| مجلات >پيام زن>شماره 117 |
يا رب تو امدادى كن از «طيرا ابابيل»
اين كودكان «گنجشكهاى الجليل»اند
منقارشان لبريز «تَرميهِم بِسجّيل»
يا جنگ جالوت است با طالوت امروز
گسترده ميدان غزا از دجله تا نيل
و ان نوجوان، داوود و در دستش فلاخن
بىباك از فولاد و از سرب و سرابيل
روييده از اين دره فرخنده نخلى
بار و برش قرآن و تورات است و انجيل
هر سو نظر كن: آيت معراج و اِسراء
هر جا گذر كن: مهبطِ وحى است و تنزيل
اين «الخليل»، آن «ناصره»، وين «بيتْ لَحْم» است
پيچيده در هر كوچهاش آواز جبريل
اين مسجدالأقصاست يا محراب مريم ـ
كز اشك و خون بر طاقهايش بسته قنديل؟
غَرب و عَرَب انگار قابيل و غرابند
تنها تويى برخيز اى فرزند هابيل!
وقت است ـ عبدالمطلب! ـ خيز و دعا كن
كاين كعبه قدس است و گردش لشكر فيل
نواى نالهاى از قعر چاه مىآيد
غريو شيون و فرياد آه مىآيد
صداى ضجه ياران پاى در زنجير
ز دخمههاى نمور و سياه مىآيد
گرفته آتش كين در حريم خانه قدس
كه دود آه از آن قبلهگاه مىآيد
به آبيارى گلهاى مانده در آتش
زلال چشمه رحمت، ز راه مىآيد
ز دشتهاى عطشزا، سوار آزادى
به دادخواهى هر بىپناه مىآيد
قسم به چشمه جوشانِ خون گرم شهيد
كه فجر نور ز مرز پگاه مىآيد
خيزيد اى نامآوران گاه رحيل است
تيغ فلق در دست و خضر ره دليل است
خيزيد اى دريادلان چابكسواران
رزمآوران، شير اوژنان خنجرگذاران
خيزيد و بر پشت تكاور زين گذاريد
در سينه، سوزِ آذرِ برزين گذاريد
خيزيد اينك از تَفِ قهرِ جهانسوز
وز آتش رگبار و از تيرِ جگردوز
بازو در اين پيكار چون آرش گشاييد
بر قلب خصم خيرهسر، آتش گشاييد
خيزيد كاين هنگامه را هنگام آمد
وين ماجراى تلخ را فرجام آمد
بس فتنه از صهيونيان بر مسلمين رفت
كز درد آن خوناب غم از چشم دين رفت
زين ناكسان درياى خون شد خاك لبنان
اسلام در ماتم شد از اين جور و طغيان
اين سركشان ياوه خصمِ حَرث و نَسلند
گر فرع بيدادند، خود در فتنه اصلند
جرم است اگر اين فتنه در دوران بماند
اى ننگ بر ما گر كه نام از آن بماند
خيزيد اى رزمآوران گاه ستيز است
هنگام يارى كردن قدس عزيز است
اى مهبط افلاكيان اى ارض موعود
وى معبد خاص خدا، اى گنج مقصود
اى سرزمين پاكى و نور و طهارت
وى جايگاه وحى و انذار و بشارت
آرامگاه انبيا و كوى زهاد
مهد رجال الغيب و منزلگاه اوتاد
نوح نجى يك تن ز خيل جاشوانت
شخص خليل از خرقه پوشان نوانت
اى خاك پاكت توتياى چشم يعقوب
وى چشمهسارت كيمياى رنج ايوب
يحيى به كويت كاهنى، موسى شبانى
عيسى به مهدت كودك شيرينزبانى
اى زائرت در ليلةالاسرا محمد
با قول «باركنا» تو را بستوده ايزد
اى قدس اى آزاده از تيغ شقاوت
وى ناى تو مجروح از چنگ قساوت
اى زخمها از خنجر بيداد خورده
وى قلبت از ماتم درون سينه مرده
اى خلق محروم تو اندر تيه خذلان
آسيمه سر آواره در كوه و بيابان
خوش زى كه آن دوران جانفرسا سر آمد
مهر ظفر از مطلع ايران برآمد
ما فارسان عرصه احزاب و خيبر
ما وارثان تيغ دشمنسوز حيدر
با لشكرى هر يك ز هيبت همچو طالوت
آييم چون سيلى دمان بر محو جالوت
اول سوى بغداد چون صرصر بتازيم
فرعون را در دجله خون غرقه سازيم
سازيم پاك از ننگ او روى زمين را
گيريم، از آن اهرمن تخت و نگين را
رانيم از آنجا سوى قدس و طور سينين
ميعادگاه ما بود ارض فلسطين
بار دگر ما قلعه خيبر بگيريم
از مرحبان كافر آيين سر بگيريم
سازيم بر اهريمنان آن خطّه را تنگ
شوييم از دامان تو اين لكه ننگ
بر خصم دون چون شام تاريك است آن روز
اى قدس باور كن كه نزديك است آن روز
اين عاشقان كه رونق شب را شكستهاند
آيينهدار طلعت صبحى خجستهاند
بر محشرِ حماسه شورآفرينشان
كروبيان به بام تماشا نشستهاند
در هيأت جليلِ دليرانِ اين مصاف
يك آسمان فرشته به پَرْ تيغ بستهاند
تفسير آيههاى نشاط است چشمشان
اكسير شادمانى اين خلق خستهاند
نقش است بر نگين سَحَر نام پاكشان
چون آفتاب در رگ آفاق جستهاند
در جاده بهشت ظفر گام مىزنند
تا رشتههاى شوم هوس را گسستهاند
بر اوجِ وجد، بال شهامت گشودهاند
اين بلبلان كه از قفس ترس رستهاند
بر خشت خشتِ كنگره قدس، قدسيان
در انتظار ديدن اينان نشستهاند
در جادهها عبور تماشايى تو بود
در جادههاى حادثه
در جادههاى سرخ
و جادهها
همه تكرار نام توست
نامى كه در رگان شقايق مىجوشد
درست مثل حادثه
مثل ابر
ابرى كه بر زمين مىبارد
بر زمين خشك، سوخته، ويران
ويرانههاى دل من
ويرانهاى كه بارى گورىست
گورستانى است بزرگ
براى جنازهاى كوچك
جنازه مردى كه با روش غرب
و با سلاح شرق
غرب نجيب قلب مرا
در خون كشيد
و ويران ساخت
امّا
آن جادهاى
كه تو با خون
بر روى خاك كشيدى
تا قلب غرب
تا قلب پاك فلسطين
و تا انتهاى جهان ادامه دارد
و جاده
و تمامت جاده
همرنگ خون تو
خونى كه در رگان شقايق مىجوشد.
1 ـ اين شعر در مجله پيام زن شماره 113 درج شده بود كه به خاطر اغلاط چاپى آن و مناسبت ويژه اين شماره (در بزرگداشت روز قدس) ضمن اصلاح، مجددا درج مىشود.