مجلات >پيام زن>شماره 117

سخن اهل دل

ويژه فلسطين در شعر امروز ايران

طيرا ابابيل(1)

اين كعبه «قدس» است و گردش لشكر فيل

يا رب تو امدادى كن از «طيرا ابابيل»

اين كودكان «گنجشكهاى الجليل»اند

منقارشان لبريز «تَرميهِم بِسجّيل»

يا جنگ جالوت است با طالوت امروز

گسترده ميدان غزا از دجله تا نيل

و ان نوجوان، داوود و در دستش فلاخن

بى‏باك از فولاد و از سرب و سرابيل

روييده از اين دره فرخنده نخلى

بار و برش قرآن و تورات است و انجيل

هر سو نظر كن: آيت معراج و اِسراء

هر جا گذر كن: مهبطِ وحى است و تنزيل

اين «الخليل»، آن «ناصره»، وين «بيتْ لَحْم» است

پيچيده در هر كوچه‏اش آواز جبريل

اين مسجدالأقصاست يا محراب مريم ـ

كز اشك و خون بر طاقهايش بسته قنديل؟

غَرب و عَرَب انگار قابيل و غرابند

تنها تويى برخيز اى فرزند هابيل!

وقت است ـ عبدالمطلب! ـ خيز و دعا كن

كاين كعبه قدس است و گردش لشكر فيل

نرگس گنجى

دخمه ‏هاى نمور

نواى ناله‏اى از قعر چاه مى‏آيد

غريو شيون و فرياد آه مى‏آيد

صداى ضجه ياران پاى در زنجير

ز دخمه‏هاى نمور و سياه مى‏آيد

گرفته آتش كين در حريم خانه قدس

كه دود آه از آن قبله‏گاه مى‏آيد

به آبيارى گلهاى مانده در آتش

زلال چشمه رحمت، ز راه مى‏آيد

ز دشتهاى عطش‏زا، سوار آزادى

به دادخواهى هر بى‏پناه مى‏آيد

قسم به چشمه جوشانِ خون گرم شهيد

كه فجر نور ز مرز پگاه مى‏آيد

عباس براتى‏پور

زخم ‏خورده و دربند

خيزيد اى نام‏آوران گاه رحيل است

تيغ فلق در دست و خضر ره دليل است

خيزيد اى دريادلان چابك‏سواران

رزم‏آوران، شير اوژنان خنجرگذاران

خيزيد و بر پشت تكاور زين گذاريد

در سينه، سوزِ آذرِ برزين گذاريد

خيزيد اينك از تَفِ قهرِ جهان‏سوز

وز آتش رگبار و از تيرِ جگردوز

بازو در اين پيكار چون آرش گشاييد

بر قلب خصم خيره‏سر، آتش گشاييد

خيزيد كاين هنگامه را هنگام آمد

وين ماجراى تلخ را فرجام آمد

بس فتنه از صهيونيان بر مسلمين رفت

كز درد آن خوناب غم از چشم دين رفت

زين ناكسان درياى خون شد خاك لبنان

اسلام در ماتم شد از اين جور و طغيان

اين سركشان ياوه خصمِ حَرث و نَسلند

گر فرع بيدادند، خود در فتنه اصلند

جرم است اگر اين فتنه در دوران بماند

اى ننگ بر ما گر كه نام از آن بماند

خيزيد اى رزم‏آوران گاه ستيز است

هنگام يارى كردن قدس عزيز است

اى مهبط افلاكيان اى ارض موعود

وى معبد خاص خدا، اى گنج مقصود

اى سرزمين پاكى و نور و طهارت

وى جايگاه وحى و انذار و بشارت

آرامگاه انبيا و كوى زهاد

مهد رجال الغيب و منزلگاه اوتاد

نوح نجى يك تن ز خيل جاشوانت

شخص خليل از خرقه پوشان نوانت

اى خاك پاكت توتياى چشم يعقوب

وى چشمه‏سارت كيمياى رنج ايوب

يحيى به كويت كاهنى، موسى شبانى

عيسى به مهدت كودك شيرين‏زبانى

اى زائرت در ليلة‏الاسرا محمد

با قول «باركنا» تو را بستوده ايزد

اى قدس اى آزاده از تيغ شقاوت

وى ناى تو مجروح از چنگ قساوت

اى زخمها از خنجر بيداد خورده

وى قلبت از ماتم درون سينه مرده

اى خلق محروم تو اندر تيه خذلان

آسيمه سر آواره در كوه و بيابان

خوش زى كه آن دوران جان‏فرسا سر آمد

مهر ظفر از مطلع ايران برآمد

ما فارسان عرصه احزاب و خيبر

ما وارثان تيغ دشمن‏سوز حيدر

با لشكرى هر يك ز هيبت همچو طالوت

آييم چون سيلى دمان بر محو جالوت

اول سوى بغداد چون صرصر بتازيم

فرعون را در دجله خون غرقه سازيم

سازيم پاك از ننگ او روى زمين را

گيريم، از آن اهرمن تخت و نگين را

رانيم از آنجا سوى قدس و طور سينين

ميعادگاه ما بود ارض فلسطين

بار دگر ما قلعه خيبر بگيريم

از مرحبان كافر آيين سر بگيريم

سازيم بر اهريمنان آن خطّه را تنگ

شوييم از دامان تو اين لكه ننگ

بر خصم دون چون شام تاريك است آن روز

اى قدس باور كن كه نزديك است آن روز

محمد شاهرخى (جذبه)

بر كنگره قدس

اين عاشقان كه رونق شب را شكسته‏اند

آيينه‏دار طلعت صبحى خجسته‏اند

بر محشرِ حماسه شورآفرينشان

كروبيان به بام تماشا نشسته‏اند

در هيأت جليلِ دليرانِ اين مصاف

يك آسمان فرشته به پَرْ تيغ بسته‏اند

تفسير آيه‏هاى نشاط است چشمشان

اكسير شادمانى اين خلق خسته‏اند

نقش است بر نگين سَحَر نام پاكشان

چون آفتاب در رگ آفاق جسته‏اند

در جاده بهشت ظفر گام مى‏زنند

تا رشته‏هاى شوم هوس را گسسته‏اند

بر اوجِ وجد، بال شهامت گشوده‏اند

اين بلبلان كه از قفس ترس رسته‏اند

بر خشت خشتِ كنگره قدس، قدسيان

در انتظار ديدن اينان نشسته‏اند

زكريا اخلاقى

تا قلب پاك فلسطين

در جاده‏ها عبور تماشايى تو بود

در جاده‏هاى حادثه

در جاده‏هاى سرخ

و جاده‏ها

همه تكرار نام توست

نامى كه در رگان شقايق مى‏جوشد

درست مثل حادثه

مثل ابر

ابرى كه بر زمين مى‏بارد

بر زمين خشك، سوخته، ويران

ويرانه‏هاى دل من

ويرانه‏اى كه بارى گورى‏ست

گورستانى است بزرگ

براى جنازه‏اى كوچك

جنازه مردى كه با روش غرب

و با سلاح شرق

غرب نجيب قلب مرا

در خون كشيد

و ويران ساخت

امّا

آن جاده‏اى

كه تو با خون

بر روى خاك كشيدى

تا قلب غرب

تا قلب پاك فلسطين

و تا انتهاى جهان ادامه دارد

و جاده

و تمامت جاده

همرنگ خون تو

خونى كه در رگان شقايق مى‏جوشد.

ضياءالدين ترابى



1 ـ اين شعر در مجله پيام زن شماره 113 درج شده بود كه به خاطر اغلاط چاپى آن و مناسبت ويژه اين شماره (در بزرگداشت روز قدس) ضمن اصلاح، مجددا درج مى‏شود.