دکتر حسین حقانی
| مجلات >مکتب اسلام>شماره 11 (سال 80) |
دكتر حسين حقانى برخلاف نظر معتزله، بسيارى از متكلمين اهل سنت و جماعت، روح را جوهر (ونه عرض) و يك واقعيت غير قابل تقسيم مىدانند
و دلائلى بر اين معنا اقامه كردهاند . عقيده برخى از متكلمين از برادران اهل سنت و جماعت درباره روح و حقيقت آن، اين است كه: «روح و عقل از موجودات واقعى در
عالم خلقتبوده، امر عرضى نيستند، برخلاف آنچه فرقه «معتزله» از متكلمين اهل سنت و غير آنها گمان كردهاند و نيز روح و عقل
از صفات حسنه و قبيحه، زيادى و كمى را مىپذيرند، همانطور كه بينائى چشم انسان، كم نورى و پردهپوشى و آفتاب، انكساف را
غزالى (2)
يكى از متكلمين بزرگ اهل سنت و جماعت مىگويد: «حقيقت روح از قبيل جسم نيست كه حلول در بدن كرده باشد . (مانند
داخل شدن آب در ظرفى) و باز روح از قبيل عرض نيست كه داخل در قلب و مغز شده باشد (مثل حلول علم در عالم) بلكه روح از
قبيل جوهر استبراى اينكه خودش را و خالقش را مىشناسد و معقولات را درك مىكند و بهاتفاق تمام عقلا، روح جزء لا يتجزى
است و قابل تقسيم و تجزيه نيستحتى استعمال لفظ جزء در مورد حقيقت روح سزاوار نيست زيرا كه جزء نسبتبه كل داده شده و
در مورد روح و حقيقت آن كلى وجود ندارد مگر اينكه گوينده آن كلام به قول خودش اراده اين نحو جزء كند كه واحد جزء عدد 10
مىباشد» (3) . سپس چنين ادامه مىدهد: «اگر در انسانيت انسان همه آنچه را كه قوام بدن انسان به آن متوقف است جمع بكنى روح نيز يكى از موارد آن بشمار مىرود . روح
نه داخل در بدن بوده، (مثل ساير اعضاء و جوارح) و نه خارج از آن و نه روح جدا از بدن بوده و نه متصل به آن، بلكه حقيقت روح به
ملاحظه دانش از حلول در يك محلى و اتصال به اجسام، منزه مىباشد و داراى جهت و مكان خاصى در بدن نيست ... پس ارواح
نزد ما انسانها اجسام لطيف غيرمادى هستند . بخلاف عقيده فلاسفه، حال كه روح يك موجود غير مادى است پس او موجودى
لطيف و نورانى و غيرقابل انحلال و در عين حال در تمام اعضاء و جوارح بدن انسانها جارى و سارى است و روح به ملاحظه ذاتش
داراى هستى است، زيرا او قادر است كه بدن و اعضاء بدن را حركتبدهد» (4) . پس روح جوهرى است علوى و آسمانى كه در شان آن آيه: «... قل الروح من امر ربى» (5) . «... روح از عالم امر پروردگار مىباشد» .
نازل شده استيعنى او به امر پروردگار موجود گشته، امرى كه در غير ماديات به كار مىرود پس وجود او زمانى است نه بهصورت
خلق كه در ماديات به كار برده مىشود پس وجود او آنى است و بامر پروردگار موجود گشته و جسم و بدن همراه او به نحو خلق و
موجود مادى پديد آمده است، چنانكه خداوند تبارك و تعالى در قرآن مجيد مىفرمايد: «و من آياته الى القوم السماء و الارض
بامرهر» (6) «از نشانههاى اوست كه آسمان و زمين به فرمان خدا برپا است» . و نيز آيه مباركه: «... الشمس و القمر و النجوم مسخرات
بامره ...» (7) «خداوند، خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد كه مسخر فرمان او هستند» . امام فخر رازى (8) در كتاب خود: «النفس و الروح و شرح قوامها» تحت عنوان: «البحث عن ماهية جوهر النفس» . در حدود هفت
دليل و حجت اقامه مىكند كه روح و نفس انسانى مادى نبوده، حقيقت آن از قبيل جسم و بدن نمىباشد . از جمله مىنويسد: بدانكه آنچه انسان هنگامى كه مىگويد: «من آمدم، من شنيدم و من فهميدم و من انجام دادم و ... مراد او اين
بدن جسمى و مادى نيست زيرا دليل عقلى و نقلى براى اين كار فراوان است» (9) . سپس شروع مىكند به بيان دلائلى روشن از آيات
قرآن براى اثبات اينكه روح و نفس انسانى عبارت از جسم و بدن نبوده، مادى نمىباشد: دليل اول: مشتمل بر چند آيه شامل بر صفات شهدا و صفات معذبين . الف: «و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ...» (10) «اى پيامبر! هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه آنان زندهاند و نزد پرودگارشان روزى داده مىشوند»
. ب: «... النار يعرضون عليها غدوا و عشيا ...» (11) درباره صفت معذبين خداوند مىفرمايد: «كافران هر صبح و شام بر عذاب آتش
عرضه مىشوند» . ج: «مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا» (12) «آرى سرانجام، همگى به خاطر گناههايشان غرق شدند» . بديهى است در اين آيات اشاره به انسانى است كه بعد از موت اين بدن، باقى بوده و رنج و عذاب را ادراك مىكند و معلوم است كه
اين بدن بعد از موت، ديگر حيات نداشته و به هنگام زنده شدن براى روز رستاخيز اجزاء و اعضاى ديگرى غير از اين اجزاء بدن،
همراه نفس و روح مىباشد . غير از اين آيات، آيات ديگرى از قبيل «... اخرجوا انفسكم ...» (13) يعنى هنگامى كه فرشتگان به ظالمان
مىگويند: «جان خود را خارج سازيد ...» . و آيه: «يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية» (14) يعنى خطاب به نفس، خداوند مىفرمايد: «بسوى پروردگارت
بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است» . و نيز آيه: «... حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا و هم لا يفرطون ثم ردوا الى الله مولاهم الحق ...» (15) «... خداوند بر شما
مراقبانى مىگمارد تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد در اين موقع فرستادگان ما، جان او را مىگيرند و آنها در نگاهدارى
حساب عمر و اعمال بندگان كوتاهى نمىكنند» . و آيات ديگر از قبيل: «ثم انشاناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين» (16) «نطفه را به صورت علقه و علقه را به صورت مضغه و
مضغه را به صورت استخوانهائى درآورديم و بر استخوانها گوشت پوشانديم سپس آنرا آفرينش تازهاى ساختيم پس بزرگ
ستخدائى كه بهترين آفرينندگان است» . و غير از اينها از آيات كه همه آنها دليل بر اين است كه نفس انسان غير از بدن و جسم مادى است قرآن در سوره سجده پس از آيه
نهم، اعتراض برخى از مشركان را درباره امكان بازگشتبه حيات مجدد نقل مىكند و مىگويد: «... و قالوا ااذا اضللنا فى الارض اننا
لفى خلق جديد» (17) يعنى «كافران مىگويند: «اگر ما مرديم و اجزاى بدن ما در جهان پخش و گم گشت آيا ما داراى آفرينش مجدد
خواهيم بود؟» . آنگاه قرآن در پاسخ اين سؤال و اعتراض مىفرمايد: «بل هم للقاء ربهم كافرون» . «آنان به لقاء پروردگار خود كفر
مىورزند» . و نيز مىفرمايد: «... قل يتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون» (18) «بگو اى پيامبر: فرشته مرگ كه
بر شما مامور شده (روح) شما را مىگيرد سپس شما را به سوى پروردگارتان باز مىگرداند» . زيرا مراد از توفى در آيه گذشته ميراندن نيستبلكه قبض و اخذ و گرفتن است و اين لفظ در اين آيه و در آيات متعددى در قرآن در
اين معنا به كار رفته و مفاد آن با مراجعه به موارد اين لفظ در آيات روشن مىگردد به اين معنى كه بدنهاى شما در جهان ماده و
دنيا پخش و گم مىگردد ولى آنچه واقعيتشما را تشكيل مىدهد حقيقتشما و آن همان روح شماهاست كه پيش خداوند محفوظ
مىباشد و فرشته مرگ كه بر شما گذارده شده است آنرا مىگيرد و در اختيار ما قرار مىدهد و هر موقع كه آنرا به جهان ماده
بازگردانيم همان باشد كه در آغاز بود . پس معلوم مىشود كه واقعيت انسانها همان روح آنها است كه فرشته مىگيرد و اگر واقعيت انسانها چيز ديگرى بود صحيح نبود
بفرمايد: يتوفاكم يعنى «شما را خداوند قبض مىكند» . و باز از آيه مباركه زير: «و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون» (19) يعنى: «مانند كسانى نباشيد كه خدا
را فراموش كردند و آنگاه خدا آنها را به خودفراموشى دچار كرد، آنان گروه فاسق مىباشند» استفاده مىشود يعنى مراد از كلمه
«انفسهم» در آيه بالا و مقصود از اين خود و خويشتن، جسم و تن و لذايذ جسمان نيست زيرا گروه فاسق غير از اطاعتخدا آنچه را
هرگز فراموش نمىكنند، تن استبلكه جزء به تنپرورى و غور در لذائذ مادى به چيزى نمىانديشند پس مقصود از خود و خويشتن
در آيه همان روح است كه حقيقت «من» و «او» و «خود» و «خويشتن» است پس روح با فناى جسد فانى نمىگردد و آن جوهر است نه
عرض و اهل تحقيق برآنند كه نحوه تعلق روح به بدن به گونه جزئيت و حلول نمىباشد بلكه نحوه تعلق روح به بدن نحوه تدبير و
تصرف استيعنى روح همراه جسد است تا آنرا اداره و در آن تصرف نمايد و اكثر متكلمين اماميه مانند شيخ مفيد (ره) و «بنى
نوبخت» و محقق طوسى و علامه و از اشاعره «راغب اصفهانى» و ابوحامد غزالى بر اين عقيدهاند . (20) از امام باقر عليه السلام در تفسير آيه: «الله يتوفى الانفس حين موتها ...» (21) «خداوند روح را هنگام مرگ و در حال خواب دريافت
مىدارد و آنكه مرگش نرسيده دوباره به بدنش برمىگرداند تا گاهى كه مرگش فرا رسد» . آمده كه فرمود: چون يكى به خواب
مىرود روح (حيوانى) او در بدنش مىماند و ميان آندو رابطهاى مانند شعاع خورشيد برقرار مىباشد» (22) از اميرالمؤمنين على (ع) روايتشده كه جسم را شش حالت است: صحت، مرض، مرگ، زندگى، خواب، بيدارى و همچنين روح
نيز داراى چنين حالاتى مىباشند كه حيات او دانش و مرگش، جهل و بيماريش، شك و صحتش، هستى و خوابش، غفلت و
بيداريش حالت توجه مىباشد» (23) . بديهى است كه حالات شش گانه شمرده شده براى جسم جز از طريق روح كه يك موجود
مستقل مجرد كه در رابطه با جسم قرار دارد انجام نمىگيرد . در حديث معتبر آمده است كه ارواح مؤمنان در ميان باغى از بهشتبه هيئتى همانند اجسام دنيوى زندگى مىكنند و در حديث
ديگر معتبر: ارواح بشكل اجساد در باغى در بهشت زندگى مىكنند و از حال يكديگر مىپرسند و با يكديگر تعارف مىكنند . و در حديث ديگرى نقل شده است كه ارواح در اطاقهايى در بهشت مىباشند و از غذاى آن مىخورند و از نوشابههايش مىنوشند
و در روايت ديگرى ذكر شده است كه چون خداوند روح مؤمن را بستاند آنرا به كالبدى مانند كالبد دنيوىاش منتقل مىسازد و
آنان مىخورند و مىآشامند و چون يكى از آشنايان بر آنان وارد شود او را به صورت دنيوىاش بشناسند . (24) پىنوشت: 1) ان الروح و العقل من الاعيان ليس بعرضين كما ظنته المعتزله و غيرهم و انها يقبلان الزياده و من الصفات الحسنة و القبيحة
كما يقبل العين الناظرة غشاوة و رمدا و الشمس انكسافا و لهذا وصف الروح بالامارة بالسوء مرة و بالمطمئنة اخرى» (دائرة المعارف
تاليف بستانى، ج 8 - ماده روح ص 745/746). 2) ابو حامد محمد بن غزالى متولد سال 415 ه . در طايران از قراء طوس خراسان و متوفاى سال 505 ه . ق . 3) ان الروح ليس بجسم يحل البدن حلول الماء فى اناء و لا هو عرض يحل القلب و الدماغ حلول العلم فى العالم بل هو جوهر لانه
يعرف نفسه و ظائقة و يدرك المعقولات و هو باتفاق العقلاء جزء لا يتجزى و شىء لا ينقسم الا ان لفظ الجزء غير لايق به لان الجزء
مضاف الى الكل هيهنا فلا جزء الا ان يراد به ما يريد القائل بقوله: الوحدة جزء من العشرة ...» (دائرةالمعارف بستانى، ج 8، ماده روح،
ص 746). 4) الارواح عندنا اجسام لطيفة غير مادية خلافا للفلاسفة فاذا كان الروح غير مادى كان لطيفا نورانيا غير قابل للانحلال و ساريا فى
الاعضاء اللطيفة و كان حيا بالذات لانه عالم قادر على تحريك البدن ...» (دائرةالمعارف بستانى، ص 746، ماده روح، ج 80). 5) سوره اسراء آيه 85 . 6) سوره روم آيه 25 . 7) سوره اعراف آيه 54 . 8) متوفاى 606 ه . ق . تا ص 27 تاريخ چاپ سال 1364 . ش . 9) اعلم ان الذى يشير اليه كل احد بقوله: انا جئتيقول انا انصرف و انا سمعت و انا فهمت و انا فعلت» شىء غير هذه البينة الظاهرة
المحسوسة و يدل عليه المعقول و المنقول» (همان، ص27) . 10) آل عمران آيه 169 . 11) سوره غافر آيه 46 . 12) سوره نوح آيه 25 . 13) سوره انعام آيه 93 . 14) سوره فجر آيه 27 و 28 و 29 . 15) سوره انعام آيه 61 و 62 . 16) سوره مؤمنون آيه 14 . 17) سوره سجده آيه 10 . 18) سوره سجده آيه 11 . 19) سوره حشر آيه 19 . 20) معارف و معاريف تاليف: سيد مصطفى حسينى دشتى ج 3، ماده روح، تاريخ چاپ: سال 1369 . انتشارات اسماعيليان قم چاپ
اول . 21) سوره زمر آيه 42 . 22) تفسير صافى ص 325 - 467 . تاليف مرحوم فيض كاشانى . 23) بحارالانوار تاليف: مرحوم محمد تقى مجلسى ج 61 ص 40 . 24) مجمع البحرين تاليف مرحوم فخرالدين طريحى متوفاى سال 1085 ه . ق ص 1086 و كتاب: معارف و معاريف ج 3 . روانشناسى اسلامى (40)
ديدگاه دانشمندان و متكلمين اهل سنت درباره حقيقت روح
نظريه فخر رازى
استقلال روح، از نظر روايات شيعى