| مجلات >فصلنامه نامه مفيد>شماره 24 |
تاريخ دريافت: 28/5/79 تاريخ تاييد: 1/11/79 سيد عبد المطلب احمدزاده بزاز (2) تاسيسات حقوقى از جمله مالكيت، برخاسته از نيازهاى بشرى و تحولات اجتماعى است. در اين مقاله يكى از انواع نوپيداى
مالكيت (مالكيت موقتيا زمانى) مورد بررسى قرار گرفته و براى تثبيت آن، اين نكته تبيين گرديده كه ممكن است مالكيت را به
«زمان» مقيد كرد، همان گونه كه گاه مالكيتبه «كسر مشاع» مقيد مىشود تا نتيجهاش «مالكيت مشاع» باشد. فصل نخستبه كلياتى درباره مالكيت اختصاص يافته تا معلوم شود اين نوع مالكيت از نظر تعريف، عناصر و صفات با مالكيت
دايمى همخوان است تنها در صفت دوام - آن هم به يكى از معانى سه گانه مذكور براى دوام مالكيت - با آن تفاوت دارد. در فصل
دوم ديدگاههاى مخالفين و موافقين اين تاسيس از نظر ثبوتى و اثباتى مورد بررسى قرار گرفته است. توجيه نظرى اين نوع
مالكيت در فصل سوم و برخى از نمونههاى آن در فصل چهارم ارائه شده است. واژگان كليدى: مالكيت تعاون و همكارى بشر در بهره بردارى از منابع تازگى ندارد، براى نمونه مىتوان به قدمت و ماهيتشركتهاى مدنى و تجارى اشاره
كرد. در شركتهاى مدنى چند نفر با يكديگر «به نحو اشاعى» سهيم هستند; از يك سو همگى مالكند و مىتوانند در مايملك خود
تصرف كنند، از سوى ديگر اين تصرف بىاذن يا اجازه همه مالكان روا نيست. براى آنكه همه بتوانند از اين مال استفاده كنند، با
همكارى هم براى اداره «مال مشاع» مديرى انتخاب مىكنند. در شركتهاى تجارى اين همكارى به گونه ديگرى ديده مىشود. با
توجه به گستردهتر شدن روابط تجارى و در بيشتر موارد كافى نبودن سرمايههاى اندك افراد، اين فكر به ذهن بشر خطور كرد كه
سرمايهها در يك جا جمع شود و يك شخصيتحقوقى با توانمندى بالا به جاى چندين شخصيتحقيقى با توان اندك به تجارت
پردازد. هر يك از اين شركتها به يكى از اين دو جنبه بهاى بيشترى مىدهد: توجه به تمايل انسان نسبتبه «دارا شدن و اختيار دارى» و
«عدم نياز به اذن تمامى مالكان نسبتبه تصرفات در مال». در شركت مدنى، حاكميت اراده تك تك افراد محترم شمرده مىشود تا
آنجا كه ماده 576 ق.م اعلام مىداد: «طرز اداره اموال مشترك تابع شرايط مقرره بين شركا خواهد بود». براى تصرف در مال مشاع
اذن يا اجازه تمامى مالكان لازم است، اما در شركتهاى تجارى اين حاكميت اراده به نحو چشمگيرى اهميتخود را از دست مىدهد
و اراده اكثريتبر اراده اقليت غالب مىآيد تا آنجا كه ورقه سهم حاكى از آن است كه نسبتى از دارايى شركت از آن اوست نه قسمتى
از اموال شركت. چه بسا بتوان با تاسيسى نو اهميت هر دو جنبه را همسنگ ساخت: هم به احساس «دارا بودن و اختيار دارى» انسان پاسخ درخور
داده شود و هم «بى نيازى از اذن تمامى مالكان براى تصرفات» تامين گردد. تاسيسى كه مىتواند استفاده بهينه از منابع محدود را
به ارمغان آورد از سويى فرد، مالك است تا با اين احساس در حفظ مال كوشاتر باشد و از سوى ديگر هر چند با ساير مالكان سهيم
است، براى تصرف نيازى به اذن آنان ندارد، البته تصرفاتى كه به نابودى موضوع مالكيت نينجامد; اين تاسيس را هر چه بنامند:
«مالكيت موقت»، «مالكيت زمانى» يا «سهيم شدن زمانى». آيا ممكن است چند نفر با يكديگر در مالى سهيم باشند و حصه هر كدام براساس قيد زمان مشخص گردد و در عين حال تمامى
اختيارات مالكانه - جز از بين بردن آن مال - را داشته باشند و بى اذن يكديگر بتوانند در چنين مالى تصرف كنند؟ مثلا دو كشاورز، هر كدام براى دوره معينى به زمين نياز دارند. كشت، داشت و برداشتبيش از شش ماه به طول نمىانجامد.
تمامى امكانات جز يك قطعه زمين كشاورزى مهياست. هر كدام بتنهايى نسبتبه خريد زمين قادر نيستند و از سوى ديگر اجاره
زمين هميشه با مشكلاتى مواجه بوده و هست، گذشته از آنكه احساس مالكيت و دارا بودن تاثير بسزايى در استفاده بهينه از
امكانات دارد. حال اگر اين دو كشاورز بتوانند زمينى را بخرند كه هر كدام در دورهاى شش ماهه مالك آن باشند، هم امكان و
توانمندى هر كدام در جاى خويش به كار گرفته شده است و هم هر دو مالكند تا با آن احساس «دارا شدن»، بهرهورى از توان و
امكانات خويش را به نهايت درجه ممكن برسانند. سودمندى اين تاسيس منحصر به زمينهاى كشاورزى نيست. مىتوان از اين تاسيس در ساختمانها نيز استفاده برد. انسان طالب
تفريح و گردشگرى است، مىخواهد تا آن جا كه مىتواند رنجسفر را اندك سازد. براى اين منظور گاه در برخى از مناطق
ساختمانى را مىخرد تا براى يك هفته يا يك ماه در سال با آسودگى خاطر در آن محل بسر برد، بقيه ايام سال يا خانه خالى است و
بى استفاده و يا بهره بردارى از آن در برخى موارد اندك. حال اگر چنين شخصى بتواند با اين سرمايه به جاى خريد يك خانه در
يك نقطه براى هميشه، در چند منطقه، منازلى را خريدارى كند كه براى مدت زمان خاصى مالك آنها باشد، هم زمينهاى براى
گردشگرى بيشتر خويش مهيا ساخته است و هم به ديگران امكان خانه دار شدن را در آن مناطق مىدهد. اين گونه مالكيت در
مناطق توريستى و تفريحى از كارآمدترين راههاست. مهمترين مانع پذيرش اين تاسيس،دايمى انگاشتن مالكيت است; چه، در نگاه
اول به نظر مىرسد كه موقتبودن ملكيتبا صفت دوام مالكيت، در تضاد است. با توجه به نوپايى موضوع - حداقل در كشور ايران - و محدود بودن منابع در دسترس، بسختى مىتوان تاريخچهاى از آن بيان كرد.
20و22/8/75 اطلاعيهاى در روزنامه ايران توجه بسيارى - بويژه آشنايان با قواعد حقوقى - را به خود جلب كرد كه در آن از
«مالكيت زمانى براى اولين بار در ايران» نام برده بود.در بروشور منتشر شده از سوى مؤسسه انتقال دهنده اين نوع مالكيت، عنوان
«تايم شر چيست؟» به چشم مىخورد. اداره حقوقى قوه قضاييه از سابقه اين تاسيس چنين خبر مىدهد: «در بعضى از كشورهاى
اروپايى اين قبيل معاملات تجويز شده است و اگر مصلحتباشد كه در ايران هم آن روش اعمال شود نياز به تصويب قانونى خاص
دارد». در يكى از اصطلاحنامههاى حقوقى خارجى زير دو مدخل از اين تاسيس ياد شده است: (3) (Interval ownership) و، ;(
Timesharing) اما در شرح اين دو اصطلاح اطلاعات كاملى ارائه نشده است. به گفته بعضى از حقوقدانان، برخى قوانين،
تمليك موقت را قبول كرده (4) و يكى از فقيهان به ذكر ممكن بودن آن بسنده كرده است. (5) اين مقاله ضمن چهار فصل به بررسى كليات، ديدگاههاى موافقين و مخالفين، توجيه نظرى و برخى نمونههاى مالكيت زمانى
پرداخته است. براى شناخت ملكيتبايد از تعريف، عناصر و صفات آن سخن گفت. نخستبه نظر مىرسد كه ملكيت مفهومى روشن است،اما براى آن كه بتوان اين مفهوم را پايه و اساس ديگر مباحث قرار داد،
مىبايست تعريفى از آن ارائه داد. همان گونه كه برخى از لغويين «ملك» و «مالكيت» را به آثار آن معنا كردهاند (6) ،گروهى از فقيهان نيز در تعريف مالكيت از آثار آن
نام بردهاند و به عبارت فنى «تعريف به اثر» كردهاند. شيخ انصارى «ره» ملكيت را نسبتى ميان مالك و مملوك (7) قرار داده است كه
از يك حكم تكليفى انتزاع مىشود. اما در جاى ديگر از ملكيتبه سلطنت فعليه (8) ياد كرده است. سيد يزدى «ره» آن را عبارت از
سلطنت دانسته، (9) نائينى «ره» مرتبهاى از مقوله جده (10) و آخوند«ره» آن را نوعى اضافه (11) خواندهاند. در عبارات محقق
اصفهانى«ره» مىتوان ملكيت را به معنى واجد بودن، داشتن و دارا بودن يافت. (12) در مصباح الفقاهه همچون برخى فقيهان
لكيتبه احاطه و سلطنت تعريف شده است. (13) برخى فقيهان اهل سنت نيز از ملكيتبه اختصاص ياد كردهاند. (14) حقوقدانان نيز بر تعريف واحدى اتفاق نظر ندارند. گروهى آن را رابطهاى ميان شخص و چيز مادى مىدانند كه قانون آن را معتبر
شناخته است. (15) برخى افزون بر اين تعريف مىگويند: اين رابطه به شخص مالك حق همه گونه تصرف و انتفاع را مىدهد. (16) برخى
نيز به جهت دشوارى تعريف، از تعريف مالكيت تن زده، به شمارش عناصر آن اكتفا نمودهاند. (17) در بعضى از نوشتههاى حقوقى
آمده است: «مالكيتحقى است دايمى كه به موجب آن شخص مىتواند در حدود قوانين تصرف در مالى را به خود اختصاص دهد و
بهر طريق كه مايل است از تمام منافع آن استفاده كند». (18) برخى حقوقدانان مصرى با توجه به تعريف ملكيت در ماده 802 قانون
مدنى مصر، ملكيت را به عناصر آن، اين گونه تعريف كردهاند: «حق ملكيتشىء عبارت است از حق بهرهگيرى از سه طريق: 1-
استعمال 2- استغلال 3- تصرف دايمى». (19) بعضى ديگر كه با فقه اهل سنت آشنايند از ملكيتبه «علاقه بين انسان و مال كه به
امضاى شرع رسيده است» ياد مىكند. (20) قانون مدنى ايران تعريفى از ملكيت ارايه نكرده است. (21) در ماده 35 «تصرف به عنوان مالكيت» را دليل مالكيت دانسته است، (22)
اما روشن است كه قانونگذار در مقام بيان «اماره قانونى» است و به هيچ وجه نمىتوان تعريف ملكيت را از اين ماده بهدست آورد. با توجه به مطالبى كه گذشت مىتوان چنين نتيجه گرفت: اولا، برخى از آثار ملكيت نام بردهاند نه معناى آن، ولى برخى ديگر باتفكيك ملكيت از آثارش ،آن را به «واجديت»، «داشتن» و
«دارابودن» معناكردهاند. همين معنا را از استعمالات فصيح مىتوان بهدست آورد. در آيه كريمه «فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج» (23) در مورد كسى كه نسبتبه داشتن قربانى استطاعت ندارد و نيز در آيه
كريمه «فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين» (24) نسبتبه كسى كه اولين عدل كفاره را دارا نيست، «عدم الوجدان» به كار رفته
است . در روايتى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم آمده است : «لى الواجد بالدين يحل عرضه و عقوبته» (25) - كه مقصود از آن
مماطله نسبتبه اداى دين با وجود «دارايى» مىباشد- عبارت «وجدان» كه معادل فارسى آن «داشتن» يا «دارايى» استبه كار رفته
است. چنانچه معناى ملكيت را «واجديت» كه معادل فارسى آن «داشتن» يا «دارابودن» است، بدانيم بر تمامى انواع ملكيت قابل صدق
استبدون آن كه نيازى به قرينه باشد. گفتنى است رابطهاى كه ميان «دارا بودن» و آثار ملكيت از قبيل سلطنت است، به گونهاى مىباشد كه اگر كسى «دارا» باشد
مىتوان گفتبر متعلق «دارايى» سلطه دارد ولى عكس آن صادق نيست زيرا لزوما اين گونه نيست كه اگر شخصى بر چيزى سلطه
داشت، واجد آن شىء نيز باشد. ثانيا، ملكيتبه معناى «واجديت»، «داشتن» و «داراشدن» بهتر است. البته تحقق اين مفهوم نياز به طرف دارد زيرا «ملكيت» يا
«داشتن» از مفاهيم ذات اضافه است، (26) لذا هر گاه سخن از «داشتن» به ميان مىآيد، بلافاصله اين پرسش را به دنبال دارد كه
«داشتن چه چيز؟» يا «ملكيت نسبتبه چه چيز؟». پس از آن كه طرف ملكيت معلوم شد، آثارى متناسب با طرف ملكيت، بر چنين
«دارا شدنى» بار مىشود. ديگر تعريفهاى ارايه شده غالبا يا تعريف به اثر استيا با مشكل ديگرى مواجه مىباشد. گروهى تعداد عناصر ملكيت را سه، بعضى چهار و برخى هفتبر شمردهاند. (27) در حقوق رم براى ملكيتسه عنصر گفته شده است (28)
كه حقوقدانان (29) به ارزيابى آنها پرداختهاند. منظور از حق استعمال آن است كه مالك مىتواند از منافع ملك خود، شخصا استفاده نمايد، بدين معنا كه اگر صاحب خانهاى
است، از سكونت آن و اگر مالك ماشينى است از منفعتسوار شدن آن بهره گيرد. قاعده سلطنت (31) و ماده 30 ق.م استفاده نمود; زيرا مالك
مىتواند هر گونه كه بخواهد از ملك خويش بهره گيرد و از ثمرات آن استفاده نمايد. البته اين حق همانند ديگر حقوق در محدوده
شرع و قانون قابل اعمال است; لذا كسى نمىتواند از منزل مسكونى خويش براى ايجاد مراكز فساد اين حق را اعمال كند و خود، از
منافع ملكش در چنين راههايى استفاده نمايد. بر همين اساس است كه اين حق در فقه به حديث لاضرر (32) و در قانون مدنى به
ماده 132 محدود مىگردد. در اين ماده عبارت «تصرف» آمده است و ممكن استبا عنصر سوم كه حق تصرف است، اشتباه شود، اما بايد گفت منظور از حق
تصرف به عنوان عنصر، حق اخراج از ملكيت است چنانچه برخى نيز همين تعبير را از حقوق رم بهدست دادهاند. (33) بنابراين به نظر
مىرسد منظور از حق تصرف در ماده 132 ق.م، حق استعمال و حق استثمار (استغلال) باشد، با اين وجود از برخى نوشتههاى
حقوقى برداشت مىشود كه منظور از حق تصرف در اين ماده، تنها حق استعمال باشد، زيرا تمامى مثالها به استفاده شخص از
منافع ملك توسط مالك مربوط مىشود. (34) حقوقدانان عرب از اين عنصر با عنوان «استغلال» ياد كردهاند (35) ولى در نوشتههاى حقوقى فارسى از آن به «استثمار» ياد مىكنند. (36)
منظور از اين حق آن است كه شخص بتواند منافع و ثمرات مال خود را به ديگرى واگذارد. اين عنصر همانند حق استعمال از
حديث نبوى «الناس مسلطون على اموالهم»، قاعده سلطنت و ماده 30 ق.م استفاده مىشود، زيرا از جمله تصرفات در مال،
تصرفات ناقله نسبتبه منافع مىباشد. با توجه به شرحى كه در تحديد حق استعمال گفته شد، اين حق نيز با توجه به حديث
لاضرر و ماده 132 ق.م محدود مىشود. در رابطه با اين عنصر نيز بايد گفتبرخى از آن با عنوان «تصرف» (37) و گروهى ديگر از آن با عنوان «اخراج از ملكيت» (38) ياد مىكنند.
به هر روى منظور آن است كه مالك مىتواند هر گونه تصرف مادى يا اعتبارى در ملك خود انجام دهد. تصرفات مادى همچون
تلف و از بين بردن آن و تصرفات اعتبارى نظير انتقال آن به شخص ديگر. معنايى كه از تصرف ارائه گرديد، عام است. برخى عنصر تصرف را به همين عموم از عناصر ملكيت دانستهاند (39) و گروهى ديگر
دايره اين عنصر را به تصرفات اعتبارى تحديد كردهاند و تصرفات مادى را از حق استعمال ناشى مىدانند. (40) اين عنصر همانند دو
عنصر پيشين از قاعده سلطنت، حديث نبوى و ماده 30 ق.م قابل اصطياد است و به موجب ذيل همين ماده، محدود استبه اينكه
بر خلاف قانون نباشد. در ماده 30 ق.م از دو عنصر «حق تصرف» و «حق انتفاع» نام برده شده است و به پيروى از فقه، در بردارنده همان سه عنصر است;
زيرا حق انتفاع اعم از حق استعمال و حق استثمار است، بنابراين حق انتفاع جايگزين دو عنصر خواهد بود. عنصر سوم هم كه
تصرف مىباشد در قانون تصريح شده است. برخى از حقوقدانان از ذكر صفات ملكيت تن زدهاند (41) و گروهى آنها را سه (42) و بعضى چهار (43) دانستهاند. در اين گفتاربه ارزيابى
چهار صفت پرداخته مىشود. منظور از جامع بودن آن است كه مالك داراى تمامى حقوقى است كه مىتوان نسبتبه عين تصور كرد. اين صفت را عموما
حقوقدانان عرب به پيروى از حقوق فرانسه ذكر كردهاند; برخى به عنوان صفت مستقل (44) و برخى زير عنوان «انحصارى بودن»; (45)
به هر حال منظورشان از اين صفت، صفتى كمى مىباشد، لذا در ارجاع به واژههاى خارجى از كلمه، (total) استفاده كردهاند. اما
برخى ديگر از اين صفت زير عنوان مطلق بودن مالكيت (46) و گروهى ديگر زير عنوان انحصارى بودن مالكيت (47) ياد كردهاند. به نظر
مىرسد كه اطلاق، صفتى كيفى است، لذا در ارجاع به واژههاى خارجى از كلمه، (absolute) مىشود و پرواضح است كه صفت
كمى با صفت كيفى متفاوت و متباين است. جامع بودن مقتضاى اطلاق كمى جنبه مثبت اصل تسليط مىباشد. مقصود از مانع بودن آن است كه مالكيتحق انحصارى مالك مىباشد و ديگران نمىتوانند به آن حق تعدى كنند، لذا ماده 31 ق.م
مقرر مىدارد: «هيچ مالى را از تصرف صاحب آن نمىتوان بيرون كرد مگر به حكم قانون». اين صفت مقتضاى جنبه منفى اصل تسليط است زيرا در صورتى مالك مىتواند بر مالكيتخود سلطه كامل داشته باشد كه
ديگران نتوانند خدشهاى بر سلطه وى وارد آورند. گرچه اين صفتبه ملكيت اختصاصى ندارد و هر حقى منحصر به صاحب حق
است و ديگران از تعدى به آن ممنوعند، ولى آوردن اين صفتبراى ملكيتبدان جهت است كه اين صفت در ملكيتبيش از ساير
حقوق بروز و تجلى دارد. منظور از مطلق بودن ملكيت كه صفتى كيفى مىباشد، آن است كه مالك مىتواند در مايملك خود هر گونه بخواهد تصرف كند و
در حقيقت اين صفتبيانگر گونههاى اعمال عناصر سه گانه مالكيت - يعنى حق استعمال، حق استثمار و حق تصرف - مىباشد. اين صفت مقتضاى اطلاق كيفى جنبه مثبت اصل تسليط مىباشد. اين صفت را مىتوان از ماده30 ق.م نيز استفاده كرد; اين ماده
مقرر مىدارد: «هر مالكى نسبتبه مايملك خود حق همه گونه تصرف و انتفاع دارد، مگر در مواردى كه قانون استثناء كرده باشد».
قانونگذار از عبارت «همه گونه» استفاده كرده است كه بيانگر صفتى كيفى است. با توجه به تاكيد روزافزون بر مصالح اجتماعى، اين صفت رفته رفته اهميتخود را از دست مىدهد، و در قوانين جديد برخى
كشورها - در موادى كه مربوط به تعريف ملكيت مىباشد -، اين صفتحذف شده است. (48) ليكن هنوز به عنوان يك اصل باقى
است. به نظر مىرسد در قانون مدنى نمىتوان مادهاى را يافت كه از اين صفتسخن گفته باشد و يا لااقل بتوان از اطلاق، عموم يا مفهوم
آن ماده چنين صفتى را براى ملكيت قائل بود. اما عموم حقوقدانان اين صفت را براى مالكيت مسلم دانستهاند. (49) گروهى اين
صفت را به مالكيت منافع نقض كردهاند كه در مالكيت منافع گذشته از آنكه صفت دوام وجود ندارد، بايد موقتباشد (50) و برخى با
بيان اينكه چنين نظرى از حقوق فرانسه است مدعى هستند كه در فقه از درستى توقيت ملكيتسخن رفته است. (51) به هر روى با توجه به اين كه نتيجه بحث در اين صفتبراى مباحث ديگر اين مقاله از اهميتخاصى برخوردار است، بناچار بايد
اندكى بيشتر در اطراف آن سخن گفت. همان گونه كه اشاره شد، ملكيت مفهومى ذات اضافه و قائم به طرف است. گاهى طرف ملكيت، فاعلى است كه گفته مىشود
ملكيت فلان شخص و گاه طرف ملكيت، مفعولى است مانند آنكه گفته مىشود ملكيت فلان چيز. ممكن است گفته شود چنين
صفتى با توجه به طرف فاعلى معنا ندارد; چرا كه ارتباط مالك با مملوك به سبب انتقال اختيارى يا قهرى قابل انقطاع است،لذا
مدار بحث، مملوك يعنى طرف مفعولى ملكيت مىباشد. براى دوام ملكيتسه معنى وجود دارد (52) كه بايد به بررسى آنها پرداخت: الف تا وقتى كه شىء مملوك وجود داشته باشد، ملكيتباقى است. بر خلاف حقوق ديگر كه با وجود موضوع حق، ممكن است از
بين روند و به عبارت ديگر موقتباشند، ملكيت تنها با زوال موضوع آن يعنى مملوك، زايل شدنى است. بنابراين نتيجه گرفته
مىشود كه ملكيت، دايمى است مادام كه موضوع آن باقى است. ب - عدم استفاده از ملك موجب زوال ملكيت نيست. مقصود از اين معنا نيز روشن است; چه، زوال ملكيت نياز به سبب دارد و
عدم استفاده از ملك، يكى از موجبات زوال آن نيست. بر همين اساس است كه مرور زمان نسبتبه اصل ملكيت تاثيرى ندارد و
نهايت تاثير آن ممكن است اسقاط حق اقامه دعوى نسبتبه ملكيتباشد و فرق ميان اين دو پرواضح است. ج - ملكيت نمىتواند زماندار باشد يعنى ممكن نيست دو نفر مالك عينى باشند بدين گونه كه پس از گذشت مدت معينى از
تصرف شخص اول، ملكيتبه نفر دوم منتقل شود بدون آنكه نيازى به سبب مملك جديد باشد. بهطور مثال شخص «الف» ملكيت
زمين خود را براى ده سال به شخص «ب» انتقال مىدهد. حال با توجه به اينكه انتقال ملكيتبه ده سال مقيد است، پس از گذشت
اين مدت، ملكيت زمين بدون نياز به سبب مملك به شخص «الف» برگردد. برخى بر اين عقيدهاند كه توقيت ملكيتبه اين معنا امكانپذير نيست زيرا گفته شد، مادام كه عين مملوك باقى است، ملكيت نيز
باقى است و نتيجه منطقى اين دوام آن است كه ملكيت نتواند زماندار باشد. (53) در مقابل گروهى ديگر بر آنند چنين نيست كه
دوام، مقتضاى ذات ملكيتباشد بلكه صفت دوام به اين معنى مقتضاى اعتبارات عملى است كه تاكنون بوده است. (54) به عبارت
ديگر مىتوان گفت دوام، مقتضاى ذات ملكيت نيستبلكه مقتضاى اطلاق ملكيت استبدين معنى كه چون قيدى براى توقيت
ملكيت آورده نمىشود، عملا ملكيت، زماندار نخواهد بود. به نظر مىرسد نسبتبه معنى اول و دوم يعنى «دوام ملكيت تا زمان وجود شىء مملوك» و «عدم زوال ملكيتبه عدم استفاده از
شىء مملوك» اتفاق نظر وجود دارد. (55) اما معناى سوم، يعنى «امكان زماندار بودن مالكيت» را برخى متعرض نشدهاند (56) و
گروهى به امكان توقيت (57) و بعضى به عدم امكان توقيت ملكيت (58) معتقدند. در اين فصل ضمن دو گفتار به بيان ديدگاههاى مخالفين و موافقين مالكيت موقت (زمانى) و نقد و بررسى آنها پرداخته مىشود. آنچه در اين گفتار خواهد آمد، بررسى «دوام ملكيت» است. برخى مخالفين مالكيت زمانى، موقتبودن ملكيت را ثبوتا غيرممكن
مىدانند و شمارى از آنان اثباتا. حقوقدانان «دايمى بودن» رابه عنوان يكى از صفات ملكيت مطرح كردهاند; (59) گرچه بعضى از آنان اين صفت را در زمره عناصر
آورده و بررسى كردهاند. (60) برخى تنها به ذكر اوصاف مالكيت پرداخته و «دوام» را در رديف آنها آوردهاند، بىآنكه دليلى بر لزوم
اعتبار آن اقامه كنند. (61) عدهاى ديگر تنها با اين عنوان كه «طبيعت ملكيت اقتضاى دوام دارد» مساله را مسلم دانستهاند (62) و
بعضى افزون بر اين ادعا، ادلهاى بر عدم جواز زماندار بودن ملكيت آوردهاند. (63) دكتر سنهورى مىگويد: «مدت» وصفى است كه به تمامى حقوق شخصى و حقوق عينى يكسان ملحق مىگردد، منشا حق هر چه
باشد. بنابراين، حق منفعت از هر چه ناشى شده باشد، به «مدت» مقرون مىگردد كه نهايت آن، مرگ [آدمى] است. پس از آن آورده
است: تنها يك حق عينى وجود دارد كه نمىتوان آن را به «مدت» مقرون ساخت و آن، «حق ملكيت» است كه طبيعت آن اقتضاى
دايمى بودن را دارد. (64) در يكى از نوشتههاى حقوقى به نقل از بعضى حقوقدانان غربى، عدم امكان زماندار بودن ملكيت، نتيجه دوام ملكيتبه معناى
دايمى بودن مالكيت تا زمان وجود شىء مملوك دانسته شده است (65) و به نقل از برخى ديگر عدم امكان توقيت ملكيتبه جهت
تنافى زماندار بودن با طبيعت ملكيت; چرا كه حق مالكيت اين اقتدار را به مالك مىدهد تا بتواند مملوك را از بين ببرد. (66) يكى از
حقوقدانان ايرانى نيز به ذكر«تنافى مالكيتبا موقتبودن» بسنده كردهاست. (67) معلوم شد مخالفين زماندار بودن مالكيت تنها مدعى آنند كه طبيعت ملكيت اقتضاى دوام را دارد و به تعبير ديگر امكان ثبوتى
زماندار بودن مالكيت را منكرند اما دليلى بر اين ادعا از سوى آنان اقامه نشده است. به نظر مىرسد صرف ادعاى «اقتضاى طبيعت» نمىتواند موجب عدم امكان ثبوتى تقييد مالكيتبه زمان گردد. بله، اگر دوام در
مفهوم ملكيت اخذ شده بود، ديگر امكان مقيد نمودن مالكيتبه زمان وجود نداشت اما در فصل نخست گذشت كه دوام در مفهوم
ملكيت اخذ نشده است. مخالفين توقيت ملكيت قائلند اگر ملكيتبخواهد با «مدت» قرين شود، به بروز تالى فاسدى منجر مىشود كه نمىتوان بدان
ملتزم شد. برخى اين تالى فاسد را در قالب مثالى آوردهاند كه به ذكر آن پرداخته مىشود. ملكيتى را فرض كنيم كه به مدت زمانى
- مثلا يك سال - محدود شده است. چنين ملكيتى در مدت زمان يك سال تمامى عناصر ملكيت را دارا است. يكى از عناصر آن،
حق تصرف است و افزون بر آن مالك مىتواند مملوك را از بين برده يا تلف نمايد. بنابراين بايد تمامى اقتدارهاى يك مالك به
چنين شخصى كه در مدت يك سال، مالك عينى شده است، اعطا شود. حال اگر مالك در مدت اين يك سال، مملوك را از ميان
برده يا تلف كند، چگونه مىتوان تصور كرد كه پس از اتمام يك سال، اين مملوك به مالك اصلى برگردد براى حل مشكل دو راه
بيش نيست: يا گفته شود كه چنين شخصى حق از بين بردن و تلف كردن مملوك را ندارد كه در اين صورت ملكيت، موقت نخواهد
بود بلكه حق انتفاعى است كه صاحب چنين حقى نمىتواند در مملوك تصرفى كند يا آن را از بين برد. در اين صورت است كه پس
از زوال مدت حق انتفاع مملوك به صاحب اصلى برمىگردد; يا آنكه حق تصرف، از بين بردن و اتلاف براى چنين مالكى فرض شود
كه در اين صورت ملكيت، دايمى است نه موقت; چرا كه مالك يكساله مىتواند هر نوع تصرفى در مملوك انجام دهد. (68) در كلامى كه گذشت، قائل براى مالكى كه ملكيت وى زمان دار است، دو راه پيش روى گذارد. هر كدام از اين دو طريق را ذكر
كرده، مورد نقد و بررسى قرار مىگيرد. الف- بگوييم چنين مالكى حق تصرف - كه يكى از عناصر ملكيت است - را ندارد كه در اين صورت مالك داراى حق انتفاعى است
كه نمىتواند در مملوك تصرفى كرده، آن را از بين ببرد. به نظر مىرسد اين راه داراى اشكالات زير است: 1- حق تصرف با از بين بردن و تلف كردن مملوك يكى دانسته شده است در حالى كه چنين نيست زيرا تصرف اعم از «تصرفات
اعتبارى» و «تصرفات مادى» مىباشد و ممكن است مالك را به تصرفات اعتبارى محدود كرد. گذشته از آن خود قائل هنگام بررسى
عناصر ملكيت مىگويد: «هر چند به نظر مىرسد كه «تصرف» بايد به معناى وسيع خود به كار رود تا شامل «تصرف اعتبارى» و
«تصرفات مادى» شود، اما تصرف مادى را در قلمرو «حق استعمال» قرار داديم و به روش معمول منظور از «تصرف» را «تصرف
اعتبارى» قرار مىدهيم.» (69) بنابراين مطابق گفته قائل، چنين مالكى داراى حق تصرف - سومين عنصر ملكيت - است، لذا تمامى تصرفات اعتبارى اعم از بيع،
اجاره، واگذارى حق انتفاع و غيره را مىتواند انجام دهد و از ناحيه اين عنصر هيچ محذورى پيش نمىآيد. 2- حق از بين بردن و تلف كردن مال در عداد هر كدام از دو عنصر «حق استعمال» يا «حق تصرف» باشد، قابل استثناست.
نمونههايى وجود دارد كه حتى مالك در صورت دوام ملكيت نيز مجاز به از بين بردن و تلف بدون اذن ديگران نيست. مثلا در
مالكيت مشاع آنگاه كه دو نفر با يكديگر مالى را به نحو مشاع مالك مىشوند، هر كدام كه بخواهند مملوك را تلف كند بايد از
ديگرى اذن بگيرد. حال آيا مىتوان به صرف آنكه مالك در ملكيت مشاع حق ازبين بردن و تلف مال ندارد،ملكيت مشاع را منكر
شد؟ بنابراين تحديد مالكيتبه زمان، موجب از دست رفتن يكى از عناصر ملكيت - حق استعمال يا حق تصرف - نمىگردد بلكه باعث
تحديد يكى از عناصر خواهد بود و محدود ساختن يكى از عناصر نه تنها اشكالى در پى نخواهد داشتبلكه نمونههايى نيز نزد
حقوقدانان پذيرفته شده است. آرى، اگر مالكى كه ملكيت او مقيد به زمان استبخواهد مملوك را تخريب كند بايد از ديگران كه
در عين با وى سهيم هستند اذن بگيرد و اين مطلب تنها مربوط به اين تاسيس حقوقى نيستبلكه در مثال مذكور و حتى
مثالهاى ديگر همچون ملكيت آپارتمانها چنين مطلبى صادق است. گفتنى است اذن گرفتن مساوق با وجود حالت اشاعه نيستبلكه در جايى كه حالت اشاعه هم وجود نداشته باشد، ممكن است
انجام كارى نياز به اذن داشته باشد، مانند گشودن در از ديوار اختصاصى خود به خانه همسايه. اذن گرفتن در اين مثال و آنچه كه
مورد بحث استبه جهتحفظ حقوق ديگران مىباشد. 3- به نظر مىرسد دليل اخص از مدعاست. آنچه كه به عنوان دليل ذكر شد، ملازمه ميان «داشتن حق تصرف» و «داشتن حق
تخريب و تلف» بود. در جايى كه مملوك مسكن يا مال منقولى باشد كه بتوان آن را تخريب يا تلف نمود ممكن است جاى اين ملازمه
باشد اما در موردى كه اصلا تخريب و تلف مورد ندارد، اين ملازمه موضوع پيدا نخواهد كرد. براى توضيح مطلب مثالى آورده مىشود: فرض كنيم دو كشاورز هر كدام داراى توان و ابزار خاصى براى كشت دو نوع محصول
دارند كه هر محصول را مىتوان در يكى از دو نيمه هر سال بهدست آورد بى آنكه كشت هر يك از دو محصول آسيبى به زمين زراعى
براى بهدست آوردن محصول ديگر وارد آورد. افزون بر آن تمامى مراحل كشاورزى- يعنى كاشت، برداشت و داشت - در يك نيمه
سال بيشتر نخواهد بود. در اينجا اصلا تخريب معنا ندارد تا موضوع براى ملازمه موجود باشد. ب- فرض وجود «حق تصرف» براى مالكى كه ملكيت او به زمان مقيد است كه در اين صورت ملكيت وى دايمى خواهد بود. (70) به نظر مىرسد اين سخن عين مدعاست كه بايد ثابتشود. به چه دليل اگر براى مالكى «حق تصرف» وجود داشت، ملكيت وى
دايمى خواهد بود. ممكن است فردى داراى «حق تصرف» باشد ولى در عين حال مالكيت وى دايمى نباشد. آرى، اگر انتقال
لكيتبه گونهاى باشد كه يكى از عناصر آن براى وجود نداشته باشد، در اين صورت ملكيتى براى شخص منتقل اليه تحقق نمىيابد،
نه ملكيت دايم و نه ملكيت زماندار; مانند آنكه منتقل اليه نه حق تصرفات مادى را داشته باشد و نه حق تصرفات قانونى را - در
صورتى كه تصرف در معناى وسيع خود به كار رفته باشد - يا آنكه منتقل اليه براى هميشه «حق استعمال» نداشته باشد يعنى نه
خود بتواند از آن بهطور مستقيم استفاده كند و نه حق حفظ، صيانت و تخريب و اتلاف آن را داشته باشد. برخى از فقيهان و حقوقدانان از «توقيت ملكيت» سخن گفتهاند. (71) گرچه كلمات آنها يكسان نيست ولى همگى در اين مطلب اتفاق
يا تقييدى كه نتيجه آن توقيتباشد. (73) سخنانى از بعضى
فقها و حقوقدانان در اين باب آمده است كه برخى ناظر به امكان ثبوتى است و قسمتى ناظر به امكان اثباتى. در گفتارپيش در قسمت عدم امكان ثبوتى گذشت كه برخى قائل به عدم امكان ثبوتى ملكيت موقتبودند; چرا كه به عقيده آنان
«طبيعت ملكيت اقتضاى دوام داشت». ولى گفته آنان به جهت عدم اقامه دليل، مردود شناخته شد. اما موافقين امكان ثبوتى ادعا
دارند «توقيت ملكيتبا طبيعت آن منافات ندارد.» (74) در ابتداى امر به نظر مىرسد كه هيچكدام از طرفين دليلى بر مدعاى خود ندارند، لذا قول هيچ يك نبايد پذيرفته شود. اما بايد
ادعاى هر كدام را تحليل كرد تا مشخص شود اولا چه كسى نيازمند اقامه دليل است؟ و ثانيا آيا طرفى كه قول او مخالف اصل است،
مىتواند بر اثبات مدعاى خود دليلى اقامه كند يا خير؟ اگر در ادعاى مخالفين توقيت ملكيتبخوبى دقتشود، معلوم خواهد شد كه آنان به دنبال اثبات امرى وجودى هستند. به عبارت
ديگر مخالفين بايد ثابت كنند كه «دايمى بودن، مقتضاى ذات ملكيت است» و به سخن ديگر آنان بايد «تنافى ميان ملكيت و
توقيت» را اثبات كنند. اين مدعا به هر دو سخن، بيانگر ادعاى امرى وجودى است كه مدعى بايد براى اثبات آن دليل اقامه نمايد.
اما موافقين مىگويند «ميان توقيت و مفهوم ملكيت تنافى وجود ندارد.» (75) به ديگر بيان آنها به دنبال اثبات امرى وجودى نيستند،
لذا نبايد از آنان انتظار اقامه دليل را داشت; چرا كه گفته آنان مطابق اصل عدم است. بنا بر اين پاسخ دو پرسش فوق چنين است: اولا قول مخالفين «ملكيت موقت» خلاف اصل است زيرا مدعى اثبات امرى وجودى
هستند و ثانيا همان گونه كه در گفتارپيش گذشت نتوانستند براى ادعاى خود دليلى اقامه كنند و به عبارت ديگر خلاف اصل عدم
را ثابت نمايند. اما قول موافقين «مالكيت موقت» موافق اصل عدم است زيرا آنان منكر آنند كه «ملكيت، اقتضاى دوام دارد». افزون
بر آن در تعاريف مختلفى كه از ملكيت در فصل نخست گذشت معلوم شد كه «دوام» در تعريف ملكيت اخذ نشده است. و چگونه
ممكن است چيزى اقتضاى ملكيتباشد و در تعريف اخذ نشود؟ بر همين اساس است كه صاحب جواهر در پاسخ به اشكال عدهاى كه «چگونه ممكن است موقوفه پس از انقراض موقوف عليهم در
وقف بر «من ينقرض غالبا» به واقف و در صورت فوت به ورثه او برگردد زيرا در اين فرض لازم مىآيد كه ملكيت عين دايمى نباشد و
هر گاه شىءاى از ملكيت فردى خارج شد، باز گشت آن به سبب جديد نياز دارد»، مىگويد: ادعاى دوام ملكيت عين، واضحة الفساد
است; چرا كه سبب ناقل تنها به همين مقدار - يعنى مدت زمانى كه ملكيتبه آن مقيد است - اقتضاء دارد نه بيش از آن، و
رگشتبه مليكت مالك سابق همانند برگشتبه سبب فسخ از طريق اقاله يا خيار است كه سبب مملك جديد نمىباشند. (76) به هر روى به نظر مىرسد از نظر ثبوتى اشكالى در «توقيت ملكيتيا مالكيت زمانى» وجود ندارد. افزون بر عدم اشكال ثبوتى، اين
نوع ملكيت اثباتا هم واقع شده است كه در بند دوم همين گفتار مورد بحث قرار مىگيرد و در فصل چهارم از نمونههاى مالكيت
زمانى سخن خواهد آمد. براى پذيرش امكان اثباتى مالكيت زمانى همين مقدار كافى است كه نمونههايى از اين تاسيس در خارج محقق شده باشد. ارائه اين
نمونهها به فصل چهارم واگذار شده است. افزون بر آن ادلهاى براى امكان اثباتى مالكيت زمانى آورده شده است: (77) 1- ترديدى نيست كه مىتوان ملكيت را به شرطى منوط كرد كه اگر پس از مدت زمان معينى اين شرط تحقق نيافت، قراردادى
كه ملكيتبراساس آن تحقق يافته است، منفسخ شده، ملكيتحاصل برگردد. حال در اين فرض، ملكيت در مدت زمان انعقاد
قرارداد تا زمان فسخ، موقتخواهد بود. در اشكال به اين استدلال آمده است، ملكيتى كه بر شرط فاسخ معلق استبا ملكيتى كه مقيد به زمان است، تفاوت دارد; چرا كه
ممكن استشرط فاسخ تحقق نيابد كه در اين صورت، ملكيت دايمى خواهد بود ولى اگر شرط تحقق يافت، كشف مىشود كه از
ابتدا ملكيتى وجود نداشته است، زيرا اثر فسخ از زمان فسخ نيستبلكه از زمان انعقاد عقد است. اما در جايى كه ملكيت مقيد به
زمان است، به سر آمدن زمان، قطعى است. در پاسخ به اين اشكال مىتوان گفت كه اين تفاوت نمىتواند فارق ميان اين دو باشد. اما درباره اين مطلب كه «فسخ از حين عقد
مؤثر است نه از زمان فسخ»، بايد گفت: اين مساله مبنايى است، لذا بر مبناى كسانى كه براى فسخ اثر رجعى قائل هستند، كشف
خواهد شد كه ملكيتى تحقق نيافته است ولى بر مبناى كسانى كه اثر فسخ را از زمان فسخ مىدانند، ملكيت، تحقق يافته است، آن
هم ملكيتى موقت در صورت فسخ عقد. بهطور مثال قانونگذار ايرانى به تبعيت از فقه اماميه (78) اثر فسخ را از زمان فسخ مىداند نه
از حين انعقاد عقد. بر همين اساس است كه ماده 459 ق.م نماآت حاصل از حين عقد تا حين فسخ را از آن مشترى مىداند. (79)
بنابراين دستكم مطابق حقوق برخى كشورها مىتوان پذيرفت كه در صورت فسخ قرارداد، ملكيت موقت تحقق يافته است. 2- نوع ديگرى از مالكيت زمانى را مىتوان در برخى عقود اجاره يافت. اگر موجر زمين خود را به مستاجر اجاره دهد با اين شرط
كه مستاجر در اين زمين، بنا اقامه كند و در پايان مدت اجاره، اين ساختمان ملك موجر گردد، خواه عوضى در مقابل آن باشد يا
نباشد، در اين صورت ملكيت مستاجر نسبتبه اعيانى، موقتخواهد بود، يعنى از زمان ساخت تا پايان مدت اجاره. اشكال وارد شده بر اين استدلال آن است كه مالكيت از همان ابتداى ساخت، از آن موجر است و عوض داشتن يا نداشتن هم در آن
تاثيرى ندارد. بنابراين مستاجر اصلا نسبتبه اعيانى مالكيتى ندارد، چه از نوع دايم و چه از نوع موقتبلكه مستاجر فقط داراى
حق انتفاع از اين بنا مىباشد. (80) با دقت در استدلال و اشكال معلوم مىشود آنچه را كه ايراد كننده مورد اشكال قرار داده استبا آنچه كه مستدل بدان استدلال
مىكند، متفاوت است. زيرا استدلال كننده، اولا: مالكيت موجر را پس از پايان مدت اجاره دانسته است، و ثانيا: مستاجر را در
خلال مدت اجاره مالك اعيانى مىداند. اما از عباراتى كه در بيان اشكال آمده است، معلوم مىشود كه مستشكل موضوع را غير از
آنچه كه استدلال كننده مىداند، پنداشته است، در حالى كه در اشكال كردن بايد وحدت موضوع رعايتشود. پس از ارائه ديدگاههاى مخالفين و موافقين مالكيت زمانى و روشن شدن اين مطلب كه هم ثبوتا و اثباتا اين تاسيس حقوقى بى
اشكال است، بايد به توجيه نظرى آن پرداخت. به نظر مىرسد كه اين تاسيس حقوقى را مىتوان با توجه به حديث «الناس
مسلطون على اموالهم»، «قاعده سلطنتيا حاكميت اراده» و «اصل آزادى در قراردادها» توجيه كرد. گفتنى استبا توجه به اين كه
گاه مستند قاعده سلطنت، روايت نبوى و گاه سيره عقلا قرار داده مىشود و اختلاف در مبنا، آثار متفاوتى را به دنبال دارد، زير دو
عنوان حديث و حاكميت اراده بحثخواهد شد. علامه مجلسى اين حديث را در بحار الانوار نقل كرده (81) و مراغى در عناوين. (82) سندى با رجال توثيق شده براى اين روايتيافت
نشده است (83) .حال اگر تنها «وثوق مخبرى» مورد اعتماد باشد، بايد گفت اين روايت از حجيتساقط است (84) و اصلا بحث دلالى در
آن موضوع نخواهد داشت; زيرا بحث از دلالت فرع بر تماميتسند روايت است. اما اگر افزون بر «وثوق مخبرى»، «وثوق خبرى» پذيرفته شود، (85) به نظر مىرسد بايد اعتبار روايت را پذيرفت; چرا كه با توجه به
نقل اين حديث از سوى راويانى والا مقام و استدلال به آن از سوى فقيهانى برجسته و نامدار، بسيار بعيد است كه به صدور اين
روايت، وثوق حاصل نشود، خصوصا كه برخى از نامداران روايى و فقهى اين روايت را با عنوان «قال» آوردهاند نه با عنوان «روى»; و
اين خود، كاشف از وثوق به صدور اين گونه روايات از ناحيه معصومين عليهم السلام است. براى بحث از دلالتحديثبايد به معناى آن توجه داشت. در ابتدا معناى حديث نبوى چنين مىنمايد كه: «مردم بر اموال خويش
تسلط دارند» و تسلط داشتن را كنايه از تصرف دانسته است. به عبارت ديگر «مردم مىتوانند هر تصرفى در مال خويش انجام
دهند». اما با اندكى دقت دراطلاق «سلطنت»، سه وجه در دلالتحديثيافت مىشود (86) كه درباره هر كدام توضيحاتى ارايه مىشود:
الف- سلطنت تشريع شده بر اموال، مطلق است و اين اطلاق هم «كمى» است و هم «كيفى». بنابراين اگر در نوع و كيفيت تصرف
شك شود، اين شك با اين اطلاق قابل رفع است. مثلا اگر شك شود كه آيا مالك مىتواند افزون بر تصرفات مادى، مال خود را به
بيع يا هبه به ديگرى انتقال دهد يا خير، به عبارت ديگر از جهت «كمى» آيا مالك فقط مىتواند در مال خود تصرفات مادى انجام
دهد يا علاوه بر آن، بر تصرفات حقوقى نيز قادر است، مىتوان به «اطلاق كمى» حديث تمسك نمود. از سوى ديگر اگر شك شود كه
آيا مىتوان اين تصرفات حقوقى را به هرگونه و كيفيت كه بخواهد انجام دهد يا خير، بطور مثال آيا بايع مىتواند در عقد بيع افزون
بر بيع به صيغه، مال خود را به بيع معاطاتى به ديگرى منتقل سازد يا خير؟، اين شك را مىتوان با توجه به اطلاق «كيفى»
ديثبر طرف ساخت. سيد بحر العلوم در بلغة الفقيه و سيد كاظم طباطبايى يزدى صاحب كتاب العروة الوثقى به اين وجه تمايل
دارند. براى اين وجه دو دليل آورده شده است كه يكى از آنها به محقق اصفهانى منسوب است. ب- حديث در مقام بيان انواع تصرفات از جهت «كمى» است نه از جهت«كيفى». به ديگر سخن مالك حق تصرفات مادى و حقوقى
را دارد ولى اگر در كيفيت تصرف مادى يا حقوقى شك كرد، نمىتواند به اطلاق حديث تمسك نمايد. اين وجه مورد قبول شيخ
انصارى قرار گرفته است. ج- حديث تنها در مقام بيان سلطنت مالك بر اموال وى است. به عبارت ديگر روايتبيانگر آن است كه مالك نسبتبه اموال خود
محجور نيست و نمىتوان از آن، هيچگونه اطلاقى بهدست آورد، نه اطلاق «كمى» و نه اطلاق «كيفى». در هر موردى هم كه شك
شود، بايد به ديگر ادله مراجعه گردد كه آيا در اين مورد خاص، مالك از حق تصرفات مادى و حقوقى برخوردار استيا خير؟ اين
وجه را آخوند خراسانى در حاشيهاش بر مكاسب پذيرفته است. (87) به نظر مىرسد نمىتوان گفتحديث هيچگونه اطلاقى ندارد و يا تنها داراى «اطلاق كمى» استبلكه سلطنت مردم بر اموال
خويش هم «كمى» است وهم «كيفى»; يعنى هر فردى مىتواند هر تصرفى - مادى و حقوقى - را در اموال خويش انجام دهد و اين
تصرف هم به هر گونه كه باشد، بلامانع است. اين ادعا بعد از بيان چهار مقدمه به اثبات مىرسد: (88) 1- سلطنت در حديث، تكوينى نيستبلكه تشريعى است; چرا كه شارع در مقام قانونگذارى است. 2- در حديث، سلطنتبر اموال
قرارداد شده است كه در وضع ظهور دارد نه در تكليف، زيرا سلطنت مالك بر مال خويش به معناى نفوذ تصرفات وى است ونفوذ،
حكمى وضعى مىباشد. 3- اصل در كلام، تاسيس است نه تاكيد، لذا هر گاه معلوم نباشد كه آيا گوينده، قصد بيان مطلبى تازه دارد
يا آنكه گفته پيشين خود را تاكيد مىكند، بايد گفت قصد ابراز مطلب جديد را دارد. 4- حذف متعلق، افاده عموم مىكند. در اينجا
متعلق سلطنت و تصرف از سوى شارع بيان نشده است كه آيا انواع تصرف را اراده كرده استيا گونههاى خاص تصرف را؟ پس از بيان اين چهار مقدمه بايد گفت ابقا و اخراج از حالات ملكيت اعتبارى و از گونههاى تصرف است كه اطلاق دليل
لطنتشامل آن مىشود، لذا مالك مىتواند هر نوع و هر گونه تصرف در مايملك خود انجام دهد. بر همين اساس است كه عقلا هم
نوع تصرف و هم كيفيت تصرف را در اموال يكديگر با يك ديد مىنگرند و تفاوتى ميان اين دو قائل نيستند. بنابراين اگر مالكى
بخواهد مايملك خود را براى دوره يا مدت زمان معين به ديگرى انتقال دهد و يا دو نفر كه داراى ملكى مشاع هستند، منفعت آن را
براى دوره يا مدت زمان معينى ميان خود تقسيم نمايند و از ناحيه مفهوم ملكيتيا قرارداد و يا از سوى شارع منعى وجود نداشته
باشد، مىتوان به اطلاق حديث «الناس مسلطون على اموالهم» تمسك جست و چنين معاملهاى را صحيح دانست و به اين گونه،
«مالكيت زمانى» را توجيه كرد. يكى ديگر از راههاى توجيه مالكيت زمانى استناد به حاكميت اراده افراد است. به نظر مىرسد حاكميت اراده در معنايى وسيعتر از
اقتدار و سلطه بر انجام هر گونه قرارداد به كار مىرود. آنگاه كه گفته مىشود اراده انسان بر اموال و اعمال خودش حاكم است، به
اين معناست كه وى مىتواند اين اراده را از طريق انعقاد قرارداد، استفاده نكردن و يا حتى از بين بردن آن بى آنكه منفعتى در پى
داشته باشد، اعمال كند. به نظر مىرسد كه ماده 30 ق.م بيانگر همين مطلب است: «هر مالكى نسبتبه مايملك خود حق همه
گونه تصرف و انتفاع دارد، مگر در مواردى كه قانون استثنا كرده باشد». پس از رسيدن به مفهوم حاكميت اراده يا قاعده سلطنتبايد گفتيكى از مظاهر تجلى اراده مىتواند انتقال ملكيت مايملك خود يا
انتقال منفعتبه تبع عين، در دوره يا مدت زمان معين به ديگران باشد . بنابراين يكى ديگر از توجيهات نظرى مالكيت زمانى،
«حاكميت اراده يا قاعده سلطنت» مىباشد. پيش از بيان مفهوم اين اصل لازم است مقايسهاى ميان آن و اصل حاكميت اراده انجام پذيرد; چرا كه برخى هر دو اصل را يكى
دانستهاند، (89) در حالى كه چنين نيست. اين دو اصل از اين نظر كه اراده و خواست انسان در مفهوم هر دو موجود است، مشابه يكديگرند; اما در متعلق «خواست و اراده
انسان» با هم تفاوت دارند. بايد ديد آنگاه كه از اقتدار و سلطه اراده انسان سخن گفته مىشود، متعلق اين اراده چيست؟ آيا از اراده
انسان به صورت گسترده بحث مىشود يا در محدوده خاص؟ اگر از اراده و خواست انسان بى هيچگونه محدوديتى سخن رود، از «اصل حاكميت اراده» گفتهها به ميان خواهد آمد ولى اگر در
محدوده انعقاد قرارداد از اراده، خواست و آزادى افراد بحثشود، «اصل آزادى در قراردادها» مورد گفت و گو خواهد بود. به ديگر
عبارت نسبت ميان «اصل حاكميت اراده» و «اصل آزادى در قراردادها»، عموم و خصوص مطلق است، يعنى «اصل آزادى در
قراردادها» از مصاديق «اصل حاكميت اراده يا قاعده سلطنت» مىباشد. به هر روى مقصود از «اصل آزادى در قراردادها» آن است كه انسان در انجام اعمال حقوقى آزاد است و اين، قصد و رضايت افراد است
كه سر منشا انعقاد قراردادهاست. به تعبير ديگر مىتوان گفت «اصل آزادى در قراردادها» همان «حاكميت اراده در اعمال حقوقى»
است نه «حاكميت اراده». اين اصل در ماده 10 ق.م ايران منعكس شده است و تنها محدوديتبراى آن از سوى قانونگذار، «عدم
مخالفت صريح با قانون» مىباشد. اين ماده مقرر مىدارد: «قراردادهاى خصوصى نسبتبه كسانى كه آن را منعقد نمودهاند در
صورتى كه مخالف صريح قانون نباشد، نافذ است». بهر حال مىتوان از راههاى توجيه نظرى مالكيت زمانى، همين اصل را برشمرد و مىتوان گفت: چنانچه دو نفر طى قراردادى
توافق نمايند كه مالكيت عين يا منفعتبه تبع از آن در مقابل عوض يا بدون عوض انتقال يابد، چنين قراردادى نافذ بوده، آثار آن
مترتب خواهد شد; چرا كه اولا: بحث از مالكيت زمانى در محدوده حقوق خصوصى است كه ماده 10 ق.م قرارداد متضمن اين
تاسيس را در بر مىگيرد; و ثانيا: مخالفت صريح با قانون پيش نمىآيد، زيرا نه تنها از چنين قراردادى در قانون منع نشده
ستبلكه مطابق ماده 30 ق.م مالك مىتواند «هر گونه تصرفى در مايملك خويش» انجام دهد. هنگام تتبع در متون فقهى و حقوقى نمونههايى از اين تاسيس مشاهده مىشود. آنچه موجب ترديد در مالكيت زمانى مىشد،
تصور عدم امكان توقيت ملكيتبود، بر اين اساس كه «طبيعت ملكيت اقتضاى دوام را دارد» و نمىتوان گفت ملكيتبا قيد زمان
قابل جمع است. اين مطالب در فصل اول و سوم نقد و بررسى گرديد و معلوم شد كه ملكيت موقت هم امكان ثبوتى دارد و هم
امكان اثباتى. گشودن اين گفتار نيز به منظور رفع اين غرابت است. ذكر نمونههايى از مالكيت موقتبراى آن است كه ديده شود
حداقل اين تاسيس به صورت موجبه جزئيه محقق و مورد پذيرش است. (90) برابر ماده 55 ق.م «وقف عبارت است از اين كه عين مال، حبس و منافع آن، تسبيل شود». با توجه به اين كه يكى از شرايط وقف را
«دوام» خواندهاند، (91) مىتوان وقف را از اين منظر به «وقف مؤبد» و «وقف منقطع» تقسيم نمود.در نگاه اول ممكن است چنين به
نظر برسد كه قراردادن «دوام» به عنوان شرط وقف، جايى براى صحت وقف منقطع باقى نمىگذارد، ولى با اندكى تامل در منظور
فقها از «دوام»، اين ترديد بآسانى زدوده مىشود; زيرا مقصود آنان، «توقيت صريح» يعنى مقيد كردن به مدت زمان مشخصى است (92)
نه آنكه وقف به گونهاى باشد كه برگشت آن به محدود شدن مدت وقف باشد. بر همين اساس است كه وقف بر «من ينقرض» -
يعنى كسى كه پس از مدتى وجود نخواهد داشت - از ديدگاه برخى فقيهان صحيح است. (93) برخى فراتر از اين ديدگاه، وقف با
توقيت صريح را نيز بدون اشكال پنداشتهاند، (94) اما چنين نظرى برخلاف مشهور بلكه بر خلاف اجماع است. (95) پس از ذكر اين
مقدمه به برخى اقسام وقف كه مىتوانند نمونههايى از مالكيت زمانى شمرده شوند، پرداخته مىشود. براى آنكه بتوان روشن نمود كه وقف منقطع الآخر از نمونههاى مالكيت زمانى استبايد چهار مقدمه را بيان كرد: مقدمه اول: يكى از شرايط وقف آن است كه موقوف «عين» باشد. اين مطلب از كلمات فقيهان، (96) نوشتههاى حقوقى (97) و قانون
مدنى (98) بخوبى آشكار است. مقدمه دوم: هنگامى كه واقف، عين را وقف مىكند، از ملكيت وى خارج مىشود و ديگر هيچگونه علقهاى نسبتبه آن ندارد. اين
مطلب نيز در كلمات فقيهان (99) و حقوقدانان (100) بوضوح ديده مىشود. مقدمه سوم: پس از آنكه عين موقوفه از ملكيت واقف خارج شد، به ملكيت موقوف عليهم داخل مىشود. (101) گرچه همه فقيهان
نسبتبه ملكيت موقوف عليهم همداستان نيستند و تنها در برخى صور وقف به اين مطلب قائل هستند، (102) اما مشهور فقها
سبتبه وقف «منقطع الاخر» پذيرفتهاند كه موقوف عليهم، مالك عين مىشوند (103) و بعضى حقوقدانان نيز گفتهاند كه موقوف
عليهم بايد اهليت تملك عين را داشته باشند. (104) مقدمه چهارم: پس از آنكه موقوف عليهم در وقف منقطع الاخر منقرض گرديد، اختلافى است ميان فقيهان كه اين ملك به چه
كسى بر مىگردد؟ گرچه در اين باره سه نظر وجود دارد (105) ولى مشهور فقها برآنند كه اين عين تنها مىتواند به واقف - در صورت
زنده بودنش - يا قائم مقام او - در صورت فوت وى - برگردد و جز اين را نمىتوان پذيرفت. (106) پس از ذكر مقدمات چهارگانه مىتوان به اين نتيجه رسيد كه مالكيت موقوف عليهم نسبتبه عين تنها در مدت زمانى است كه
آنان در قيد حيات هستند و در اين فاصله است كه مالك عين مىباشند و در صورت انقراض، به واقف يا قائم مقام او برمى گردد; و
اين همان مالكيت موقت است كه از امكان ثبوتى و اثباتى آن بحثشد. يكى ديگر از انواع وقف، وقف منقطع الوسط است، مانند وقف بر نسل اول و پنجم. مشهور فقها قائل هستند كه چنين وقفى به
منقطع الاخر تبديل مىشود و در حقيقتبعد از انقراض نسل اول موقوف عليهم، وقف به پايان رسيده است و به ملك واقف يا قائم
مقام او برمىگردد. (107) با توجه به مقدمات چهارگانه در وقف منقطع الاخر معلوم مىشود كه اين نوع وقف نيز مىتواند نمونهاى براى مالكيت زمانى باشد.
صلح يكى از عقود معين است هر چند كه نتيجه آن، مفاد عقود ديگرى مانند بيع، هبه، اجاره باشد. افزون بر آنكه فقها به اين
مطلب تصريح دارند، (108) قانون مدنى نيز چنين نظرى را به صراحت در مواد 758 و 760 بيان مىكند.از سوى ديگر قرار دادن شرط
در ضمن عقد صلح كه عقدى لازم است، شرط را لازم الوفاء مىكند. حال اگر «شرط فعل» باشد، مشروط عليه بايد فعل شرط شده
را انجام دهد و اگر «شرط نتيجه» باشد، امر مشروط تحقق خواهد يافت. مرحوم طباطبايى يزدى در پاسخ به دو سؤال درباره صلح
مشروط، ملكيت موقت را پذيرفته است. (109) اين دو پرسش و پاسخ زير دو عنوان مورد بررسى قرار مىگيرد. براى آن كه بتوان اين نمونه از مالكيت موقت را ارايه كرد، بهتر است متن پرسش و پاسخ آورده شود. سؤال: هرگاه زيد اموالى مصالحه كند به دو نفر برادر از نبيرههاى خود، و خيار براى خود قرار دهد تا مدت معينى، و شرط كند در
ضمن عقد صلح كه هر يك از اين دو برادر فوت شدند، سهم او مال ديگرى باشد. اين شرط صحيح و ممضى استيا فاسد و مفسد؟ جواب: هرگاه مصالحه مزبور واقع شده استبا آن دو يا با ولى يا وكيل آن دو در يك عقد كه هر دو مصالحه كذائيه را قبول كردهاند،
يا آنكه عقد با هر يك جدا از ديگرى بوده، و لكن آن ديگرى نيز قبول شرط كرده باشد، بعيد نيست صحتشرط مذكور چون اظهر
صحتشرط نتيجه است. و مخالف شرع بودن آن نيز از باب اينكه منافى با ادله ارث است، معلوم نيست. زيرا كه مورث، مالك مال كذائى شده است كه قاصر
از انتقال به وارث است، نظير ملكيت طبقات در وقف. و وارث در وقتى ارث مىبرد كه ملكيت، مطلقه باشد. و در اينجا ملكيت
مورث، موقته است چون مغياة به موت است. پس منافات با ادله ارث لازم نمىآيد. و از اين قبيل استشرط خيار از براى خود
مادام الحياة كه ارث برده نشود. و اما اذا قيد بمدة صريحا بان قال: «بعتك الى يوم كذا او صالحتك الى زمان كذا» بطل. و هذا لا يستلزم بطلان ما اذا قال: «بشرط
ان يكون لفلان فى زمان كذا». بلى، هرگاه عقد با هر يك جدا باشد و شرط را ديگرى قبول نكند، خالى از اشكال نيست. چون مستلزم است ادخال در ملك غير
بدون رضا و قبول او را، و اين در غير وقف بالنسبة الى الطبقات المتاخره مشكل است. فلو قال: «بعتك دارى بكذا، بشرط ان يكون
مالك الفلانى لزيد» من دون ان يكون زيد حاضرا و قابلا للشرط، فالظاهر عدم صحته. و دعوى انه مع الحضور و القبول ايضا مشكل لانه مستلزم لتركب العقد من ازيد من ايجاب احدهما و قبول الاخر، اذ المفروض
وجوب قبول ثالث، مرفوعة بعدم المانع عنه و عدم الدليل عليه. و مع ذلك كله هرگاه در مساله مراعات احتياط شود بهتر است (و
الله العالم). پرسش از «قراردادن شرط نتيجه ضمن عقد صلح مبنى بر اين كه هر كدام از دو نفر فوت شد، سهم از آن فردى كه زنده است»
مىباشد. از آنچه كه در پاسخ آمده است، معلوم مىشود كه اشكال از دو جهت مىباشد: «صحتشرط نتيجه» و «توقيت ملكيت».
بخش نخست جواب مربوط به «صحتشرط نتيجه» است و بخش بعد يعنى عبارت «و مخالف شرع بودن... قال: بشرط ان يكون
لفلان فى زمان كذا» درباره «توقيت ملكيت». بنابراين، همين قسمت مورد بحث و بررسى قرار مىگيرد. اشكال چنين شرطى پس
از صحت اصل شرط در دو جهت قرار داده شده است: 1- مخالفتبا ادله ارث، زيرا اين گونه شرط به محروميت ورثه از ارث منجر مىشود، چون اگر اين شرط نبود،اين مال از جمله
ماترك فرد فوت شده بوده و ورثه آن را به ارث مالك مىشدند، ولى با اين شرط، مال از ملكيت او خارج شده و به ملكيتبرادر ديگر
در خواهد آمد. 2- نتيجه اين شرط، توقيت ملكيت است و ملكيت، زمانپذير نيست. در پاسخ از اشكال اول آمده است كه چنين توقيتى مضر نيست و مانند آن را مىتوان در ملكيت طبقات ارث يافت كه ملكيت آنان
مغيا به موت است. ارث بردن نيز فرع مالك بودن مورث است، در اينجا مالكيت مورث مطلق نيست تا ورثه آن را به ارث برند بلكه
موقت است. به عبارت ديگر مورث، مالى ندارد تا به ارث برده شود. پاسخ اشكال دوم را مىتوان چنين يافت كه توقيتبر دو گونه
است: توقيت صريح و توقيت غير صريح. آنچه كه باطل است، توقيت صريح مىباشد نه توقيت غير صريح. با ذكر دو نكته بررسى اين سؤال و جواب پايان مىيابد: 1- مرحوم سيد توقيت ملكيت را پذيرفت و هيچ مانعى از نظر ثبوتى و اثباتى براى آن قرار نداد. پس معلوم مىشود كه «طبيعت
ملكيت، اقتضاى دوام ندارد بلكه اطلاق ملكيت اقتضاى دوام دارد» زيرا ملكيت قابل تقييد است و تقييد فرع بر امكان اطلاق است.
2- مرحوم سيد براى بطلان توقيت صريح، دليلى اقامه نكرده است و تنها به ذكر دو مثال اكتفا نموده است: «بعتك الى يوم كذا او
صالحتك الى زمان كذا» و «بشرط ان يكون لفلان فى زمان كذا» كه اولى باطل ولى دومى صحيحاست. از مثال دوم بخوبى برمىآيد
كه منظور ايشان «توقيت غير صريح» يا«توقيت ضمن شرط» است. پرسشى كه از سيد مىشود اين است كه اگر كسى بخواهد ملكيت منزل مسكونى خويش را براى مدت 20 سال به زيد منتقل كند
و پس از آن به خالد، چه تفاوتى دارد كه بگويد «خانه خود را براى 20 سال به زيد فروختم» يا بگويد: «خانه خود را به زيد فروختم به
شرط آنكه پس از 20 سال، از آن خالد باشد»؟ ممكن است گفته شود كه «ذات ملكيت اقتضاى دوام دارد» تا آنكه چنين شرطى
خلاف مقتضاى ملكيتباشد ولى اين بيان صحيح نمىباشد زيرا خود سيد يزدى «توقيت ملكيت» را پذيرفته است و در بطلان شرط
خلاف مقتضاى عقد، تفاوتى ميان شرط صريح و غير صريح نيست. در اين قسمت نيز همانند قسمت پيش ابتدا متن پرسش و پاسخ آورده مىشود: سؤال: كسى چيزى به پسرهايش صلح كند و اختيار فسخ از براى خود بگذارد مادام الحياة. و بعد از خود، براى اينكه چيزى به مادر
بچههايش نرسد،اختيار فسخ از براى هر يك از اولاد قرار دهد نسبتبه قسمت اولاد ديگر به شرط موت او، كه اگر بميرد و او زنده،
فسخ كند و ملك در حكم ملك پدر شود و بالارث ببرد، چه صورت دارد؟ جواب: على الظاهر مانعى ندارد لكن به فسخ كه برمىگردد بر پدر، مشترك مىشود مابين وراث پدر كه از جمله آنها زوجه اوست
كه مادر باشد، اگر از منقولات است، و از جمله همان پسرى است كه فوت شده است. و حصه او بالارث منتقل مىشود به مادرش،
اگر وارث ديگر نداشته باشد. و اگر شرط كند بر هر يك كه عندالموت او آنچه منتقل به او شده استبرسد به برادرش، اين محذور مرتفع است لكن خالى از
اشكال نيست از جهت لزوم توقيت ملكيت، هر چند ممكن است دفع آن به اينكه اين، تقييد ملكيت است كه لازم آن توقيت [است]
و آنچه باطل است، توقيت صريح است. كما اينكه اشكال ديگر كه آن اين است كه اين شرط منافى شرع است از جهت اينكه به موت
مالك بايد مال او برسد به ورثه او، پس اين شرط مخالف با ادله ارث است، مدفوع استبه اينكه لازم اين شرط، قصور ملكيت استبر
وجهى كه قابل انتقال به وارث نيست (والله العالم). ذيل جواب در باره «ملكيت موقت» است كه متضمن دو مطلب مىباشد: 1- بيان لزوم اشكال توقيت ملكيت در نتيجه اين طريق و
دفع آن به اينكه «اين، تقييد ملكيت است كه لازم آن توقيت است و آنچه باطل است، توقيت صريح است».2- بيان اشكال مخالفتبا
ادله ارث و دفع آن به اينكه «لازم اين شرط، قصور ملكيت استبر وجهى كه قابل انتقال به وارث نيست». به عبارت ديگر با توجه به
اين شرط، مالى براى مورث نخواهد بود تا به ارث برسد و ارث بردن فرع بر وجود مال است. اين مطلب در پرسش پيش توضيح
داده شد. اما از مطلب دوم بهدست مىآيد كه مرحوم سيد يزدى توقيت ملكيت را به دو گونه تقسيم كرده است: صريح و غير صريح
و تنها «توقيت صريح» را باطل مىداند. با توجه به توضيحات ارائه شده بايد از مرحوم سيد يزدى سؤال كرد كه چه تفاوتى ميان اين دو نوع توقيت وجود دارد؟ اگر بطلان
توقيت صريح به جهت آن است كه «طبيعت ملكيت اقتضاى دوام دارد»، اين بيان با پذيرش ملكيت موقتبه صورت غير صريح نيز
منافات دارد زيرا اگر چيزى مخالف اقتضاى ذات باشد، امكان حصول آن، چه بصراحت و چه به صورت غير صريح، وجود ندارد; و
اگر دليل ديگرى براى بطلان صريح وجود دارد، اقامه نشده است. با بررسى دو پرسش و پاسخ به نظر مىرسد تحصيل ملكيت موقت، چه به نحو صريح و چه به صورت غير صريح - از طريق هر عقد
و ايقاعى كه نتيجه آن انتقال ملكيتباشد، رواست مگر آنكه اقتضاى ذات آن عقد، انتقال دايم باشد- چنان كه برخى در مورد عقد
بيع پنداشتهاند (110) - يا دليل ديگرى مانند اجماع در منع توقيت صريح وقف وجود داشته باشد. (111) پىنوشتها: 1) اين مقاله خلاصهاى از پايان نامه نگارنده است كه با راهنمايى دكتر مصطفى محقق داماد در دانشگاه مفيد دفاع شده است. 2) عضو هيات علمى دانشگاه مفيد 3) Henry compbell black, BLACK|S LAW DICTIONERY 4) ر.ك: جعفرى لنگرودى، محمد جعفر. دائرة المعارف حقوق مدنى و تجارت، ج 1، حقوق تعهدات: عقود و ايقاعات.چ اول، تهران،
بنياد راستاد، 1357، ص 1082 به نقل از: مجموعه رسمى، 1351، ص 288. 5) ر.ك: طباطبايى يزدى، سيد محمد كاظم. حاشية المكاسب. قم، اسماعيليان، ص 66، س 17. 6) ابنمنظور. لسان العرب، ج 13; الطبعة الاولى، بيروت، داراحياء التراث العربى 1408 و ابن دريد، ابى بكر بن الحسن الازدى
البصرى. جمهرة اللغة ج 3; الطبعة الاولى [پاكستان] دار صادر، 1345 و احمد بن فارس بن زكريا، ابى الحسين. معجم مقاييس اللغة،
ج 5; دارالكتب العلميه، بى تا، و صفى پور، عبدالرحيم بن عبدالكريم. منتهى الارب، ج 3 و 4.[تهران] كتابخانه سنائى بى تا. 7) انصارى، مرتضى. مكاسب (بيع). قم، مطبوعات دينى، 1366، ص 79، س 11. 8) همان، ص 368، س 24. 9) طباطبايى يزدى، همان، ص 57 و 58. 10) الآملى، محمد تقى. المكاسب و البيع (تقريرات درس ميرزا محمد حسين غروى نائينى)، قم، مؤسسة النشر الاسلامى 1413، ج
1. ص 84. 11) خراسانى، محمد كاظم. كفاية الاصول، بى جا، بى تا ج 2. ص 307 - 305. 12) الجزائرى المروج، السيد محمد جعفر. هدى الطالب الى شرح المكاسب. الطبعة الاولى: قم، مؤسسة دارالكتاب الجزايرى
1416، ج 1، ص 115 به نقل از: اصفهانى، محمد حسين. حاشية المكاسب، ج 1. ص 7. 13) التوحيدى، محمد على. مصباح الفقاهة فى المعاملات (تقريرات درس آية الله العظمى خويى)، الطبعة الثالثه - قم، وجدانى،
1371، ج 2 و 3. ص 44. 14) الزحيلى، وهبة. الفقهالاسلامى و ادلته، الطبعة الثانية، دمشق، دارالفكر، 1984 م، ج4. ص56; و ج5 .ص489 به نقل از:فتح
القدير، ج5. ص74; و الفروق، ج 3. ص 208. 15) امامى، سيد حسن. حقوق مدنى، چ 13، تهران، اسلاميه، 1373، ج 1. ص 19. 16) صفايى، حسين. دوره مقدماتى حقوق مدنى،ج 1،اشخاص و خانواده - اموال. چ دوم، تهران - مؤسسه عالى حسابدارى، ص
230. 17) جعفرى لنگرودى، محمد جعفر. حقوق اموال. چ سوم، تهران، گنج دانش 1373، ص 88 - 91. 18) كاتوزيان، ناصر. حقوق مدنى، مقدمه: اموال- كليات قرار دادها. چ ششم، تهران، دانشكده علوم ادارى و مديريتبازرگانى، ج 1،
ص 162. 19) السنهورى، عبدالرزاق احمد. الوسيط فى شرح القانون المدنى. بيروت دار احياء التراث العربى، بى تا، ج8، ص 493 - 492. 20) الزحيلى، همان. 21) جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان، ص 88; و كاتوزيان، همان، ص 160; و صفايى، همان; و كى نيا، مهدى. اطلاعات
حقوقى براى رشته معمارى. دانشگاه تهران - 1343، ص 159. 22) ماده 35 ق.م مقرر مىدارد: «تصرف به عنوان مالكيت، دليل مالكيت است مگر اين كه خلاف آن ثابتشود». 23) بقره/ 196. 24) نساء/ 92. 25) الحر العاملى، محمد بن الحسن. وسائل الشيعة، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى تا، ج 13، ص 90. 26) النراقى، احمد. عوائد الايام. تحقيق: مركز الابحاث و الدراسات الاسلاميه. الطبعة الاولى، قم، مركز النشر التابع لمكتب
الاعلام الاسلامى، 1375، ص 113. 27) السنهورى، همان، ص 496; و طلبة، انور. الوسيط فى القانون المدنى، بى جا، بى تا، 1993 م، ج 3. ص 6-5; و فرج، توفيق
حسن. الحقوق العينية الاصلية. بيروت، الدار الجامعه 1993 م، ص 91-83; و الصدة،عبدالمنعم فرج. الحقوق العينية الاصلية -
دراسة فى القانون اللبنانى و القانون المصرى، بيروت، دارالنهضة العربية بى تا، ص 31-27; و جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان،
ص 91-89; و كى نيا، همان، ص 164-160. 28) امامى، همان، ص 20; و كى نيا، همان، ص 164. 29) عمده اين حقوقدانان، مصرى بوده كه به تبعيت از حقوق فرانسه اين عناصر را براى ملكيتبر شمردهاند. براى اطلاعات
بيشتر ر.ك: السنهورى، همان، ص 417 به بعد; و الصدة، همان، ص 32-26. 30) النراقى، همان، ص 58 به نقل از: السنن الكبرى، ج 6. ص 100 و سنن الدار، ج 3. ص 26، ح 91. 31) منظور از قاعده سلطنت، قاعدهاى است كه عرف و عقلا برآنند كه به امضاى شرع يا عدم الردع اعتبار مىيابد. تفاوت ميان
قاعده سلطنت و حديث نبوى در مقام شك معلوم مىگردد، زيرا اگر حديث نبوى را از نظر سند ناتمام بدانيم، در مقام شك
نمىتوان به قاعده سلطنت تمسك نمود; چه، سيره عقلا دليلى لبى است و بايد به قدر متيقن از آن اكتفا نمود. اما اگر سند حديث
را تمام بدانيم مىتوان در موارد شك به عموم يا اطلاق آن تمسك كرد. برهمين اساس است كه شيخ مرتضى انصارى در مكاسب
گاه از حديث نبوى سخن مىگويد (ص 83، س 30 و ص 85، س 15) و گاه از قاعده سلطنت (ص 90، س 35). 32) كلينى الرازى، ابى جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق. الفروع من الكافى، الطبعة الثانيه، تهران، دارالكتاب الاسلاميه 1362، ج
5. ص 292، باب الضرار، ح 2. 33) امامى، همان و كاتوزيان، همان. 34) همان مآخذ به ترتيب ص 27-26 و ص 167- 164. 35) السنهورى، همان، ص 496; و فرج، همان، ص 84;و الصدة، همان، ص 26. 36) امامى، همان; و كاتوزيان، همان ; و كى نيا، همان. 37) السنهورى، همان. ص 501; و فرج، همان. ص 88;و الصدة، همان، ص 29. 38) امامى، همان; و كاتوزيان، همان. 39) همان مآخذ; و كى نيا، همان. 40) السنهورى، همان. 41) جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان، ص 97-88. 42) امامى، همان. ص 20-19; و كاتوزيان، همان، ص 162-160; و السنهورى، همان، ص 529-528. 43) البلداوى، عبود. دراسة فى الحقوق العينية الاصلية. بغداد، مطبعة المعارف 1975م. ص 172-169. 44) السنهورى، ص 528. 45) فرج، همان، ص 59. 46) البلداوى، همان، ص 170-169. 47) كاتوزيان، ناصر. حقوق مدنى، اموال و مالكيت. چ اول، تهران، نشر يلدا 1374، ص 100. 48) السنهورى، همان، ص 493. 49) همان، ص 544-534; و امامى، همان، ص 20-19; و كاتوزيان، حقوق مدنى، اموال و مالكيت. ص 104-102; و الصدة، همان، ص
22-19; و فرج، همان، ص 66-63. 50) كاتوزيان، حقوق مدنى، اموال و مالكيت. همان، ص 102. 51) جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان، ص 91 52) السنهورى، همان، ص 544-534. 53) السنهورى، همان، 540-539. 54) الصدة، همان، ص 25-23. 55) كاتوزيان، حقوق مدنى، اموال و مالكيت. همان، ص 104-102; والصدة، همان، ص 22-19; و فرج، همان، ص 64-63 و ص
71-70; و السنهورى، همان، ص 539-534. 56) ر. ك: امامى، همان، ص 19 به بعد در بيان صفات ملكيت; و كاتوزيان، حقوق مدنى، اموال و مالكيت. همان، ص 99 به بعد در
اوصاف مالكيت. 57) الصدة، همان، ص 25-23. نويسنده در پى نوشت 1 و 2،ص 24، را از اين گروه دانسته است. 58) البلداوى، همان، ص 172; و فرج، همان، ص 65-64; و هنرى وليون و جان مازو به نقل از الصدة، همان، ص23، پى نوشت 1; و
السنهورى، همان، ص 540-539 وى مىگويد: اين معنا- زماندار نبودن ملكيت - در مصر و فرانسه مورد اتفاق نيستبلكه برخى به
جواز ملكيت موقت، (temporaire) معتقدند. 59) براى نمونه ر. ك: امامى، همان، ص 20-19; و كاتوزيان، حقوق مدنى، اموال و مالكيت، همان، ص104-102; السنهورى، ص
544-534. 60) جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان، ص 91; و كىنيا، مهدى. همان، ص 164-160. 61) امامى، همان، ص 20-19. 62) كاتوزيان، حقوق مدنى، اموال و مالكيت. همان، ص 104-102. 63) السنهورى، همان، ص 544-539. اين حقوقدان برخى از مخالفين را در پىنوشت 1 و 2 ص 540 از همين كتاب چنين ذكر
كردهاست : در مصر: شفيق شحاتة، عبد المنعم البدراوى و مؤلف; در فرانسه: پلا نيول، ريپير، بولانچيه و مازو. 64) السنهورى، همان، ج 3. ص 96. 65) الصدة، همان، ص 23 به نقل از: هنرى وليون و جان مازو. 66) همان. به نقل از: ريپير، بولانجى، شفيق شحاتة و عبدالرزاق احمد السنهورى. 67) كاتوزيان، حقوق مدنى،اموال و مالكيت. همان، ص 102. 68) السنهورى، همان، ص 541-540 با اندكى تلخيص. 69) همان. ص 501 با اندكى تلخيص. 70) همان، ص 541. 71) براى نمونه ر.ك: طباطبايى يزدى، سيد محمد كاظم. سؤال و جواب. به اهتمام، سيد مصطفى محقق داماد و ديگران، تهران،
مركز نشر علوم اسلامى 1376، ج اول، ص224; و جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان ص 91 به نقل از: سيد محمد كاظم
طباطبايى يزدى. حاشية المكاسب. ص 64; و علامه حلى. المختلف. ص 34 و 25; الصدة، همان، ص 23. 72) براى نمونه ر.ك: الصدة، ص 23 و 24. در پانويسهاى ص 24 همين كتاب از حقوقدانان ديگر همچون بلانيول، ريپير، پيكار،
عبدالفتاح عبدالباقى، اسماعيل غانم و حسن كيرة نيز مطالبى نقل شده است. 73) طباطبايى يزدى، سؤال و جواب. همان، ص 224. 74) همان; و جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان، ص 91; و الصدة، همان، ص 23. 75) همان ماخذ. 76) ر.ك: النجفى، محمد حسن. جواهر الكلام. الطبقة السابعه، بيروت، داراحياء التراث العربى، بى تا، ج 28، ص58-55. 77) براى ديدن اين ادله ر.ك: السنهورى، همان، ص 544-541. وى بعضى ادله را از پلانيول، ريپير و پيكار نقل مىكند. 78) براى نمونه مىتوان به كتاب المكاسب شيخ مرتضى انصارى مراجعه كرد. ايشان در ابتداى مباحثخيارات به تفصيل از
«ماهيتخيار» سخن گفته است. 79) ر.ك: كاتوزيان، ناصر. حقوق مدنى،اعمال حقوقى: قرارداد- ايقاع. چ چهارم، تهران، شركت انتشار با همكارى شركتبهمن برنا،
1376، ص 359-358. 80) السنهورى، همان، ص 544-543. 81) المجلسى، محمد باقر. بحار الانوار، الطبعة الثالثة، بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 2. ص 272، ح 7. 82) الحسينى المراغى، السيد مير عبدالفتاح. العناوين، الطبعة الاولى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1418، ج 2. ص 8. 83) ر.ك: الجزائرى، همان، ص 399-397. به نظر مىرسد بهترين تحقيق در مورد سند اين حديث نبوى، در اين كتاب ارائه
گرديده است. 84) التوحيدى، همان، ج 3. ص 90. 85) الجزائرى، همان، ص 401. 86) همان، 397. 87) همان، ص 408-401، اين وجوه سه گانه به گونهاى موجز و مفيد در اين كتاب آمده است. 88) براى اين ادعا دو دليل مىباشد كه به نظر مىرسد استدلال اول، از آن مصنف باشد و ديگرى از محقق اصفهانى. به جهت
رعايت اختصار تنها دليل اول با تلخيص آورده مىشود. 89) حائرى، مسعود. مبانى فقهى اصل آزادى قراردادها و تحليلى از ماده 10 قانون مدنى. ص 39. 90) ذكر دو نمونه «وقف» و «صلح» به جهت اختصار مىباشد. براى ديدن ديگر نمونهها ر.ك: احمدزاده بزاز، سيد عبدالمطلب.
تحليل حقوقى سهيم شدن زمانى، پايان نامه كارشناسى ارشد. 91) النجفى، همان،، ص 53; و الحلى (ابن ادريس)، محمد بن منصور. كتاب السرائر لتحرير الفتاوى، ج 3. ص 156; و الكركى
(محقق ثانى)، على بن الحسين. جامع المقاصد فى شرح القواعد، ج 9. الطبعة الاولى، قم، مؤسسة آل البيت الاحياء التراث، 1411،
ص 16-15; و العاملى (شهيد ثانى)، زين الدين بن على. مسالك الافهام الى تنقيح شرائع الاسلام، ج 5. ص 353; و الخوانسارى،
السيد احمد. جامع المدارك فى شرح مختصر النافع، ج 4. ص 3. 92) همان مآخذ. صاحب جواهر در ج 28، ص 55 با عبارت زير تصريح مىكند كه مراد از اجماع فقها بر اعتبار دوام، «عدم توقيت
صريح به مدت زمان مشخص» است. 93) النجفى، همان، ص 58-55; و العاملى (شهيد ثانى)، زين الدين بن على. مسالك الافهام الى تنقيح شرائع الاسلام، ج 5. ص
355-354. گرچه صاحب جواهر، صاحب مسالك را در زمره مخالفين آورده است ولى به نظر مىرسد شهيد ثانى در پايان بحث
گرايشى قوى نسبتبه قول به صحت دارد. 94) الحسينى الشيرازى، السيد محمد. الفقه، ج 60. الطبقة الثانيه، بيروت، دارالعلوم، 1409، ص 81-75; و الحسينى الروحانى،
السيد محمد صادق. فقه الصادق، ج 20. ص 317-315. 95) النجفى، همان، ص 55. 96) همان. ص 15; و الكركى، همان، ص 54. 97) جعفرى لنگرودى، محمد جعفر. ترمينولوژى حقوق. چ ششم، تهران، گنج دانش، 1372، ص 752، ش 6056; و همو. حقوق
اموال. ص 205; و امامى، همان، ص 68 و 72; و كاتوزيان، ناصر. حقوق مدنى: عقود معين، چ دوم، تهران، نشر يلدا، 1373، ج 3. هبه
-وقف - وصيت. ص 208 - 207. 98) مواد 55 تا 91 قانون مدنى خصوصا مواد 55، 58 و 59. 99) النجفى، همان، ص 90; و الصدر، السيد محمد. ماوراء الفقه، ج 4. ص 215. 100) كاتوزيان، حقوق مدنى: عقود معين، همان، ج 3. ص 121; و جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان، ص 204. 101) النجفى، همان، ص 91; و الحلى (ابن ادريس)، همان، ج 3. ص 154-153; و العاملى (شهيد ثانى)، همان، ج 5، ص 378-375;
الكركى (محقق ثانى)، همان، ج 9. ص 65-62. 102) همان. 103) همان. 104) جعفرى لنگرودى، حقوق اموال. همان، ص 204 و 206. 105) العاملى (شهيد ثانى)، همان، ج 5. ص 357- 356; و انصارى، مرتضى. المكاسب. ص 165،س 14 به بعد. 106) النجفى، همان، ص 61; و العاملى (شهيد ثانى)، همان; و الطوسى، حسين بن على. المبسوط فى فقه الاماميه، ج 3. ص 293. 107) الحسينى الشيرازى، همان، ج 60. ص 79. 108) النجفى، همان، ج 26. ص 212. 109) طباطبايى يزدى، سؤال و جواب. همان، ص 244-243، سؤال 387 و ص 246، سؤال 392. 110) جعفرى لنگرودى، دائرة المعارف، همان، ج 1، ص 468. 111) النجفى، همان، ج28. ص 53. مالكيت موقت (زمانى) (1)
چكيده
سرآغاز
فصل نخست: تعريف، عناصر و صفات ملكيت
گفتار يكم: تعريف ملكيت
گفتار دوم: عناصر ملكيت
1- حق استعمال، (JUS UTENDI)
2- حق استثمار (استغلال)، (Jus Fruendi)
3- حق تصرف (اخراج از ملكيت)، (Jus abutendi)
گفتار سوم: صفات ملكيت
1- جامع بودن، (totol)
2- مانع بودن، (exclusive)
3- مطلق بودن، (absolute)
4- دايمى بودن perpetual
فصل دوم: ديدگاهها در مالكيت موقت (زمانى)
گفتار اول: ديدگاههاى مخالفين مالكيت زمانى
1- عدم امكان ثبوتى
2- عدم امكان اثباتى
گفتار دوم: ديدگاه موافقين مالكيت زمانى
1- امكان ثبوتى
2- امكان اثباتى
فصل سوم: توجيه نظرى مالكيت زمانى
گفتار اول: حديث «الناس مسلطون على اموالهم»
گفتار دوم: حاكميت اراده
گفتار سوم: اصل آزادى در قراردادها
فصل چهارم: نمونههايى از مالكيت زمانى
گفتار اول: وقف
1- وقف منقطع الاخر
2- وقف منقطع الوسط
گفتار دوم: صلح مشروط
1- شرط اختيار فسخ براى مدت معين ضمن عقد صلح
2- شرط اختيار فسخ مادام الحياة ضمن عقد صلح