مجلات >رواق انديشه>شماره 5

بسطناپذيرى تجربه نبوى (×)

عليرضا قائمى‏نيا

چكيده:

نويسنده زيربناى اين «سخن را كه وحى تابع پيامبر است نه او تابع وحى‏» را مدل كانتى مى‏داند كانت مى‏گويد ذهن، منفعل و دريافت كننده محض نيست‏بلكه فاعليت هم دارد و صورى را از خود به مدركاتش مى‏افزايد و در حقيقت تجربه‏اى محض در كار نيست. با توجه به اين ايده به اعتقاد بعضى از متفكرين داخلى موضع‏گيريها و تجارب پيامبر صلى الله عليه و آله با شرايط اجتماعى رابطه ديالوگى داشت. مؤلف پس از تبيين رابطه ديالوگى با نقد اين نظريه مى‏نويسد: اسلام پيامى خاص براى جامعه داشت و پيامبر حامل آن پيام بود و مضمون اين پيام از پيش تعيين شده بود، شرايط اجتماعى و تاريخى، محتوا و مضمون آن پيام را تغيير نمى‏داند بلكه مواردى پيش مى‏آوردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن پيام را بهتر تفسير و تبيين مى‏كردند.

بحث اساسى و بنيادى‏تر كه نسبت‏به كل اين مقاله مطرح مى‏شود، از اين قرار است كه: بطور كلى، سه نظريه اساسى در مورد سرشت وحى در غرب مطرح شده است. يكى از اين نظريات كه ديدگاه گزاره‏اى درباب وحى است از قرون وسطا در ميان متكلمان مسيحى مطرح بوده است. بر طبق اين نظريه، وحى مجموعه‏اى از گزاره‏ها است كه خدا به پيامبر القاء مى‏كند. دوم، ديدگاه تجربه دينى كه بر طبق آن وحى گونه‏اى تجربه دينى است و خدا بر پيامبر وحى كرد به اين معنا است كه پيامبر خدا را تجربه كرد. اين نظريه از زمان شلايرماخر در الهيات پروتستان مطرح بوده است و بالاخره، ديدگاه سوم; يعنى نظريه‏اى كه در قرن بيستم مطرح شد ديدگاه افعال گفتارى است. اين نظريه را متكلمان و فلاسفه دينى مطرح كرده‏اند كه از آثار آستين فيلسوف تحليلى متاثر بوده‏اند. بر طبق ديدگاه اخير خدا بر پيامبر وحى كرد. به اين معنا كه اولا خدا جملاتى معنادار را از زبانى خاص براى پيامبر اظهار كرده است و ثانيا، اين جملات مضمونى خاص داشته‏اند; يعنى خدا مضامينى خاص را به پيامبر با اين جملات انتقال داده است و ثالثا، پيامبر را به كارهايى واداشته است.

وحى تنها بر طبق يك ديدگاه كه از قضا آن هم نظر نادرستى است و به يقين در مورد وحى اسلامى غلط است گونه‏اى تجربه دينى است ولى ديدگاه ديگرى كه امروزه با اقبال و توجه روزافزون مواجه شده است ديدگاه افعال گفتارى است. هر بحثى كه درباب وحى صورت گيرد، بايد پيش از همه تكليف خود را در مورد اين نظريات روشن كند چراكه هر يك پيامدها و نتايج‏خاصى را دارند. مقاله «بسط تجربه نبوى‏» بر پايه تقريرى خام از ديدگاه تجربه دينى استوار شده است و شتابزدگى نويسنده موجب شده است كه از يك سو به نظريات مطرح درباب سرشت وحى توجه نكند، و از سوى ديگر به ناسازگارى و تناقضى كه ميان ديدگاه تجربه دينى و وحى اسلامى است دقت كافى را مبذول نكند. بنابه نظريه تجربى وحى مواجهه پيامبر با خدا است و گزارشهايى كه پيامبر از وحى خود - يعنى از تجربه‏اش - به ديگران ارائه مى‏دهد تفاسير پيامبر از تجربه‏اش هستند نه مضمون خود وحى. چراكه وحى بر طبق اين ديدگاه اصلا از سنخ گزاره‏ها نيست. بر طبق ديدگاه گزاره‏اى، گزارشهاى پيامبر مضمون وحى را دارا هستند و خود وحى از سنخ گزاره‏ها است. همچنين در ديدگاه افعال گفتارى، خود افعال گفتارى (فعل گفتار و ضمن گفتار) مضمون وحى هستند، به اين معنا كه خدا جملاتى معنادار را بر پيامبر اظهار كرده است و اين جملات مضمونى خاص داشته‏اند از اين گذشته، بنا به ديدگاه تجربه دينى، ارتباط زبانى ميان خدا و پيامبر صورت نگرفته است. لذا پيامبر هيچ‏گاه نمى‏تواند ادعا كند جملاتى را كه براى ديگران بازگو مى‏كند دقيقا جملاتى هستند كه خدا به كار برده است. ارتباط زبانى صورت نگرفته تا جملاتى رد و بدل شود و پيامبر هم همان جملات را به‏كار ببرد. تحليل ديدگاه گزاره‏اى به اين مى‏انجامد كه اطلاعاتى ميان خدا و پيامبر رد و بدل شده است ولى نمى‏توانيم بگوييم كه جملاتى كه پيامبر به كار مى‏برد همان جملاتى است كه خدا اظهار كرده است. آنچه مسلم است اين است كه خدا اطلاعاتى را به پيامبر داده و او هم همان اطلاعات را بيان مى‏كند، ولى ممكن است زبان وحى - اگر انتقال اطلاعات با زبان بوده - با زبان گزارش وحى تفاوت داشته باشد. مضمون وحى - كه همان اطلاعات باشد - ثابت است ولى فرم زبانى آن مى‏تواند تفاوت داشته باشد. در تحليل افعال گفتارى هم محتوا و هم فرم وحى ثابت است و پيامبر هيچ دخل و تصرفى در آن نمى‏كند.

تجربه بودن وحى، بيشتر با مسيحيت فعلى سازگار است تا با اسلام، چرا كه در اسلام زبان وحى و كتاب در وحى محوريت دارد، ولى در مسيحيت كتاب و زبان وحى محوريت ندارد. براى مسيحيان خدا در حضرت عيسى (ع) تجلى كرده و براى مسلمانان در قرآن. از اين‏رو در اسلام كتاب، محور است و در مسيحيت‏شخص. وحى خدا در اسلام با القاى حقايق و انجام افعال گفتارى از جانب خدا است و وحى خدا در مسيحيت، تجربه خدا از جانب عيسى (ع) است. اگر هم در پاره‏اى موارد، در مسيحيت‏سخن از سخن گفتن خدا با بشر رفته است آنقدر چشمگير و برجسته نيست كه وحى مسيحى را كه گونه‏اى تجربه است تحت‏الشعاع قرار دهد و اگر هم در اسلام در مواردى از حالات و تجارب وحيانى پيامبر سخن به‏ميان آمده آنقدر محوريت ندارد تا وحى اسلامى را تحت‏الشعاع قرار دهد. بنابراين وقتى در اسلام محوريت را به تجارب وحيانى مى‏دهيم گويا به جاى اسلام از مسيحيت‏سخن مى‏گوييم.

تبعيت وحى از پيامبر

يكى از سخنان عجيبى كه دكتر سروش در مقاله بسط تجربه نبوى دارد اين است كه «وحى تابع او (پيامبر) بود نه او تابع وحى‏» . دكتر سروش در اين مقاله و در گفتگويى كه در اين‏باره در مجله كيان منتشر شده است تلاش كرده است تا آن را مفهوم و موجه سازد، ولى على‏رغم اين تلاشها نتوانسته است صورت معقولى به آن بدهد.

زيربناى سخنان فوق مدل كانتى است. كانت مى‏گفت ذهن منفعل و دريافت‏كننده محض نيست‏بلكه فاعليتى هم دارد و صورى را از خود به مدركاتش مى‏افزايد. در حقيقت تجربه‏اى محض در كار نيست; در محتواى هر تجربه‏اى عواملى از ذهن دخيلند و تجارب تابع ذهن و متناسب با آن هستند. وحى هم به اين معنا تابع پيامبر است كه شخصيت پيامبر در وحى تاثير دارد و متناسب با آن است; پيامبر هم فاعل است و هم قابل!

مدل كانتى در واقع با استدلال ضمنى زير شامل تجارب وحيانى پيامبر نيز مى‏شود:

1. در تجارب معمولى; اين تجارب تابع شخصيت فاعلشان هستند.

2. تجارب وحيانى هم مانند تجارب معمولى‏اند.

نتيجه: تجارب وحيانى هم تابع شخصيت پيامبرند.

مقدمه نخست‏بيانگر مدل كانتى است. اگر اين مدل را بپذيريم و بر فرض تماميت آن، براى اين كه بگوييم تجارب پيامبر هم تابع شخصيت او هستند بايد مقدمه دوم را نيز بپذيريم و تجارب او را مانند تجارب معمولى بدانيم. ولى مقدمه دوم ناتمام است. پذيرش تجارب وحيانى تصديق وجود تجاربى غيرعادى است. مقدمه دوم در كلام سروش تنيده است و سخنى ناتمام است. در سخنان فوق تناقض هم به‏چشم مى‏خورد; آيا با پذيرفتن مدل كانتى در تجارب وحيانى و تابع دانستن اين تجارب مى‏توان از كشف تام محمدى (ص) سخن گفت؟ كشف تام به اين معنا است كه واقع آنگونه كه هست‏به تمام و كمال براى پيامبر منكشف مى‏شود و اين تنها در صورتى امكان‏پذير است كه شخصيت پيامبر و ظرفيت وجودى او در تجاربش دخالت نداشته باشند. پذيرفتن مدل كانتى راهى براى پذيرفتن كشف تام باقى نمى‏گذارد; در تجارب پيامبر همواره عناصرى از شخصيت و ظرفيت وجودى او حضور دارند، تجربه‏اى محض در كار نيست تا كشف تام در كار باشد. (بگذريم از اين كه اين سخن به‏معناى نفى عصمت پيامبران است، چراكه پيامبر هيچ‏گاه به وحى آنگونه كه هست دسترسى ندارد و وحى تابع شخصيت اوست.)

چرا مدل كانتى؟

اين نكته جاى تامل دارد كه در قلمرو فلسفه كانت جايى براى تجارب وحيانى وجود ندارد. به‏نظر كانت، ذهن به تجاربى كه از عالم خارج دارد صور مكان و زمان را مى‏دهد. تجارب عرفانى و نيز تجارب وحيانى در اين فلسفه جايى ندارند. همه معرفتها به حواس منتهى مى‏شوند. به‏نظر كانت، هر معرفتى با تجربه [حسى ] آغاز مى‏شود و ما هيچ معرفتى مقدم بر تجربه [حسى] نداريم و معرفت‏با تجربه آغاز مى‏شود.

بنابراين، در قلمرو معرفت‏شناسى كانت تجارب وحيانى معنا ندارد چراكه اين تجارب (به‏طور كلى تجارب دينى) به عالمى ديگر تعلق دارند، از حس آغاز نمى‏شوند و در قالب صور مكان و زمان درنمى‏آيند. در اينجا اين پرسش مطرح مى‏شود كه چرا برخى از روشنفكران بر اين مدل اصرار دارند و آن را به تجارب سرايت مى‏دهند؟ لابد كسانى كه اين مدل را به تجارب وحيانى و تجارب پيامبر گسترش مى‏دهند، اين ركن معرفت‏شناسى كانت را نمى‏پذيرند و تنها به ركن ديگر آن بسنده مى‏كنند و مى‏گويند شخصيت و صور پيشينى شخص - و از جمله شخصيت پيامبر (ص) - در تجاربش تاثير دارند. ولى به‏نظر ما، بر فرض اين كه مدل معرفت‏شناسى كانت را بپذيريم، اين مدل شامل حال تجارب پيامبر نمى‏شود. تجارب پيامبر تجاربى غيرطبيعى‏اند. پذيرفتن وجود تجارب پيامبر به اين معنا است كه ركن اول معرفت‏شناسى كانت را كنار بگذاريم و به صورى از معرفت قائل شويم كه به تجارب حسى منتهى نمى‏شوند. ركن ديگر اين معرفت‏شناسى را نيز بايد كنار نهاد، چرا كه تجارب پيامبر تجارب غيرطبيعى‏اند و ما هيچ دليلى در اختيار نداريم كه تجارب غيرطبيعى هم مانند تجارب طبيعى باشند، بلكه اقتضاى غيرطبيعى بودن تجارب پيامبر اين است كه برخلاف تجارب طبيعى باشند و از مدل معرفت‏شناسى ديگرى پيروى كنند.

نقد رابطه ديالوگى

اسلام مانند هر دين ديگرى به صحنه اجتماع وارد شد و پيامبر (ص) هم مانند هر انسان ديگرى در صحنه شرايط اين اجتماع پا گذاشت; گاهى جنگ مى‏كرد و گاهى صلح، در صحنه شرايط جديد، حادثه‏هاى جديدى به‏وجود مى‏آمد و پيامبر (ص) هم موضع‏گيريهاى خاصى در قبال اين حوادث داشتند. رابطه اسلام با اين شرايط اجتماعى چه رابطه‏اى بود؟ و نيز، موضع‏گيريهاى پيامبر (ص) با اين شرايط اجتماعى چه رابطه‏اى داشت؟

پرسش‏هاى فوق را مى‏توان اين‏گونه نيز مطرح كرد كه آيا اسلام - و نيز موضع‏گيريهاى پيامبر (ص) - با شرايط اجتماعى رابطه داد و ستدى داشت؟ رابطه داد و ستدى يا رابطه ديالوگى به اين معنا است كه اسلام چيزى به اين شرايط مى‏داد و چيزى از آن‏ها مى‏گرفت; در نتيجه، اسلام محتوايى ثابت نداشت و تا حدى شرايط اجتماعى، محتواى آن را تعيين مى‏كردند.

به اعتقاد دكتر سروش، اسلام (و نيز موضع‏گيريها و تجارب پيامبر (ص)) رابطه ديالوگى با شرايط اجتماعى داشت. ورود پيامبر به صحنه اجتماع مانند ورود يك استاد به صحنه درس است. استادى كه پا به كلاس مى‏گذارد اجمالا مى‏داند چه نكاتى و مطالبى را مى‏خواهد به شاگردان القاء كند. اين حد از مساله براى استاد قابل ضبط و تهيه و پيش‏بينى است. اما از اين مرحله به بعد همه چيز از جنس امكان است، نه ضرورت و لذا غيرقابل پيش‏بينى و در عين حال مؤثر در تعليم و تربيت. استاد دقيقا نمى‏داند در سر كلاس چه پيش خواهد آمد... و پيغمبر بزرگوار اسلام هم در ميان امت‏خود چنين وضعى داشت. وقتى مى‏گوييم دين امر بشرى است. منظورمان نفى روح قدسى آن نيست، منظور اين است كه پيامبر به ميان آدميان مى‏آيد، پابه‏پاى آنها حركت مى‏كند.... گاهى به جنگ، گاهى به صلح كشيده مى‏شود... دين مجموعه برخوردها و موضع‏گيريهاى تدريجى و تاريخى پيامبر است.

پيش از تصديق يا رد نظر فوق بايد رابطه ديالوگى را دقيقا روشن سازيم. ما همان مثال استاد و شاگردان را به دو نحو تصور مى‏كنيم تا رابطه ديالوگى را تعريف كنيم.

1. فرض كنيد يك استاد رياضى به كلاس وارد مى‏شود و مساله‏اى رياضى را طرح مى‏كند، آنگاه برخى از شاگردان پرسشهايى درباره اين مساله مى‏پرسند و او پاسخ مى‏دهد و نيز از كاربردهاى آن جويا مى‏شوند، او هم مواردى را ذكر مى‏كند.

2. باز فرض كنيد يك استاد رياضى سر كلاس مى‏آيد و از خود نظريه‏اى جديد را در زمينه‏اى از رياضيات ارائه مى‏دهد. برخى از دانشجويان اين نظريه را رد مى‏كنند و او در دفاع، قيودى به نظريه‏اش اضافه مى‏كند - و مثلا متغيرهايى را به آن مى‏افزايد - و اين جر و بحث همچنان ادامه مى‏يابد تا در نهايت استاد شكل منطقى و قابل قبولى به نظريه‏اش مى‏دهد. او در خلال اين بحث تمام متغيرها و ثابتهايى را كه لازم است در فرمول‏بندى نظريه‏اش داخل مى‏سازد.

گرچه در دو مثال فوق به ظاهر رابطه‏اى ديالوگى در كار است، ولى تفاوتى عمده در ميان آنها است. در مثال اول، استاد با مساله‏اى ثابت كه مضمونى ثابت دارد به سراغ كلاس درس رفته است و اين مضمون در طول درس ثابت مانده است. تمام مباحثى كه در اين خلال مطرح شده است‏شرح و تفسير و بيان همان مساله و يافتن كاربردهاى آن است. به يك معنا حركت تدريجى در اينجا صورت نگرفته است، چراكه مضمونى ثابت در طول درس و گفتگو در ميان بوده است. اما در مثال دوم گرچه استاد در ابتدا با نظريه‏اى كه مضمونى ثابت دارد سراغ كلاس درس رفته است، ولى همين كه در كلاس آن را بيان كرده است، ايراداتى به آن وارده شده و او را وادار كرده كه متغيرها و يا ثابت‏هايى را به نظريه‏اش بيفزايد تا شكل نهايى به آن بدهد. به اين معنا در طول كلاس درس، مضمونى ثابت در كار نيست و تنها نتيجه آن مورد نظر است. در اين مورد واقعا حركتى تدريجى در اين مضمون در كار است. با استفاده از اين وجه تفاوت مى‏توانيم بگوييم كه مثال اول بيانگر يك رابطه ديالوگى حقيقى نيست، ولى مثال دوم از يك رابطه ديالوگى حقيقى حاكى است. در رابطه ديالوگى حقيقى مضمونى ثابت در كار نيست، بلكه داد و ستدى واقعى در كار است. شرايط، به مضمون هت‏خاصى مى‏دهند و آن را به صورت خاصى درمى‏آورند. ولى در رابطه ديالوگى غيرحقيقى شرايط محتوا را تعيين نمى‏كنند و به آن جهت‏خاصى را نمى‏دهند; بلكه صرفا موارد تفسيرى و كاربردى براى آن فراهم مى‏آورند.

اكنون اين پرسش مطرح مى‏شود كه آيا اسلام (و تجارب پيامبر (ص)) با شرايط تاريخى و اجتماعى رابطه ديالوگى حقيقى داشت‏يا نه، اين رابطه، رابطه ديالوگى غيرحقيقى بود؟ اسلام در ابتدا پيامى خاص براى جامعه داشت و پيامبر (ص) حامل آن پيام بود مضمون اين پيام از پيش تعيين شده بود. شرايط اجتماعى و تاريخى، محتوا و مضمون آن پيام را تغيير نمى‏داد، بلكه مواردى را پيش مى‏آوردند كه آن پيام را بهتر تفسير و تبيين مى‏كرد. البته در برخى موارد هم نكاتى حاشيه‏اى در كنار آن پيام صورت مى‏گرفتند. حوادث تاريخى و موضع‏گيريهاى پيامبر (ص) درواقع تفسير و كاربردهايى از آن پيام را نشان مى‏دادند، گرچه در برخى موارد حوادثى هم شكل مى‏گرفتند كه تاثيرى در تفسير و تبيين آن پيام نداشتند. مثلا اين كه واقعا كداميك از زنان حضرت پيامبر (ص) مورد اتهام قرار گرفت. تاثيرى در محتواى پيام اسلام و دين اسلام بطور كلى نداشت.

پى‏نوشت:

(×) موضوع بحث اين مقاله نقد برخى از مطالبى است كه در مقاله بسط تجربه نبوى دكتر سروش آمده است از قبيل: تجربه دينى بودن وحى، رابطه ديالوگى، تبعيت وحى از شخصيت پيامبر و غيره . اين مقاله در اصل چكيده‏اى از بخشى مفصل از كتاب «وحى و افعال گفتارى‏» از نگارنده (در دست انتشار) است.