مجلات >معرفت>شماره 63

سرمقاله

عقل و متون دينى

كتاب، سنّت و عقل هر سه از منابع دينىِ ما محسوب مى‏شوند. يكى از سؤالات مهم در حوزه مسائل دين‏پژوهى اين است كه مراد از «عقلِ منبع» چيست و اين عقل، عقلِ كيست؟! مراد از كتاب، معلوم و مشخص است يعنى قرآن. و مراد از سنت نيز مجموعه احاديث و اخبارى است كه از قول و فعل و تقرير معصومان عليهم‏السلام حكايت مى‏كنند. اين‏دو يعنى كتاب و سنّت، امورى هستند كه به ما مربوط نمى‏شوند و از آنِ ما نيستند و لذا نمى‏توانيم بگوييم: «كتابِ ما» و «سنّت ما»! اما در مورد «عقل» چنين نيست و ما ادعا مى‏كنيم كه «عقل» داريم و لذا تعبير «عقلِ ما» تعبير درستى است و از قضا هر فردى مدعى است كه من داراى قوّه «عقل» هستم و لذا تعبير «عقل من» تعبير غلطى نيست!

حال مسأله اين است كه مراد از «عقل» در كنار «كتاب و سنّت» عقل كيست؟ در حالى‏كه هرگز اين سؤال را مطرح نمى‏كنيم كه مراد از «كتاب»، كتاب كيست و يا مراد از «سنّت»، سنّتِ كيست! روشن است كه مراد از «كتاب» كتابِ خداست و مراد از سنّت، سنتِ معصوم عليه‏السلام است. اين سؤال و مشكل، وقتى حساس‏تر و پيچيده‏تر مى‏شود كه به اين نكته توجه نماييم كه فهمِ ما از كتاب و سنّت، غير از خود كتاب و سنّت است و به خودِ ما مربوط مى‏شود و لذا تعبير «فهم من» نيز تعبير درستى است. برخلاف تعبير «كتاب و سنّت من» كه تعبير غلطى است. درستى دو تعبير «فهم من» و «عقل من» حاكى از اين نكته است كه اين‏دو غير از كتاب و سنت‏اند. از سويى، هركس بخواهد به كتاب و سنت برسد جز از مسير «فهم» نمى‏تواند عبور كند؛ چرا كه هيچ كس نمى‏تواند ادعا كند كه كتاب همان‏گونه كه بر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وحى شد، بر من نيز وحى مى‏شود و يا سنت همان‏گونه كه در نفسِ معصوم عليه‏السلام معلوم است، بر من نيز معلوم و آشكاراست! از سويى، «فهم» اعم از «عقل» است و در مواردى جز عقل نيست. در نتيجه، در بسيارى از موارد، فهمِ كتاب و سنّت چيزى جز به كارگيرى عقل در فهم اين‏دو نيست و اگر عقل را به معناى مطلقِ ادراكِ انسانى ـ طبق يك اصطلاح عام ـ بگيريم، هميشه فهم كتاب و سنّت با «عقل» است! يعنى منبعيّت كتاب و سنّت براى ما وقتى است كه از مجراى عقل عبور كنند تا ما آن‏ها را بفهميم و الاّ كتاب و سنّتى كه مفهوم نباشند، حجيّت و منبعيتى براى ما ندارند. اين‏جاست كه مسأله شناخت و تعريفِ «عقل» به عنوان يكى از منابع فقه و دين‏شناسى حساسيت و اهميت بيش‏ترى پيدا مى‏كند؛ چرا كه مسيرِ فهم متون دينى است و كتاب و سنّت هم اگر بخواهند فهميده شوند بايستى از اين مسير بگذرند و با اين تحليل مى‏توان گفت كه نهايتا دين و فقه، يك منبع اساسى و نهايى بيش‏تر ندارد و آن «عقل» است!

طرح اين‏گونه سؤالات‏ومباحث، ضرورت پرداختن به مباحث هرمنوتيك‏وتفسير متون‏دينى در حوزه علم‏اصول را دوچندان‏مى‏كند. از آنجا كه فقه و دين‏شناسى ما عمدتا بر پايه متون دينى استوار است و ما بيش‏تر «متون محور» هستيم تا «مفسّر محور»، از اين‏رو لازم و ضرورى است كه مدرسان اصول در حوزه‏هاى علميه، به ويژه در سطح خارج، به اين‏گونه مباحث بپردازند و به نقد و بررسى آراء و انظار همت گمارند.

امروزه ضرورت تام دارد كه به نقدها و ديدگاه‏هاى كسانى همچون ابوريه در «اضواءٌ على السنّة المحمدّية» توجه تام شود و نيز افكار كسانى چون «شيخ محمد عبده» مورد نقد و بررسى قرار گيرد و سخنان مفسرانى همانند رشيد رضا در «المنار» مورد مداقه بيش‏تر واقع شود. جاى شگفتى است كه اصحاب حديث اين‏همه به بحث‏هاى سندى و نقد و بررسى اسناد متون مى‏پردازند اما از بحث‏ها و نقدهاى دلالى و متنى غافلند. «دارالحديث» بايد مكانى باشد كه هم به مدلول و مفهوم روايات و احاديث بپردازد و هم به اسناد و مدارك آن‏ها. امروزه كسانى همچون «حسن حنفى» تلاش وافرى براى استفاده از دانش‏هاى جديد جهت تعريف متدهاى نوين در نقد عقلى احاديث و روايات دارند. او در مقاله «من نقد السند الى نقد المتن» معتقد است كه نقد عقلى روايات و اخبار بايستى در دو مرحله انجام گيرد: دخالت عقل در علوم نقلى محض ـ تبديل علوم نقلى محض به علوم عقلى محض. وى مى‏گويد نمونه اين كار در علم كلام و اصول فقه و عرفان صورت گرفته و اينك جا دارد كه در حديث و تفسير و فقه و سيره نبوى نيز صورت گيرد. حركت از نقد سند به سوى نقد متن از ديدگاه «حسن حنفى» به معناى كوشش براى تبديل علم حديث به علمى «عقلى ـ نقلى» با استفاده و بهره‏گيرى از علوم انسانى و اجتماعى جديد از قبيل زبان‏شناسى، ادبيات، فلسفه، روان‏شناسى، اقتصاد، حقوق، سياست و... است.(1) به نظر مى‏رسد، صاحبنظران و كارشناسان معارف اسلامى ضرورتا مى‏بايست به اين مهم بپردازند و ديدگاه‏هاى خود را در اين زمينه روشن كنند. والسلام

سردبير



1- نگاه كنيد به: رواق‏انديشه، ش 12، ص 81.