مجلات >فصلنامه مكتب اسلام>شماره 12

دلائل عقلى براى اثبات رابطه نزديك بين نفس و قلب

حسين حقانى زنجانى

در شماره گذشته، مساله رابطه نفس با قلب و نحوه ارتباط آنهااز ديدگاه قرآن و احاديث معتبر اسلامى و فلاسفه و صوفيه بود،مورد بحث قرار گرفت. اينك در اين مقاله، رابطه نفس و قلب را ازديدگاه عقل و دلائل عقلى مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهيم:

چند دليل عقلى وجود دارد كه قلب محل علم و تنها عضوى است كه‏نفس انسانها مستقيما با آن در رابطه است:

دليل اول)اين كه عقلاء فهم و ادراك و علم انسانى را نمى‏يابندجز از ناحيه قلب و اين نيز جز از اين جهت نيست كه نفس، رابطه‏نزديكى با قلب دارد و قلب، محل علم نفس مى‏باشد پس محل اراده‏مشروط به علم است پس محل اراده و در نتيجه محل تحريكات انسان‏از لحاظ افعال بدنى همان قلب مى‏باشد.

در مقابل قول بالا «جالينوس‏» يكى از فلاسفه يونان قديم معتقداست كه قلب، محل غضب بوده نه محل علم و در پاسخ آن چنين گفته‏شده كه غضب، عبارت است از دفع منافى و دفع منامى ناچار نياز به‏شعور به منافى دارد و اگر ما معتقد باشيم كه قلب، محل غضب است،ناچار بايد بپذيريم كه قلب، محل علم و ادراك بوده (1) ، محل اراده‏و در نتيجه محل تحريكات انسان از لحاظ افعال بدنى همان قلب‏مى‏باشد.

دليل دوم)اين كه اختلافى نيست در اين كه نفس حيوانى حساس‏بوده، متحرك بالاراده مى‏باشد پس هنگامى كه نفس متعلق به قلب‏باشد، ناچار داراى حس و حركت ارادى است و اين مطلب ايجاب مى‏كندكه قلب، داراى ادراك و شعور و قوه محركه بوده باشد.

همين مطلب قول «جالينوس‏» را رد مى‏كند كه معتقد است ماده‏اولى براى ادراك و حركات ارادى همانا از دماغ مى‏باشد نه قلب.

دليل سوم)اين كه حس و حركات ارادى در محيط حرارت نه برودت‏حاصل مى‏گردند، زيرا برودت و حالت‏سردى مانع از حس و حركات‏ارادى است و تجارب پزشكى و طبى بر اين گفته گواه است.

از اينجا گفته مى‏شود كه قلب، منبع حرارت و گرمازائى است ودماغ و مغز مركز برودت و سرمازائى است. پس قلب كه مبدا حس وحركات ارادى است، از مغز و دماغ برتر و افضل است كه با نفس وجان رابطه نزديكى داشته باشد.

علاوه بر اين، هر انسانى به ملاحظه طبع و سرشت طبيعى خويش،هنگامى كه مى‏گويد: «من‏» ; اشاره به سينه، يعنى ناحيه قلب خودمى‏نمايد و اين دليل محسوس بر اين است كه قلب از ساير اعضاء با«من‏» يعنى «نفس‏» در رابطه نزديكى است.

دليل چهارم)اين كه يكى از آشكارترين صفات و ويژگيهاى نفس‏ناطقه، نطق و تكلم انسانها است و در اين صورت لازم و واجب است‏كه منبع اصلى نفس ناطقه، محلى باشد كه آلت نطق و تكلم از آنجاسرچشمه مى‏گيرد و مى‏دانيم كه آلت نطق و تكلم، صوت است و درتوليد صدا و صوت و اخراج نفسهاى انسانى، تنها فعل قلب وواكنش‏هاى او دخالت مستقيم دارند، به‏طورى كه هواى مورد نياز باحركات قلب، تامين مى‏گردد. پس داخل نمودن نفس‏ها اولا و خارج‏نمودن آنها ثانيا به كمك قلب انجام مى‏گيرد و در نتيجه نسبت‏دادن اين افعال به قلب بهتر از اين است كه آنها را به دماغ‏نسبت دهيم زيرا براى دماغ، دخالت چندانى در تامين اين حالات‏نفسانى وجود ندارد.

ولى «جالينوس‏» يكى از فلاسفه يونان قديم معتقد است كه صوت وصدا از قلب پديد نمى‏آيد، بلكه از دماغ و مغز حاصل مى‏گردد زيراآلت و وسيله اولى براى صدا و صوت همان حنجره انسانى است وحنجره نيز مركب از سه غضروف است و اين سه غضروف با عضلات زيادى‏در رابطه نزديك است و از جمله عضلات، اعصاب انسان‏هاست و اعصاب‏انسانها نيز از مغز و دماغ پديد مى‏آيند پس فاعل صوت و صدا،دماغ و مغز مى‏باشند نه قلب.

از اينجا «جالينوس‏» ادعا مى‏كند كه معدن ادراك و فهم انسان‏همان دماغ است زيرا دماغ، محل اعصاب بوده، باعث پيدايش آن‏مى‏باشد و اعصاب نيز آلت ادراك است و اين را نيز مى‏دانيم كه هرآنچه كه آلت و وسيله ادراك و فهم باشد، معدن قوه ادراك بشمارمى‏رود پس دماغ منشا و منبع اعصاب يعنى ادراك و فهم انسانهااست و مى‏دانيم كه اعصاب وسيله حس و حركت ارادى مى‏باشند و درنتيجه معدن قوه حس و حركت ارادى بوده، از دماغ پديد مى‏آيند پس‏دماغ منبع و معدن اين قوه به شمار مى‏رود (2) .

معانى سه‏گانه عقل و رابطه آن با نفس

عقل در موارد گوناگون در قرآن مجيد و احاديث معتبر وارد ازپيامبر و ائمه(عليهم السلام)بكار برده شده، با مطالعه آنها باتوجه به ديدگاههاى فلاسفه و غير آن مى‏توان ادعا كرد كه به‏طوركلى عقل در سه معنى بكار رفته است چنانكه ابوحامد محمد بن احمدغزالى در كتاب «معارج القدس فى مدارج معرفه‏النفس ص 41 و 42»به آن تصريح نموده است.

معناى اول: مراد از عقل، عقل اول است از ديدگاه فلاسفه و شايدمراد از عقل همان باشد كه از قول پيامبر(ص)نقل شده است: «اول‏ما خلق الله العقل فقال له اقبل فاقبل ثم قال له: ادبرفادبر» (3) .

«اولين مخلوق خدا به هنگام آفرينش تمام موجودات، عقل مى‏باشدپس خداوند به او گفت: روى بياور، روى آورد سپس فرمود: پشت‏سربرو، اطاعت نمود. يعنى جلو بيا تا تو را كمال بخشم و پشت‏سر بروتا جميع عالم از تو كمال يابد».

و لذا روايات ديگرى وارد است كه خداوند خطاب به عقل مى‏گويد:

«و عزتى و جلالى ما خلقت‏خلقا اعز على و لا افضل منك‏» .

«سوگند به عزت و جلالم كه نيافريدم موجودى را كه عزيزتر وبالاتر از تو يعنى عقل باشد» .

و در برخى از روايات چنين وارد است: «و عزتى و جلالى ما خلقت‏خلقا هو احب الى منك و لا اكملتك الا فيمن احب. اما انى اياك آمرو اياك انهى و اياك اعاقب و اياك اثيب‏» (4) .

«سوگند به عزت و جلالم كه مخلوقى را نيافريدم كه دوست‏تر ازتو باشد و تو را انسانى كامل خلق نكردم مگر در كسى كه او رابيشتر دوست داشتم، حال آگاه باش اى عقل; ملاك و معيار امر و نهى‏من به انسانها تو هستى و در نتيجه معيار عقاب و ثواب در برابرافعال واعمال آنان نيز تو مى‏باشى‏» .

و شايد مراد از عقل همان قلم باشد كه رسول خدا(ص)فرمود: «ان‏اول ما خلق الله القلم فقال له اكتب فقال: و ما اكتب؟ قال: ماهو كائن الى يوم القيامه من عمل و اثر و رزق و اجل. فكتب مايكون و ما هو كائن الى يوم‏القيامه‏» (5) .

«اول موجودى كه خداوند آفريده، قلم است‏سپس به او خطاب كرد:

بنويس. در پاسخ عرض كرد: خدا يا چه چيز را بنويسم؟ فرمود: هرآنچه تا روز قيامت و روز واپسين واقع خواهد شد از اعمال وافعال و آثار موجودات و رزق و روزى و مدت عمرهاى موجودات را پس‏همه آنها را نوشت و رونويس كرد..» !

معناى دوم مراد از عقل همان نفس انسانى است (6)

معناى سوم صفات نفس است و آن نسبت‏به نفس انسانى مثل بينائى‏نسبت‏به چشم است و اين معنى در حقيقت واسطه بوده، انسان به‏واسطه آن آماده مى‏شود كه معقولات را درك نمايد همان‏طور كه چشم،زمينه بينائى را براى ادراك محسوسات فراهم مى‏آورد چنانكه رسول‏خدا(ص)از قول خدا چنين نقل مى‏كند:

«و عزتى و جلالى لاكمننك فيمن احببت‏» (7) . «خداوند خطاب به‏روح و نفس انسانى نموده، چنين فرمود: سوگند به عزتم و جلالم هرآينه تو را در كسى كه دوست دارم، مخفى و پنهان مى‏دارم يعنى‏خداوند حالت و روحى در برخى از انسانهاى صاحب كمال و دوستدارخداوند قرار مى‏دهد كه با آن حالت و صفت، روح‏ها روى به تكامل‏سير مى‏نمايند» .

تا اينجا بيان و توضيح لفظ و كلمه نفس و قلب و عقل و روح ورابطه آنها با يكديگر بود كه تقديم خوانندگان گرامى گرديد. غيراز اين چهار لفظ، الفاظ و اسماء ديگرى است كه در رابطه نزديكى‏با نفس قرار داشته مرحوم شيخ فضل الله بن حامد الحسينى ازعلماى قرن نهم هجرى متوفاى 921ه در كتاب «رساله‏النفسيه‏» ، ص‏17 به آنها چنين اشاره دارد:

«در اصطلاح اهل الله و غيرايشان و آن اسماء سر است و خفى وروح و قلب و كلمه و روع و فواد و صدر و عقل چنانكه حق تعالى‏مى‏فرمايد:

(يعلم السر و اخفى‏» (8) . «اگر سخن آشكار بگويى(يامخفى‏كنى)او اسرار و حتى پنهان‏تر از آن را نيز مى‏داند» .

(و قل الروح من امر ربى) (9) «بگو اى پيامبر، روح از عالم امرپروردگار من است‏» .

(و ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب) (10) . «در اين، تذكرى است‏براى آن كس كه عقل دارد...» .

(ما كذب الفواد ما راى) (11) «قلب پاك او در آنچه ديد، هرگزدروغ نگفت‏» .

(الم نشرح لك صدرك) (12) «ما سينه تو را گشاده نساختيم؟» .

(و نفس و ما سواها..) (13) «قسم به جان آدمى و آن كس كه آن‏را(آفريده)و منظم ساخته‏» .

سپس در توضيح و توجيه آنها ص‏19 چنين مى‏گويد:

«اما سر به اعتبار آن گويند كه حقيقت نفس بر عارفان و غيرايشان پوشيده است‏» .

«اما روح به اعتبار آن گويند كه نفس مصدر حيات حسى است ومنبع فيضان او بر جميع قواى نفسانى‏» .

«اما قلب به اعتبار آن گويند كه متقلب است ميانه وجهى كه‏يكى حق تا افاضه انوار كند از حق سبحانه و تعالى‏» .

و ميانه وجهى كه يكى نفس حيوانى است تا افاضه انوار كند براو از آنچه استفاده كرده باشد از حق سبحانه و تعالى به قدراستعداد او.

«و اما كلمه به اعتبار آن گويند كه ظاهر است در نفس رحمانى‏مثل ظهور كلمه در نفس انسانى‏» .

«و اما فواد به اعتبار آن گويند كه او متاثر است از مبداخود جل و علا زيرا كه فواد در لغت جرح و تاثير باشد» .

«و اما صدر به اعتبار آن گويند كه مصدر انوار بدن باشد و به‏اعتبار تصدر او گويند در بدن‏» .

«و اما روع به اعتبار خوف و فزع او گويند از قهر مبدع قهاراگر ماخوذ باشد از روع و آن فزع است‏» .

«و اما عقل به اعتبار تعقل او، ذات خود را و موجد خود را واز براى تقيد او به تعين خاص و تقيد او آنچه را از ادراك و ضبطكرده باشد و حصر او آنچه را تصور كرده باشد» .

«و اما نفس به اعتبار تعلق او گويند به بدن و تدبير او بدن‏را و هرگاه كه از او افعال نباتى ظاهر گردد، به واسطه مدام‏او...» .

پى‏نوشت‏ها:

1) كتاب النفس والروح و شرح قواهما، تاليف امام فخرالدين‏محمد بن عمرالرازى متوفاى‏606ه ش تحقيق دكتر محمد صغير حسن‏المعصومى، محل نشر تهران سال 1364ه ش ص 60.

2) مدرك سابق، ص 51 و...

3) راجع به عقل روايات زيادى در كتب معتبر احاديث‏شيعى و اهل‏سنت نقل شده است، براى استفاده بيشتر به كتاب اصول كافى تاليف‏مرحوم كلينى رازى، متوفاى سنه 328 -329، ج‏1، چاپ دارالكتب‏الاسلاميه، ص 10 تا29 مراجعه فرماييد.

4) اصول كافى، ج‏1، كتاب العقل والجهل، حديث 1، بنقل از محمدبن مسلم از امام باقر(ع).

5) معارج القدس،ص 10 - فى مدارج النفس، ص 41 و 42.

«اول موجودى كه خداوند آفريده، قلم است‏سپس به او خطاب كرد:

بنويس در پاسخ عرض كرد خدايا چه چيز را بنويسم؟ فرمود: بنويس‏هر آنچه تا روز قيامت

6) معارج القدس، ص 41 و 42.

7) مدرك سابق، ص 42.

8) طه:7.

9) بنى‏اسرائيل:87.

10) ق:37.

11) نجم: 11.

12) انشراح: 1.

13) شمس:7.