثت و رسالت انبيا، ماموريت الهى آنان را بررسى نماييم كه آيا
اديان الهى براى تامين و ترميم امور دنياى انسانها آمدهاند؟ به دنيا و آخرت نظر داشتهاند، جوابگوى همه يا بعضى از مشكلات
دنيا هستند، يا آن كه انبيا صرفا به خاطر خدا و آخرت فرستاده شدهاند؟ و اما منشا طرز تفكر دين براى دنيا عبارت است از: 1-
انسانها تمام تلاششان اين است كه همه چيز را ابزار براى تصرف و تسلط بر دنيا قرار دهند: «بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة» (6)
يا «بل تؤثرون الحياة الدنيا و الآخرة خير و ابقى» (7) 2- بى اعتقادى يا بى اعتنايى انسان به آخرت . عمل و رسالت پيامبران در دو چيز خلاصه مىشود: 1- انقلاب عظيم و فراگير علم و خودمحورى انسانها براى سوق دادن آنها به سوى آفريدگار جهانها . 2- اعلام دنياى آينده جاودان و بىنهايتبزرگتر از دنياى فعلى . گفتن و آموختن چيزهايى كه بشر داراى امكان كافى يا استعداد لازم براى رسيدن و دريافت آن هست چه تناسب و ضرورتى
مىتواند داشته باشد؟ زيرا ابلاغ پيامها و انجام كارهاى اصلاحى و تكميلى دنيا در سطح مردم، دور از شان خداى خالق انسان و
جهان است، بنابراين نيازى ندارد كه خدا و فرستادگان خدا راه و رسم زندگى و حل مسائل فردى و اجتماعى را به او ارائه دهند .
هم اكنون لازم استخاطرنشان سازم كه اتخاذ يك هدف اعلى و حركتبه سوى بالا، به معنى و به منظور فراموشى و حذف اهداف
ضرورى و فورى سطوح پايينتر نيست، خصوصا اگر آن اهداف و حركات خود وسيله و طريقى براى رساندن ما به هدف اصلى و
اعلى باشد . وحى و تعليمات قرآن در دو خط موازى پيش مىروند، يكى آگاه كردن و تعليم دادن به پيغمبر است و تربيت و تقويت كردن او كه
بايد پيشاپيش مردم و بر طبق برنامه حسابشدهاى، جلو برود . ديگر انذار و هشدار به مردم و اطلاعات دادن به آنان نسبتبه
قيامت و آخرت كه بايد همراه با آگاهى و اعتقاد تدريجى پيدا كردن آنان به اصالت وحى و از ناحيه خدا بودن قرآن انجام گيرد .
انذار و آگاهى در سراسر بيست و سه سال مرتبا ادامه داشت، در حدود يك سوم آيات قرآن را زير پوشش خود قرار داده و آنچه را كه
بشر نمىدانست و نمىتوانستبداند ولى به لحاظ حيات ابدى، سرنوشت نهايى، سلامت و سعادت واقعى او ضرورت داشته به ما ياد
داد . ماموريت ديگر پيامبر بزرگوارمان كه بعد از اعلام قيامت و انذار آغاز گرديد معرفى خدا و مساله توحيد بود و تعيين و طرز
عبادت براى حركتبه سوى خداوند آفريدگار انسان و جهان . خلاصه كلام اين كه آنچه از مجموعه آيات و سورههاى قرآن بر مىآيد قسمت اعظم و اصلى آن بر محور دو مساله خدا و آخرت
است، در آيات قرآن، به وضوح و صراحت دو نكته تكرار شده است، اول اين كه قرآن از طرف خدا نازل شده است، دوم، ماموريت آن
انذار و بشارت در زمينه آخرت است . هيچ جاى قرآن گفته نشده است كه ما قرآن را فرستاديم تا به شما درس حكومت و اقتصاد و
مديريتيا اصلاح امور زندگى دنيا و اجتماع را بدهد، البته وقتى مىگوييم هدف بعثت انبيا، آخرت و خداستبه هيچ وجه به
معناى آن نيست كه پيامبران و اديان الهى رهبانيت و ترك دنيا را دستور دادهاند يا معاش و وظايف فردى و خانوادگى و اجتماعى
را غيرلازم و خلاف دين شناخته و نخواستهاند كه انسانها براى اداره صحيح زندگى و دنيا به تلاش و تدبير بپردازند; فرايض و
حرام و حلالها و دستورالعملهاى فراوان را مشاهده مىنماييم كه ناظر به روابط و رفتارهاى شخصى يا اجتماعى ما بوده و اثر
مستقيم و غيرمستقيم روى سلامتى و بهبود زندگى افراد و حسن اداره امور خانواده و امت و جهان دارد . اين ادعا كه فقه شيعه
سرآمد همه قوانين دنياست، سخن گزافى نيست، اما بايد ديد منظور كتابهاى الهى از اين احكام چه بوده است؟ با بررسى آيات
روشن مىشود كه هدف از اين تكاليف، دورى از شيطان و تقرب جستن به خداست، مثلا شراب و مستى را مانع درك نماز، يا نماز
را بالاترين وسيله براى ياد خدا، زكات و انفاق را تزكيه و رستگارى انسان يا طلب رضاى خدا، رباخوارى را باعث دور شدن انسان از
خدا و بندگى شيطان يا جنگ با خدا معرفى مىكند . گرچه اين امور براى بهداشت، سلامتى و امنيت اقتصادى و دنيايى ما مفيد
است، ولى قرآن تا آنجا به كار دنياى ما مىپردازد كه وسيله ساز حيات آخرت و تقرب ما به خدا باشد و البته نمىگويد نيازها و
مسائل زندگى دنيا را كنار بگذاريد، پس تمام احكام فقهى و حلال و حرامهاى شرعى در قرآن مربوط به ارث، نكاح، طلاق و روابط
خانوادگى براى بستن راههاى نفوذ شيطان در اجتماعات و امكان ظلم مردم در حق يكديگر و كسب سعادت عقبى مىباشد . دقيقا
آيات 7 تا 14 سوره نساء كه احكام ارث را بيان مىكند به اين هدف بيان شدهاند . نتيجه سخن آن كه اولا قرآن و رسالت پيامبران
نسبتبه امور دنيايى، بيگانه و محصول فرعى و ضمنى است كه از قرآن به دست مىآيد، ولى هدف بعثت و وظيفه دين نمىتواند
باشد . ثانيا در قرآن مطالب علمى بهداشتى، صنعتى و . . . . يافت نمىشود، گرچه در كلمات پيشوايان دين به وفور يافت مىشود . و
سر مطلب اين است كه آنها علاوه بر وظايف نبوت و سوق دادن به خدا و آخرت به عنوان انسان مسلمان خداپرست، با ايمان،
معلم و مصلح هم بودند . و لذا تعليماتى كه از اين نظرها دادهاند در عين ارزنده و ممتاز بودن، جزء دين و شريعتحساب نمىشود و
مشمول «ان هو الا وحى يوحى» (8) نمىگردد . ثالثا دين چگونه زيستن را ياد مىدهد نه چگونه خوردن، خوابيدن، كار و كسب و
جنگيدن . پيامبران آمدهاند ما را از زندگى كردن، براى زندگى كردن موقت و بيهوده دنيا منصرف نموده و به زندگى ما در جهت
زمان و حيات و حركتبى نهايت ارزش بدهند . رابعا اگر هدف جامعهاى، خدا و آخرت باشد و در جهتخدا و عمل به احكام خدا
حركت نمايد دنياى اين جامعه نيز بهبود پيدا مىكند و قرين نعمت و سعادت مىشود، اما عكس قضيه صحيح نيست، اگر هدف و
مقصودشان سلامت و سعادت دنيا باشد، در آخرت رضاى خدا برايشان فراهم نخواهد گشت، خواستن و رسيدن به دنيا هيچ گاه
مساوى با خواستن خدا و رسيدن به آخرت سعادتمند نيست . خامسا همانگونه كه اسلام و پيامبران به ما درس آشپزى و باغدارى
و يا چوپانى و خانهدارى ندادند و اين امور را به عقل و تجربه ما، با رعايت احكام شرعى واگذار كردهاند، امور اقتصاد، مديريت و
سياست هم به عهده خودمان مىباشد، بنابراين اشكالى ندارد كه اديان الهى مبارزه با ستمگران و عدالت را تجويز و تاكيد كرده
باشند، ولى ايدئولوژى و احكام و تعليمات خاصى در آن زمينهها نداده باشند . سادسا دلايل ادغام دين و سياست و يكى بودن نبوت
و حكومت، متعدد است . گاه به سيره عملى پيامبر صلى الله عليه و آله در اداره جامعه در طول ده سال، يا حكومت موسى و داود و
سليمان استناد مىكنند، گاه به قاعده لطف، كه بشر جاهل و ظالم است و از برقرارى عدالت و اداره صحيح جامعه عاجز است از
اين رو، بر صاحب لطف واجب است جهتسرپرستى انسانها، پيامبران و رهبرانى را مامور سازد تا آنان را هدايت و بر آنان حكومت
كنند، ولى اين استدلالها پشتوانه قرآنى و سنتى ندارد، در ضمن احراز حكومتبر همه پيامبران عموميت نداشته و اصولا نبوت و
حكومت دو امر يا دو شغل كاملا مجزا و متفاوت است . آنجا كه پاى دين و رسالت در ميان است قانون «الله اعلم حيثيجعل رسالته»
حاكم است و آنجا كه پاى اداره امت و امور دنيايى مردم پيش مىآيد قانون و دستور «و شاورهم فى الامر» (10) حاكم بوده است .
گرچه محيط توحيدى و جامعه دينى زمينه مساعدى براى نشو و نماى افراد مؤمن و با كرامت را فراهم مىكند، اما تامين چنين
محيط و جامعهاى لازم نيست از طريق قدرت و به دست متوليان دين باشد، و آيات جهاد و قتال صرفا براى دفاع و استقرار امنيت
و آزادى است، نه براى تهاجم و تصرف و قدرت . پيامبران خدا، نه از راه اعمال قدرت و نظارت بر عقايد و اخلاق مردم انجام رسالت
و تبليغ ايمان و معرفت و عبادت كردهاند، و نه براى دعوت به توحيد و مبارزه با شرك و استكبار و الحاد اقدام به تشكيل حكومت و
تامين قدرت براى خود و امت نمودهاند و حكومت دينى هم اگر تشكيل بشود به دين، ايمان و اخلاق مردم نبايد دستبزند و
دخالتى بنمايد . دولت; يعنى قدرت و زور در برابر تجاوز بيگانگان بر كشور و ملت، يا تجاوز مردم به يكديگر، اما در برابر عقيده و
عشق و عبادت و رابطه انسان با خود و خدا; يعنى آزادى و تقرب، بسيار بىجا و نقض غرض است . سابعا، استقبال مردم از اديان به
جهت جهانبينى و ايدئولوژى دينى آنهاست و اتفاقا دين، ايمان، اسلام يا قرآن به خودى خود و به حد كامل و كافى هم جهانبينى
است و هم ايدئولوژى . ايمان به وجود خدا و پرستش، به معناى حركتبىانتها به سوى بىنهايت مىباشد، ايدئولوژى و اتخاذ
انديشه و هدف است . ما مىخواهيم جهانبينى و ايدئولوژىهاى عرضه شده از طرف مكاتب غرب و شرق را نفى كنيم، خدايى كه
براى درد و آروزهاى دنيا پرستيده شود با آخرت و بهشت و ثواب كه در راه خواستههاى دنيا تامين گردد، نه دين است نه خدا و نه
آخرت، شركى است در كنار و در برابر توحيد . اصرار ما در منحصر دانستن هدف دين به آخرت و تكفيك رسالت انبيا از سياست و اداره دنيا براى چيست؟ 1- تبديل توحيد به شرك: وقتى بهبود زندگى فرد و اجتماع و مديريت مطلوب دنيا پا به پاى آخرت و خدا، هدف و منظور دين
قرار گرفت اخلاص در دين و عبوديتخدا پس زده و فراموش مىشود و توحيد بدل به شرك مىگردد . لذا امروز مىگويند حكومت
و بقاى نظام از اولويت و اصالتبرخوردار بوده، اگر مصالح دولت و حفظ امت اقتضا نمايد مىتوان اصول و قوانين شريعت را فداى
حاكميت نمود . 2- انصراف از دين و سلب اميد و ايمان مردم نسبتبه دين: وقتى مردم و جوانان مواجه با ناتوانى و عجز اديان و متصديان امور
گردند كمكم مايوس مىشوند، انتظارات نادرست كه ناشى از اشتباه و خيالپردازى است، موجب شكست و سردرگمى مىشود 3- زيان تصرف دين و دولتبه دست رهبران شريعت: مانند هزار سال رياستبلا منازع دينى پاپها و حاكميت كليساى كاتوليك،
خلفاى اموى و عباسى و عثمانى كه خود را خليفه رسول الله مىخواندند، سلاطين صفوى، سلسله قاجاريه . 4- اسلامى كه با پشتوانه قدرت و روش اكراه پيش برود بيشتر كالاى شيطان است تا دين خدا، در قرآن هم آمده است كه: «انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر، (11) لا اكراه فى الدين، (12) ان انت الا نذير، (13) ما على الرسول الا البلاغ . (14) » 5- دين براى دنيا، يا ترك دنيا به خاطر دين، دو حالت افراط و تفريط در دين است، اما اعتقاد به اين كه پيامبران خدا صرفا
خبردهندگان و تدارككنندگان قيامت و آخرت و معرفىكنندگان خالق يكتا بودهاند و دنيا چيزى جز مزرعه و كشتزار و ميدان
فعاليت و تربيت آدمى براى حيات جاودان و خدايى شدن انسان نمىباشد، ضرورتى است نيروبخش براى بقاى دين و دنيا . اين نوشتار خلاصه و چكيدهاى بود از آخرين سخنرانى ايشان در زمان حياتش، حالا آيا ايشان ديدگاه دوگانهبينى دين و دنيا را از
ابتدا داشته؟ همانگونه كه دكتر غلامعباس توسلى در شماره 23 كيان ادعا مىكند و به مرز ميان دين و سياست مرحوم بازرگان
استناد مىكند يا به گفته دكتر سروش بگوييم ايشان در آخر عمر نوعى عقبنشينى كرده است، سخن ديگرى است . به نظر
نگارنده مىتوان ادعا كرد ايشان در آغاز ايدئولوژى به معناى روشهاى دنيايى از دين را قبول داشته و در نهايت از آن عدول كرده
است و نيز در آثار ديگرش هدف بعثت را خدا و آخرت دانسته است . (15) در نقد و بررسى ديدگاه بازرگان مىتوان به نكات ذيل توجه نمود: 1- مرحوم بازرگان اين مطلب را پذيرفتهاند كه آيات جهاد، قضا، امر به معروف و غيره فوايد و آثار دنيوى را به جاى مىگذارد و
وجود اين آثار هم قابل انكار نيست، ولى آنها آثار فرعى و ضمنى هستند . در ضمن اين آيات و روايات احكام، الزاما شامل تمام
نيازها و مسائل انسانها در تمام قرون و احوال نمىشود . ما هم اين سخن را مىپذيريم كه هدف و غايت نهايى رسالت نبى اكرم
صلى الله عليه و آله قرب به خدا و معرفى حيات اخروى است، ولى غايات و اهداف وسطى هم وجود دارد . گرچه نسبتبه غايت
نهايى، فرعى و ضمنى هستند، ولى مقدمه لازم و لاينفك براى وصول به غايت اصلى مىباشند و مزرعه بودن دنيا در حديث نبوى
همين مطلب را بيان مىكند . در ضمن هيچ انديشمند و متفكر اسلامى ادعا نكرده است كه دين بر طرف كننده تمام نيازهاى
بشرى است، يا حتى تمام حاجتهاى دنيوى را پاسخ مىدهد . پس توجه ابزارى و مقدمى دين به دنيا، قابل انكار نيست . 2- خطاى ديگر بازرگان در اين است كه ايشان حكومت دينى را با انديشه دين براى دنيا يا بهرهگيرى دين در راه دنيا و منافع
دنيوى و به يك معنا سكولار كردن (16) دين مترداف دانستهاند، لذا شايد بتوان گفت كه ايشان در آثارى چون «بعثت و ايدئولوژى»
چنين نگرشى نسبتبه دين داشته ولى امروز به نقد آن نگرش پرداخته است، و معناى ديگر سكولاريسم; يعنى جدايى دين از
سياست را مىپذيرد در حالى كه سياست دينى و دين سياسى به هيچ وجه به معناى اصالت دنيا و منافع دنيايى نيست . بلكه
مترادف استبا صبغه و محتواى دينى بخشيدن به دنياى مردم . 3- نكته ديگر ارتباط مستقيم ابعاد مختلف انسان است، اگر دين اسلام را يك دين انسانى بدانيم چگونه ممكن استبدون توجه به
ساير ابعاد انسانى، مردم را به رسيدن و رشد و تكامل يك بعد ديگر توصيه كند؟ وقتى معيشت و سياست مردم مستقيما با تهذيب،
اخلاق و توجه به خدا ارتباط داشته باشد، پس دين كامل آن است كه موضعها و ديدگاههاى خاص خود را و لو به طور كلى در آن
باب عرضه كند . 4- استنتاج ايشان را از نمونههاى تاريخى در سيره پيشوايان دين نمىپذيريم، اين كه ايشان گفتهاند قيام حضرت سيد الشهداء
فقط در مخالفتبيعتبا يزيد بوده و داعيه حكومت نداشته است، يا اين كه نوعى قدرتطلبى و دنياخواهى را به منازعان بعد از
رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مىدهد . اين انتساب، بالطبع شخصيتى چون امام على عليه السلامرا در بر مىگيرد . و يا
زير بار خلافت نرفتن امام رضا عليه السلام در عصر مامون هيچ كدام انفكاك و جدايى دين از سياست و حكومت را اثبات نمىكند،
بلكه مخالفتحضرت امير عليه السلام با خلافت ابوبكر و افشاگرىها و مبارزات امام رضا عليه السلام با مامون و بسيارى از
شعارهاى كربلا و فرمايشات امام حسين عليه السلام دقيقا بعد اجتماعى و حكومتى و از همه مهمتر بعد سياسى دين را نشان
مىدهد . و اما اين كه امام حسين عليه السلام به سمت كوفه حركت كرد بدون شك به خاطر تقاضاهاى مردم آن ديار بوده است .
ولى اگر مردم كوفه از آن حضرت دعوت به عمل نمىآوردند، بدون شك حضرت در مسائل سياسى دخالت مىكرد و به صورت
ديگرى با حكومت زمان خود به مخالفت مىپرداخت . 5- نكته ديگر اين بود كه فرمودند پيشوايان دين دو چهره امامتيا نبوت و انسان دينى دارند و نمىتوان همه مطالب و گفتههاى
آنها را جزء وحى و دين به حساب آورد، اشكال ما اين است كه به چه دليل برخى از فرمايشات پيشوايان دين، از دايره دين خارج
است؟ و با چه ضابطه و ملاكى اين تمايز جريان مىيابد . 6- مشكل ديگر اين گونه انديشهها و تفكرهاى سكولاريستى و ليبراليستى، جدا انگارى دنيا و آخرت است . آنچه از سخنان ائمه
دين به دست مىآيد، اين است كه دنيا و آخرت دو چهره يك حقيقتند، دنيا ظاهر و آخرت باطن آن مىباشد . كسى كه در اين دنيا
مال يتيم مىخورد «انما ياكلون فى بطونهم نارا» (17) ; يعنى: در همين دنيا آتش تناول مىكند، ولى در آخرت كه يوم تبلى السرائر
است آن حقيقت آشكار مىگردد . 7- در سخنان رهبران دينى ما واژههاى ولايت، ولى، امام، و امامت فراوان ديده مىشود و بار معنايى سيطره، نظارت و مديريتى
كه در اين واژههاستبه مراتب بيشتر از كلماتى چون سياست، حكومت و قدرتى است كه امروزه در فرهنگ علوم سياسى مطرح
است . و اين كه ائمه اطهار عليهم السلام ولايت را اساس دين و مهمتر از نماز معرفى كردهاند، به آن جهت است كه نقش اجتماعى
آن حقايق، بدون تحقق ولايت نمود و ظهور پيدا نمىكند . بنده به مهندس بازرگان و همفكران ايشان كه به ارزشهاى دينى و ظهور
آنها در جامعه اعتقاد دارند، عرض مىكنم: آيا اين ابعاد، اهداف و ساختارهاى اساسى اسلام بدون در اختيار داشتن شاخصهاى
مهم حكومت تحققپذير است؟ آيا تحقق حكومت دينى بدون فرهنگ دينى و بهرهگيرى از نظام فرهنگى و تربيتى اسلام تحقق
بخش اهداف و احكام اسلام است؟ به عبارت ديگر، آيا بدون كانونهاى قدرت، - البته به معنايى كه در دين اسلام پذيرفته شده نه
به اصطلاح غربى و سياسى امروز - مىتوان احكام فردى و اجتماعى حق تعالى، تهذيب و توجه مردم به آخرت و خدا محورى در
جامعه، آموزش و پرورش و . . . را تحقق بخشيد؟ 8- به نظر نگارنده، مرحوم مهندس بازرگان قدرى گام خود را از گليم تخصصىاش فراتر گذاشته است; ايشان در انكار مكاتب
حقوقى، اخلاقى، تربيتى، اقتصادى، سياسى اسلام و مقايسه آن با آشپزى و باغدارى هيچ دليلى ارائه نكرده است و از توان علمى
ايشان هم به دور است، وقتى بزرگانى چون شهيد صدر و استاد مطهرى ميزان اقتصادى اسلام را نگارش مىكنند يا مرحوم نراقى،
نائينى و شيخ فضل الله نورى، نظام و سيستم سياسى اسلام را از متون دين استخراج مىكنند و همچنين ديگر بزرگان در ساير
رشتههاى اسلامى، چگونه و با چه مجوزى ايشان كه در يكى از رشتههاى تجربى مطالعه و تخصص دارند به انكار قلمرو و دامنهاى
به اين عظمت مىپردازند؟ 9- آيا عموميت نداشتن حكومتبراى همه پيامبران، معلول تبعيدها، شكنجهها و آزارهاى حاكمان جور و ستم نبوده است؟ آيا
نداشتن زمينه اجتماعى و محيطى، مانع برقرارى حكومت انبيا شمرده نمىشود؟ يا «و شاورهم فى الامر» (19) به هيچ وجه نافى حكومت انبيا نيست، زيرا اولا مشورت و مشاهده
از اركان حكومت دينى است; ثانيا انبيا در مصاديق و مواردى كه جاى حكم الهى مىباشد با قاطعيت آن را در سطح جامعه دينى
خود به اجرا در مىآوردند و با احدى به مشورت نمىپرداختند . 11- آفات حكومت دينى كه نويسنده محترم بيان كردند، جاى بسى تعجب و شگفت است! صرفنظر از اشكالات وارد بر ايشان، آيا
تشكيل حكومت دينى كه بيانگر و مجرى توحيد الهى در جامعه است، شرك مىباشد؟ آيا حكومت دينى كه در صدد جريان عدالت
اجتماعى، در سطح عموم جامعه و مقابله با ظلمستيزان است، باعث مايوس شدن مردم از دين مىشود؟ ! آرى حاكم دينىاى، كه
لباس تدين را بپوشد و گوهر دين را از خود برهاند و به نام دين و ديندارى، جامعه و مردم را فريب دهد، باعثياس مردم خواهد
شد; اما اين انحرافات و مفاسد اجتماعى، چه ارتباطى با فلسفه سياسى دين دارد؟ مخصوصا با اين شرايط و ويژگيهايى كه در دين
براى كارگزاران حكومتبيان شده است . اما حكومتهاى اموى و عباسى، صفوى و قاجار هيچكدام به عنوان حكومت دينى، كه در
فلسفه سياسى شيعه مطرح است، تحقق پيدا نكردند و قياس حكومت دينى با آنها، قياس معالفارق است . در ضمن آقاى بازرگان
در يك جا از عقبماندگى و فقر ناشى از حكومتهاى اموى و عباسى سخن مىگويد، در جاى ديگر تمدن رنسانس غرب را متاثر از
تمدن درخشان حكومتهاى اسلامى شرق بيان مىكنند . يك بام و دو هوا؟ ! 12- حال كه در اروپا دين منزوى شده است و داعيه حكومت و سياست ندارد، آيا جز لاغرى و بىمحتوايى و بىتوجهى و
بىخاصيتى چيزى از آن باقى مانده است؟ آيا امروز غربيان بيشتر به فكر خدا و آخرت هستند؟ 13- قياس رياست دينى پاپها با رياست روحانيت دين اسلام نيز، قياس معالفارق است، آنچه در ولايت فقيه آمده اين نكته است
كه حاكم و والى بايد دينشناس، با تقوا، زاهد، مدير و مدبر باشد . و در روايت معروف امام حسن عسكرى عليه السلام نيز اين
شرايط ذكر شده است . 14- از كلمات و جملات ايشان استفاده مىشود كه گويا وى، شعار حسبنا كتاب الله را شرح مىدهد و فقط براى قرآن حجيت قائل
است! در حالى كه همان پيامبرى كه وسيله انزال قرآن است، سنتخود و اهل بيت عليهم السلام را ثقل ديگر دين معرفى كرده
است . ايشان در مقام استدلال از اين ثقل، كاملا غفلت نمودهاند و به طور كلى مقام تشريع و قانونگذارى را از آنها سلب نموده است.
پىنوشتها: 1) استاديار دانشگاه، مدرس حوزه، محقق و نويسنده . 2) روم/30 3) محمد/7 . 4) يوسف/90 . 5) ر . ك: شهيد مرتضى مطهرى، نبوت، صص 20- 16; حكمتها و اندرزها، ص 23; تكامل اجتماعى انسان، صص 59- 27; انسان
و ايمان، ص 39; تعليم و تربيت در اسلام، ص 118; مقالات فلسفى، ج 2، ص 156; سيره نبوى، ص 16; وحى و نبوت، ص 169 . 6) قيامة/20 و 21 . 7) اعلى/16 و 17 . 8) نجم/3 . 9) انعام/124 . 10) آل عمران/159 . 11) غاشيه/21 و 22 . 12) بقره/256 . 13) فاطر/23 . 14) مائده/99 . 15) ر . ك: مجله كيان، ش 23، ص 28 . 16. Secularization 17) نساء/10 . 18) شورى/38 . 19) آل عمران/159 . ديدگاههاى متفكران اسلامى در باره گستره شريعت (2)
چكيده: