مجلات >مکتب اسلام>شماره 7 (سال 76)

معيارهاى اخلاقى بودن افعال انسانها چيست؟

حسين حقانى زنجانى

در مقاله گذشته اين نكته نظر به اقتضاى فطرت و مطابق احاديث معتبر روشن گرديد كه يك عمل اخلاقى، عملى است كه داراى ارزش و بها بوده، غير از افعال طبيعى و عادى مى‏باشد .

حال اين سؤال را پاسخ مى‏گوئيم كه معيار و مقياس اخلاقى بودن افعال انسانها چيست؟ يعنى يك عمل به چه جهت و چگونه رنگ اخلاقى بودن را پيدا مى‏كند و معيارهاى آن كدام است؟ و با افعال طبيعى و عادى چگونه متمايز مى‏گردد؟

در اين مورد نظرات گوناگونى از طرف فلاسفه شرق و غرب و علماء و بزرگان علم اخلاق ابراز شده است كه ما آنها را در اينجا به طور اختصار نقل و توضيح سپس به بررسى و نقادى آنها مى‏پردازيم و جهات حسن و قبح آنها را معين و آنها را در معرض مطالعه و قضاوت خوانندگان گرامى قرار مى‏دهيم:

1 - نظريه عاطفى

نظريه عاطفى يعنى اخلاق مبتنى بر عاطفه از قديمى‏ترين نظريات درباره ملاك اخلاقى بودن يك عمل بشمار مى‏رود . به اين معنى كه گروهى رمز اخلاقى بودن يك عمل و فعل را در عواطف بشر جستجو مى‏كنند . به اين ترتيب كه كارهاى عادى و معمولى كارهائى است كه از انگيزه‏هاى خود خواهانه و ميل‏هاى طبيعى انسان سرچشمه مى‏گيرد و هدف از آن كارهم رساندن نفع و سود به خود و يا رسيدن شخص به لذتى است .

بديهى است هر عملى كه از چنين احساس و ميل‏ها سرچشمه بگيرد و در مقام تامين چنين هدفهائى باشد، كار معمولى و عادى بوده، يك عمل اخلاقى محسوب نمى‏گردد نظير اكثر كارها و افعالى كه مردم عادى انجام مى‏دهند مثل كاركردن يك كارگر براى گرفتن مزد و اداره مخارج زندگى خود يك كار معمولى محسوب مى‏گردد و همچنين كار يك كارمند كه شغل ادارى دارد و به طور كلى اين‏گونه كارهاى عادى و معمولى مربوط به خود شخص و زندگى خودش بوده، از ميل مربوط به شخص ناشى مى‏گردد و لذتى كه از اين فعل و عمل عايد كننده آن مى‏باشد، لذتى است كه تنها به او مى‏رسد و يا دفع رنجى است از خودش مثل مراجعه انسان به پزشك براى دفع رنجى كه اين، يك كار طبيعى است .

اين عمل گرچه به نوعى با عاطفه انسانى در ارتباط است منتها يك عمل اخلاقى محسوب نمى‏گردد .

آرى تنها هنگامى يك عمل جنبه اخلاقى بودن را پيدا مى‏كند كه پاى غير خودش در ميان باشد يعنى غير دوستى يعنى وقتى عملى اخلاقى محسوب مى‏شود كه غير را هم دوست داشته باشد و از دوستى غير نيز لذت ببرد و شادمان گردد بدون اين كه عقل و محاسبات عقلى در اين غير دوستى دخالتى داشته باشد .

طرفداران اخلاق مبتنى بر عاطفه عقيده دارند كه خير داراى جذبه‏اى است مانند زيبائى از اينرو خود به خود روشن و شناخته شده است و براى يافتن آن نيازى به تحقيق نيست، اين حاصل كلامى بود از فيلسوف و مورخ انگليسى قرن نوزدهم به نام «ديويد هيوم‏» نقل شده است و تعبير ديگرى نيز در اين زمينه از «ژان ژاك روسو» حكيم و نويسنده فرانسوى در قرن هيجدهم نقل شده است‏به اين نحو كه: هرچه از زيردست طبيعت‏بيرون مى‏آيد نيكو است، انسان هم فطرتى نيك دارد و بايد گذاشت‏به طور طبييعى جسما و روحا رشد كند (1) .

حاصل كلام اين كه هر كارى در انسان مبدئى دارد و غايتى را نيز تعقيب مى‏كند يعنى در انسان يك احساس و يك ميل و عاطفه هست كه محرك او به انجام كار است و بدون اين محرك كار از انسانها سر نمى‏زند پس كار اخلاقى بنابر اين نظريه كارى است كه از نظر مبدا از ميلى ناشى مى‏شود كه آن ميل مربوط به خود انسان نيست‏بلكه مربوط به ديگران است و اسم آن را مى‏گذاريم عاطفه غير دوستى (2) . و از نظر هدف نيز منظور انسان رساندن به خير به خودش نيست، بلكه رساندن خير به ديگران است .

مطابق اين نظريه فعل طبيعى از محدوده و دايره «خود» و «من‏» خارج نيست و دراين خصوصيت انسان با ساير حيوانات نيز مشترك است ولى فعل اخلاقى هم از نظر مبدا يعنى حالت ميل به عمل و هم از نظر هدف كه همان رساندن خير به ديگران ست‏با فعل طبيعى فرق و تفاوتى دارد .

اين نظريه در حقيقت همان نظر ابراز محبت‏به غير است كه در علم اخلاق مطرح شده و در اديان آسمانى نيز توصيه بر آن گرديده بيشتر مكاتب فلسفى عالم نيز به آن معتقدند . مثلا در اسلام ضمن اخبار و احاديث زياد معتبرى از پيشوايان اسلام و متن قرآن توصيه اكيد بر اين عمل شده، آن را يكى از افعال خير و نيك و پسنديده به شمار آورده است .

به عنوان نمونه عبارتى كوتاه از على عليه السلام در نهج البلاغه اين چنين وارد است:

«احبب لغيرك ما تحب لنفسك و اكره لغيرك ما تكره لنفسك‏» براى ديگران آن را دوست‏بدار كه براى خود دوست مى‏دارى و براى ديگران آن را مپسند كه براى خود نمى‏پسندى (3) .

مطالعه عميق‏تر در اين مورد حاكى است كه غير از اديان آسمانى ساير فرق و مكاتب فكرى و عملى موجود در گوشه و كنار عالم همه محبت‏به غير را يك عمل نيك و پسنديده محسوب داشته‏اند، اخلاق هندى اخلاق براساس عاطفه است‏يعنى تكيه‏گاه در اخلاق هندى عاطفه است همچنانكه در اخلاق مسيحى نيز يگانه تكيه‏گاه عاطفه و محبت است .

«گاندى‏» در كتابى كه از او منتشر كرده‏اند، به نام «اين است مذهب من‏» و يكى از فرنگى‏ها مقدمه بسيار جامعى بر آن نوشته و خلاصه كتاب را در آن مقدمه آورده است چنين مى‏نويسد: «من از مطالعه اپانيشادها (4) به سه اصل رسيدم‏»:

اصل اول

در همه دنيا يك معرفت و شناخت وجود دارد و آن شناخت ذات است (5) يعنى معرفت نفس يعنى خودشناسى - درباب معرفت تكيه‏گاه فرهنگ هندى معرفة‏النفس است‏يعنى اين كه انسان خود را بايد بشناسد و خود را كشف كند و تمام رياضت‏هاى هندى هم براى رسيدن به اين مطلب است .

اصل دوم:

هركس كه خود را شناخت‏خدا را شناخته است و جهان را؟ اين كلام نيز كلام درست و صحيحى است كه در كلمات منقول از پيامبر و على عليه السلام نيز نقل شده است: «معرفة النفس انفع المعارف‏» (6) «شناخت‏خود از هر شناختى سودمندتر است‏» .

از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله چنين نقل شده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربه‏» «كسى كه خودش را بشناسد خدايش را نيز مى‏شناسد» .

اصل سوم:

در همه دنيا يك نيرو و يك نيكى وجود دارد و بس و آن نيروى تسلط بر خويشتن است هركس كه بر خود مسلط شد بر جهان مسلط است و در همه جهان يك نيكى وجود دارد و آن دوست داشتن ديگران است مانند دوست داشتن خود در اين سه اصل بالا شاهد گفتار ما موجود بود كه از نظر خوانندگان گذشت .

ايرادهاى اين نظريه:

بر نظريه بالا ايرادهاى زيادى وارد شده از جمله آنها سه ايرادى است كه مرحوم شهيد مطهرى در كتاب خود «فلسفه اخلاق‏» ص 42 - 441 به آنها اشاراتى دارد:

ايراد اول - اين مطلب صحيح است كه هر دينى و آئينى واحيانا هر مكتبى محبت‏به غير را جزو دستورات اخلاقى خود قرار داده است‏به اين ترتيب كه محبت‏به غير قابل ستايش و مدح است ولى هر محبتى را نمى‏توان عمل اخلاقى دانست و اينگونه نيست كه به طور كلى هر عمل قابل ستايش و تحسينى عمل اخلاقى محسوب گردد چنانكه كار يك قهرمان ورزش كه زور بازو دارد قابل مدح و ستايش است ولى اسمش عمل اخلاقى نيست و سر آن اين است كه در اخلاقى بودن يك عمل عنصر اختيار و اكتساب نيز معتبر است‏يعنى غير غريزى بودن در آن ملاحظه شده است پس احساسات پاك يك مادر بر فرزندش گرچه احساسات عالى و با شكوه و عظمت است و قابل ستايش ولى ما نمى‏توانيم احساسات او را اخلاقى بدانيم به دليل اين كه همين مادر نسبت‏به كودك ديگرى و همسايه چه بسا بى‏تفاوت است .

آرى احساسات مادر به فرزند خودش گرچه احساس و محبت غير دوستى است اما اين غير منحصر به فرزند خودش مى‏باشد .

علاوه بر اين، اين مادر، اين احساسات را كسب و تحصيل نكرده و به اختيار خودش به دست نياورده، بلكه قانون حكيمانه خلقت اين احساسات شديد را به او داده است‏براى اين كه نظام امور به درستى جريان پيدا كند زيرا اگر چنين نبود هيچ مادرى بچه خودش را پرستارى نمى‏كرد پس اين احساسات غير دوستى گرچه ناشى از يك عاطفه بوده و از دائره «خود» خارج است ولى نمى‏توان اين احساسات را احساسات اخلاقى و كار مادر را عمل اخلاقى ناميد .

پس در اخلاقى بودن يك عمل عنصر اختيار و اراده و اكتساب نيز معتبر است‏به اين ترتيب كه در سير طبيعى پيدايش اراده در انسان براى انجام يك عمل عاطفه بعد از ادراك قرار دارد زيرا به هنگام انجام عملى اول ادراك و تصور چگونگى آن سپس ملاحظه خوبى و بدى عمل سپس تصميم بر عمل و تحريك عاطفه براى انجام آن، به اين ترتيب مرتبه عاطفه بعد از مرتبه ادراك و تشخيص خير و شر بودن فعل قرار داشته، و در تشخيص خير و شر بودن و نيكى و ناپسندى عمل دخالتى ندارد .

علاوه بر اين ، عواطف انسانها مختلف و گوناگون مى‏باشد جاى اين سؤال است كه از ميان اين عواطف (يعنى عاطفه معنوى و مادى - نوع‏دوستى و غير آن) ملاك انتخاب يكى از آنها چيست؟

از همه اينها بالاتر عواطف انسانها پايدار نيستند و همواره در معرض دگرگونى و شدت و ضعف قرار دارند، اگر انسانها همه از عواطف خويش بخواهند بهره‏مند گردند بى‏شك دچار افراط و تفريط مى‏شوند و چه بسا در معرض شهوات تمايلات نفسانى قرار خواهند گرفت (7) .

ايراد دوم: دايره اخلاق از حدود غير دوستى وسيع‏تر است همه اخلاقها يعنى كارهاى مقدس و باشكوه انسان از نوع «غيردوستى‏» نيست، نوع ديگرى يعنى يك سلسله كارهاى باعظمت و باشكوه و قابل تقدير و تقديس سبب ثنا و ستايش در انسان هست‏بدون اين كه ربطى به غيردوستى داشته باشد . همانطور كه ايثار و احسان به غير را تقديس مى‏كند آن كار را نيز تقديس مى‏كند مثل صفت تن به ذلت ندادن و عزت خويش را حفظ كردن مثل اين روايت معروف و منسوب به على عليه السلام: «الموت اولى من ركوب العار» (8) «مرگ بهتر است از اين كه انسان ننگ ذلت را متحمل شود» .

و نيز عبارت منقول از آن حضرت: «والحيوة: في موتكم قاهرين‏» يعنى «زندگى در مرگ شماست، درحالى كه پيروز باشيد» .

ايراد سوم: محبت انسان به غير نياز به تفسير و توجيه دارد، اكثر طرفداران اين نظريه آن را به غير دوستى تفسير كرده‏اند و آنها كه كمى بالاتر رفته‏اند گفته‏اند انسان دوستى، اينجا است كه اين ايراد بر اين نظريه متوجه است كه چرا انسان دوستى؟ چه مانعى وجود دارد به تعبير مرحوم شهيد مطهرى بگوئيم: جانداردوستى! واقعا اگر انسان نسبت‏به يك حيوان عاطفه به خرج دهد مثل داستان آن شخصى كه در حديث است كه سگ تشنه‏اى را با زحمت فراوان سيراب كرد اين، كار اخلاقى نيست؟ چون انسان دوستى نيست آيا انسان فقط بايد انسانها را دوست داشته باشد و جانوران ديگر را نبايد دوست داشته باشد؟ صحيح اين است كه انسانها همه چيز خوب و نيكو را بايد دوست داشته باشند و به قول سعدى:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

نه ارادت به خورم زهر كه شاهد ساقى است

به جلادت بكشم درد كه درمان هم از اوست

پس انسان دوستى نياز به توضيح و تفسير دارد يعنى هر انسانى كه به هر سبب از لذتهاى انسانى بهره‏مند است‏شايسته دوستى است و انسانى كه بالفعل از لذتهاى انسانى بهره‏مند نيست‏باز لايق دوستى است‏براى رساندن او به ارزشهاى انسانى .

پى‏نوشت:

1) فلسفه اخلاق از ديدگاه قرآن، ص 27 .

2) فلسفه اخلاق، تاليف شهيد مطهرى (ره)، ص‏12 .

3) نهج البلاغه، فيض، نامه شماره 3، ص 921 .

4) اپانيشادها مجموعه كتب مذهبى هندوئى از قديم و از چند هزار سال پيش است و جزو كتابهاى مهم دنيا بشمار مى‏رود . استاد بزرگوار علامه طباطبائى (ره) به نقل مرحوم شهيد آية‏الله مطهرى (ره) در كتاب (فلسفه اخلاق) چند سال پيش كه اين كتاب را مطالعه كرده بود خيلى اعجاب داشتند و مى‏گفتند معانى فوق‏العاده عميق دراين كتاب وجود دارد و الان هم دنياى اروپا بر اين كتاب اهميت فوق‏العاده قائل هستند .

5) مطالب فوق را مرحوم شهيد مطهرى در كتاب خود «فلسفه اخلاق‏» نقل نموده است ص 41 - 42 سپس مى‏گويد به نظر من صحيح اين است كه ذات را نفس ترجمه مى‏كردند .

6) غرر و درر آمدى، ص 768، فصل 8، حديث 151 .

7) فلسفه اخلاق از ديدگاه قرآن، ص 28 و 27 .

8) لهوف، با ترجمه، ص 119 - نفس المهوم، ص 187 .