| مجلات >فصلنامه مكتب اسلام>شماره 5 |
حسين حقانى زنجانى
مكتب ارسطو از مكتبهاىاخلاقى بسيار مهمى است كه در اخلاق نظرى وجود دارد. ارسطو به عنوان برجستهترينفيلسوفان يونان باستان برخى ازشالودههاى اصلى را كه در زمينه اخلاق نظرىارائه داده است، تاكنون مورد پذيرش بسيارى از فلاسفه و علماء علم اخلاق درجهان است هرچند با جرح و تعديلهائى به غالب كتابهاى فلسفى و اخلاقى پس از وىراه يافت. سه كتاب يا سه رساله در علم اخلاق به وى منسوب است علاوه بر مقالات واضافات اخلاقى كه در بسيارى از آثار متفرقه منسوب به او موجود است.
دهخدا در لغتنامه خود در ذيل ماده «ارسطو» ص 1834 مىنويسد:
«در علم اخلاق سه رساله به ارسطو منسوب است كه در اساس هر سه يكسانند و لكنيكى از آنها كه موسوم استبه اخلاق «نيقوماجس» بيشتر محتمل است كه از ارسطوباشد».
برخى گفتهاند كه ارسطو اين كتاب را به پسرش «نيكوماخس» اهداء كرده است.
اين كتاب از همان قرون اوليه اسلام به عربى ترجمه و مورد استفاده دانشمنداناسلام قرار گرفته و ترجمه عربى كه اينك در دسترس است، حدس زدهاند توسط اسحاقبن حنين در قرن سوم هجرى از لغتيونانى به عربى ترجمه شده باشد.
«ابن مسكويه» (1) يكى از علماء بزرگ اسلامى است و به تعبير محقق لاهيجانى(درگوهر مراد، ص 489) او در حكمت عملى به منزله ابوعلى سينا است در حكمتنظرى كتاب مشهور خود «تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق» را به تصريح خودش بااستعانت از كتب و رسائل اخلاقى ارسطو و شارحان كلام او نوشته است هرچند باترتيب و تحقيقاتى بيشتر.
پس از «ابو على بن مسكويه» ساير نويسندگان در مسائل اخلاقى نيز كم و بيشهمان روش «مسكويه» را در علم اخلاق دنبال كردهاند به اضافه ابتكارات وابداعاتى، تذكر اين نكته لازم است كه عرفا و اهل حديث، بلكه متكلمين اسلامى درمسائل اخلاقى حتى از جنبههاى نظرى هيچ استفادهاى از روش ارسطو ننمودهاند وورود و خروجشان در علم اخلاق به كلى متفاوت از روش فلاسفه اخلاقى بود. از بابنمونه خواجه نصيرالدين طوسى (2) (متولد سال 597ه و متوفاى سال 662ه) دو روشدر تدوين مسائل اخلاقى ارائه داد يكى مطابق مشرب حكماء كه اخلاق ناصرى را بدينسبك تاليف نمود و ديگرى موافق فرق عرفا كه كتاب «اوصاف الاشراف» بر اينمنوال نگاشت. خود محقق طوسى در مقدمه كتاب «اوصاف الاشراف» مىنويسد: «محرراين رساله بعد از تحرير كتابى كه موسوم استبه اخلاق ناصرى و مشتمل بر اخلاقكريمه و سياسات مرضيه بر طريقه حكماء انديشمند بود كه مختصرى در بيان سيراولياء و روش اهل بينش بر قاعده سالكان طريقت و طالبان حقيقت مبتنى برقوانين عقلى و سمعى و منبى از دقائق نظرى و علمى كه به منزله لب بود..».
نكته قابل ذكر اين است كه استناد عمده ارسطو از اخلاق «نيقوماخس» برمعيارهائى است كه نزد عامه مردم براساس جهشهاى فطرى انسانى پذيرفته شده است.
وى در تشخيص درستى و نادرستى آنها اغلب موارد به ذوق سليم و مدح و ذم عامهمردم تكيه مىكند و در حقيقت كتاب «اخلاق نيقوماخس» در واقع تحليلى ازمرتكزات اخلاقى مردم است كه توسط ارسطو استنباط و براساس طبقهبندى خاصى تدوينشده است. افراط در اين جهتباعثشده با وجود اين كه ارسطو بسيارى از معتقداتمردم آن روز را خرافه مىدانسته، از استناد به آنها در تثبيت مبانى اخلاقىخويش دريغ نورزد.
حال بايد به بررسى نظرات او پرداخت و مىتوان حاصل نظرات او را در علم اخلاقتحت عنوان چند امر مورد تحقيق و تدقيق قرار داد:
امر اول - خير و سعادت نزد ارسطو.
امر دوم - فضيلت و حد وسط.
امر سوم - طبقهبندى فضائل و رذائل و بررسى اجمالى اخلاق ارسطو و به دنبالبيان اين نظرات به بررسى و مقايسه آنها از ديدگاه اسلام و پيشوايان اسلاممىپردازيم:
وى در ابتداى كتاب «اخلاق نيقوماخس»مىگويد:
«به نظر مىرسد كه هر هنر و تجسس علمى و نظرى و همچنان هر فعل وانتخابى به سوى خير متوجه استبدين هتخير چيزى است كه همهچيز به سويشگرايش دارد». سپس در طى فصول همين كتاب توضيح مىدهد كه: «چون خيرها متعدداست ما بايد به خيرى روى بياوريم كه خير اعلى است و آن همان سعادت است».
لغتنامه دهخدا در ذيل ماده ارسطو ص 1834 از ارسطو چنين نقل مىكند:
«آنچه انسان مىكند براى جلب نفع و خيرى استيعنى عمل انسان را غايتى است وغايات مطلوب انسان مراتب دارند آنچه غايت كل و مطلوب مطلق است، مسلما سعادتو خوشى است اما مردم خوشى را در امور مختلفه مىانگارند بعضى به لذات راغبندو برخى به مال و جماعتى به جاه اما چون درستبنگريم مىبينيم كه هيچ وجودى بهغايتخود نمىرسد مگر اين كه همواره وظيفهاى را كه براى او مقرر است، به وجهاحسن اجرا كند و انجام وظيفه به وجه احسن براى هر وجودى فضيلت او است پسغايت مطلوب انسان يعنى خوشى و سعادت به فضيلتحاصل مىشود..».
وى در مورد شناسائى برترين خيرها براى بشر مىگويد: «اگر خيرها متعددند مثلاخير پزشكى غير از خير در سپاهىگرى است و هردو غير از خير در معمارى است واساسا ما بعضى از خيرها را به منظور غايت ديگرى انتخاب مىكنيم و آن را وسيلهو سبب وابزار مىدانيم (مثلا ثروت و موسيقى و نى زدن را وسيله مىدانيم نهغايت!). پس اين وسائط غايات نهائى و كامل نيستند و نمىتوانند خير اعلى كهكامل استبوده باشند.
چون خير اعلى امرى است كه آن را فىحدذاته به خاطر خودش مىجوئيم و مسلما آنرا كاملتر از غايتى مىدانيم كه به خاطر ديگرى خواسته شود و به تعبير ديگرامرى را كامل و علىالاطلاق مىناميم كه دائما به خاطر خودش مطلوب واقع شود وهرگز وسيله براى امر ديگرى نباشد و سزاوارترين چيزى كه داراى اين ويژگى است،«سعادت» مىباشد زيرا ما سعادت را هميشه به خاطر خودش نه به لحاظ غايتديگرى برمىگزينيم برعكس كرامت، لذت و عقل و هر فضيلت ديگرى را گرچه آنها رابه خاطر خودشان انتخاب مىكنيم زيرا اگر هر يك از آنها نتيجه ديگرى براى مانداشته باشد، بازهم ما آنها را برمىگزينيم و نيز آنها را به منظور تامينسعادت هم مىجوئيم زيرا چنين حكم مىكنيم كه به توسط اينها ما مىتوانيمسعادتمند شويم در صورتى كه ما سعادت را به خاطر خود سعادت مىطلبيم نه بهخاطر اين امور نه بهطور كلى براى چيز ديگرى غير از خودش و به تعبير«ارسطو»: «سعادت مكتفى به نفس است چون اكتفاء به نفس خصيصه خير كاملاست». البته منظور از كفايتبه نفس حالتيك فرد خلوتنشين كه به تنهائىزندگى مىكند نيست، بلكه منظور از اكتفاء به نفس آن مفهومى است كه شاملوالدين، فرزندان، همسر او، دوستان و همشهريان او است زيرا انسان مدنى بالطبعاست البته بايد براى اين امور مرزى قائل شد و گرنه بايد اجداد فرزندزادگان ودوستان دوستان را به حساب آورد كه سر به بىنهايت مىگذارد.
بهطور خلاصه مراد ازكفايت نفس چيزى يا كسى مىباشد كه صرف نظر از همه چيز حياترا مطلوب داند و به چيز ديگرى نياز واحتياج ندارد و سعادت به نظر او واجدهمين خاصيت است (3) .
ارسطو بعد از اين مطالب در كتاب «اخلاق نيقوماخس» مىگويد:
«اكنون كه دانستيد سعادت همان خير اعلى است، آن وقتخواهيم توانستخاصيتسعادت را بشناسيم كه بيابيم عمل و كردار شايسته انسان چيست؟ اگر چنين است پسانسان نيز اگر وظيفه و كردارى دارد خير او در همان وظيفه و كردار او نهفتهاست آيا مىتوان پذيرفت كه نجار و كفشگر وظيفه خاصى دارند ولى طبيعت انسان بربطالت نهاده شده است؟ يا همانطور كه براى چشم و دست و پا و بهطور كلى هرعضوى را وظيفهاى ويژه است چگونه براى انسان وظيفه خاصى نباشد؟ بنابراين جاىاين پرسش است كه وظيفه و كار ويژه انسان چيست؟
مسلما نمو گياهى و احساس حيوانى فعل مختص به انسان نيست زيرا اولى مشترك بينانسان و حيوان و گياه است و دومى مشترك بين انسان و حيوان درحالى كه ما بهدنبال اثر ويژهاى هستيم پس كار ويژه انسان كارى است كه ناشى از قوه ناطقه وجنبه عقلانى انسان است پس سعادت انسان يعنى عمل و فعاليتبر طبق عقل و همراهفضيلت. البته تمام عمر زيرا خوشبختى و سعادت موقت، كافى براى سعادتمند شدننيست» (4) .
حاصل كلام اين كه در نظر ارسطو سعادت نيكوترين و زيباترين و مطبوعترين اموراست و اين صفات براى انسان سعادت شمرده شده كه تفكيك ناپذيرند.
تمام اين اوصاف در افعال توام با فضيلت وجود دارد و سعادت از مجموع افعال ويا از فعلى كه نيكوتر و كاملتر از ساير اعمال باشد، حاصل مىشود. با وجود ايندر تكميل سعادت بايد خيرهاى خارجى را نيز دخالت دهيم از باب نمونه كسى كهداراى چهره كريه و بىتبار و مجرد و بىفرزند باشد، نمىتواند به سعادت برسد واز اينها بدتر سعيد راكسى نمىدانيم كه فرزندان يا دوستان وى غرق در فساد ويا تبهكارى شده باشند و يا اگر فرزندان و ياران وى متقى بودهاند، دست اجلگريبان آنان را گرفته باشد.
حال اين سوال مطرح است كه فضيلت و سعادت آخرين چيست؟ در شماره آينده بيانخواهيم كرد انشاءالله.
ادامه دارد
پىنوشتها:
1- ابوعلى احمد بن محمد بن مسكويه از علماى بزرگ اسلام در عهدشاهان ديالمه از قبيل عضدالدوله ديلمى» زندگى مىكرده استحاجى خليفه مولفكتاب «كشف الظنون» نيز يحيى بن منده به نقل از ياقوت وفات او را 421 ه بوده ستبراى توضيح بيشتر به شرح حال او و آثار و تاليفات او به لغتنامهدهخدا ماده ابوعلى مسكويه، ص 681 مراجعه نمائيد.
2- محمد بن فخرالدين محمد بن حسن مكنى به ابو جعفر و ملقب به استاد البشر وعقل حادى عشر از اعاظم رجال قرن هفتم و از اجله علماء جامع ايران است وى درسال 597ه ق در طوس متولد شد و علوم نقلى را از پدرش و معقول را از دائىخويش و سپس از فريدالدين داماد نيشابورى و علوم رياضى را از كمال الدين محمدبن حاسب فرا گرفت و به دربار ناصرالدين عبدالرحيم ملكى به ابوالفتح حكمرانقهستان كه از سران اسماعيليه بود، راه يافت و كتاب معروف اخلاق ناصرى را بهنام وى تاليف نمود. (براى توضيح بيشتر به لغتنامه دهخدا ماده ناصرالدينطوسى، ص 569 و... مراجعه نمائيد.
3- تلخيص از فضل پنجم از كتاب اول.
4- خلاصهاى از فصل ششم كتاب اول.