| مجلات >رواق انديشه>شماره 8 |
عبد الحسين خسروپناه (1) متفكران مغرب زمين و جهان اسلام از گذشتهها با اين پرسش روبرو بودند كه دامنه و گستره دين چقدر است؟ و تا چه اندازه
مىتوان متعلق ديندارى را توسعه داد؟ آيا در اين دايره، عقل آدمى نيز جايگاهى دارد؟ يا اصولا دين، تمام دامنه نيازهاى آدمى را
تامين مىكند؟ مسيحيان در قرون وسطا بر اثر كيهانشناسى و طبيعتشناسى آن روزگار رويكردى ارائه كردند كه از رنسانس به
بعد، مورد انتقاد جدى قرار گرفت . از آن پس، رويكردهاى ديگرى از سوى عقلگرايان، تجربهگرايان، متكلمان، فلاسفه،
جامعهشناسان و روانشناسان مطرح گرديد . متفكران مسلمان اعم از حكيمان، متكلمان و عارفان نيز با مشربهاى گوناگون - على رغم پذيرش قدر جامع - در باب قلمرو
حداكثرى يا حداقلى دين به چالش برخاستند . نگارنده در اين نوشتار، در صدد استبه گونهشناسى رويكردها و گرايشهاى مختلف
متفكران در باب قلمرو دين بپردازد . ماركسيستها بر اين باورند كه دين، هيچ گونه كاركرد مثبتى ندارد و نه تنها موجب تكامل حيات اجتماعى و زمينهساز سعادت
بشر نمىشود بلكه مانع تكامل انسانها و موجب تخدير ملتهاست . آنها در فلسفه تاريخ و تكامل اجتماعى بر رشد ابزار توليد، تاكيد كرده و تغيير روابط اجتماعى انسانها را زاييده تحول ابزار توليد
دانستهاند . به زعم ماركس با پيدايش اولين ابزار توليد، «برده دارى و مالكيت فردى» شكل مىگيرد و در كنار اين شكلگيرى
«دولت و مذهب» پديد مىآيد . از اين رو دولت و مذهب، حاميان سرمايهدارى و مالكيت فردىاند و مثلث «زر و زور و تزوير» و «تيغ و
طلا و تسبيح» را ظاهر مىسازند . بر اساس اين نظريه، پيامبران، دستنشانده خرده مالكها و سرمايهداران هستند . به همين دليل
با نفى طبقات و تحقق جامعه بىطبقه، دين رو به زوال مىرود . به گفته لنين: «آموزش و پرورش مىتواند به تضعيف دين كمك كند، اما در نهايت، خود جريان ديالكتيكى، بهترين مربى است . هنگامى كه
جامعه بىطبقه تحقق يافت دين از ميان خواهد رفت; زيرا شرايط اجتماعى و اقتصادى كه موجب پيدايش دين مىشده ديگر وجود
ندارد .» (2) ماركس نيز در اين زمينه مىگويد: «زورمندان و زرمندان براى فريب زيردستان و استثمار بيچارگان اين عقده را ايجاد نمودهاند . آنها براى اين كه بتوانند به
بهرهكشى خود ادامه دهند، مساله دين را مطرح كردند تا ضعفا را وادار به صبر نمايند .» (3) استاد شهيد مطهرى نيز در تبيين اين نظريه مىنويسد: «با پيدايش مالكيت، جامعه به دو طبقه متخاصم تقسيم شد: طبقه حاكم و بهرهكش و ديگر طبقه محروم و بهرهده . طبقه حاكم
هميشه طرفدار حفظ وضع موجود براى حفظ امتيازات خود بوده است و على رغم تكامل جبرى ابزار توليد مىخواهد جامعه را در
يك حال نگه دارد، اما طبقه محكوم هماهنگ با تكامل ابزار توليد مىخواهد وضع موجود را واژگون سازد و وضع كاملترى
جانشين آن سازد . طبقه حاكم در سه چهره مختلف نقش خود را ايفا كرده است: دين، دولت، ثروت . به عبارت ديگر، عامل زر، زور،
فريب . نقش ارباب اديان، اغفال و فريب به سود ستمگران و استثمارگران بوده است . آخرتگرايى ارباب اديان، واقعى نبوده، فريبى
بوده بر چهره دنيا گرايى آنها، براى تسخير طبقه محروم و انقلابى و پيشرو . پس نقش تاريخى ارباب اديان از آن جهت منفى بوده
است كه همواره در جناح طبقه كهنهگرا و محافظهكار و طرفدار حفظ وضع موجود، يعنى صاحبان زر و زور بوده است .» (4) نيچه فيلسوف پست مدرن و ماترياليست آلمانى نيز هرگونه زمينهسازى دين جهتسعادت و تكامل انسانها را نفى كرده و با بيان
ديگرى، دين را مصنوع دستبشر معرفى مىكند: «دين و مذهب، اختراع ضعفا براى ترمز اقويا است و ارباب اديان مفاهيم عدل، آزادى، درستى، راستى، انصاف، محبت، ترحم،
تعاون و . . . را، به عبارت ديگر اخلاق بردگى را به سود ضعفا يعنى طبقه منحط و ضد تكامل و به زيان طبقه اقويا يعنى طبقه
پيشرو و عامل تكامل اختراع كردند و وجدان اقويا را تحت تاثير قرار دادند و مانع حذف و از بين رفتن ضعفا و اصلاح و بهبود نژاد
بشر و پيدايش ابرمردها گشتند . لهذا نقش مذهب و پيامبران كه مظهر اين نيرو بودهاند، از آن جهت كه طرفدار «اخلاق بردگى» و
بر ضد «اخلاق خواجگى» كه عامل تكامل تاريخ و جامعه است، بوده است .» (5) طبق اين نظريه، هرگونه كاركرد مثبت از دين منتفى مىشود و دين، ساخته دستبشر، جهت كاركردهاى منفى و منحط معرفى
مىگردد . نگرش تاريخى به دين اسلام، پندار و غلط بودن اين نظريه و تحليل را آشكار مىسازد و ما را از پاسخ دادن بىنياز مىكند .
كارامدى دين در سازماندهى اخلاقى و رفتار فردى انسانها و نيز تحولات اجتماعى و پيدايش انقلابهاى اسلامى، بر اين ادعا خط
بطلان مىكشد . خطا و خلط امثال ماركس و نيچه بر اين بوده است كه از يك قرائتخاص از دين مسيحيت و جريانات تاريخى در
ديندارى مسيحى به حكم كلى در باب تمام اديان فتوا دادهاند . بنابراين نه تنها دين، مصنوع دستبشر نيست و با اثبات عقلانى
ضرورت بعثت پيامبران و نياز بشر به دين اين ادعا مردود مىشود بلكه دين، حقيقتى معصوم از خطاست كه كاركردهاى مثبتى را
به ارمغان مىآورد . پاسخ به احساس تنهايى، حفظ حيات اجتماعى و دهها كاركرد ديگر از ثمرهها و بركات دين است . (6) طبق اين نظريه گر چه دين و مذهب، افيون ملتها نيست و بشر در بخشى از حيات اجتماعى، بدان نيازمند است، ولى افسانهاى در
خدمتبشريت است . بدين معنا كه مذهب، ساخته ذهن بشر است و گزارههاى دينى از واقع و نفس الامر حكايت نمىكنند و بر
وجود خدا و آخرت در عالم واقع دلالتى ندارند، ولى اين افسانه دروغين به حال بشر سودمند و منشا پيدايش امنيت روانى و در
خروج انسانها از اضطراب و دغدغههاى درونى مفيد است . آرتور دريوز در مورد شخصيتهاى انجيل نظير حضرت عيسى و ديگران، ضمن خيالى و اسطوره خواندن آنها مىگويد: «روش اسطورهاى دانستن مسيح، از اين واقعيتبه دست آمده كه (به اعتراف خود متكلمان) انجيلها كتب تاريخ نيستند، بلكه
كتبى براى اعتلاى معنوى و تهذيبند . آنها هيچ چيز درباره عيساى تاريخ به ما نمىگويند، بلكه تنها درباره شخصيت صرفا
اساطيرى آن انسان سرشناسى كه در آيين مسيحى اوليه مورد احترام بوده و مبدا و منشا وى را مىتوان در اساطير جهان باستان
دنبال كرد سخن مىگويد . . . . شخصيتهايى كه در نقلها و حكايتهاى انجيل وجود دارد، صرفا نمادهاى رمزى براى آن اشكال
خيالىاند كه قوه خيال انسان در صور فلكى آسمان ترسيم مىكند . . . انجيلها منعكس كننده كهكشان يا بيشتر افسانههايىاند كه
انسانها درباره كهكشان تصوير مىكردند .» (7) طبق اين ديدگاه كه شخصيتهايى چون حضرت عيسى را خيالى و افسانهاى پنداشتهاند، بالتبع دين و مذهب را به طريق اولى
اسطوره خواهند پنداشت و آن را محصول جهل و وهم بشر معرفى خواهند كرد و لازمه اين رويكرد اين است كه هر چه گستره
معلومات بشر گسترش يابد و نظام پيچيده عالم كشف گردد، اعتقادات دينى نيز كاهش مىيابد . به اعتقاد آگوستن: «با توسعه علم بشر، كم كم دست و پاى خدا جمع مىشود و هر چه به طرف جلو مىرويم و هر چه علم بشر توسعه پيدا مىكند،
جهل بشر كمتر مىشود و حيرت بشر نسبتبه نظام طبيعى عالم كمتر مىشود، رفع اين حيرتها، پايان اعتقاد دينى بشر است .» (8) بر اين ديدگاه مىتوان نقدهاى ذيل را عرضه كرد: 1- اين رويكرد بر مبناى نفى خدا و امور ماوراى طبيعت مبتنى شده و زاييده تجربهگرايى افراطى است . بنابراين با تعميم
معرفتشناسى، مبناى مذكور نيز ويران مىشود . توضيح مطلب اين است كه اگر طرفداران اين نظريه در كنار روش حسى و
تجربى براى روش تعقلى ارزش معرفتى قائل مىبودند با استدلال و برهان مىتوانستند به وجود خداوند متعال پى ببرند و نظم
جهان را حجتى بر وجود ناظم و ممكنات را دليل بر وجود واجب تعالى بگيرند، آن گاه دين را مخلوق بشر و اسطوره دروغين
معرفى نمىكردند; زيرا خداوند حكيم كه دين را جهت هدايت انسانها نازل كرده است، هيچ گاه به دروغ با بشر سخن نمىگويد .
عقل عملى و بديهى آدمى نيز دروغ گفتن خداوند را زشت و ناروا مىشمارد و با كمال مطلق بودن او ناسازگار مىداند . 2- اگر دين، منشا الهى نداشته باشد و جهل، وهم، ترس و مانند اينها منشا پيدايش دين باشند همچنان كه اگوست كنت، اسپنسر
و راسل و ديگران اعتراف كردهاند، پس بايد ميان كاهش جهل و ترس و كاهش گرايش بشر به دين تلازم ديده شود در حالى كه
چنين ملازمهاى نه منطقا صحيح است و نه آمار اجتماعى آن را تاييد مىكند . 3- پيش فرض مدعيان اين رويكرد آن است كه منطق نمىتواند منشا پيدايش فكر مذهب باشد . از اين رو نتيجه گرفتهاند كه پس
امور غير منطقى مانند ترس و جهل منشا گرايش بشر به مذهب مىباشد، ولى اصل اين پيش فرض، ادعاى بى دليل است كه به
اثبات حاجتمند است . (9) اين ديدگاه تلقى حداقلى از دين در مساله گستره شريعت دارد، تلقىاى كه از رنسانس در مغرب زمين سرچشمه گرفته است . اين
رويكرد، بر اين باور است كه دين به مسائل دنيوى و زندگى اجتماعى انسانها ارتباطى ندارد و اصولا اداره جامعه و برنامهريزى
توسعه و تكامل اجتماعى به خرد انسانى و عقلانيت ابزارى واگذار شده است . دين تنها، رابطه معنوى انسان با خداوند سبحان و
سعادت اخروى او را تامين مىكند و اگر احكام و قوانين و آداب و مناسكى در دين استبه پوسته و قشر دين ارتباط دارد; زيرا گوهر
و حقيقت دين، خداشناسى، خدايابى و سعادت اخروى انسانهاست . بنابراين جامعيت و كمال دين اسلام به سعادت ابدى انسان
اختصاص دارد و تنظيم نظام معيشتى و دنيوى بشر را متكفل نشده است . شايد بتوان ريشه تفكيك دين از اجتماع و علم و عقل را در تقسيمبندى حكمتيونانى يافت، آن جا كه حكمت را به نظرى و عملى
منشعب ساخته و معيار حكمت نظرى را عقل نظرى و معيار حكمت عملى را عقل عملى دانستهاند . بر اين اساس، الهيات،
رياضيات و طبيعيات با عقل نظرى و اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن نيز با عقل عملى ارزيابى مىگردد; حال كه تمام علوم،
معارف و نيازهاى دنيوى بشر به دو بخش حكمت نظرى و عملى تقسيم مىگردد و معيار داورى و ارزيابى آنها نيز عقل نظرى و
عملى انسانهاست، ديگر جايگاهى براى دين در حاجتهاى دنيوى و اين جهانى انسانها باقى نمىماند و تنها جايگاه و گستره شريعت
در حاجتها و نيازهاى اخروى انسانها خلاصه مىگردد . نكتهاى كه قائلان به اين نظريه از آن غفلت كردهاند اين است كه دين در
حكمت، فلسفه، عقل و تجربه آدميان نيز جايگاه مهمى دارد و اصولا عقل در حوزه نظر و بويژه در حوزه عمل به دين محتاج است،
گرچه دين در فهم و تفسير نيز به عقل حاجت دارد و جامعيت دين به معناى تعطيل كردن حس و عقل نيست . انبيا و اولياى دين،
اولين احياگران حس و عقل بشرىاند; تاكيد فراوان قرآن به عقلورزى و بهرهورى از حس و تجربه بر همگان آشكار است، حال اگر
اين سرمايههاى بشرى با نظارت و سرپرستى دين مورد بهرهبردارى قرار نگيرند گرفتار طغيان مىگردند و از مسير تكامل
منحرف مىشوند و سعادت دنيوى آدمى را نيز مخدوش مىسازد . اصولا انسانها با انگيزه و غايتهاى مشخصى مىانديشند، اين انگيزهها يا زاييده ولايتشيطانى است و يا برگرفته از ولايت الهى
است; هر كدام از اين دو نوع انگيزه، دو مدل از انديشه را به ارمغان مىآورد و نظام اجتماعى و معيشتى و دنيوى را بنا مىكند .
معلل بودن معارف و انديشهها - البته به نحو موجبه جزئيه - و تاثيرپذيرى انديشه از انگيزههاى شخصى نه تنها از منظر درون
متون دينى تاييد مىشود; در جامعهشناسى معرفت نيز مورد پذيرش قرار گرفته است . علاوه بر اين مطلب، از دقت در حقيقت انسان و مباحث انسانشناسى بدست مىآيد كه انسان از ساحتهاى گوناگون و اضلاع
وجودى متفاوت، تشكيل شده است كه مجموعا يك حقيقت را تشكيل دادهاند . بدين ترتيب نمىتوان نظام معاش و معاد يا
سعادت دنيوى و اخروى انسان را از يكديگر تفكيك كرد . آيات قرآن از جمله «فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة
شرا يره» نيز بر اين داورى حكم فرماست . بنابراين از آن رو كه ارتباط تنگاتنگى ميان نظام معيشتى و نظام اخروى انسان برقرار
است، پس دين در تامين سعادت دنيوى و اخروى بشر رسالت دارد . بررسى تاريخى سيره نبوى و علوى نيز از دخالت انبيا در امور
معيشتى انسانها حكايت مىكند . «محمد سليمان الاشقر» در كتاب «افعال الرسول» در اين باره مىنويسد: افعال دنيوى رسول اكرم صلى الله عليه و آله به هفت دسته تقسيم مىشود: طبابت، صناعت، زراعت، تجارت، مكاسب ديگر، تدابير
و اداره جامعه . لزوم متابعت و تاسى در آنچه از آن حضرت در اين زمينهها به ما رسيده، متوقف استبر اين كه اعتقادات حضرت در
اين امور مطابق واقع باشد و به عبارت ديگر حضرت در اين امور نيز معصوم باشد . (10) مهندس بازرگان در دوران دهه آخر عمرش به دين حداقلى گرايش يافت و چنين تصريح كرد: «هدف رسالت پيغمبران دو چيز بوده است: 1- انقلاب عظيم و فراگير عليه خود محورى انسانها براى سوق دادن آنها به سوى
آفريدگار جهانها . 2- اعلام دنياى جاودان بىنهايتبزرگتر از دنياى فعلى .» (11) «ابلاغ پيامها و انجام كارهاى اصلاحى و تكميل دنيا در سطح مردم دور از شان خداوند انسان و جهان است و تنزل دادن مقام
پيامبران به حدود ماركسها، پاستورها، گاندى . . . است .» (12) اين جدا انگارى به مرور زمان، به تعبير ويلسون به جدايى روز افزون دين از ساير نهادهاى اجتماعى مىانجامد . (13) دليل اول: رسالت و غايت دين، تامين سعادت ابدى انسانهاست; زيرا اگر انجام حيات دنيوى پايان حيات بشر به شمار مىرفت، به
دين حاجتى نبود، همچنان كه شناخت زواياى ابديت و سعادت اخروى تنها وامدار دين و شريعت است، حال اگر وحى در تمامى
ابعاد زندگى بشر جريان يابد، نقش حس و عقل در نظام معيشتى انكار مىگردد . (14) ابطال اين دليل از مطالب گذشته روشن مىشود; زيرا اولا با حضور دين در ساير ابعاد وجودى آدميان، عرصه براى نقش آفرينى
حس و عقل تنگ نمىشود و اصولا انديشيدن، با انگيزه ربانى يا شيطانى شكل مىگيرد . بنابراين مىتوان به انديشه عقلانى، صبغه
دينى داد و به عقلانيت ابزارى، اهداف الهى و دينى بخشيد . ثانيا به چه دليل سعادت ابدى و اخروى انسان از سعادت دنيوى او
تفكيك مىگردد، مگر تفكيك و جدا انگارى ساحتهاى مختلف انسان امكانپذير است؟ دليل دوم: با بررسى يافتههاى دينى و آموزههاى شرعى در حوزههاى مختلف توصيفى و ارزشى اعم از معارف، اخلاقيات،
تكليفيات و غيره، ردپايى از روش زندگى اجتماعى بشر، مديريت و برنامهريزى توسعه جامعه يافت نمىشود . بنابراين با نگرش
درون دينى نيز نمىتوان ترسيم زندگى و نظام معيشتى را به دين واگذار كرد . مهندس بازرگان در تبيين اين دليل مىنويسد: «آنچه در هيچ يك از سرفصلها يا سورهها و جاهاى ديگر ديده نمىشود، اين است كه گفته شده باشد آن (قرآن) را فرستاديم تا به
شما درس حكومت، اقتصاد، مديريت و يا اصلاح امور زندگى، دنيا و اجتماع را بدهد .» (15) اين استدلال نيز ناتمام است; زيرا استقراى وى در اين مساله ناقص است . چون اگر او به آيات مختلف قرآن در باب مسائل
اقتصادى، سياسى، اجتماعى، قضايى و جزايى مراجعه مىكردند به اين داورى دست نمىزدند، علاوه بر اين، پيش فرض نادرست
مرحوم بازرگان اين است كه قرآن تنها منبع دين است، در حالى كه روايات و سنت پيشوايان دين نيز بخش مهمى از شريعت را بر
عهده دارند و آن هم بيانگر احكام اجتماعى دين است . (16) دليل سوم: حضور دين در غياب عقل و عجز بشر يكى ديگر از دلايل طرفداران دين حداقلى است، مهندس بازرگان در اين باره
مىنويسد: «شان خداوند خالق، آن است كه تعليمات و هدايتش در حوزهاى باشد كه انسان ذاتا و فطرتا از درك آن عاجز است و به جز از
طريق وحى و هدايت الهى راهى به سوى آن ندارد و راه و رسم زندگى و حل مسائل فردى و اجتماعى و به عبارت ديگر سياست در
دسترس دانش است; يعنى انسان مىتواند بدون دين، زندگى خود را سياست كند . لذا دين نبايد از آن سخن بگويد و اگر هم گفته
باشد استطراد و طفيلى است و امر آن به دست انسان و دانش اوست .» (17) ايرادى كه بر استدلال ياد شده وارد است اين نكته مهم است: مرحوم بازرگان از چه طريقى كشف كرد كه انسان در به دست آوردن
سياست و راه و رسم زندگى صحيح عاجز نيست و با عقل و حس بشرى از بهرهگيرى وحى بى نياز است و اصولا آيا عقل بشر به يك
مدل و روش و رسم زندگى دستيافته است، مگر خود ايشان در كتاب بعثت و ايدئولوژى، راه و رسمها و ايدئولوژيهاى مختلف را
دليل بر ضرورت بعثت پيامبران نمىگيرد و نمىگويد: عقل بشر به كدامين صراط مشى كند و جز شريعت الهى كه مىتواند انسان
را از اين حيرت درآورد؟ پس علىرغم اين كه عقل بشر از توانايى خوبى در كشف راه و رسم زندگى برخوردار است، ولى در فعليت
اين توانايى از دين يارى مىطلبد . و اشكال ديگر اين كه اصولا جدا انگارى عقل و علم از پارادايمهاى بيرونى صحيح نيست و دين به عنوان پارادايم قابل اعتماد در
جهت دادن و انگيزه بخشيدن به عقلورزى مدد مىرساند . (18) طبق اين ديدگاه، دين در همه صحنهها و عرصهها حاضر است و همه مجالهاى زندگى بشر را در بر مىگيرد . بنابراين تمامى
رفتارهاى انسان، اعم از رفتارهاى روحى و فكرى يا سياسى، فرهنگى و اقتصادى يا رفتارهاى فردى و اجتماعى قابليت اتصاف به
دين را دارند . اين گستردگى، عرصه فعاليت و كاركرد عقل را تنگ نمىكند بلكه عقل نيز با استمداد از دين، شاخصهها و ملاكهاى
رفتارها را تشخيص مىدهد . بنابراين همچنان كه دين نسبتبه مسالهاى از مسائل اخروى بىتفاوت نيست، نسبتبه مسائل
دنيوى نيز نمىتواند بىتفاوت باشد . آخرتى كه باطن دنياست از دنيايى كه ظاهر آخرت است و در حكم مزرعه و مقدمه جهان
اخروى است چگونه تفكيكپذير باشد؟ پس دين جامع و كامل بايد در عرصههاى علم، فرهنگ، تمدن، اقتصاد، سياست، حكومت،
هنر، صنعت، خانواده و . . . حضور داشته باشد و در باب حسن و قبح و بايستى و نبايستى آنها حكم براند . بر اين ادعا، دلايل فراوانى
مىتوان عرضه كرد كه به اختصار مىتوان به تشكيل حكومت توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و برخى از امامان معصوم عليه
السلام و نيز موضعگيرى اسلام در تمامى صحنههاى سياست، حكومت، اقتصاد و . . . اشاره كرد . برداشت و ارتكاز عموم مسلمانان
از گستره شريعت نيز همين برداشت از جامعيت است . به تعبير عبدالرزاق: شايد بتوان اين انديشه را كه حكومت رسول اكرم، جزء برنامه رسالت آن حضرت بوده است (و در نتيجه اسلام، داراى برنامه
حكومت است) با سليقه عمومى مسلمانان و آنچه از احوال ايشان به ذهن مىرسد، سازگار و آراى جمهور علماى مسلمين را نيز
همين دانست . . . مسلمانان اين انديشه را با رضايت مىپذيرند . (19) و اينك به تفصيل، به دلايل اين رويكرد مىپردازيم: 1- عقل از تشخيص تمام مصاديق عدل و ظلم در تمامى عرصهها ناتوان است هرچند در كشف پارهاى از مصاديق تواناست . از آن رو
كه تشخيص عدل و ظلم در تبيين راه سعادت و شقاوت، كاملا تاثير دارد . بنابراين دين در عرصههاى مختلف حضور خواهد داشت .
اين پرسش را از طرفداران دين حداقلى مىپرسيم كه اگر عقل مىتواند رابطه «تمايلات، ادراكات و روابط اجتماعى» را كه مدار
تشكيل ساختار «سياسى، فرهنگى و اقتصادى» جامعه استبا سعادت آدمى دريابد، پس چرا چنين عهدهاى را تامين نمىكند؟ و
قرنهاست كه در چالش به سر مىبرد؟ 2- اگر سعادت و شقاوت اخروى جداى از سعادت و شقاوت دنيوى نيست و انجام اعمال و مناسك و رفتارهاى فردى و اجتماعى در
تامين سعادت و شقاوت دخيل است و تفكيك دو نظام معاش و معاد در روابط فردى و اجتماعى امكانپذير نيست، پس نمىتوان
براى سرپرستى دنيا دو مبناى متفاوت تصور كرد و در نظام معرفتى و دستورى، دين را از حوزه سرپرستى معاش آدميان جدا
ساخت، در نتيجه دين، در عرصههاى مختلف حضور مؤثر و جدى دارد و بايد نظامهاى ارزشى و اخلاقى و حقوقى را به تاييد
شريعت رساند . 3- اگر پارهاى از روابط زندگى بشر را از مدار و محدوده سرپرستى دين خارج كنيم و تنها برخى از شؤون آدمى را شايسته
دينمدارى بدانيم، ناچار بايد به تسلط نظام غيردينى تن در دهيم; زيرا پذيرش دين حداقل، مستلزم پذيرش اختيارات محدود و
حداقل و تعطيلى نقش دين از برخى يا همه امور اجتماعى است . و از آن رو كه بقاى حيات اجتماعى، ضرورت برنامهريزى را
حكمفرماست، بنابراين حاكميت، جهتبرنامهريزى به ناچار براى غير دين خواهد بود، در نتيجه دولتبىدين بر دين بىدولت،
سلطه خواهد يافت و اين سياست از نظر دينى قابل پذيرش نيست . و لازمه اين ادعا يعنى دين حداقل، پذيرش شرك اجتماعى
است، البته براى اين كه بعضى بر ما خرده نگيرند كه آيا حاكميت قواعد رانندگى يا پزشكى يا روابط ادارى شرك و تسلط بىدينى
است؟ توضيح مىدهيم كه اولا ممكن استبرخى از ضوابط در ادارات و مراكز دولتى از قوانين شرعى به دور باشد . ثانيا هرگاه
سخن از حاكميت دين در عرصه امور اجتماعى به ميان مىآيد اصلا نبايد نفى عقل و تجربه را استنتاج كرد; براى اين كه منابع
دينى، فقط كتاب و سنت نيستبلكه فقها در بيان احكام شرعى و متكلمان در بيان عقايد دينى از عقل و تجربه هم مدد مىگيرند . توضيح مطلب آن كه، توحيد داراى دو مرتبه فردى و اجتماعى است و پذيرش توحيد فردى و اجتماعى به معناى حضور ولى در
تمامى زواياى زندگى فردى و اجتماعى است . بدين ترتيب ميان توحيد و ولايت ارتباط ناگسستنى و هميشگى وجود دارد; يعنى
برنامهريزى هماهنگ در رفتارهاى فردى و اجتماعى براى وصول به قرب حق و ولايت الهى در الگوهاى مختلف رفتارى و به عبارت
ديگر حضور ولايت اجتماعى در توسعه سياسى، اقتصادى و غيره، در رساندن به مرتبه توحيد اجتماعى، نقش به سزايى دارد . نتيجه سخن آن كه با توجه به عدم انفصال و تفكيكپذيرى ميان توسعه با سعادت و ديانت انسان، به ناچار بايد دين حداكثرى را
پذيرفت . حضرت امام خمينى پرچمدار و احياگر دين حداكثرى، در اين باره مىفرمايد: «اسلام و حكومت اسلامى، پديدهاى الهى است كه با بكار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنيا و آخرت به بالاترين وجه تامين
مىكند و قدرت آن را دارد كه قلم سرخ بر ستمگرىها، چپاولگرىها و فساد و تجاوزها بكشد و انسان را به كمال مطلوب برساند .
مكتبى است كه بر خلاف مكتبهاى غيرتوحيدى در تمام شؤون فردى، اجتماعى، مادى، معنوى، فرهنگى، سياسى، نظامى و
اقتصادى دخالت و [بر آنها] نظارت دارد و از هيچ نكته و لو بسيار ناچيز كه در تربيت انسان و جامعه و پيشرفت مادى و معنوى
نقش دارد، فروگذار نكرده است . موانع و مشكلات سر راه تكامل را در اجتماع و فرد گوشزد نموده و به رفع آنها كوشيده است .» (20) «اسلام همه چيز است . يكى از بدترين چيزى [چيزهايى] كه اجانب در بين مردم و در بين خود ما القاء كردند اين است كه اسلام
براى اين است كه ما همان عبادت [را] بكنيم; مثل مذهب حضرت مسيح عليه السلام . . . اسلام را به صورت ديگر نشان دادند . و
اين از كيدهايى [است ] كه با نقشهها پياده شد و ما خودمان هم باور كرديم . . . آخوند را به سياست چه؟ اين حرف، حرف استعمار
است . . . اسلام همه چيز است، قرآن همه چيز است، انسان همه چيز است و بايد همه احتياجاتش را قرآن تامين كند .» (21) «قرآن كريم آمده است اين انسان را بسازد، همه ابعاد انسان را مىسازد; يعنى كليه احتياجاتى كه انسان دارد، چه احتياجاتى كه
شخص دارد و چيزهايى كه مربوط به شخص است . روابط بين شخص و خالق تبارك و تعالى و مسائل توحيد، مسائل صفات حق
تعالى، مسائل قيامت، اينها هست، مسائل سياسى و اجتماعى و قضيه جنگ با كفار و اينها، قرآن پر است از اين آياتى كه اين آيات
مردم را وادار كرده است و پيامبر را مامور كرده است كه جنگ كنند با كسانى كه متعدى هستند، با ظالمها جنگ بكنند .» (22) «والله اسلام تمامش سياست است، اسلام را بد معرفى كردهاند، سياست مدن از اسلام سرچشمه مىگيرد .» (23) در باب رويكردهاى گستره شريعت مىتوان گونهشناسى ديگرى عرضه كرد . به طور كلى مىتوان به سه رويكرد ذيل اشاره كرد: 1- رويكردى كه بر اساس هستىشناسى، معرفتشناسى و انسانشناسى خاصى به نظامهاى اسلامى قائل است و گستره شريعت
را در انواع نظامهاى اجتماعى توسعه مىدهد; يعنى معتقد است كه از منابع اسلام - كتاب، سنت و عقل - مىتوان هستىشناسى،
انسانشناسى و معرفتشناسى خاصى را اصطياد كرد و بر اين مبانى، نظامهاى اجتماعى اسلام را بنا نهاد . رويكرد رايج نزد
متفكران اصيل اسلامى اين رويكرد نخست است . 2- رويكرد پوزيتويستى و نئوپوزيتويستى كه با اين رويكرد به دين نگريسته و هر گونه جامعيت را از دين نفى مىكند; يعنى با
روش تجربى افراطى و نفى به كارگيرى روش عقلى و روش درون متون دينى نه تنها جامعيت را از دين حذف بلكه هرگونه كاركرد
مثبت از دين را نيز انكار و آن را ساخته بشر معرفى كردند و حقايق ماروايى را اسطوره خواندند . و خلاصه اين كه رويكرد سلبى
نسبتبه دين داشتند . روشنفكران ماركسيستى در ايران و ساير كشورهاى اسلامى و غربى با اين رويكرد همنوا بودند . 3- رويكرد هرمنوتيكى كه با بهره گرفتن از هرمنوتيك گادامر و تاثير پيش فرضهاى خاصى در باب گستره شريعت فتوا مىدهد .
گروهى از اين طايفه با رويكرد تفسيرى تنها به گرفتن پيام از متون و سنت دينى اكتفا مىكنند و معتقدند كه دين در زندگى
اجتماعى پيام دارد، ولى فاقد نظامهاى ثابت اجتماعى است . اين رويكرد از متدهاى تئوريكى در علم انسان و طبيعى بهره
نمىگيرد و تنها روش هرمنوتيكى را در دريافت پيام از دين به كار مىاندازد . اين نظريه، فلسفه خاص خودش را دارد و از
هرمنوتيك فلسفى زاييده شده است . بر اين اساس، واقعيات سياسى، اجتماعى و اقتصادى، گفتمان عقلانى خاص خود را دارند و
تنها با اين گفتمان عقلانى به سامان مىرسند . و پس از شكلگيرى اين واقعيتها مىتوان جهت نقد آنها از متون دينى، پيامى
دريافت كرد; يعنى پيام خداوند كه به سمع يك ديندار مىرسد، مىتواند واقعيتسياسى را نقد كند . برخى از روشنفكران معاصر
ايران با استمداد از هرمنوتيك فلسفى گادامر از اين رويكرد دفاع مىكنند . (24) در مباحث پيشين (25) به تفصيل در تبيين و تحليل و نقد هرمنوتيك فلسفى گادامر پرداختيم و گفته شد كه اگر متن دينى، بر
احكام اقتصادى، سياسى و حقوقى دلالت دارد، مخاطب آن نمىتواند به انكار آن اقدام كند و يا اين كه آن را ناديده گيرد، مگر آن
كه به آن شريعت، ايمانى نداشته باشد، البته شكى نيست كه دين در پارهاى از مسائل پيام ايجابى يا پيام سلبى دارد، ولى نسبتبه
برخى ديگر، اظهار نظر علمى مىكند. پىنوشتها: 1) استاديار دانشگاه، مدرس حوزه، محقق و نويسنده . 2) ر . ك: عليرضا پيروزمند، دين و علوم كاربردى، انتشارات اميركبير، صص 104- 103 . 3) ر . ك: محمد اسدى گرمارودى، عقيده و توحيد، دار احياء التراث، 1361، ص84 . 4) مرتضى مطهرى، مجموعه آثار (وحى و نبوت)، انتشارات صدرا، تهران، چاپ نهم 1379، ج2، ص170 . 5) همان، ص 171 . 6) ر . ك: عبد الحسين خسروپناه، كلام جديد، گفتار كاركردهاى دين . 7) ر . ك: مك كويرى، تفكر دينى در قرن بيستم، مترجمان عباس شعاعى و محمد محمدرضايى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى،
صص 302- 301 . 8) ر . ك: سيد مهدى ميرباقرى، فلسفه - دين - علم، آكادمى علوم اسلامى، صص 15- 14 . 9) ر . ك: شهيد مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 3، ص 561 . 10) محمد سليمان الاشقر، افعال الرسول و دلالتها على الاحكام الشرعيه، مؤسسة الرسالة، ج1، ص 239 . 11) كيان، شماره 28، ص 48 . 12) همان، ص 49 . 13) مرتضى اسعدى، مقاله جدا انگارى دين و دنيا، فرهنگ و دين، ص 135 . 14) عبدالكريم سروش، دين اقلى و اكثرى، كيان، شماره 41 . 15) كيان، شماره 28، ص 52 . 16) ر . ك: عبدالحسين خسروپناه، مقاله اسلام جامعنگر و انقلاب اسلامى ايران، جرعه جارى، تهران، مؤسسه انديشه معاصر،
1378 . 17) عبدالعلى بازرگان، آخرت و خدا هدف بعثت انبيا، ص 35 به بعد . 18) ر . ك: عبد الحسين خسروپناه، كلام جديد، مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه قم، گفتار علم دينى . 19) على عبدالرزاق، الاسلام و اصول الحكم، بند3، ص 145 و بند10، ص 149 . 20) امام خمينى، صحيفه نور، ج 21، ص 176 . 21) همان، ج 5، ص 169- 167 . 22) همان، ج 3، ص 122- 121 . 23) همان، ج 1، ص 65; و نيز ر . ك: ج4، ص117; ج2، ص163; ج9، ص135; ج18، ص67; ج21، ص91 و ج2، صص225- 224 . 24) محمد مجتهد شبسترى، شناخت پيام جاودانه، روزنامه ايران، شماره 1060، يكشنبه 12 مهرماه 1377 . 25) عبد الحسين خسروپناه، نقدى بر هرمنوتيك فلسفى، رواق انديشه، شماره 6، اسفند 1380 . رويكردهاى گستره شريعت
چكيده:
گفتار اول: گونهشناسى رويكردهاى گستره شريعت
الف) گونهشناسى اول
نظريه نخست: نفى هرگونه كاركرد مثبت از دين
نقد و ارزيابى
نظريه دوم: دين، افسانه دروغين، ولى سودمند
نقد و بررسى
نظريه سوم: دين عهدهدار سعادت اخروى بشر
دلايل رويكرد دين حداقلى
نظريه چهارم: دين حداكثرى و حاكميت دين در تمامى شؤون و ابعاد بشر
ب) گونهشناسى دوم