| مجلات >رواق انديشه>شماره 7 |
عبد الحسين خسروپناه (1) آنچه پيش رو داريد جستارى است كوتاه در شناخت معنا و معنايابى و گزارههاى دينى كه نويسنده با طرح و شرح موضوع مقاله
در چهار مبحث مهم: «چيستى معناى معنا، چيستى معناى الفاظ و اسماء عام و خاص دينى، معنادارى گزارههاى دينى و
شناختارى يا غيرشناختارى و بىمعنا بودن آنها و نيز معنادار بودن اسما و صفات الهى بويژه صفات مشترك ميان انسان و خداوند
و صفات خبريه» به ذكر نظريههاى انديشهوران غربى و انديشمندان اسلامى و تبيين، نقد و بررسى نظرات آنان، پرداخته، نظريه
مختار و برگزيده خويش را نيز يادآور شده است . يكى از مهمترين پيشفرضهاى دينپژوهى، پيش فرض معنايابى است كه از نظر پژوهشگران مسلمان هم الفاظ و اسماء خاص و عام
در آيات و روايات و هم گزارههاى دينى معنا دارند و معنادارى متون دينى نيز به صورت شناختارى و غيرشناختارى قابل تصور
است . ما در اين مقام چهار بحث مهم را بايد از يكديگر تمييز دهيم: نخست چيستى معناى معنا است; يعنى وقتى معنادارى الفاظ و
گزارههاى دينى را ادعا مىكنيم، چه معنايى از معنا را اراده مىكنيم . دوم چيستى معناى الفاظ و اسماء عام و خاص كه در متون
دينى به وفور مشاهده مىشوند . و سوم معنادارى گزارههاى دينى و اين كه گزارههاى دينى آيا معناى شناختارى دارند يا غير
شناختارى و يا اصولا بىمعنا هستند؟ چهارم معنادارى اسما و صفات الهى بويژه صفات مشترك ميان انسان و خداوند و صفات
خبريه . چيستى و معناى معنا از پرسشهاى ديرين فلاسفه و متفكران زبانشناختى است كه بر معنا دانستن و معنا ندانستن گزارههاى
متافيزيك تقدم دارد . فلاسفه زبان شناخت، در مورد معنا تئورىهاى متفاوتى را ارائه كردهاند كه به اجمال آنها را توضيح مىدهيم:
1- تئورى مصداقى: طبق اين تئورى، معناى يك لفظ عبارتست از مابازاء يا محكى و مصداق خارجى . بنابراين اگر لفظى، فاقد
مابازاء خارجى باشد، بىمعنا خوانده مىشود; براى نمونه، لفظ «رئيس جمهور ايران» معنادار است، ولى «پادشاه ايران» بىمعناست .
اين تئورى، علاوه بر سادگى، مشكل تسلسل معنا را نيز حل مىكند; زيرا براى معناى لفظ از الفاظ ديگر مدد نمىگيرد تا اين كه
آن الفاظ نيز به معناى ديگر حاجتمند باشند، ولى اين تئورى گرفتار اشكالات ذيل است: الف) ميان معنا و مصداق تفاوت است و اين تئورى گرفتار مغالطه خلط معنا و مصداق شده است; زيرا اگر لفظى با واقعيتخارجى
مطابقت نداشته باشد، نمىگويند آن لفظ بىمعناست . ب) اين تئورى، از تبيين معناى جملههاى انشايى، ناتوان است . 2- تئورى تمثيلى: يك لفظ زمانى داراى معناست كه با ايدهاى ذهنى مرتبط باشد . اين ايده ذهنى، واسطه ارتباط ما با دنياى
ديگران است; اين ايده ذهنى، همان انديشههايى است كه در درون انسان متفكر است و تنها در دسترس صاحبان آنها قرار دارد و ما
براى انتقال معانى به ديگران و آگاه ساختن آنان ناچاريم از زبان و علائم زبانى استفاده كنيم . (2) پيشفرض اين تئورى اين است كه زبان و تفكر دو امر مستقل و مجزاى از يكديگرند . در حالى كه اين پيشفرض براى برخى از
متفكران محل تامل است . نقد ديگر اين است كه اگر ايده ذهنى، امرى شخصى و درونى باشد چگونه با الفاظ مىتوان از درون
انسانها آگاه شد و آنها را كشف كرد . 3- تئورى رفتارگرايانه: تئورى رفتارى معنا يا پاسخ و محرك، معناى يك سخن را موقعيتى مىداند كه متكلم در آن موقعيت،
كلامش را اظهار مىكند و شنونده نيز پاسخ مىدهد . به عبارت ديگر، معناى يك كلام، عبارت است از تاثيرى كه بر مخاطب
مىگذارد و به تعبير رساتر، معنا تابعى از اين تاثير است . «كارل اسگود» معناى لفظ را همان رفتارهاى فعلى مخاطب مىدانست .
«چارلز موريس» رفتارهاى شانى و واكنشهاى درونى مخاطب را نيز كافى مىدانست . (3) اين تئورى اولا از تفسير معناى مفردات، ناتوان است . ثانيا برخى از جملهها حالتخنثى و بىتاثير دارند; يعنى در حالى كه معنا
دارند واكنشى ايجاد نمىكنند . ثالثا با توجه به واكنشهاى متعدد انسانها نسبتبه يك جمله، بايد به مشترك لفظى تمام كلمهها،
قائل شويم . 4- تئورى تصويرى معنا: ويتگنشتاين در مرحله اول حيات فلسفى يعنى در رساله منطقى - فلسفى، زبان را ابزارى مىدانست كه
به وسيله آن، واقع نمايانده مىشود . و چون تصوير منطقى واقعيتها، انديشه است پس انديشه، گزاره معنادار است . بنابراين معناى
زبان چيزى است كه زبان از آن حكايت مىكند . معنا را مىتوانيم از طريق لفظ يا به مدد اشاره بفهمانيم . (4) هادسون در شرح كلام ويتگنشتاين مىگويد: «معنادارى يك عبارت تنها به حكايت از محكى نيستبلكه بايد محكى امر معنى باشد» . (5) از نظر ويتگنشتاين، معنادارى يك زبان به تحويلپذيرى آن به يك يا چند گزاره ساده و بنيادين مىباشد; زيرا تا اين تحويلپذيرى
انجام نگيرد، محكى معينى از معنا ظاهر نمىشود; (6) براى نمونه، گزاره «اتومبيل در گاراژ است» يك گزاره پيچيدهاى است كه
دقيقا معناى اتومبيل را مشخص مىكند . بايد از گزارههاى بسيطترى بهره گرفت تا معين شود مقصود از اتومبيل، مثلا پيكان
است . تصوير منطقى از نظر ويتگنشتاين با شرايط سه گانه ذيل، محقق مىشود: الف) اجزاى گزاره با امر واقع اتمى كه باز شده است، تناظر يك به يك داشته باشند . در يك گزاره بايد دقيقا همان افراد اجزاى
متمايز وجود داشته باشند كه در وضعيتى كه آن گزاره باز مىنمايد، وجود دارند . (7) ب) ويژگيهاى ساختارى يا صورت گزاره بايد با ويژگيهاى ساختار يا صورت وضع امور، تناظر يك به يك داشته باشد . (8) ج) گزاره بايد به حكم قانون فرافكنى با وضع امورى كه گزاره آن را باز مىنمايد همبستگى داشته باشد . (9) ويتگنشتاين در مرحله دوم حيات فلسفىاش به نقد نظريه تصويرى معنا پرداخت و اظهار كرد اين قول كه وقتى چيزى ما بازاء يا
مطابق يك واژه نباشد، آن واژه معنا ندارد، چيزى جز خلط معناى يك نام با مسماى آن نيست; وقتى آقاى الف مىميرد، مىگويند:
مسماى آن مرده است نه معناى آن . (10) و همچنين تناظر يك به يك ميان بسائط و زبان و واقعيت، معناى محصلى ندارد . (11) علاوه
بر اين كه تحليل يك گزاره به گزارههاى سادهتر الزاما به روشنتر شدن معناى آن نيست . (12) 5- نظريه كاربردى معنا: ويتگنشتاين متاخر (1951-1889 م) در كتاب پژوهشهاى فلسفى پس از نقد نظريه نخستخود به طرح
اين نظريه پرداخت و معناى هر لفظ را عبارت از كاربرد آن در زبان دانست . بنابراين نبايد گفت اين واژه چه چيزى را تصوير
مىكند بلكه بايد پرسيد: اين واژه چه كاربردى دارد؟ (13) وى به نامحدود بودن كاربردهاى زبان اما پيوستگى آنها حكم كرد و آن را
نوعى شباهتخانوادگى از جهت كاربردهاى مختلفشان براى واژهها دانست . از نظر وى، واژهها مانند مهرههاى شطرنجند . معناى
يك مهره همان نقشى است كه در بازى دارد . (14) ويتگنشتاين با طرح اين نظريه به تطابق فعل گفتارى خاص و مراد جدى گوينده اعتراف كرد . بنابراين در توجيه معناى
جملههايى كه ميان اراده جدى و اراده استعمالى آنها تخالف وجود دارد ناتوان است . اشكال مهمتر اين است كه معنا تابع فعل
گفتارى خاصى نيستبلكه به عكس براى تحقق فعل گفتارى به معنا نيازمنديم . (15) 6- نظريه پراگماتيسم: طرفداران اين نحله از جمله ويليام جيمز و پيرس معناى يك جمله را به كارايى آن تفسير كردهاند . جيمز
در اين باره مىگويد: «اگر معلوم شود دو تعريف ظاهرا مختلف از يك چيز، پيامدهاى يكسان و يگانهاى دارند، در واقع فقط يك تعريفند، و اين نظريه
معناست كه در كتاب پراگماتيسم جلوهگر مىشود . براى نيل به وضوح كامل از يك چيز، در انديشهمان فقط بايد ملاحظه كنيم كه
آن چيز چه آثار قابل تصور و عملىاى ممكن است در بر داشته باشد; يعنى چه احساسهايى را بايد از آن انتظار داشته باشيم و چه
واكنشهايى را بايد آماده كنيم» . (16) اين مكتب نيز ميان معناى گزاره و كاركرد آن خلط نموده است و سر اين اختلاط در يكى دانستن حقيقت و تحقيقپذيرى است كه
در تئورىهاى صدق از سوى طرفداران پراگماتيسم ظهور كرده است . (17) 7- نظريه هيوم: معناى هر كلمه در ارتباط با ايدهاى كه با آن مطابقت دارد پيدا مىشود . اين ايده در ذهن فاعل شناسا و در
برخورد با دادههاى حسى ايجاد مىگردد . و كلماتى كه با اين ايدههاى ذهنى منطبق نباشند بى معنا تلقى مىشوند . (18) بنابراين
واژه، زمانى معنا دارد كه با تصور مشخصى مرتبط باشد و اگر اين تصور به جهان راجع باشد بايد از تجربه اخذ شود تا مضمون
حقيقى داشته باشد . هيوم بر اين باور است كه هر تصورى يا بايد مستقيما از تجربه حسى برآيد يا تركيبى از تصوراتى باشد كه از تجربه حسى برآمده
است . اين تفسير از معنا نيز بر اصالتحس و تجربهاى مبتنى است كه در معرفتشناسى مردود شمرده شده است . 8- نظريه فرگه: كلمه از ديدگاه فرگه زمانى معنا دارد كه در ظرف يك قضيه واقع شده باشد . او كوچكترين واحد معنا را جمله
مىدانست و تصريح مىكرد كه تنها در متن يك جمله است كه كلمه معنا يا مصداق پيدا مىكند . وى آنچه از جملهها را كه در
ارتباط با حقيقت مورد سنجش و ارزيابى قرار مىگيرد، معنا مىداند و زبان را محملى مىداند كه معنا را انتقال مىدهد و منظور او
از حقيقت، واقعيتى است كه به صورت يكسان براى عموم قابل درك باشد . و اين مطلب غير از تصورات ذهنى است; زيرا تصورات
ذهنى محبوس ذهنند و قابل انتقال نيستند، ولى معنا قابل تعليم و تعلم است . (19) 9- نظريه راسل: وى عبارات را به سه دسته اظهارات راست، اظهارات دروغ و اظهارات بى معنا تقسيم مىكند . (20) راسل
معنادارى را يك نوع مطابقتشىء واژه مىشمرد و معتقد است زبان معنادار، زبان شىء واژه است و از نظر او جملات صادق يا
كاذب به يكسان معنا دارند، ولى يك رشته الفاظ كه نتواند هيچ چيزى را از حالتيا ما فى الضمير گوينده بيان كند بى معنى است . (21) 10- نظريه مختار و برگزيده: الفاظ دينى با مدلول سمانتيكى (22) و معناى لفظى ارتباط دارند . مدلول سمانتيكى يك لفظ همان
چيزى است كه با عنوان مسما يا «ناميده شده» معرفى مىگردد . اين معناى از دلالتبا دلالتبه معناى فعل گفتارى (
Speechact) نبايد خلط شود . بنابراين چه بسا يك اسم فاقد مدلول سمانتيكى باشد، ولى از فعل گفتارى برخوردار باشد . بنابراين معناى معنا، چيزى جز مدلول و محكى لفظ نيست و آن مدلول غير از مصداق و كاركرد معناستبلكه يك تصور ذهنى
است كه براى عالمان به وضع لفظ و معنا آشناست . اين تصور و ماهيت ذهنى، مقيد به قيد ذهنى يا خارجى نيست . اين مساله نيز از مباحث جدى در فلسفه زبان و فلسفه تحليلى است كه متفكرانى چون ميل، راسل، ويتگنشتاين، فرگه، سرل،
كريپكى و علماى اصول فقه چون آخوند خراسانى، اصفهانى، نايينى و غيره را به خود مشغول كرده است . برخى، معناى اسماى خاص را مصداق آن دانستهاند در حالى كه ميان معناى اسم خاص با مصداق آن فرق است; براى نمونه، لفظ
على، يك معنايى دارد كه مسماى لفظ على است و يك مصداقى دارد كه وجود خارجى على است . بنابراين وقتى على مىميرد،
نمىگويند: مسماى على مرده است، بلكه مىگويند: مصداق على مرده است . پس اسامى، بر مدلول، دلالت و از محكى، حكايت
دارند . دسته ديگرى چون فرگه و راسل نيز مدلول لفظ خاص را مجموعهاى از اوصاف معين مىدانستند . البته راسل بين اسم
خاص عرفى و اسم خاص منطقى فرق مىگذارد . در اسماء خاص عرفى، اسماء اختصارى مجموعهاى از اوصافند، ولى اسماء خاص
منطقى، هيچ وصفى در بر ندارند; مانند اسماء اشاره . ويتگنشتاين در كتاب تحقيقات فلسفى و استراوسن و سرل نيز مدلول اسم خاص را گروهى نامعين از اوصاف تلقى كردند . (23) نظريه فرگه و راسل دچار اشكالات عديدهاى است . از جمله اين كه اگر لفظ ارسطو، نزد اشخاص مختلف از اوصاف معينى
برخوردار باشد، در آن صورت، اين لفظ داراى معانى مختلفى خواهد بود; براى نمونه، يك معناى ارسطو نزد شخص الف اين است
كه شاگرد افلاطون است و نزد شخص ديگر اين است كه واضع منطق است . چنين اشكالى نيز بر نظريه سرل و ويتگنشتاين وارد
است . كريپكى تئورى على دلالتيا تئورى زنجيرهاى دلالت را مطرح مىسازد با اين بيان كه براى تحقق دلالتبه دلالت ابتدايى نياز
داريم . سپس اين دلالت اوليه در پى تماس با ديگران در جامعهاى كه در آن تبادل و تخاطب وجود دارد، شيوع مىيابد تا اين كه در
طى سلسلهاى زنجيروار به ما مىرسد . مدعاى كريپكى اين است كه در جامعهاى كه تبادل كلامى وجود دارد، يكى از شرايط تحقق
دلالت، وجود همين زنجيره دلالتهاست . در اين ميان لازم نيستبدانيم دلالت اسم بر مسما را از چه كسى گرفتهايم و نيز لازم نيست راجع به مسما، وصفى بدانيم كه او را
به نحو انحصارى نشان دهد و از ديگران متمايز سازد; مثال كريپكى در اين جا كودكى است كه به دنيا مىآيد، پدر و مادر نامى براى
وى انتخاب مىكنند و او را به آن نام مىخوانند . سپس درباره كودك خويش با دوستانشان صحبت مىكنند . دوستان آنها دلالت
اسم را از والدين اخذ مىكنند . اين دوستان، ديگران را مىبينند و از طريق گفتگوهاى مختلف، اين اسم همچون زنجير به هم
پيوسته از حلقهاى به حلقه ديگر مىرسد و از اين طريق آن اسم بر مسما دلالت مىكند بدون آن كه مسما را معينا بشناسند و
بدون آن كه وصف منحصرى از او بدانند . (24) خطاى اين نظريه نيز وقتى آشكار مىشود كه در حلقهاى از اين سلسله حلقات، خطايى در دلالت پيش آيد كه بايد به تعدد معنا
حكم كنيم . علماى علم اصول فقه بر اين باورند كه معناى اسماء خاص و عام همان موضوع له لفظ است كه با عمليات وضع تعيينى يا تعينى
تحقق يافته است و ميان لفظ و معنا اقتران ايجاد شده است . بنابراين موضوع له، وجود خارجى يا وجود ذهنى نيستبلكه ماهيتى
است كه بشرط لاى از وجود ذهنى و خارجى است . و ذهن انسان در شناخت طبيعت عرفى اشيا با تقرر ماهوى آنها و صرف نظر از
وجود ذهنى و خارجى آنها تواناست . بنابراين «وجود» در معناى الفاظ عام و خاص اشراب نشده است; زيرا در اين صورت جمله «زيد
موجود است» يا «انسان موجود است» بايد قضيه توتولوژى شمرده شود . و نيز «وجود خارجى» در معناى الفاظ اخذ نشده است تا
بگوييم پس موضوع له نمىتواند در ذهن حضور يابد و يا اين كه مفهوم عدم نمىتواند بر آن حمل گردد . و همچنين اوصاف و عوارض متعين و نامتعين كه توسط تئورىهاى علمى كشف مىشوند در معناى الفاظ اخذ نشدهاند; يعنى
معانى الفاظ چنان گسترده نيستند كه همه اوصاف را شامل شوند . عوارض و اوصاف يك شىء از معناى مطابقى آن شىء خارجند;
زيرا در غير اين صورت، تمام قضاياى ممكنه اشيا به قضاياى ضروريه بدل مىگردند; يعنى قضيه «زمين به دور خورشيد در گردش
است» كه قضيه ممكنهاى استبايد به صورت قضيه ضروريه و توتولوژى در آيد . بنابراين سخن صاحب قبض و بسط كه مىگفت:
تئورىهاى علمى جديد، مفاهيم قرآنى و دينى را تغيير مىدهند، (25) ناتمام است مگر اين كه اين الفاظ وضع جديدى پيدا بكنند
كه در آن صورت براى مخاطب قرآن كه به شناخت وضع عصر نزول قرآن محتاج است، فايدهبخش نيست . معنادارى گزارههاى دينى، سومين بحث از حوزه معناشناختى است كه در اين پيشفرض بايد تبيين گردد . فيلسوفان زبان يك
نكته مهم را تذكر دادند و آن نكته مهم اين است كه چه بسا مفردات يك جمله معنادار باشند و آن جمله از ساختار ادبى و دستورى
صحيحى برخوردار باشد، ولى با اين وجود معنادار نباشد; براى مثال جمله «دايره مربع گرم است» يك جمله بىمعنايى است . اين مطلب، سبب شد تا بحثى به نام ملاك معنادارى مطرح گردد . پوزيتويسم، به عنوان يك نحله فلسفى در انگلستان زاييده شد
و در حلقه وين گسترش يافت و ملاك معنادارى را تجربهپذيرى گزاره معرفى كرد . اصطلاح پوزيتويسم در سال 1930 م با اصحاب حلقه وين، به پوزيتيويسم منطقى تبديل شد . با اين هدف كه دوباره سنت اصالت
تجربه قرن نوزدهم را احيا كند . حلقه وين، تقسيمبندى قضايا به تحليلى تركيبى توسط هيوم را پذيرفت و بر اين اساس، قضاياى
تجربى را كه با مشاهده، صدق و كذب آنها تاييد مىشود، معنادار شمرد و قضاياى متافيزيك تجربهناپذير را فاقد معنا و صدق و
كذب تلقى كرد; در نتيجه زبان دين و فلسفه (گزارههاى دينى و فلسفى) را مهمل و فاقد معنا دانست; زيرا از نظر پوزيتيويسمها،
شرط لازم معنادارى اين است كه يا جمله و گزاره تحليلى باشد; يعنى محمول از ذات موضوع استخراج و بر او حمل شود و صدقش
از خود قضيه برآيد و انكارش مستلزم تناقض باشد و يا اين كه از نظر تجربى، تحقيقپذير و اثباتپذير باشد . بدين ترتيب به تعبير
كارناپ - يكى از اعضاى حلقه وين - در رساله «حذف ما بعد الطبيعه به وسيله تحليل منطقى كلام» ، جملههاى عاطفى، مانند چه
هواى لطيفى است! يا پرسشى، مانند خيابان سعدى كجاست؟ يا جملههاى انشايى و متافيزيكى و دينى، از آن رو كه تحقيقپذير و
تجربهپذير نيستند، شبه جمله يا جملههاى كاذبند . پوزيتيويستها به مرور زمان از اثباتپذيرى دستشسته و نظريه تاييدپذيرى و سپس ابطالپذيرى تجربى را دنبال كردند; زيرا
متوجه شدند كه اگر ملاك معنادارى جملهها، اثبات تجربى آنها باشد، بسيارى از گزارههاى تجربى نيز بايد بى معنا تلقى شود;
چون توان اثبات يقينى و صد در صد را ندارند و تنها تاييد و يا ابطالپذيرى آن ميسر است . اين نحله فلسفى در مرحله ديگرى به
ابزار انگارى روى آورد و بر اين مطلب اعتراف كرد كه بشر توان كشف واقع را به صورت اثبات يا تاييد و يا ابطال، نداشته و تنها در
قانع ساختن ذهن موفق است . وجه مشترك تمام دورههاى پوزيتيويسم منطقى از سوى شليك، كارناپ، آير، آنتوفلو، ويتگنشتاين متقدم و هير اين است كه
گزارههاى دينى، غير قابل تحقيقپذيرى تجربيند، پس فاقد معناى معرفتبخشند و زبان دين به جهت اين كه قابل اثباتپذيرى يا
ابطالپذيرى تجربى نيست از معناى محصلى برخوردار نمىباشد . (26) مكتب پوزيتيويسم حتى از سوى طرفداران خود هم چون ويتگنشتاين متاخر و پوپر در معرض نقد و انتقادهاى شديدى قرار
گرفت كه برخى از نقدها به شرح ذيلند: الف) نظريه تكاملى و سه مرحلهاى آگوست كنت، هيچ مؤيد دقيق تاريخى و علمى ندارد و در صورت تسامح، بايد آن را به مقطعى
از تاريخ نظام اجتماعى اروپا نسبت داد و تعميم آن به سراسر تاريخ جهان نادرست است . علاوه بر اين كه امروزه در فلسفه علم،
نيازمندى علم به فلسفه و تاثير متافيزيك و تئورىهاى علمى، مورد بحث و گفت و گو قرار گرفته است . ب) همچنين اصل پوزيتيويسم - معناى يك گزاره، همانا روش تحقيقپذيرى آن است - فاقد هر گونه تحقيقپذيرى است .
بنابراين فاقد معنادارى است . علاوه بر اين كه بى معنا خواندن گزارههاى غير تجربى، نه يك اصل تحليلى و توتولوژيك است كه از
خودش، صدقش ظاهر گردد و نه تركيبى است كه با مشاهده و تجربه، اثبات يا تاييد شود . ج) پوزيتيويستها تمام گزارههاى متافيزيك را بى معنا تلقى كردند در حالى كه پارهاى از آنها تحليلىاند; مانند «هر معلولى به
علت محتاج است» و در حالى كه به اعتراف آنها قضاياى تحليلى، بايد معنادار باشند . د) اصولا به زعم اين مكتب، گزارههاى دينى به مرحله صدق و كذب نرسيدهاند . بنابراين، سلب صدق و كذب از ناحيه طرفداران
اين نحله، نسبتبه گزارههاى دينى بىمعناست . ه) مهمترين نقد ما بر پوزيتيويسم، نقد مبنايى است . ما علاوه بر روش تجربى براى روشهاى ديگر كشف معرفت; يعنى روش عقلى،
شهودى، نقلى و تاريخى، اعتبار منطقى يا عقلايى قائليم . پوزيتيويستهاى منطقى از ابتداى دهه 1950 ميلادى به دو شاخه منطق رمزى (سمبليك) و تحليل زبانى، منشعب شدند .
شاخه نخست نه تنها گزارههاى دينى، فلسفى و ارزشى را بى معنا خواند بلكه آنها را از نظر منطق صورت نيز معيوب شمرد، ولى
شاخه تحليل زبانى، مشكلات بىمعنايى گزارههاى فوق را به ماده قضايا و كاربرد زبان نسبت داد . فيلسوفان تحليل زبانى، در زمينه
زبان دين به دو گروه منشعب شدند و زبان دين را غير شناختارى و معرفتى خواندند . بدين معنا، اين گزارههاى دينى فاقد هر
گونه معناى معرفتىاى مىشوند، اما اعتقاد و ايمان به آنها منشا كاركردهاى فردى و اجتماعى است . گروه دوم، زبان دينى را
مشتمل بر معانى و مفاهيم حقيقى و غير نمادين، يا مفاهيم غير حقيقى و نمادين دانستهاند . بنابراين برخى براى دين، زبان
شناختارى قائل شدند و آن را صدق و كذببردار و بيانگر واقعيتهاى خارجى دانستهاند و عدهاى نيز آن را غيرشناختارى و فاقد
توصيفگرى و حكايتگرى معرفى كردند . ويليام آلستون - در مقاله زبان دينى - نظريههاى غيرشناختارى در زمينه زبان دين را
به چهار نظريه ابراز احساسات، نمادين، شعايرى و اسطورهاى منشعب ساخته است . طبق نظريه ابراز احساسات، گزارههاى دينى
بيانگر نوعى احساس خاص متدينان است; براى نمونه جمله «خداوند خالق آسمانها و زمين است» از واقعيتخارجى حكايت ندارد
و تنها بيانگر احساسات درونى افراد متدين است . فوير باخ، تصريح مىكند كه اگر گفته شود، خدا عادل است; يعنى عدالت دوست
داشتنى است . طبق نظريه نمادين، گزارههاى دينى، نمادهايى هستند كه احساسات انسانها را برمىانگيزانند و به عمل وا
مىدارند و آنها را به حس تعاون و همبستگى سوق مىدهند . طبق تفسير شعايرى، گزارههاى دينى، تنها چارچوب تخيلى را فراهم مىكنند تا عمل پرستش تحقق يابد و فاقد هر گونه ارزش
معرفتشناختىاند . زبان اسطورهاى دين نيز نوع خاصى از زبان نمادين است كه از نگرش خاصى درباره جهان زاييده شده است . پل تيليش، ويژگيهاى ذيل را براى گزاره نمادين ذكر مىكند: دلالت داشتن بر ماوراى خود . سهيم بودن نمادها در واقعيت مدلول و مشاراليه; مانند شركت داشتن پرچم در قدرت و عظمت ملتى كه نمايانگر آن است . نمادها سطوحى از واقعيت را نمايان مىسازند كه جز از اين طريق حصول ناپذيرند . نمادها ابعاد و عناصرى از روان انسان و اعمال ناشناخته هستى ما را نمايان مىسازند . نمادها به طور التفاتى به وجود نمىآيند بلكه از ضمير ناخودآگاه فردى يا جمعى رشد مىيابند . نمادها قابل ابداع نيستند . آنها زمانى رشد مىكنند كه موقعيتبراى آنها مهيا و آماده باشد و با تغيير موقعيت از ميان مىروند;
براى نمونه شاه در مقطع خاصى از تاريخ رشد كرده و در مقطع جديد از ميان مىرود . نمادها قابل ترجمه به زبان حقيقى نيستند، اما مىتوانند راهى براى مكاشفه و مواجهه با خداوند باشند . (27) پل تيليش، تنها، گزاره «خدا خود وجود است» را غير سمبليك مىداند . عدهاى از فيلسوفان تحليل زبانى، بحث از اثبات يا ابطال
تجربى مدعيان دينى را بىفايده دانسته و تحليل كاركردى را در عرصه زبان دين پيشه خود ساختند . ويتگنشتاين متاخر (1951- 1889 م) در اين راستا تلاش فراوان نمود تا كاركردهاى زبان دينى را دريابد . وى در نهايتبه مكتب
فيدئيزم و ايمانگرايى گرايش يافت . بريث ويت (1900 م) نيز فيلسوف ديگر تحليل زبانى است كه همين طريق را رفته و كاركرد
مدعيان دينى را شبيه كاركرد گزارههاى اخلاقى دانسته است . فلسفه تحليل زبانى و رويكردهاى مختلف زبان دين، نقش مؤثرى در تحولات فكرى و ديندارى مغرب زمين داشتبويژه در حل
مشكلات و بحرانهاى دينى مسيحيت، از جمله تهافتهاى كتاب مقدس مسيحيان و يهوديان، تعارضهاى درون دينى و تعارضهاى
علم و دين تاثير داشت . با وجود اين، سريان اين رويكردها به مطلق اديان، ناتمام است; چرا كه اولا، قبل از بحث از معنادارى
گزارههاى دينى، بايد به حجيتسندى آنها پرداخت و ثابت كرد كه متون دينى واقعا از طرف خداوند متعال نازل شدهاند در حالى
كه اين فرايند نسبتبه متون دينى غير اسلامى، بى پاسخ مانده است . ثانيا، مباحث الفاظ در منطق و علم اصول و نيز مبانى كلامى
چون حكمت و صدق الهى و تعاليم و آموزههاى قرآنى از شناختارى بودن گزارههاى دينى حكايت مىكند; زيرا وقتى كلامى از
حكيمى صادر شود و او با صدور آن، در مقام بيان و ارايه مراد خود باشد، ظهور كلام بر شناختارى بودن آن حكايت و دلالت دارد
مگر آن كه قرينهاى بر خلاف آن ارائه نمايد . و همچنان كه در مباحث گذشته گفته شد هر جملهاى كه مشتمل بر دلالت تصوريه،
تصديقيه، استعماليه و حديه باشد، اصل عقلايى اقتضا مىكند كه مراد متكلم با معناى وضعى لفظ مطابقت داشته باشد مگر اين
كه قرينهاى بر خلاف آن بيايد; به دليل اين كه خداوند سبحان بر عربى مبين بودن قرآن تصريح كرده است، پس بايد تابع قوانين و
قواعد ادبيات عرب باشد . و كلام عرب نيز به اخبارى و انشايى، دلالتحقيقى و مجازى، كنايهاى و استعارهاى منشعب مىشود،
البته كاركردهاى گزارههاى دينى نيز قابل پذيرش است، همچنان كه در اين نوشتار، بخش مستقلى بدان اختصاص داده شده است
. ثالثا، نظريه نمادين زبان دين، مستلزم نفى دين است; زيرا واژههاى نمادين، قابل تغيير و تحولند و به جاى لفظ خدا از الفاظ
ديگرى چون واجب الوجود مىتوان استفاده كرد و در نهايتبه جاى دين از نظام فلسفى مدد گرفت و همان نماد و سمبل را به
دست آورد، علاوه بر اين كه نظريه نمادين، توان اثبات رجحان يك سيستم نمادين بر سيستم ديگر را ندارد . (28) رابعا، برخى از
فيلسوفان تحليل زبانى، مانند آنتونى فلو، گزارههاى تجربى را به دليل ابطالپذيرى تجربى، شناختارى و ناظر به واقع خواندهاند
در حالى كه اگر كسى تئورى ابطالپذيرى تجربى را نپذيرد بايد در شناختارى بودن گزارههاى تجربى نيز ترديد كند و يا اين كه
گزارههاى دينى را شناختارى بخواند . خامسا، مىتوان همانند جان هيك، براى معنادارى گزارههاى دينى، به تحقيقپذيرى و
تجربهپذيرى اخروى گزارههاى دينى روى آورد و شناختارى زبان دين را با تجربهپذيرى اخروى توام ساخت . حق مطلب آن است
كه زبان دين به دو قسم اخبارى و انشايى يا شناختارى و هنجارى (ارزشى) تقسيم مىشود . گزارههاى اخبارى كه از خارج و واقع
حكايت دارند نيز به دو دسته تجربى و فراتجربى و گزارههاى انشايى هم به دو بخش اخلاقى و حقيقى منشعب مىشوند . و اخبارى
دانستن گزارههاى دينى با كاركردهاى آنها جمعپذير است . نظريه مختار اين است كه دين، مجموعهاى از گزارههاست كه به ابعاد و زواياى گوناگون زندگى بشر نظر دارند . از اين رو، برخى از
گزارههاى دينى، جنبه اخبارى و پارهاى، جنبه انشايى دارند . و گزارههاى اخبارى كه معناى شناختارى دارند به گزارههاى
اعتقادى و تاريخى انشعاب مىيابند، همچنان كه گزارههاى انشايى به گزارههاى اخلاقى و فقهى - حقوقى تقسيم مىشوند . گزارههاى دينى در يك تقسيمبندى ديگر به گزارههاى مربوط به اعمال جوارحى و ظاهرى انسان و گزارههاى مربوط به اعمال
باطنى و جوانحى انسان تنوع مىيابند . جهت ديگر تقسيم گزارههاى دينى به لحاظ فردى و اجتماعى يا عقلى، تاريخى، عرفانى و تجربى است كه اقسام و انواع ديگرى را به
دنبال دارد . نگارنده بر اين باور است كه معنادارى گزارهها به تجربهپذير بودن آنها نيست، گر چه پارهاى از گزارههاى دينى تحققپذير و
تجربهپذيرند . و نيز معنادارى گزارههاى دينى به كاركردهاى آنها نيست، گر چه واحد، كاركرد هم هستند بلكه معنادارى
گزارههاى دينى به حكايتشان از ماوراى الفاظ است و در صدد آن هستند تا جهان ديگرى به روى مخاطبان خود بگشايند و براى
انس آنها از مفاهيم مخاطبان عصر نزول هم استفاده مىكند . پس اولا، گزارههاى دينى معنا دارند و سخن تجربه گرايانى چون ويزدام و فلو كه به جهت تحقيق ناپذيرى، گزارههاى دينى را بى
معنا مىخواندند، (29) ناصواب است . ثانيا، معنادارى گزارههاى دينى واقعى است; يعنى از واقعيتهاى خارجى حكايت دارند، همچنان كه بازل ميچل فيلسوف آكسفورد
بر آن باور است . (30) ثالثا، همه گزارههاى دينى، اثبات پذيرند يا با روش تجربى و عقلى در اين عالم، يا با روش تجربى در جهان آخرت، همچنان كه جان
هيك آن را اعتراف مىكند . (31) رابعا، گزارههاى اخلاقى و حقوقى نيز گرچه جنبه انشايى دارند و از سنخ فعل گفتارىاند، ولى در مسير سعادت و نجات آدمى
نقش دارند; يعنى فعل اخلاقى مطابق آن دسته از گزارههاى دينى نسبتبه غايت ديندارى رابطه ضرورت منطقى دارند . خامسا، علاوه بر واقع نمايى، گزارههاى دينى واحد كاركردهايى در زندگى عملى انسانهاست كه نگارنده پارهاى از آنها را در نوشتار
ديگرى بيان كرده است . (32) مساله معنادارى اسماء و صفات الهى از دغدغههاى فكرى متكلمان و عرفاى مسلمان بوده است . اسما و صفات مشترك ميان خدا
و انسان مانند عالم و سميع و متكلم و بصير و صفات خبريه مانند دستخدا، اشاعره و معتزله و شيعه را درگير ساخته است . عدهاى منكر هرگونه شناخت، نسبتبه صفات خداوند شده و برخى راه تشبيه و تجسم را پيش كشيدند . غزالى و فخر رازى و
گروهى از اشاعره صفات مشترك ميان انسان و خدا را مشترك لفظى دانستند . و صدر المتالهين نيز به اشتراك معنوى آنها فتوا
داد . به هر حال روش تنزيه، تنبيه، تاويل و غيره روشهايى هستند كه به خاطر گونه مباحث، به فلسفه و علوم قرآن و كلام راه
يافتند . (33) ملا صدرا بر اين باور است كه وضع الفاظ اولا و بالذات بر معانى ذهنيه وضع شدهاند و بر اين معانى دلالت دارند و به
واسطه آنها بر موجودات خارجى دلالت مىكنند . بنابراين لفظ جلاله، اولا و بالذات بر معناى ذهنى دلالت دارد و آن معناى ذهنى،
وجه و مرآت براى دلالت كردن الفاظ بر موجود خارجى قرار مىگيرد . (34) صدرالمتالهين بر اين باور است كه چون نمىتوان به كنه ذات اشيا دستيافتبنابراين الفاظ براى ذوات اشيا وضع نشدهاند بلكه
اولا و بالذات وضع الفاظ براى معانى و صور ذهنى است و سپس به واسطه آن صور ذهنى بر موجود خارجى دلالت مىكند . (35) حقيقتخداوند متعال نيز قابل دسترسى نيست و راهيابى علم به حقيقت او امكان ندارد، پس هيچ لفظى براى ذات مقدس خداوند
وضع نشده است . بنابراين لفظ جلاله براى معنى و صورت ذهنى وضع شده است . و اما مسماى آن موصوف به تمام اوصاف الهيه
است; زيرا اسم در اصطلاح عرفا، عبارت از ذاتى بود كه جميع شؤون و اعتبارات و حيثيات مسمى در آن اخذ شده باشد . و براى
حق سبحانه و تعالى شؤون ذاتيه و مراتب غيبيهاى وجود دارد كه به حسب هر يك از شؤون و مراتب اسم يا صفتحقيقى يا اضافى
بيان مىگردد . (36) نتيجه سخن آن كه الفاظ مشترك ميان انسان و خدا به صورت مشترك معنوى و تشكيك در وجود و ذو مراتب بكار مىرود; يعنى
اين صفات به طور كاملتر و شديدتر در مورد حق تعالى و به صورت ناقص و ضعيف در مورد انسان بكار مىرود . و اين الفاظ اولا و
بالذات بر معانى دلالت مىكند و اين معانى نيز از حقايق حكايت دارند . نكته قابل توجه اين كه، براى رسيدن به لب و روح معانى
كه در قرآن به صورت متشابه ذكر شده استبايد اين معانى را از لوازم طبيعى آنها تجريد و تخليه كنيم و سپس آنها را به خداوند
نسبت دهيم; مثلا دست، معنايى جز مظهر قدرت ندارد . شايان ذكر است كه براى درك اين الفاظ بايد به مراد متكلم نزديك شد و
موانع فهم را از خود دور ساخت. پىنوشتها: 1) استاديار دانشگاه، مدرس حوزه، محقق و نويسنده . 2) كتاب نقد، سال دوم، شماره 6 و 5، ص 120 . 3) همان، ص 121 . 4) لودويك ويتگنشتاين، رساله منطقى - فلسفى، ترجمه مير شمس الدين اديب سلطانى، انتشارات اميركبير، تهران، 1378،
گزاره شماره 203/3 و ويليام دانادهادسون، لودويك ويتگنشتاين، ترجمه مصطفى ملكيان، انتشارات گروس، 1378، ص 23 . 5) ويليام دانادهادسون، لودويك ويتگنشتاين، پيشين . 6) لودويك ويتگنشتاين، پيشين، گزاره شماره 132/4 و 32/3 . 7) ويليام دانادهادسون و لودويك ويتگنشتاين، گزاره شماره 4/4 و لودويك ويتگنشتاين، پيشين، ص 32 . 8) ويليام و لودويك، گزاره شماره 21/3 . 9) لودويك ويتگنشتاين، پيشين، صص 3 و 36 . 10) ويليام و لودويك، پيشين، گزاره 40 . 11) همان، گزاره 41 . 12) همان، گزاره 60 . 13) لودويك ويتگنشتاين، پيشين، ص 95 و برايان مگى، مردان انديشه، ترجمه عزتالله فولادوند، طرح نو، ص 170 . 14) لودويك ويتگنشتاين، ص 98 . 15) همان، ص 12 . 16) فردريك كاپلسلون، تاريخ فلسفه، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، انتشارات سروش و انتشارات علمى و فرهنگى، ج 8، ص 366 . 17) همان، ص 371 . 18) ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، انتشارات نشر دانشگاهى، ص 78 . 19) ارغنون، سال دوم، پاييز و زمستان 74، ص 72 . 20) كارل پوپر، حدسها و ابطالها، ترجمه احمد آرام، شركتسهامى انتشار، ص 85 . 21) بهاءالدين خرمشاهى، پوزيتيويسم منطقى، ص 81 . 22. Semantical referent. 23) صادق لاريجانى، فلسفه تحليلى، نشر مرصاد، صص 32 و 67 . 24) همان، صص 96- 95 . 25) ر . ك: عبدالكريم سروش، قبض و بسط تئوريك شريعت، انتشارات صراط، چاپ دوم، صص 281- 280 . 26) در اين گفتار از پوزيتيويسم منطقى، بهاء الدين خرمشاهى; زبان حقيقت و منطق، الف . ج . آير، ترجمه منوچهر بزرگمهر;
كارناپ، آرن نائس، ترجمه منوچهر بزرگمهر; رساله وين، مير شمسالدين اديب سلطانى; فلسفه دين، جان هيك، ترجمه بهرام راد;
تاريخ فلسفه غرب، مصطفى ملكيان، ج 4 و ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاء الدين خرمشاهى استفاده گرديده است . 27. (Paul tiltich . dynamics of farth (newuord, university), P. 43 - 45. 28) ر . ك: عبدالحسين خسروپناه، انتظارات بشر از دين، ديدگاه پل تيليش . 29) جان هيك، فلسفه دين، ترجمه بهزاد سالكى، انتشارات الهدى، صص 241- 2 . 30) عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، ص 265 . 31) احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، كلام فلسفى، ص 95; فلسفه دين، پيشين، ص 248 . 32) عبدالحسين خسروپناه، كلام جديد، گفتار دهم، قم، مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه . 33) صدرالمتالهين شيرازى، رسائل فلسفى، رساله متشابهات قرآن، صص 67- 66 . 34) صدرالمتالهين شيرازى، تفسير قرآن، ج 4، ص 31 . 35) همان، ص32 . 36) صدرالمتالهين شيرازى، اسرار الآيات، ترجمه محمد خواجوى، ص 86 و تفسير قرآن، ج 4، صص 48- 42 . جستارى در معناشناسى معنا، الفاظ و گزارهاى دينى
چكيده:
مبحث نخست: معناى معنا
مبحث دوم: معناى الفاظ خاص و عام
مبحثسوم: معنادارى گزارههاى دينى
نظريه تحليلى زبانى
مبحث چهارم: معنادارى اسماء و صفات الهى