روانشناسی اسلامی (39)

دکتر حسین حقانی

نظریات گوناگون معتقدین به عدم تجرد روح ">
مجلات >مکتب اسلام>شماره 10 (سال 80)

روانشناسى اسلامى (39)

دكتر حسين حقانى

نظريات گوناگون معتقدين به عدم تجرد روح

در قديم، در ميان متكلمان و فلاسفه، و مكاتب و مذاهب، هم درباره حقيقت روح، و هم در مورد امكان شناخت آن، نظريات مختلف و متضاد وجود داشته است .

در اينكه روح يعنى ركن اصلى وجود هستى انسانها در عالم واقع موجود بوده و متحقق است، ميان فلاسفه و حكماء و اديان و مذاهب و حتى نزد دانشمندان غربى و مادى‏ها و ماركسيستها، شكى وجود ندارد . همه انسانهاى عاقل به اين امر اذعان داشته، قبول دارند كه ارواح انسان‏ها موجود بوده، داراى حقيقت و واقعيتى مى‏باشند . آرى در مورد روح در دو مورد اختلاف وجود دارد:

يكى اينكه حقيقت آن چيست؟

دوم اينكه آيا مى‏توان به حقيقت آن به هر نحوى كه باشد پى برد و آن را شناخت‏يا نه؟

در اين دو مساله اختلاف نظرهاى وسيعى بين مذاهب و متكلمان و فلاسفه جديد و قديم ديده مى‏شود، لازم است اين نظريات در اين مساله مهم روانشناسى و دينى و علمى تا حدودى مورد بحث قرار گيرد و در نهايت، نظر اسلام از ديدگاه قرآن و احاديث اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مورد بررسى قرار گيرد .

جمع كثيرى از ارباب علم معانى و علم باطن و متكلمان معتقدند كه: «ما نمى‏دانيم حقيقت روح چيست؟ و صحيح نيست كه ما ذات آن را توصيف كنيم، زيرا انسانها درباره ذات و حقيقت روح در وادى جهالت قرار دارند با اينكه علم يقينى به وجود روح حاصل است‏» (1) .

جمعى ديگر معتقدند كه شناخت روح محال عقلى نيست . معتقدين به نظريه دوم نيز اختلاف دارند بين دو قول: برخى حقيقت روح را جوهر مجرد از ماده و آثار و خواص ماده از جسمانيت و داراى حجم و وزن و كم و كيف و مقدار و ... مى‏دانند و برخى آن را غير مجرد مى‏دانند (2) .

معتقدين به قول اول; روح انسانى را همان نفس ناطقه انسانى دانسته، آن را مجرد از ماده و خواص ماده مى‏دانند .

اقوال معتقدين به عدم تجرد روح

معتقدين به عدم تجرد روح نيز نظريات گوناگون داشته، روح را به صورت‏ها و تعريف‏هاى مختلفى توصيف و تبيين كرده‏اند و ما در اينجا به پاره‏اى از آنها اشاره مى‏كنيم:

«ابراهيم نظام‏» (3) معتقد بود كه روح از قبيل اجسام لطيف جارى در بدن بوده، مانند آب و گلى كه در شاخه گل از اول عمر تا آخر آن باقى بوده، تحلل و تبدل در آن راه ندارد حتى زمانيكه عضوى از بدن قطع شد، روح از اين عضو، قطع علاقه كرده، در ساير اعضاء باقى مى‏ماند و واضح است كه متحلل و متبدل از اعضاء بدن، امر زايدى بوده كه به بدن ملحق شده و مى‏تواند از آن جدا گردد و لكن روح امر باقى در اعضاء بدن بوده از آن تا آخر عمر جدا نمى‏شود، اين نظريه را به «امام رازى‏» و «امام الحرمين‏» و طائفه بزرگى از قدماى اهل سنت نيز نسبت داده‏اند چنانكه در شرح طوالع بيان شده است (4) .

برخى گفته‏اند كه «روح جزء لا يتجزا در قلب مى‏باشد زيرا روح قابل انقسام نبوده، داراى جزء نيست و آن در قلب است زيرا علم به او نسبت داده مى‏شود و اين عقيده ابن راوندى است‏» (5) .

- برخى گفته‏اند روح از قبيل جسم هوائى بوده، مستقر در قلب است (6) .

- برخى ديگر گفته‏اند كه روح همان مخ و مغز انسان مى‏باشد (7) .

- برخى گفته‏اند: روح قوه‏اى است از قواى مخ و مغز كه مبدا حس و حركت در انسانها مى‏باشد (8) .

- برخى گفته‏اند: كه روح قوه‏اى است در قلب كه مبدا و منشا حيات و هستى بدن به شمار مى‏رود (9) .

- برخى ديگر روح را همان حيات انسان فرض كرده‏اند (10) .

- برخى ديگر روح را اجزاء آتشى دانسته، آن را به حرارت غريزى تعبير آورده‏اند (11) .

- برخى روح را اجزاء آبى دانسته كه همان اخلاط چهارگانه مزاج انسانها مى‏باشد، هم از لحاظ مقدار و هم از لحاظ كيفيت (12) .

- برخى ديگر از دانشمندان روح را همان خون معتدل مى‏دانند كه با اعتدال خود در بدن انسان، حيات و هستى را براى انسانها حفظ مى‏كند و با فناى آن، اعتدال حيات و هستى نيز خاتمه مى‏يابد (13) .

- برخى نيز روح را همان هواى موجود و محدود زندگى انسان مى‏دانند كه با قطع آن زندگى انسانها ناگهان خاتمه مى‏يابد (14) .

- نزد اكثر متكلمان فرقه معتزله و جماعتى از اشاعره روح همان هيكل مخصوص انسانها مى‏باشد (15) .

- به اطباء قديم نسبت داده‏اند كه روح به معناى مزاج انسان است ماداميكه اين مزاج معتدل در انسان برقرار باشد، انسان را از فساد و نابودى حفظ مى‏كند و اگر اين اعتدال از بدن خارج شد، بدن نيز حالت عدمى پيدا مى‏كند و اعضاى آن از يكديگر جدا مى‏گردد (16) .

- و برخى ديگر روح را نزد اطباء چنين توصيف كرده‏اند كه روح، جسم لطيف بخارى است كه از لطافت اخلاط چهارگانه مزاج و بخار بودن آنها پيدا مى‏شود و به اين اعتبار روح را به سه قسم: روح حيوانى و روح نفسانى و روح طبيعى تقسيم كرده‏اند (17) .

و بالاتر اينكه برخى همان سه قوه حيوانيت و قوه طبيعيه و قوه نفسانى را به معناى همان روح، به حساب آورده‏اند و در كتاب «بحر الجواهر» وارد شده است كه روح نزد اطباء اين‏گونه تصوير گرديده: «روح، جوهر لطيفى است كه از خون وارد بر قلب در سمت چپ قلب، پيدا مى‏شود نه سمت راست قلب، زيرا سمت راست قلب به جذب خون از كبد مشغول است‏» (18) .

- و برخى ديگر دانشمندان گفته‏اند: نفس كه همان روح است، با بدن رابطه نزديكى داشته، جسم لطيف مثل لطافت هواى تاريك منتشر در اجزاء بدن بوده، مثل كف روى شير و مثل روغن در گردو و ... يعنى نفس در بدن انسان مثل كف روى شير و روغن در گردو سرايت كرده و بدن را به حركت وا مى‏دارد حتى در عالم خواب نيز همراه بدن بوده، تنها به هنگام مرگ بدن را به كلى ترك و بدن به صورت ميت در مى‏آيد (19) .

اين نظريات درباره معنا و حقيقت روح كه از نظر خوانندگان گذشت، نمونه‏هاى اندكى از نظريات و عقايد بسيار زيادى است كه در حقيقت روح و نفس انسانى توسط دانشمندان اظهار گرديده و به تعبير مؤلف كتاب: «كشاف الاصطلاحات الفنون‏» (ج 1، ص 541) تعداد اين اقوال و عقايد و نظريات درباره حقيقت روح متجاوز از 100 مورد مى‏باشد (20)

اين حقيقت در همه اين اقوال كه نام برديم و آنها كه نام نبرديم مشترك است كه روح با حلول خود در بدن، ناظر بر اعمال بدن و جسد بوده، هيچ جزئى از بدن و اعضاى آن خالى از روح نبوده و از نظارت آن غفلت نكرده، دائما حالت‏سلامتى را براى اعضاى بدن به ارمغان مى‏آورد .

از اينرو در كتاب «فى الانسان الكامل‏» (21) در بيان اهميت و عظمت‏حفظ بدن توسط روح دو بيت‏شعر سروده شده است:

آدمى زاده طرفه معجونى است

از فرشته سر رشته وز حيوان

گر كند ميل اين شود بد از اين

ور كند ميل آن شود به از اين

پى‏نوشت:

1) ولا تعلم حقيقته و لا يصح وصفه و هو مما جهل العباد بعلمه مع اليقين بوجوده‏» (كشاف اصطلاحات الفنون تاليف: محمد بن على التهانوى، ج 1، چاپ كلكته، سال 1862، ماده روح، ص 540) .

2) مدرك بالا

3) ابراهيم بن سيار بن هانى بلخى بصرى مكنى به ابواسحاق و مشهور به نظام (او را بدان سبب نظام گفته‏اند كه شغل او در بازار بصره در رشته كشيدن مهره و فروختن آن بود يا خود به جهت‏حسن انتظام كلمات نثرى و نظمى او بوده است (ريحانة الادب ج 4 ص 207) از اعاظم دانشمندان عهد بنى عباس و از اجله علماى معتزله است . در علم كلام و طبيعيات و الهيات تبحر داشت و در عهد خلافت مامون و معتصم شهرتى فوق العاده يافت و او را اشعرى مذهب نيز دانسته‏اند (ريحانة الادب و رياض العلماء) و فرقه نظاميه بدو منصوب است . تصنيفات او را تا صد جلد نوشته‏اند . وى در سال 222 ه . ق . درگذشت . (منابع: ريحانة الادب ج 4 ص 206 - خاتمه فهرست ابن نديم - روضات الجنات ص‏42 - الموسوعة العربية المسيرة) .

4) قال النظام: «انه اجسام لطيفة سارية فى البدن سريان ماء الورد فى الورد باقية من اول العمر الى آخره لا يتطرق اليه تحلل و لا تبدل حتى اذا قطع عضو من البدن انقبض ما فيه من تلك الاجزاء الى ساير الاعضاء ...» (كشاف و اصطلاحات الفنون ج 1، ص 541). .

5) قيل «انه جزء لايتجزى فى القلب لعدم دليل على عدم الانقسام و اقناع وجودات المجردات فردا و هو فى القلب لانه الذى ينسب اليه العلم واختاره الراوندى‏» .

6) قيل: «جسم هوائى فى القلب‏» مدرك سابق .

7) قيل: «هى الدماغ‏» مدرك سابق .

8) قيل: «قوة فى الدماغ مبدا للحس و الحركة‏» مدرك سابق .

9) قيل: «فى القلب مبدا للحياة فى البدن‏» مدرك سابق .

10) قيل: «الحيوة‏» . مدرك سابق .

11) قيل اجزاء نارية و هى المسماة بالحرارة الغريزية‏» مدرك سابق .

12) قيل: «اجزاء مائية هى الاخلاط الاربعة المعتدلة كما و كيفا» مدرك سابق .

13) قيل: «الدم المعتدل اذ بكثرته و اعتداله لقوى الحياة و بفنائه منعدم الحياة‏» مدرك سابق .

14) قيل: «الهواء اذ بانقطاعها ينقطع الحياة طرفة العين .» مدرك سابق .

15) قيل: «الهيكل المخصوص المحسوس هو المختار عند جمهور المتكلمين من المعتزلة و جماعة من الاشاعرة‏» مدرك سابق .

16) قيل: «المزاج و هو مذهب الاطباء فما دام البدن على ذلك المزاج الذى يليق به الانسان كان مصونا عن الفساد ماذا خرج عن ذلك الاعتدال بطل المزاج و تفرق البدن كذا فى شرح الطوالح‏» مدرك سابق .

17) قيل الروح عند الاطباء جسم لطيف بخارى يتكون من لطافة الاخلاط و بخاريتها ... و بهذا الاعتبار ينقسم الى ثلاثة اقسام: روح حيوانى - روح نفسانى و روح طبيعى ...» مدرك سابق، ص 541 .

18) قيل: «الروح هذه القوى الثلاثة اى الحيوانية و الطبيعية و النفسانية و فى بحر الجواهر: الروح عند الاطباء جوهر لطيف يتولد من الدم الوارد على القلب و بطن الايسر منه لان الايمن منه مشغول بجذب الدم من‏الكبد» مدرك سابق .

19) فى مجمع السلوك: «ان النفس جسم اللطيف كلطافة الهواء ظلمانية غير زاكية منتشرة فى اجزاء البدن كالزبد فى اللبن و الدهن فى الجوز» . مدرك سابق ص 541 .

20) اختلقوا فى تفسيره على اقوال كثيرة قيل ان الاقوال بلغت الماة‏» .

21) مدرك سابق ج 1 ص 541 - شرح طوالح .