| مجلات >مبلغان>شماره21 |
احمد واعظى از جمله مباحث فرهنگى روز، بحث «قرائتهاى مختلف از دين» است كه گرچه در باطن خود، مقولهاى علمى و فرهنگى است اما
عدهاى آن را دستاويزى سياسى براى دستيابى به اغراض و اهداف خود قرار دادهاند. امروزه اين بحثبه عنوان يك مقوله در تقابل با انديشه دينى قرار دارد و هويت ظاهرى كه دارد غير از حقيقت آن است. آنچه پيش رو داريد متن سخنرانى حجت الاسلام والمسلمين احمد واعظى است كه در نشستششم كانون گفتمان دينى، در
همين موضوع ايراد گرديده است. در پايان جهت روشن شدن زواياى مختلف بحث، سؤالاتى از طرف شنوندگان مطرح شده و
توسط سخنران محترم به آنها پاسخ داده شده است. در بحث قرائتهاى مختلف از دين، ابتدا بايد معلوم شود كه مراد از آن چيست؟ يك بحث كاملا آشنايى براى ما حوزويان و حتى غيرحوزويان وجود دارد و آن اين است كه اختلاف نظراتى بين علما در شاخههاى
علوم اسلامى وجود دارد و همه فقها يكسان فتوا نمىدهند و همه مفسرين قرآن كريم يكسان تفسير نمىكنند; بلكه مكتبهاى
تفصيلى و ديدگاههاى مختلفى در تفسير قرآن وجود دارد. متكلمين اسلامى در همه مسائل يك جور نمىانديشند. اين واقعيتى
است كه بر ما حوزويان كاملا معلوم و مشهود است و در بين غير حوزويان نيز امر شناخته شدهاى است. بحث وجود اختلاف در فهم دين، در گذشته يك بحثحساسيتبرانگيزى نبوده بلكه هميشه وجود داشته است; اما چه شده كه اين
بحث، اين مقدار حساسيتبرانگيز شده است؟ همين حساسيتبرانگيز بودن بحث، خود شاهدى استبر اين كه بحث قرائتهاى
مختلف از دين، غير از بحث وجود اختلاف در فهم دين است. به طور دقيقتر بحث قرائتهاى مختلف از دين، گونه افراطى بحث اختلاف در فهم دين است. با دو دليل، علتحساسيتبرانگيز
بودن اين بحث را بيان مىكنيم: 1- بحث قرائتهاى مختلف از دين - از لحاظ قلمرو - هيچ حد و مرزى نمىشناسد و بيان نمىكند كه در چه زمينههايى اختلاف
در فهم وجود دارد و در چه زمينههايى اشتراك و ثبات نظر. نظريه اختلاف قرائت از دين، جزء به جزء و تمام عرصههاى دين و تك
تك آيات قرآنى و مضامين دينى را قابل اختلاف در فهم و قرائتهاى مختلف مىداند. در حالى كه نظريه شايع و رايج - كه همه ما
با آن مواجه هستيم - مىگويد: در فهم دين فى الجمله اختلاف وجود دارد. در اين كه بگوييم فى الجمله علما اختلاف فتوا دارند و اين كه هر مساله فقهى قابل اختلاف و قرائت مختلف است، فرق بسيار
وجود دارد; يعنى فرقى كه بين موجبه كليه و موجبه جزئيه وجود دارد. تز قرائتهاى مختلف از دين، به نحو موجبه كليه مىگويد: همه فهمها و مقولات و مضامين دينى، قابل قرائتها و فهمهاى
مختلف است. ولى نظريه متعارف و متعادل بين ما اين است كه فىالجمله اختلاف وجود دارد; يعنى همه قضاياى فقهى، به لحاظ
استنباط يكسان نيستند; بلكه در بعضى از مسائل فقهى اختلاف نظر وجود دارد; اما مشتركات و ثابتاتى هم وجود دارد. درست است كه در فهم قرآن كريم اختلاف نظر وجود دارد، اما اين طور نيست كه در تك تك آيات قرآنى، اختلاف در فهم و معناى
ظاهرى آن وجود داشته باشد. بسيارى از آيات قرآنى، جزء نصوص مىباشند و در نصوص، اختلافى وجود ندارد. 2- نكته ديگر اختلاف نظر در تبيين سر اين تفاوت است. ما كه مىگوييم گاهى بين علما و مفسرين و فقها در مسائل دينى اختلاف
وجود دارد (به نحو موجبه جزئيه)، معمولا در تبيين سر اين اختلاف، علل و اسباب مشخصى را ذكر مىكنيم و در بسيارى از موارد
وجود اختلاف را طبيعى مىدانيم. به عنوان مثال يكى از منشاهاى اختلاف اين است كه ممكن است مبانى اصولى دو فقيه در
بعضى از موارد با هم فرق داشته باشد كه اين فرق باعث مىشود در استنباطشان تفاوت حاصل شود. مبانى رجالى فقها يكسان
نيست; ممكن است فقيهى يك راوى را معتبر بداند و فقيه ديگر او را معتبر نداند، پس طبيعى است كه يكى به روايات او اعتنا كند
و ديگرى اعتنا نكند و در نهايتبين اين دو، در فتوا اختلاف حاصل مىشود. در نظريه قرائتهاى مختلف از دين، اين طور عنوان مىشود كه پيش داورىها، انتظارات قبلى و علايق و سلايق مفسر و عالم در
فهم او تاثيرگذار است; پس سر اين كه اختلاف قرائت وجود دارد اين است كه پيش داورىها و پيش دانستههاى عالمان دينى با هم
فرق دارد; يعنى منشا اين اختلاف را از ذهنيت عالم مىدانند; در حالى كه ما منشا اين اختلاف را به بسيارى از امور عينى بر
مىگردانيم. نظريه قرائتهاى مختلف از دين مىگويد: هيچ فهم رسمى، غالب، يگانه و صحيح از دين - كه بگوييم اين فهم از دين صحيح است
و ديگر فهمها باطل است - وجود ندارد; آن چه كه ما داريم تفاوت در فهم دين است. ما فهم بهتر و درستتر در مقابل فهم ناصحيح
و بدتر نداريم. ما با مجموعهاى از فهمهاى متفاوت از دين مواجه هستيم كه نمىتوانيم بين آنها داورى كنيم و بگوييم چه فهمى
صحيح و چه فهمى ناصحيح است; مثل اين كه يك مكعب در فضا معلق است و هر كسى از يك زاويه به اين مكعب نگاه مىكند،
اختلاف زواياى ديد باعث مىشود كه نگاههاى مختلف به وجود بيايد و هيچ كدام رجحانى بر ديگرى ندارند. در دين قرائتهاى
مختلفى وجود دارد بدون آن كه بين اين قرائتها قضاوت و داورى وجود داشته باشد. ما فقط با تفاوت فهمها مواجه هستيم. ممكن
استيك قرائت از دين رسمىتر و غالبتر باشد اما لزوما اين تداول و غلبه و شهرت به معناى صحت نيست. نكته ديگرى كه نظريه قرائتهاى مختلف بر آن پافشارى مىكند، اين است كه امكان قرائت را به نحو موجبه كليه مىداند. از نظر
معتقدين به امكان قرائتهاى مختلف از دين، ما نمىتوانيم مرزى مشخص كرده و بگوييم اين زمينه و جنبههاى دين، جزء ثابتات
و مشتركات است و اختلاف قرائتبردار نيست. آنها تك تك مضامين دينى را قابل اختلاف در قرائت مىدانند. به نظر آنها از
توحيد و نبوت و معاد گرفته تا تفصيلات فقهى و مسائل اخلاقى و هر بخشى كه رنگى از معرفت دينى دارد، قرائتپذير است و هيچ
فهم ثابتى از دين وجود ندارد. نكته قابل توجه، جاذبه سياسى اين بحث است كه در سالهاى اخير رونق خاصى پيدا كرده و هر چه مىگذرد بر رونق و تداول اين
بحث افزوده مىشود. در اين جا آن جاذبه سياسى را به اختصار عرض مىكنيم: نظام جمهورى اسلامى ايران، يك نظام دينى و ايدئولوژيك است. هر نظام ايدئولوژيك، چه حكومت دينى باشد و چه غير دينى
(مثل حكومت كمونيستى و سوسياليستى) از يك پشتوانه ايدئولوژيك و مكتبى برخوردار است; مثلا يك نظام سوسياليستى بر
پايه سوسياليسم استوار مىشود; يعنى يك مكتب، پشتوانه تئوريك آن نظام سياسى مىشود. جمهورى اسلامى ايران هم يك
نظام دينى است كه پشتوانه مكتبى دارد; يعنى قانون اساسى، پايههاى اين نظام را بر اسلام استوار كرده است. هر نظام ايدئولوژيك و مكتبى، از يك سرى مبانى، احكام و اصول ثابت تشكيل مىشود; يعنى هيچ چيز رنگ ايدئولوژيك و مكتب
به خود نمىگيرد مگر اين كه در درون خود ثابتاتى داشته باشد; زيرا نمىتوان گفت ايدوئولوژىاى به نام ماركسيسم وجود دارد اما
هيچ اصل و ارزش ثابتى در آن وجود ندارد. اساسا ايدوئولوژى و مكتب از چيزهايى است كه در درون آن، عناصر ثابت و استوار و
لايتغير وجود دارد. يكى از راههاى مبارزه سياسى با هر حكومت ايدئولوژيك، سست كردن مبانى ايدئولوژيك آن نظام است; مثلا براى مبارزه با
نظامى كه مبتنى بر ماركسيسم است، چند راه وجود دارد: 1- مبارزه مسلحانه; 2- مبارزه سياسى; 3- مبارزه تئوريك; يعنى
پشتوانههاى فكرى آن نظام را سست كنيم كه در مورد نظام ايران هم همين گونه است و اين سه راه براى مبارزه وجود دارد. يكى از راههاى مبارزه تئوريك و فكرى، اين است كه ثبات را از مبانى و ارزشها و اصول فكرى اين نظام سلب كنيم. در قانون
اساسى آمده است كه قوانين مصوب جمهورى اسلامى نبايد با شريعت مخالفت داشته باشد. در اين جا مبارزين با نظام مىگويند:
اصلا از كجا مىگوييد كه شريعت ثابت است؟ اين كه مىگوييد قوانين جمهورى اسلامى مخالف شرع و شريعت نباشد، كدام قرائت
از شريعت را مىگوييد؟ مثلا وقتى مىخواهند در اقتصاد، قانونى را وضع كنند، به دليل اين كه قانون مخالف با شريعت اسلام و فقه است، شوراى نگهبان
با آن مخالفت مىكند; بعد طرف مقابل مىگويد كدام قرائت از شريعت و فقه را مىگوييد؟ بنده قرائتى عرضه مىكنم كه با اين
قانون در تضاد نباشد و اگر كمى بالاتر رويم، مىگويند: اصلا چه كسى گفته است كه اسلام حكومت دارد در صورتى كه نظام
جمهورى اسلامى ايران براساس قرائتى خاص بيان شده است كه آن قرائت مىگويد اسلام دعوت به حكومت كرده است. ما
مىتوانيم قرائتى را عرضه كنيم كه در آن قرائت، دعوت به حكومت نشده باشد. اين جا است كه اساس جمهورى اسلامى زير سؤال
مىرود. بنده اعتراف مىكنم كه ما در علم اصول، نظريه تفسيرى رايج و مقبول خودمان را مفروض گرفتهايم و وارد بحثهاى درونى
شدهايم. راجع به آن نظريه تفسيرى و نقاشهايى كه امكان دارد به آن وارد شود، بحث نمىكنيم; مثلا در نقطه آغازين علم اصول،
ظواهر را حجت قرار مىدهيم و بعد وارد اين سؤال مىشويم كه ظاهر صيغه امر و نهى چيست؟ و ... كه مفصل راجع به اينها بحث
مىشود و حتى آرايى كه در زمينه ظهور صيغه افعل است، مورد بحث و تحقيقات عميق قرار مىگيرد; اما از اين بحث نمىكنيم كه
چه چيزهايى باعث مىشود تا ظاهر براى ما شكل بگيرد؟ و اينكه در مورد يك متن مىتوان يك تفسير يا فهم و يا قرائتى مقدم بر
ساير تفاسير و قرائات داشته باشيم، مورد بحث قرار نمىگيرد. ما روش تفسيرى خود را مفروض مىگيريم و وارد گود بحث و استنباط مىشويم; حال آن كه امروزه در مورد اصل نظريه تفسيرى
ما مناقشاتى است. ما بايد اين اصل و نظريه را تنقيح كنيم و اشكالاتى كه به استنباطات ما وارد است را پاسخ دهيم و جاى اين كار
در علم اصول ما است. بر خلاف نظر بعضىها كه مىگويند علم اصول زيادى متورم شده است، بنده نظرم اين است كه بايد متورمتر از اين هم بشود; اما
جهت تورم بايد تغيير كند. به جاى اين كه اين قدر در بعضى از بحثهاى اصولى ريز، دقيق شويم و تعميق كنيم، بايد قدرى در
مبانى علم اصول بيشتر كار كنيم و اشكالاتى كه به اصل روش تفسيرى و استنباطى ما وارد است را پاسخ دهيم و روش استنباط
خود را تنقيح كنيم. پيشينه تاريخى نظريه قرائتهاى مختلف از دين كجاست؟ آغاز آن در چه سالى و در كدام كشور صورت پذيرفت؟ و نقش افرادى
چون كانت، پوپر و... در اين مساله چه بود؟ ريشه اين بحثبه بحثهايى كه راجع به فهم متن وجود دارد بر مىگردد. مثلا فرهنگ دينى ما - نه فقط ما مسلمين - مخصوصا
اديان ابراهيمى (مسيحيت، يهوديت، اسلام) عميقا متن محور است; يعنى فرهنگ دينى، حول محور متون دينى است. در مسيحيت، آبشخور فرهنگ دينى، انجيل است. منشاء فرهنگ دينى يهوديت، تفسيرهايى از تورات و تلمود است و ريشه فرهنگ
دينى ما مسلمين به فهم و تفسير قرآن و سنتبرمىگردد. به اين دليل هر گونه نظريهپردازى متفاوت راجع به مقوله فهم متون، در معرفت دينى تاثيرگذار است; يعنى اگر ما در باب فهم
متون (به طور مطلق، چه يك متن حقوقى و چه يك متن ادبى و ..). معتقد شديم كه امكان تفسيرهاى متفاوتى از متن وجود دارد
به طورى كه هيچ تفسيرى بر ديگر تفاسير رجحان ندارد، اين به طور مستقيم در بحث قرائتهاى مختلف از دين تاثيرگذار است و
معلوم مىشود كه نمىتوان از دين تفسير يگانه و واحدى عرضه كرد; در صورتى كه بحث در فهم متن بوده ولى بر فهم دين تاثير
گذاشته است; به دليل اين كه فهم دين با فهم متون دينى گره خورده است. بحث قرائتهاى مختلف از دين، بحثى است كه آرام آرام به جلو آمده است و وقتى به تاريخ تفكر اين انديشه نگاه مىكنيم،
نمىتوانيم زمان و مكان به خصوصى را ذكر كنيم و بگوييم اولين كسى كه اين نظريه را مطرح كرد، چه كسى بود. بحث اختلاف در فهم متن، بحث دامنهدارى است و از زمانى كه كتابت و قانون مطرح شد، اختلاف در متن وجود داشته است; اما
نظريههايى كه در باب اختلاف تفسير از متن وجود داشتيكسان نبوده است. قرنها اين گونه گمان مىشد كه ما مىتوانيم در ميان تفاسيرى كه از يك متن عرضه مىشود مشخص كنيم كه چه تفسيرى
درست است و چه تفسيرى نادرست. اوج اين بحث در قرن بيستم بود كه امكان قرائتهاى مختلف از متن و دين مطرح شد. اما
رگههاى اين بحث در قرن نوزدهم هم وجود دارد; به عنوان مثال وقتى نيچه - فيلسوف آلمانى - را نگاه مىكنيم، مىبينيم كه او
بحث «چشمانداز» (پرس پكتيو) را مطرح كرد و معتقد شد كه فهم ما ناشى از چشم اندازهايى است كه به يك مساله داريم و وقتى
چشم اندازهاى افراد، مختلف شد، فهم آنها هم مختلف مىشود. در اين جا، نيچه در خصوص دين حرفى نزده است ولى چيزى گفته است كه كسى مىتواند همين را در فهم دين هم مطرح كند. يا مثلا «كارل ماركس» كه يك متكلم پروتستان معروف آلمانى است مىگويد: نبايد گفت مسيحيت چه مىگويد بلكه بايد گفت
مسيحيان چه مىگويند; يعنى ما هيچ وقت نگوييم كه اسلام چه مىگويد بلكه اين طور بايد بگوييم كه فلان عالم مسلمان چه
مىگويد و هيچ وقت نمىتوانيم يك فهم و قرائتى را به اسلام نسبتبدهيم. مىبينيم كه روح اين بحث، همان قرائتهاى مختلف است; اگر چه تحت اين عنوان مطرح نشده است. رابطه قرائتهاى مختلف از دين با تئورى قبض و بسط شريعت و پلوراليسم دينى چيست؟ نظريه قبض و بسط دكتر سروش، سالهاى گذشته مطرح شد و الآن هم گه گاه بر آن تاكيد مىكنند. اين نظريه در واقع، تقريرى
از بحث قرائتهاى مختلف از دين است; به دليل اين كه بحث امكان قرائتهاى مختلف از دين، تبيينها و تقريرات مختلفى دارد; به
عنوان مثال، براساس «هرمنوتيك فلسفى» كه هايدگر و گادامر مطرح كردند، مىشود به گونهاى امكان قرائتهاى مختلف از متن
و دين را تبيين كرد. براساس نظريه بولتمان كه يك متكلم مسيحى آلمانى مىباشد و انديشهاى نزديك به هايدگر دارد، مىتوان
طور ديگرى مساله قرائتهاى مختلف از دين را بيان كرد. و براساس نظريه هرمنوتيك پل ريكور فرانسوى به گونه ديگرى مىتوان
نظريه امكان قرائتهاى مختلف از دين را بيان كرد. نظريه قبض و بسط، جانمايه اصلىاش را از گادامر (يعنى هرمنوتيك فلسفى) گرفته است; ولى يك افزودههايى بر آن وجود دارد و
يك مقدار شرقى شده است كه به اعتقاد بنده اين چيزهايى را كه آقاى سروش به بحثهاى گادامر اضافه كرده بر اتقان آن بحثها
نيفزوده است; بلكه بر آسيبپذيرتر شدن آن افزوده است. افزوههاى آقاى سروش به بحثهاى گادامر، در واقع نظريه قبض و بسط
را آسيبپذيرتر كرده است. نظريه قرائتهاى مختلف از دين، در واقع اعتقاد به پلوراليسم معرفتى است; يعنى اعتقاد به اين كه فهم و معرفت از دين، تكثر
گرايانه است و ما يك معرفت واحد از دين نداريم بلكه اين معرفت دائما تكثر گرايانه و پلوراليستى مىباشد; بنابراين، نظريه قبض و
بسط، يك نوع تبيين و تقرير از قرائتهاى مختلف از دين است; البته تقريرهاى ديگرى هم وجود دارد. اگر كسى بخواهد به طور
جامع به بحث قرائتهاى مختلف از دين بپردازد بايد تقريرهاى مختلف را مطرح كند و هر تقرير را پاسخ دهد. پيش فرضهاى ذهنى تا چه مقدار مىتواند در تفسير متون نقش داشته باشد؟ يكى از مبناهاى فكرى بحث قرائتهاى مختلف از دين، همين سؤالى است كه اشاره شد. يكى از دلايل كسانى كه مىگويند
قرائتهاى مختلف از دين امكانپذير است، اين است كه پيش فرضها و پيشداورىهاى مفسر، در عمل فهم دخالت مىكند. اين
بحث مفصلى در هرمنوتيك است كه بنده در اين جا به اجمال عرض مىكنم. بحثبسيار مهمى وجود دارد و آن اين كه وقتى كه بنده با يك متن مواجه مىشوم (مثلا يك روايت از امام صادق عليه السلام يا يك
قطعه شعر از حافظ و يا يك نثر از يك نويسنده) هدف از تفسير چيست و بنده به دنبال چه هستم؟ در اين جا چند نظريه وجود دارد. نظريهاى كه ما قبول داريم و قبل از قرن بيستم عمده عالمان دنيا قبول داشتند، اين بود كه
وقتى ما با يك متن مواجه مىشويم، دنبال درك مراد جدى صاحب سخن هستيم يعنى دنبال چيزى هستيم كه صاحب سخن،
قصد افاده جدى آن را كرده است; به تعبير ديگر، ما در عمل فهم متن به دنبال بازسازى ذهنيت صاحب سخن هستيم و
مىخواهيم با نيت و مراد او آشنا شويم. ما مىخواهيم آن مراد را بازسازى كنيم و معنايى را كه در ذهن او بود و منشا آفريدن متن شد، بفهميم و آن را درك كنيم. اين
مبنايى است كه ما آن را قبول داريم. در قرن بيستم نظريات متفاوتى پيدا شد از جمله اين كه اصلا ما كارى به مؤلف و صاحب سخن نداريم بلكه عمل فهم متن يك
تركيب است. وقتى فهم حاصل مىشود كه ذهنيت مفسر با معناى متن در هم آميزد و تركيب شود. فهم از يك تركيب حاصل
مىشود كه از دو چيز تشكيل شده است: 1- افق معنايى مفسر; 2- افق معنايى اثر. اين نظريه، صاحب سخن و مؤلف را كنار مىگذارد و مىگويد همين دو چيز در درك و فهميدن متن دخالت مىكند. طبق اين
نظريه، ذهنيت مفسر بايد در فهم دخالت كند و در اين جا معلوم مىشود كه چه قدر اين ديدگاه با ديدگاه ما متفاوت است. ديدگاه
ما اين است كه كسى كه سراغ متن مىرود، مىخواهد مراد مؤلف را بفهمد نه اين كه ذهنيت و پيش فرضهاى خود را دخالت دهد;
چرا كه اين به عمل فهم ما ضربه مىزند. نظريه مقابل مىگويد: نه تنها ذهنيت مفسر به متن لطمه نمىزند بلكه شرط لازم براى
حصول فهم است; مثل اين كه بخواهيم شربت درست كنيم ولى شكر نياوريم چرا كه با آب خالى شربت درست نمىشود. در اين جا
ذهنيت مفسر، شكر اين تركيب است. طبق اين نظريه، پيش داورىها و انتظارات و علايق مفسر در عمل متن دخالت مىكند. آيا هر كسى مىتواند يك متن يا مثلا شعرهاى حافظ را به گونه خاص خود معنا و تفسير كند؟ سخن ما در اين است كه فهم درستيك متن چيست؟ نه اين كه آيا يك فهم را مىشود به طور مختلف قرائت كرد يا نه. بنده در اين
جا اعتراف مىكنم كه همه ما مىتوانيم قرائتهاى مختلفى از يك متن داشته باشيم. بحث در اين جا بر سر امكان تفسير به راى و اين كه آيا قرائتهاى مختلف امكان دارد يا خير، نيست; چرا كه هر كس مىتواند
تفسيرى از يك متن داشته باشد; مثلا شما نامهاى به بنده مىنويسيد و بنده عالما و عامدا نامه شما را طورى مىخوانم كه مد نظر
شما نبوده است. در اين جا سخن بر سر اين است كه آيا اين كار درست استيا نه؟ يعنى آيا هر تفسيرى از يك متن روا است؟ چه بسا
بسيارى از تفاسير از يك متن، تفاسير ناروايى باشد. سخن در امكان تفسيرهاى مختلف نيست; مثلا كسى بگويد كه من وارد يك
بازى آزاد معنايى با شعر حافظ مىشوم و هر چه گفته حمل بر معناى ظاهرى آن مىكنم يعنى اگر گفته است مى، حمل بر شراب
مىكنم; اگر گفته خط و خال، حمل بر معشوق زمينى مىكنم و ... . اما اين تفسير درست استيا نادرست؟ بايد ديد كه حافظ چه شخصيتى داشته است. وقتى تحقيق مىكنيم و مىبينيم «قرآن زبر
بخوانى در چارده روايت» (1) و او حافظ قرآن بوده و مذاق عرفانى داشته و شاگرد او شاعر شمسيه بود و ...، آن وقت مىفهميم اين
تفسير ظاهرى از شعر او درست نيست. يا اشعار عرفانى حضرت امام رحمه الله كه در آن مى و شراب و ميكده آمده است و
مىتوانيم از آن قرائت ظاهرى بكنيم. مثلا شعرى كه مىفرمايد: سزد زدانه انگور سبحهاى سازيد براى رفتن مىخانه استخاره كنيد (2) ما در اين جا نمىتوانيم بگوييم منظور امام، ميخانه بوده و حمل بر معناى ظاهرى آن كنيم. بله! شعر امام را مىتوان اين طور
قرائت كرد ولى بايد ديد كه اين قرائت درست استيا نه؟ وقتى شخصيت عرفانى امام را نگاه مىكنيم، مىبينيم كه اين قرائت اصلا
درست نيست. پس بحث در امكان قرائتهاى مختلف نيست; بلكه بر سر روايى و ناروايى آنها است. ما به امكان فهم عين متن
معتقد هستيم و مىگوييم در ميان تفاسير مىتوان صحيح را از سقيم تشخيص داد. آثار و لوازم منفى ملتزم شدن به قرائتهاى مختلف از دين را توضيح دهيد. كسى كه معتقد به قرائتهاى مختلف از دين شود و بگويد هيچ قرائتى بر قرائتهاى ديگر ترجيح ندارد، اصل دل سپردن به دين و
تعهد عملى به دين را زير سؤال مىبرد و معتقد به اين نظريه، اساس پايبندى به فروعات دينى را منكر مىشود; مثلا در تقليد، اگر
مجتهدى چيزى را واجب كند، معتقد به اين نظريه مىگويد: ممكن است مجتهد ديگرى قرائت ديگرى داشته باشد. بنابراين
التزامى در عمل به فتواى مجتهد نمىبيند. يا در مثالى ديگر شخصى مىگويد: احكام و حدود اسلامى بايد در جامعه اجرا شود.
معتقد به اين نظريه، اين را يك قرائت مىبيند و مىگويد: قرائتى هم مىگويد نبايد اجرا شود. اين نظريه اوج نسبىگرايى و شكاكيت است و هر چيزى كه بر شكاكيت و نسبىگرايى مترتب شود بر اين نظريه هم مترتب
مىشود. چه روشى را براى رويارويى با معتقدين به قرائتهاى مختلف مطرح مىكنيد؟ وظيفه ما به عنوان قشر علمى - فرهنگى و قشر آشناى با تحقيق و دانش اين است كه برخورد سطحى با اين مقالات نداشته
باشيم. نخستبايد مبانى و ريشهها و ادلهاى كه مىشود در اين بحثها اقامه كرد را خوب بشناسيم; اگر از بسيارى از كسانى كه در
مكتوبات و مطبوعات، بحث قرائتهاى مختلف را مطرح مىكنند، سؤال شود كه ريشه و ادله اين بحثها چيست، نمىدانند. بنده نوشتهاى ديدم كه خيلى تعجب كردم. در آن نوشته آمده بود: «بله! قرائتهاى مختلف از دين وجود دارد و دليلش اين است كه علامه طباطبايى اين طور تفسير كرده و آقاى مطهرى طورى
ديگر. در بحث جامعه و تاريخ، آقاى مصباح يك نظر دارد و آقاى مطهرى نظرى ديگر. و اين برهان قاطعى استبر اينكه قرائتهاى
مختلف از دين وجود دارد.» كسى كه اين طور حرف مىزند اصلا متوجه نيست كه بحث قرائتهاى مختلف از دين چيست. اصلا بحث اين نيست كه بين علما
اختلاف وجود دارد (چرا كه اين روشن است و همه قبول دارند) ; نظريه قرائتهاى مختلف مىگويد: فهم صحيح دسترس ناپذير
است. قدم دوم اين است كه در صدد پاسخگويى به اينها برآييم و اشكالات آن را منقح كنيم; و در قدم سوم نظريه تفصيلى خودمان را
منقح كنيم و اشكالات آن را باز كنيم. پىنوشتها: 1) عشقت رسد به فرياد ور خود بسان حافظ قرآن زبر بخوانى در چارده روايت 2) امام خمينى رحمه الله، ديوان امام، (تهران: مؤسسه نشر آثار امام خمينى، چاپ چهارم، 1373): ص 305. قرائتهاى مختلف از دين
اشاره:
مراد از قرائتهاى مختلف
اسباب بروز اختلاف در فهم دين و نظريه قرائتهاى مختلف از دين
جاذبه سياسى نظريه قرائتها
لزوم تغيير روش در بحثهاى اصولى
پرسش و پاسخ