| مجلات >معرفت>شماره 63 |
نسبت بين دين و اخلاق، مورد علاقه خاص و ديرينه فلاسفه بوده است. علىرغم وجوه مشترك فراوان بين اين دو حوزه، چگونگى درك رابطه معقول اين دو، پرسشى است كه بحثهاى فراوانى برانگيخته است. مسأله «مرجعيت(3) الهى و زندگى اخلاقى»، جاذبه خاصى در مباحث فلسفى داشته است. اگر خدايى وجود دارد، ما چگونه بايد به منزلت اخلاقى دستورات او پى ببريم؟ آيا معيارهايى اخلاقى وجود دارند كه حتى خدا هم ملزم به پذيرفتن آنها باشد؟ يا اينكه امر خداوند به چيزى، آن را به تكليف اخلاقى مبدّل مىكند؟ متفكران سكولار تأكيد كردهاند كه اين پرسشها معضل و بنبستى جدّى در برابر هر نظام اخلاقى مبتنى بر دين ايجاد مىكنند: يا معيارهاى اخلاقى مستقل از اراده خدا هستند كه در نتيجه، مرجعيت خداوند، برتر نخواهد بود، و يا اراده خدا دلخواهانه است؛ يعنى آنچه كه اخلاق به نظر مىرسد، در واقع، عبادت يك قدرت است. بسيارى از علماى اخلاقِ دينى با استدلال بر درك دستورات اخلاقى الهى به عنوان تجليات پيچيدگىها و برترىهاى صفات لايزال الهى، از پذيرفتن اين بنبست امتناع ورزيدهاند.
تأثير دين بر هويّت اخلاقى نيز بسيار مورد بحث بوده است. گروههاى مختلف سكولار تأكيد كردهاند كه مذهب موجب كمال اخلاقى نخواهد شد. متفكران دينى از طريق بررسى شيوههاى شكلگيرى تصور انسان از كمال اخلاقى، توسط جهانبينى كلىتر وى، واكنش نشان دادهاند. اگر بر اين باور باشيم كه خدايى وجود دارد كه معارف اخلاقى مهمى در اختيار ما قرار داده است، اين باور بر شيوههاى درك ما از اينكه چه چيزى بايد به عنوان رويكردى «كامل» و «عقلانى» به سوى تصميمگيرى اخلاقى تلقّى شود، تأثير خواهد گذاشت.
علماى اخلاق دينى گرايش خاصى به شيوههايى داشتهاند كه به واسطه آنها، جهانبينىها برداشت ما را از مسائل اخلاقى شكل مىدهند. اين گرايش از تنوّع موجود در جوامع دينى ناشى شده است. براى مثال، در مسيحيت، سنّتهاى اخلاقى گوناگونى در كنار يكديگر همزيستى دارند كه با ديدگاههاى كلامى بسيار متنوّع و محيطهاى فرهنگى متكثر، كه باورهاى مسيحى درون آنها نضج گرفتهاند، متناظرند. اين پيچيدگى، منابعى را براى پرداختن به جاذبه «پست مدرن» در كنار نسبىگرايى اخلاقى و شكگرايى اخلاقى، فراهم آورده است.
نسبت دين و اخلاق براى مسائل مربوط به حكم اخلاق عملى نيز داراى اهميت است. نظامهاى اخلاقىِ دينى غالبا با عنايت به «قابليت موعظه كردنشان»(4) بسط يافتهاند؛ به اين معنا كه علماى اخلاق دينى سابقهاى طولانى در تلاش براى مرتبط ساختن نظريه به عمل، در مباحث اخلاقى داشتهاند. توانايى يك نظام اخلاقى در ارائه ارشاد عملى، بخصوص در دوران سردرگمى اخلاقى گسترده، اهميت دارد.
[عناوين مورد بحث در اين نوشتار عبارتند از:]
1. خدا و مرجعيت اخلاقى؛
2. كمال اخلاقى؛
3. اخلاق و جهانبينى؛
4. اخلاق عملى.
جاى تعجب نيست كه فلاسفه، توجه زيادى به رابطه بين دين و اخلاق داشتهاند. هر دو حوزه گفتمان، به اين مسأله مىپردازند كه انسانها براى ارتقاى شكوفايى بشر در پرتو «علايق نهايى»(5) چگونه بايد زندگى خود را سامان دهند. نسبت بين دين و اخلاق نيز مسألهاى است كه به سهولت، مناقشاتى برمىانگيزد. اين تصور كه اخلاق پيوند عميقى با دين دارد، به مذاق فلاسفهاى كه درصدد دفاع از استقلال اصول اخلاقى بودهاند، بسيار ناخوشايند آمده است. شور و شوق آنها در پرداختن به اين موضوع، غالبا در حد تلاش فلاسفهاى بوده كه متقاعد شدهاند زندگى اخلاقى مستلزم تعهد به «امور مطلقى» است كه فقط يك ديدگاه دينى آنها را تأمين مىكند.
البته فعاليت دينى كاملاً تا فراسوى حوزه علايق اخلاقى خاص، گسترش مىيابد. اما دينباوران نوعا بر اين امر تأكيد كردهاند كه تعاليم مذهبى فضاى وسيعترى ايجاد مىكنند كه در آن، مطالبات اخلاق جايگاه مناسب خود را پيدا مىكنند. بيشتر نظامهاى دينى، زندگى خوب را كه متضمّن زندگى خوب اخلاقى است، مبتنى بر اطاعت از مشيّت الهى مىدانند. برخى ديدگاههاى دينى مشركانهاند و تعداد اندكى نيز حتى متصف به الحادى بودن هستند. اما در اين مبحث، ما توجه خود را بر دين توحيدى متمركز مىكنيم. (ر.ك: مدخل الحاد،(6) فصل اول، «يكتاپرستى»،(7) بخشهاى اول و دوم). براساس يك ديدگاه دينى، غالبا چنين استدلال شده است كه معتقدات اخلاقى همه انسانها، چه ايشان آگاهانه مرجعيت اخلاقى خدا را بپذيرند يا نه، نظم اخلاقىِ ساخته شده از طرف خدا را براى هستى مسلّم فرض مىكند و به عبارت ديگر، اين معتقدات وابسته به اينگونه نظم اخلاقى هستند. فلاسفهاى كه ـ به معناى دقيق كلمه ـ نسبت به باورهاى مذهبى خردهگير بودهاند، هنگام استدلال براى استقلال اخلاق از تعاليم مذهبى، غالبا توجه خود را بر همين رابطه ادعا شده متمركز كردهاند. قبلاً هنگامى كه افلاطون در اتيفورن (Euthyphro) سؤال كرد: آيا خود خدايان نيز بايد معيارهاى پارسايان و مقدّسان را رعايت كنند يا نه؟ چارچوب بحث بر سر اين مسائل در عقايد فلسفى غرب ايجاد شده بود. در آن زمان مسائلى كه اكنون در معرض زوال هستند، به نحو گستردهاى بر مباحث فلسفى در باب دين و اخلاق سايه انداخته بودند. آيا براى خوبى و تكليف، معيارهايى وجود دارد كه به سبب استقلالشان از اراده خداوند، حتى خدا هم لازم باشد آنها را بپذيرد؟ يا اينكه ما بايد فرامين الهى را صرفا به دليل آنكه خداوند خواسته است، از لحاظ اخلاقى الزامآور بدانيم؟ آنچنان كه گذشت، هيچيك از اين دو شق، براى بسيارى از متفكران دينى چندان جذاب نبوده است. اگرمعيارهاى اخلاقى مستقل از اراده الهى، واقعيت مخصوص به خود را دارند، بنابراين، مرجعيت اخلاقى برتر خداوند، زير سؤال خواهد رفت. از ديگر سو، اگر معيارهاى اخلاقى، خود مخلوق خداوند هستند، پس به نظر مىرسد اراده الهى دلبخواهانه است؛ يعنى خداوند مىتوانست نظام اخلاقى بيافريند كه از بسيارى جهات اساسى، با عقايد مورد قبول نظامهاى دينى موجود در تضاد باشد. (ر.ك: مدخل اصالت اراده)(8)
منتقدان فلسفىِ باورهاى دينى، مصرّانه بر اين نكات تأكيد داشتهاند. همچنين ايشان به اميد آشكار كردن تناقض اساسى هر اقدامى در جهت ارائه يك مبناى دينى براى اخلاق، بسيار كوشيدهاند. اين استدلال چنين ادامه مىيابد كه اگر اراده الهى دلبخواهانه تلقّى شود، بنابراين، مشكل مىتوان اين مطلب را درك كرد كه ما چگونه مىتوانيم عمل اخلاقى را نجات دهيم. در چنين دنيايى، اطاعت انسان از فرامين الهى ضرورتا انقياد نسبت به يك نيروى فيزيكى خواهد بود. به نظر مىرسد در اين مورد، وظيفه و كاوش اخلاقى، هيچ نقش بارزى ايفا نمىكنند. برخى دينباوران خواستهاند به اين نكته اعتراف كنند. پيتر گيچ(9) روزى پاسخ صريحى به اين اتهام داد كه اطاعت از اراده خداوند «پرستش يك قدرت عادى» است. پاسخ وى چنين بود: «مسلّما چنين است، اما اين اطاعت، پرستش يك قدرت برتر است و بدينسان، كاملاً با وضع ذلّت بار به خود گرفتن در برابر قدرتهاى زمينى متفاوت است و چنين معنايى در بر ندارد.» (1987:127)بسيارى از علماى اخلاق دينى تا حدّ چنين برداشتى از مسأله، پيش نرفتهاند. به طور كلى، ايشان در تدوين جايگزينهاى [پيشنهادىِ] خود، يكى از اين دو روش را در پيش گرفتهاند. اولين روش، جانبدارى از يك ديدگاه سازگارگرايانه(10) است. در اينجا، چنين استدلال شده است كه پذيرش فرامين اخلاقى مبتنى بر دين، با پذيرش يك ديدگاه فلسفى داراى مقبوليت عامتر، سازگارى دارد. تعدادى از علماى اخلاقى فلسفى بزرگ از چنين رويكردى جانبدارى كردهاند. براى مثال، جرِمى بنتام(11) (فصل دوم) مدافع نهايى بودن اصلِ سود بود. [البته] وى مىكوشيد تا نشان دهد كه سودگرايى، صرفا تبيينى است از آنچه همه انسانها «هرجا كه چشماندازى روشن از منافع خود داشته باشند»، آن را مىپذيرند. وى اين امر را مستقيما درباره مؤمنان به كار برده است: آنان كه به فرامين خداوند گردن مىنهند، به دنبال آن نوع سعادت فردى هستند كه يا در زندگى دنيوى و يا در حيات اخروى مىتواند به بهترين وجه به واسطه انتخابى كه خداوند انجام مىدهد، به دست آيد. ({1823}1961)(12)
جان استوارت ميل(13) (فصول هشتم تا يازدهم) نيز با بيان اينكه گردن نهادن به اراده خداىِ خواستار سعادت مخلوقاتش، يعنى «برآوردن سود در سطحى عالى»، اين تصور را كه سودگرايان، طرفدار «يك آيين بدون خدا» هستند، به باد انتقاد گرفت. ({1891}1961:423)امانوئل كانت(14) (فصول نهم تا يازدهم) با اتخاذ رويكردى كاملاً متفاوت در توجيه اخلاق، بر اين باور بود كه بسيارى از دستوراتِ اخلاقىِ موجود در كتاب مقدس مىتوانند سازگار با اطاعت از اوامر مطلق تلقّى شوند.
علماى اخلاقى كه در حيطه سنّتهاى دينى خاص كار مىكنند، گاهى از فرصتهايى كه به واسطه چنين تبييناتى پيش آمده، استفاده كرده و استدلال نمودهاند كه پرداختن به اعمال اخلاقىِ دينى [سرانجام] با پذيرش يكى از ديدگاههاى موجود در سنّت فلسفى كاملاً سازگار است. يكى از كوششهاى عالمانهتر در همين زمينه را مىتوان در نظريه «ناظر آرمانى»(15) ويليام فرانكنا(16) در باب توجيه اخلاقى مشاهده كرد. (فرانكنا 1976) وى بر اين باور است كه ما در مقام داورىهاى اخلاقى، به طور ضمنى در مورد آنچه از آن حمايت مىكنيم، ادعاى اجماع داريم. به تعبير ديگر، بيان اينكه چيزى صحيح يا خوب است، در واقع به معناى اصرار بر اين امر است كه حكم ما مورد تأييد هر كسى است كه اين ديدگاه اخلاقى را پذيرفته، و [همچنين مورد تأييد [كسى است كه با در نظر گرفتن حقايق مربوط به مسأله، به نحوى هوشمندانه و معقول، درباره موضوع مورد بحث مىانديشد. خلاصه اينكه همانگونه كه فرانكنا بيان مىكند، اين امر به معناى اين است كه ديدگاه ما همان ديدگاهى است كه در «روز جزا» تأييد مىشود. البته ثابت نمىكند كه داورىهاى اخلاقى مستلزم وجود يك داور الهى هستند. اما حكايت از اين دارد كه يك معبود نيكخواه، عليم و حكيم، در بهترين جايگاه براى تصميمگيرى درباره مسائل مربوط به ارزش اخلاقى وجود دارد.
دومين روش، كه رويكردى «تمايزگرانه»(17) است، اصول اخلاقى دينى، به عنوان جايگزينى منحصر به فرد براى گزينههاى رايج فلسفى از توجيه اخلاقى مطرح مىكند. براساس چنين ديدگاهى، خدا نه صرفا يك ژرفانديش افلاطونى نسبت به نمونههاى اعلايى است كه از لحاظ عقلى قابل دركند، نه يك حسابگر سودگرا، نه يك تعميمساز كانتى و نه يك ناظر آرمانى. تأكيد مىشود هيچيك از اين ديدگاههاى فلسفى نمىتوانند حق مرجعيت اخلاقى خداوند را، آنگونه كه ما در درون زندگى دينى تجربه مىكنيم، ادا كنند. در اينجا، استدلال متداول اين است كه اراده خداوند دلبخواهانه نيست، بلكه نمودى از صفات اوست. براى مثال، النور استامپ(18) و نورمن كرتزمن(19) (1991) با بهرهگيرى از اين نظريه توماس آكويناس(20)، كه خداوند همان خوبى ذاتى است، به دفاع از چنين ديدگاهى پرداختند. براساس چنين برداشتى از ذات خداوند، رابطه خدا و اصول اخلاقى نه امرى ذهنى و دلبخواه خداست و نه صحّه گذاشتن خدا بر ملاكهايى كه مستقل از ذات خداوند هستند. (ر.ك: مدخل بساطت، خدا)(21)
سومين رويكرد ازاين نوع، حاكى از نياز به برداشتى نسبتا متغيّر از روند شكلگيرى اخلاق است. براى مثال، پاسخ اين سؤال آشكار كه ما چگونه بدون به كارگيرى برخى معيارهاى مستقل براى ارزش اخلاقى، درك مىكنيم كه صفات خداوند از لحاظ اخلاقى، خوب هستند، مىتواند اين باشد كه راههايى كه ما از طريق آنها آموزش مىبينيم، تزكيه مىشويم و معيارها و باورهاى اخلاقى را به كار مىگيريم، پيچيده هستند. مسلّما گرايش فرد بزرگسال به يك ديدگاه مذهبى، تصورات اخلاقى خاصى براى برخورد اوليه با خداوند پديد مىآورد، اما هنگامى كه شخص، نظام اعتقادى پيچيده و جديدى را درونى مىسازد، خود اين تصورات مىتوانند بكلى تغيير كنند. در چنين روندى، هميشه روشن نيست كه ما كجا معيارهاى مستقل ارزشگذارى را در ارزيابى فرامين الهى به كار مىگيريم و در كجا تعهدات اخلاقى پيشين خود را براى اصلاح و تغيير، تسليم مداقّه الهى مىكنيم. بازل ميچل(22) از اين ديدگاه حمايت مىكند و اظهار مىدارد: گرچه گردن نهادن به مرجعيت اخلاقى خداوند مستلزم اين است كه بتوانيم تشخيص دهيم چه چيزى كامل است، اما مسلما اينگونه نيست كه تنها دليل مكفى براى اعتقاد به خوب بودن خدا، توانايى خود ماست، براى اينكه به طور مستقل به نفع خودمان دستورات الهى ابداع نماييم.» (1980:150)منتقدان ديدگاههاى اخلاقى مبتنى بر دين، توجه خود را تنها بر مرجعيت اخلاقى خداوند متمركز نكردهاند. ايشان همچنين مصرّانه اين باور را، كه گردن نهادن به مرجعيت اخلاقى خداوند راهى براى ارتقاى شكوفايى انسان است، مورد انتقاد قرار دادهاند. اين انتقاد، صور فراوانى دارد: برخى چنين استدلال كردهاند كه اطاعت از اراده الهى «كودكانه» است (پاتريك ناول ـ اسميت(23) 1966)؛ ديگران آن را «پيش انسانى» (اريك فرُم)(24) يا «سوء نيت» (سيمون دو بيووُير)(25) يا موجب افزايش نوعى «خودباختگى» (كارل ماركس(26) فصل سوم) مىدانند. اين تبيينات گوناگون نشاندهنده يك اعتراض محورى مشترك است: حالت اطاعت از ارادهاى «برونى» يا «برتر» نسبت به اراده خود انسان، مانعى براى شكوفايى انسان است. كمال اخلاقى، مستلزم بسط مفهومى مناسب از آزادى است؛ چرا كه افراد آزاد، خط مشى اخلاقى خود را بدون اجبار ترسيم مىكنند. اما پذيرفتن فرامين اخلاقى خداوند ـ كه ممكن است خيرخواهانه باشند ـ به نحوى بسيار اساسى، براى عمل اخلاقى مخرّب است.
يك واكنش برجسته دينى به اين تحليل، زيرسؤال بردن شيوههاى به كارگيرى مفاهيمى نظير استقلال و كمال است. هويّت آزاد، مستلزم ايجاد اصول و ارزشهاى اخلاقى از هيچ نيست. بر عهده گرفتن مسؤوليت معيارهايى كه شخص مىپذيرد و تصميماتى كه اتخاذ مىكند، كافى است. چنين مفهومى از آزادى مسؤوليتپذير، با زندگى بر محور اطاعت از اراده خدا، منافات ندارد. براى مثال، تصوير كتاب مقدّس از چارچوب ارتباط مؤمنان با خدا، كه مبتنى بر ميثاق است، بر اهميت هويّتِ مسؤوليتپذير در زندگى دينى تأكيد دارد.
اطاعت از فرمان خداوند مىتواند مظهر بارزى از كمال اخلاقى تلقّى شود. انسان كامل بودن، مقتضى علاقه به جدّى گرفتن حقايق است. اگر بر حسب اتفاق، كسى معتقد باشد كه واقعا خدايى وجود دارد و از لحاظ علم، خوبى و قدرت، بىنهايت برتر از انسانهاست، ناديده گرفتن عظمت اخلاقى خداوند، به معناى عدم كمال و حتى خودفريبى است. اگر خداوند در واقع، يك آفريدگار مهربان است ـ كه خواستار تجربه كردن آرامش الهى توسط انسانهاست ـ خدمت به چنين خدايى، يعنى محقق ساختن ابعاد جديد هويّت انسان كامل. البته ممكن است كسى تأكيد كند كه ادعاهاى ناظر به واقع، كه مبناى نگرش دينى را تشكيل مىدهند ـ اينكه خدايى هست، اينكه خداوند اطلاعات مهمى درباره واقعيت اخلاقى به انسان وحى كرده است، اينكه انسانها گناهكارانى هستند كه به شدت محتاج هدايت اخلاقى مىباشند ـ آنقدر عجيب هستند كه تصديق آنها، خود نشانهاى از عدم كمال است. اگرچه اينها مسائل مهمى هستند كه بايد مطرح شوند، اما مطرح كردن آنها به معناى تبديل بحث از موضوعات خاص اخلاقى به] بحث از[ موضوعات كلىتر فلسفى است كه با شيوههايى كه ما از طريق آنها باورهايمان را شكل داده و توجيه مىكنيم، مرتبط هستند.
از اينرو، يك برداشت دينى از اخلاق نيز نمىتواند نقد شود، مگر با زيرسؤال بردن مجموعه بزرگتر باورهايى كه اخلاق عميقا با آنها مرتبط است. نقد چنين نگرشى به نام «استقلال يا كمال اخلاقى»، تنها مسائل كلىترى در باب چارچوبهاى پيچيده نظرى، كه اين واژهها در درون آنها قابل فهم هستند، پيش مىكشد. در نهايت، انسان به مسائلى كشيده مىشود كه نه تنها با وجود و ماهيت، نماى كلى وضعيت انسان، ويژگى و گستره وحى الهى، جايگاه مناسب مرجعيت اخلاقى و شيوههاى تأثيرگذارى تعاليم دينى، بلكه بر گوناگونى فراوان اعمال انسانى ارتباط دارد.
دين و اخلاق از راههاى گوناگونى بر يكديگر تأثير مىگذارند. از يك سو، دنياى اخلاقى انسانهاى مؤمن نوعا پر جمعيتتر از دنياى اخلاقى ساير جهانبينىهاست. براى مثال، حتى اگر مؤمنان در برداشت خود از توجيه اخلاقى سودگرا نسبتا صادق باشند، بازهم بايد علايق مقدّسان و فرشتگان را ـ صرف نظر از خدا ـ در تعيين آنچه بيشترين خير را براى بيشترين تعداد [انسانها] ايجاد مىكند، مدّنظر داشته باشند. همچنين مؤمنان غالبا برداشت مبسوطترى از شرايط زمانى براى تفكر درباره مفاد عمل اخلاقى به كار مىگيرند؛ زيرا در بيشترِ سُنَنِ مذهبى، تصميمهاى اخلاقى از اهميت ابدى برخوردارند. تعاليم دينى از لحاظ داستان نيز غنى هستند. انسان مؤمن الگوهاى فراوانى در اختيار دارد؛ [مانند: [قدّيسان روحانى، زنان و مردان قهرمان، انسانهاى شرور و حكاياتى از انسانهايى كه زندگى اخلاقى خود را در واكنش به انواع چالشها و وسوسهها سپرى كردهاند. اين حكاياتِ همانند، مفهوم به تفصيل توضيح داده شدهاى از آنچه كه اخلاقا ممكن است در اختيار مؤمنان مىگذارند (اعتقاد به معجزه و داورى نهايى و مفهومى از دسترسى به منبع الهى قدرت و فيض) مىتوانند تأثير مهمى در انگيزش اخلاقى داشته باشند.
اگر قرار باشد اين روابط پيچيده به طور صحيح مطالعه شوند، بحث فلسفى از دين و اخلاق نمىتواند به تدوين پاسخهاى فلسفى به منتقدان اخلاق دينى محصور شود. امر ديگرى نيز كه موردنياز است، كار مثبت و سازندهترى است كه مرى لين مك كورد آدامز(27) (1988) آن را توصيف كرده است: وى فيلسوفان مسيحى را در پرداختن به «طرحريزى ديدگاههاى جاىگزينى» به چالش كشيده است كه ضرورتا به «افزايش نظريات كلامى» درباره ماهيت «ارزش اخلاقى و خير انسان» منتهى مىشود. از نظر برخى از علماى اخلاق دينى، اين جنبه سازندهتر كارشان تا حدى توسط تفهيم شيوههايى به انجام رسيده كه طى آنها يك برداشت دينى از اخلاق مىتواند جامعتر و يا قانع كنندهتر از جايگزينهاى اخلاقى سكولار تلقّى شود. يك راهبرد عام، توصيف مكاتب فكرى غيردينى به عنوان [مكاتبى [است كه به شيوهاى تحويلگرايانه، بر جنبهاى از اخلاق تأكيد دارند كه جزء مكمّل طرح دينى بزرگتر است. از اينرو، وظيفهگرايان اخلاقى در تلاشند تا آنچه را دينمداران به عنوان ساماندهى «ذاتى» واقعيت اخلاقى توسط خداوند تلقّى مىكنند، توجيه كنند. سودگرايان گرچه به شيوهاى تحريف شده، نسبت به غايتى كه خدا براى جهان اخلاقى مقدّر كرده، حسّاس هستند، اما برخورد افراد سكولار با فضيلت و خصلت اخلاقى، عبارت است از: كندوكاو درباره نماى نقشههاى خالق براى شكوفايى انسان؛ و غيره. برخى از علماى اخلاق دينى، به ويژه در سنّت مسيحيت، شيوههايى ترسيم كردهاند كه از آن طريق دعوت كتاب مقدّس به زندگى [همراه] با محبت فداكارانه، برداشتى از زندگى خوب ارائه مىكند كه غنىتر از هر نظريه غيردينى جايگزين است.
امر به پرداختن به اقدامات سازندهتر نيز بسيارى از علماى اخلاقى دينى را برانگيخته است تا به كند و كاو در محدوده ميانرشتهاى نسبتا وسيعى بپردازند و شيوههايى را مورد توجه قرار دهند كه از آن طريق، الگوهاى كلى «زندگى خوب» حتى با مباحث گستردهتر فلسفى و كلامى مرتبط مىشوند. يك راه براى مشاهده اين تلاش سازنده و گستردهتر در تفكر اخلاقى، ملاحظه آن به عنوان مشقى براى برداشتى گستردهتر از حوزه كار متكلّمان فلسفى است. كلام فلسفى غالبا به نحوى بسيار تنگنظرانه، رشتهاى تفسير مىشود كه صرفا متمركز بر مسائل معرفتشناختى مرتبط با دين و عقل، و مباحث متافيزيكى پيرامون ذات خداوند است. كلام فلسفى مىتواند به نحوى كلىتر، دربردارنده تمامى برنامههاى آموزشى كلامى تلقّى شود، به گونهاى كه موضوعات فلسفى مرتبط با مطالعات مربوطه به كتاب مقدّس، ماهيت انسان، اصول مسيحيان انجيلى(28) و امثال آن را مورد توجه قرار دهد. به اين معنا، مىتوان كلام فلسفى اخلاقى را يك رشته فرعى از كلام فلسفى تلقّى كرد؛ دقيقا همانگونه كه در برنامه رايج آموزش كلام، كلام اخلاقى، به معناى دقيق كلمه، يك رشته فرعى از كلام لحاظ شده است.
نيازى به گفتن نيست كه اين موضوعات در بين متكلّمان، بسيار مورد بحث قرار گرفتهاند. از اينرو، كار سازنده تفكر اخلاقى دينى بايد توجه زيادى به شيوههاى گوناگونى داشته باشد كه از آن طريق، ديدگاههاى خاص كلامى برداشت از موضوعات اخلاقى را شكل مىدهند. براى مثال، اصول اخلاقى يهوديت اصلاحطلب(29) به نحو قابل ملاحظهاى با تعاليم اخلاقى مكتب «خاسيديسم»(30) تفاوت دارد. تفاوتهاى مشابهى ـ مثلاً ـ درون آيين بودا و اسلام وجود دارند. در واقع، انديشه اخلاقى تطبيقى، دغدغه خاطر مهمى براى متفكران مسيحى بوده است. مسيحيان شرقى و غربى، برداشتهاى متفاوتى از متافيزيكهاى «روح» و «ماده» ايجاد كردهاند كه به رهنمودهايى بديل در رابطه با بسيارى از موضوعات مهم اخلاقى منجر شده است. (ر.ك: مدخل تطهير،(31) فصول اول و دوم.) به عنوان يك نمونه بارز، در مذهب پروتستان، متفكران آيين «باز تعميدى»(32) ديدگاهى اخلاقى را پديد آوردهاند كه بر «زندگى ساده»(33) و «صلحطلبى»(34) تأكيد دارد، در حالى كه انديشمندان آيين «كالونى»(35) غالبا بر درون مايههاى «اخلاق كار»(36) و ديدگاهى [ناظر به [يك «جنگ عادلانه»(37) بر مبناى به كارگيرى خشونت تأكيد كردهاند. در مذهب كاتوليك رُم، كه در آن مقامات كليسا رسما به عنوان صاحبان اختيار براى آموزش اخلاق عمل مىكنند، مجموعه قابل توجهى از تعاليم اخلاقى عملى نضج گرفته است، گرچه ترويج انواع اقليّتهاى مذهبى خاص (راهبان پيرومسلك «بنديكت مقدّس»،(38) فرقه رهبانى «دومينيكن»(39) فرقه «راهبان سائل»(40)، فرقه «يسوعيان»(41) فرقه «راهبان كرملى»(42) و امثال آنها) نيز منجر به پديد آمدن انواعى از روحانيت فكور،(43) عملگرا(44)، زهدگراى گوشهنشين(45)، رهايىگرا(46) و مانند آن شده است كه به نوبه خود، با الگوهاى زندگى، متناظرند.
بررسى تطبيقى ديدگاههاى اخلاقى گوناگون درون سنّتهاى دينى نيز به شدت بر مسائل ميان فرهنگى متمركز بوده است. اين مطلب در جامعه مسيحيت نيز به نحو خاصى مورد تأكيد بوده؛ جامعهاى كه در آن پديده «بافتمند سازى»(47) مورد تأكيد متفكرانى بوده است كه درصددند توجهات همدلانه را به شيوههايى جلب كنند كه پيام مسيحيت از طريق آنها در بافتهاى فرهنگى متنوع، دريافت شده، از آنِ خود گرديده و تفسير شده است. مباحث اخلاقى بر اين پژوهشها سايه انداختهاند، بخصوص هنگامى كه تلاشهاى تبليغى مسيحيان را واداشت تا حتى هنگام وجود مركزيت مشتركى از عقايد راسخ مذهبى، درباره چگونگى سهيم بودن عوامل فرهنگى در شكلگيرى اختلافات اخلاقى بينديشند.
با اين حال، اين مسأله، كه يك ديدگاه سنتى مبتنى بر اخلاق دينى چگونه مىتواند بر مباحث «پسامدرن»(48) در باب نسبىگرايى اخلاقى و كثرتگرايى اخلاقى نور تازهاى بتاباند، چالشهاى جديدى براى كلام فلسفى مطرح مىكند. اين باور فراگير كه «طرح جنبش روشنگرى»(49) با پيشفرض مُتقنش، يعنى كفايت عقل انسان مستقل براى پرداختن به مسائل اساسى مورد علاقه بشر، نتوانسته است به وعدههايش عمل كند، موجب جستوجو براى يافتن جايگزينهاى ديگر شده است. از نظر برخى از افراد، هم در فرهنگ دانشگاهى و هم در فرهنگ عمومى، اين امر علاقه مجدّدى نسبت به طرحهاى متافيزيكى «پيش مدرن»(50) برانگيخته است. از نظر برخى ديگر، اين امر به معناى نوعى انطباق اساسى با كثرتگرايى افراطى بوده است، خواه در قالب شكگرايى معرفتشناختى و اخلاقى ساخت شكن(51) و فراگير، و يا [در قالب] جانبدارى متعادلتر از رويكردى ژرفنگرانه.(52)
يك تلاش قابل توجه در اواخر قرن بيستم براى پرداختن به اين مسائل پيچيده، ظهور علاقه شديد به نقش «روايت» در زندگى اخلاقى بوده است. اين علاقه در ميان علماى اخلاق دينى شدت خاصى داشته است. استنلى هاورواس(53) (هاورواس و مك اينتاير(54) 1983) در توضيح خود درباره حكايتگرايى در مسيحيت، در مورد انگيزههاى ضديت با روشنفكرى(55) در محل كار، تصريح كرده است. ما ذوات نفسالامرى نيستيم كه طبايع خود را به بهترين وجه به واسطه تدوين امور مطلق اخلاقى فعليت بخشيم كه ما را از خصايصمان منسلخ مىكنند؛ برعكس، ما موجوداتى اجتماعى هستيم كه به لحاظ تاريخى شكل گرفتهايم، كه هويتمان فقط در سخن گفتن از حكايات جزء به جزء توصيف شدهمان تحققمىيابد. «زندگى خوب» از ديد هاورواس، هنگامى به نحوى بسيار ثمربخش تحصيل مىشود كه ما خود را در جوامعى مستغرق كنيم كه روايتشان مجسّمكننده آداب و رسوم اجتماعى است كه ما را قادر مىكند تا به خداى واحد حقيقى براى دنيا، مؤمن باشيم.
البته يك مسأله مهم براى روايتگرايى دينى،(56) اين است كه ما چگونه بدانيم كدام جوامع، جوامعى هستند كه آداب و رسومشان مطابق اراده خدا هستند. حكايتگرايان دينى در پرداختن به اين مسأله، از ملحق شدن به كسانى كه شكگرايى عميقى را درباره معقول بودن «ماوراى روايات»(57) ابراز مىكنند، امتناع مىورزند. آنها بر تدوين يك «داستان بزرگتر»، كه داستانهاى خاصتر را تفسير مىكند، اصرار مىورزند ـ جايى كه تفسير كردن متضمّن توانِ برملا ساختن نقايص و نابسندگىها باشد. در اينجا، وحى الهى به عنوان منبعى تلقّى مىشود كه نه تنها در درجه اول، مجموعهاى از فرامين يا اصول اخلاقى، بلكه جهانبينى گستردهترى ارائه مىكند كه در آن روايت مبسوطى درباره [نحوه [رفتار خداوند با انسانها گنجانده شده است.
مباحثى با بافت وسيعتر براى درك رابطه بين دين و اخلاق، همچنين به شدت تحت تأثير تحولات انديشه طرفداراى از تساوى حقوق زن و مرد بودهاند. برخلاف اصلاحطلبان طرفدار تساوى حقوق زن و مرد در قرن نوزدهم، كه غالبا يكتاپرستى سنّتى را در مبارزات خود براى [نيل به[ تساوى مسلّم مىگرفتند، ويژگى پيدايش نهضت «تساوى حقوق زن و مرد» در قرن بيستم [ظهور [يك تجديدنظر نقّادانه در پيشفرضهاى معرفتشناختى و متافيزيكى بود؛ پيشفرضهايى كه مقبوليت گستردهاى داشتند. بسيارى از مسائل مطرح شده در اين كاوشها، بر موضوعاتى تأكيد داشتند كه براى برداشت دينى از واقعيت، اساسى بودند. براى مثال، برخى از طرفداران تساوى حقوق زن و مرد چنين استدلال مىكردند كه هر مفهومى از «سلسله مراتب»، كه مشتمل بر اين تفكر باشد كه خدا داراى وجود و قدرت متعالى «مافوق» انسان است، براى تقويت ستمگرى جنسى طراحى شده است.
مطمئنا تمامى تفكرات طرفدار تساوى حقوق زن و مرد، ناقد اقتدار خداوند يا تعالى دينى ـ به معناى دقيق كلمه ـ نيستند. اما حتى در جايى كه فلاسفه و متكلّمان طرفدار تساوى حقوق زن و مرد در فضاى كلى يك ديدگاه سنّتى كار كردهاند، به كند و كاو الگوهاى عميقا تثبيت شده تفسير برخى از مضامين اخلاقى بنيادين پرداختهاند. ايشان در اين كند و كاو، [ديگران[ را به متفكرانى توجه دادهاند كه مدتها مورد غفلت بودهاند؛ مانند زنان عارف قرون وسطا، و بر مضامين كمتر «مردانه» (اخلاق مراقبت، مناسبات)(58) در تأمّل اخلاقى مبتنى بر دين تأكيد داشتهاند. (ر.ك: مدخل اصول اخلاقى فمينيست؛ كلام فمينيست.)
رابطه دين و اخلاق در اواخر قرن بيستم نيز به سبب توجه عميق به مسائل اخلاقى عملى، مورد تأكيد بوده است. السداير مك اينتاير(59) بر اين باور است كه «دورههايى در تاريخ اخلاق وجود داشتهاند كه در آنها عميقترين تقسيمات اخلاقى در زمينههاى مسائل اصل مورد علاقه انسان، يعنى عدالت اجتماعى، جنگ، تمايلات جسنى، كاربردهاى فناورانه، وجود داشتهاند» (هاورواس و مك اينتاير 1983:1) هنگام فرا رسيدن چنين دورانهايى، بسيارى از مردمى كه فيلسوفان حرفهاى نيستند نسبت به بحث از اخلاق عملى ـ البته به ميزان غيرمعمولى از وضوح و نيز عمق نظرى ـ احساس نياز مىكنند و به شدت مىخواهند بدانند كه كدام فلسفه اخلاق نظرى بايد در سطح عمل دخيل باشد. البته توانايى ارائه رهنمود عملى، به تنهايى محكى براى درستى يك ديدگاه نظرى در باب اخلاق نيست. اما قطعا ارتباط عملى، عاملى است كه بايد در ارزيابى كلى يك نظام اخلاقى، مدّنظر قرار گيرد. هم فلاسفه و هم متكلّمان به سبب ميزان انتزاعى كه مشخصه پژوهشهاى آنهاست، در خور توجهند. اما كارهاى كلامى نوعا به طور تنگاتنگى با تلاش براى تبليغ نظريهها در محيطهاى عمومى متأثر از مسائل عملى، مرتبط هستند. غالبا درجه غيرمعمولى از «پيچيدگى» مشخصه اين تلاشهاى دينى بوده است. براى مثال، در مباحث اخلاق پزشكى، علماى اخلاق دينى مكرّر تأكيد كردهاند كه موضوعات «بايدى»، كه توسط اخلاق پزشكى بيان مىشوند، به ندرت صرفا مسائل درستى يا نادرستى اخلاقى هستند. به دليل آنكه ايشان با جهانبينى گستردهتر ما نيز سر و كار دارند، ما بايد توجه دقيقى به حوزه گستردهاى از موضوعات فلسفى و كلامى داشته باشيم، متافيزيكى، معرفت شناختى و انسانشناسى درباره تكوّن و توقّف حيات انسان و تبيينات يگانهنگرانه و ثنوى گرايانه از تركيب انسان؛ زيرا آنها به موضوعات بنيادين اهميت درمان پزشكى در زندگى افراد بشر اشاره دارند؛ و نيز بسيارى مسائل ديگر. آنچه براى اخلاق پزشكى درست است، براى ساير حوزههايى كه در آنها رهنمودهاى اخلاقى عملى ارائه مىشوند نيز به قوّت خود باقى است، اگرچه فقط مؤمنان دينى نيستند كه بر توجه دادن به اين دشوارىها اصرار خواهند ورزيد. مدافعان ديدگاههاى گوناگون غيردينى، مانند ماركسيستها، پيروان فرويد، ساخت شكنان(60) و طرفداران سكولار تساوى حقوق زن و مرد، براى اصرار كردن بر تصديق پيچيدگى نظرى، دلايل خاص خود را دارند. گرچه در اينجا [نيز [همانند ساير موضوعات اخلاقى، مؤمنان دينى نقش خاصى در به دست دادن شيوههاى مهم و منحصر به فرد براى طرح مسائل دينى دارند. همچنين ر.ك: مدخل حلاقه؛(61) اخلاق و اصول اخلاقى.
*. ترجمه مقاله
"RELIGION AND MORALITY Routledge Encyclopedia of PHILOSOPHY, 1998
1. Richard J. Mouw
2. authority
3. preachability
4. ultimate concerns
5. ATHEISM
6. MoNOTHEISM
7. VoLUNTARISM
8. Peter Geach
9. compatiblist
10. Jeremy BENTHAM
11ـ نماد{ } در ترجمه اين مقاله، جايگزين نماد[ ] در متن اصلى شده است. (م)
12. John Stuart MILL
13. Immanuel KANT.
14. Ideal Observer
15. Willam Frankena
16. disinctivist
17. Eleonore Stump
18. Norman Kretzmann
19. Thomas Aquinas
20. SiMPLICITY. DIVINE
21. Basil Mitchel
22. Patrick Nowell - Smith
23. Erich Fromm
24. Simone de Beauvoir
25. Karl MAR×
26. Marilyn McCord Adams
27. Evangelism
28. Reform Judaism
29. Hasidim
30. SANCTIFICATION
31. Anabaptist
32. simple living
33. pacifism
34. Calvinist
35. work ethic
36. Just war
37. Benedictine
38. Dominican
39. Franciscan
40. Jesuit
41. Carmelite
42. contemplative
43. activist
44. eremitic
45. liberationist
46. contextualization
47. post - modern
48. the Enlightenment project
49. pre - modern
50. deconstructing
51. perspectivatist
52. stanley Hauerwas
53. Maclntyre
54. anti - Enlightenment
55. religious narrativism
56. meta - narratives
57. the ethics of care, relationality
58. Alasdair MaCINTYRE
59. deconstructionists
60. HALAKHAH