مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 60

نوگرايى در اسلام

ترجم: رامين گلمكانى

نوگرايى اسلامى ( (Islamic Modernism در نيمه‏هاى قرن نوزدهم ميلادى در كشورهاى هند، مصر و تركيه گسترش يافت و در دهه اول قرن بيستم به مالايا رسيد.

نوگرايى اسلامى به عنوان مكتبى نو در تفكر اسلامى مشخصات كلى فراگيرى دارد كه مقاله حاضر مى‏كوشد اين ويژگيها را بيان و تعريف كند.

تعريف نوگرايى اسلامى

نوگرايى اسلامى چيست؟ شمار اندكى از محققان، نوگرايى اسلامى را تعريف كرده‏اند. آدامز (Charles C. Adams) كه در خصوص نوگرايى اسلامى در مصر، مطالبى نگاشته است، اصطلاح نوگرايى اسلامى ( Muhammadan Modernism) را برحسب سه مشخصه اصلى تعريف كرده است. بايد گفت كه نوگرايى اسلامى گرايشى است‏به اصلاحات مذهبى كه از انديشه‏هاى كلامى تاثير پذيرفته تا اسلام را از جمود و تمسك به سنتهاى پيشين برهاند و نشان دهد كه اسلام دينى است منطبق با مقتضيات زندگى جديد.

آدامز درباره اين ويژگيها مى‏نويسد:

«نوگرايى اسلامى... عبارت است از تلاش براى آزادى مذهب از قيد و بند ديدگاههاى بسيار خشك و سنتى و انجام اصلاحاتى براى منطبق ساختن آن با مقتضيات پيچيده زندگى نوين و امروزى. مشخصه غالب در نوگرايى اسلامى همين اصلاح مذهبى است كه عمدتا از انديشه‏هاى كلامى الهام گرفته و از آنها تاثير پذيرفته است.»

دكميجيان (R. Hrair Dekmijian) كه نوگرايان و نوگرايى اسلامى را با محافظه‏كارى و محافظه‏كاران اسلامى مقايسه كرده، مى‏نويسد: اولى تلاش مى‏كند به اصلاح دينى بپردازد و اسلام را با زندگى مدرن تطبيق دهد، اما دومى چنين نمى‏كند.

نوگرايى اسلامى در برابر محافظه‏كارى اسلامى

تضاد و اصطكاك بين نوگرايان و محافظه‏كاران اسلامى از ويژگيهاى هميشگى جامعه مسلمانان در عصر حاضر بوده است. در حالى كه نوگرايان درصدد اصلاح و انطباق اسلام با زندگى مدرن برمى‏آيند، محافظه كاران به اصول اسلام سنتى توسل مى‏جويند و نفوذ غرب و بيگانه را رد مى‏كنند.

هشام شرابى نوگرايى اسلامى را در برابر سنت‏گرايى اسلامى گذاشته است. او واكنش مسلمانان را نسبت‏به نهادها و تفكرات مدرن به دو گرايش كلى تقسيم مى‏كند: سنت‏گرايى و نوگرايى.

فضل‏الرحمان در تعريف نوگرايان مسلمان مى‏نويسد: «نوگرايان مسلمان كسانى هستند كه با تلاش آگاهانه و دقيق درصدد برآمده‏اند ارزشها و اصول اسلامى را برحسب تفكرات جديد بازسازى كنند يا تفكرات و نهادهاى جديد را با اسلام تطبيق مى‏دهند.»

بنابراين مى‏توان گفت: نوگرايى اسلامى، مكتبى است نوگرا از تفكر اسلامى، در تضاد با سنت‏گرايى يا محافظه كارى به لحاظ ويژگيهاى اساسى آن، چرا كه سنت‏گرايى اسلامى با عقيده اصلاح آموزشهاى اسلامى و انطباق دادن آن با اوضاع اجتماع مذهبى و سياسى - اقتصادى در كشورهاى مسلمان بشدت مقابله و آن را رد مى‏كند.

منظور از نوگرايى اسلامى اين بوده است كه فاصله بسيار بين آرمان‏گرايى اسلامى و تحول تاريخى كشورهاى مسلمان به عبارت ديگر اصلاح‏طلبان (Reformists) و نوگرايان مسلمان اختلاف بين اسلام آسمانى و اسلام تاريخى را احساس كردند و كوشيدند تا بر آن فايق آيند. آنان سخت‏بر اين اعتقاد بودند كه اسلام بر ديگر مذاهب برترى دارد و بار ديگر مى‏تواند مسلمانان را بر ديگر مذاهب و پيروان آنها چيره سازد و اقتدار آنان را بازآفريند، همان‏طور كه اسلام طى دوران زندگى پيامبرصلى الله عليه وآله و خلفاى راشدين چنين بوده است.

نوگرايان مسلمان بر اين باور بودند كه راه‏حل تمامى مشكلات مسلمانان، پذيرفتن و به كار بستن تعليمات حقيقى اسلام است. از اين‏رو آنها آنچه را كه به منزله حقيقت آموزه‏هاى اسلامى مى‏پنداشتند، براى مسلمانان بيان مى‏كردند و آنچه را كه بدعتهاى دينى و انحرافات ايجاد شده در ميان مسلمانان مى‏ديدند بشدت نقد مى‏كردند.

برخى از دانشمندان از اين عقيده كه اصلاح‏گران مسلمان در مقابل فرآيند تاريخى مسلمانان قرار دارند حمايت مى‏كردند. براى نمونه فضل الرحمان مى‏نويسد: «اصلاح‏گران چهره‏هايى سرشناس بودند كه از وضعيت موجود در امور بشدت ناراضى بودند. جكس واردنبرگ ,(Jacques Wardenburg) جنبش اصلاحى اسلام را چنين توصيف مى‏كند اعتراضى مذهبى عليه سيرى كه تاريخ طى كرده است‏». اصلاح‏طلبان مسلمان «اين روند تاريخى را به منزله انحطاط ناشى از رخوت (Laxity)) مذهبى و اخلاقى معرفى كرده‏اند. استدلالهاى آنان در مرتبه نخست عمدتا از قرآن و سنت گرفته شده است...»

اصلاح‏طلبان و نوگرايان مسلمان، هر دو، فكر مى‏كردند كه اسلام به آنها اين اجازه و اختيار را داده، بلكه آنها را مامور كرده است تا تعاليم اسلامى را اصلاح كنند و انحطاط و انحراف اخلاقى مذهبى مسلمانان را از ميان بردارند. اين تفكر آنان اصولا براساس مفاهيم اسلامى «تجديد» و «اصلاح‏» بود.

«تجديد» را معمولا «نوسازى‏» و «اصلاح‏» را «بهسازى‏» ترجمه مى‏كنند، اين دو با هم منعكس‏كننده سنت مستمرى در احياى دين و آداب اسلامى در بين اجتماعات تاريخى مسلمان بوده‏اند. «تجديد» اساس اين اعتقاد را فراهم مى‏آورد كه جنبشهاى نوخواهى بخش اصلى ساختار وحى اسلامى را در تاريخ نشان مى‏دهد.

مفهوم «تجديد» برگرفته از اين سنت نبوى است كه: «ان الله يبعث لهذه الامة على راس كل مائة سنة من يجدد لها امر دينها» [البداية والنهاية /10/264]. در هر قرنى خداوند كسانى را مى‏فرستد كه دينش را احيا كنند.

«اصلاح، كلمه‏اى است كه معمولا محققان عرب آن را معادل (Reform) به كار برده‏اند. اين كلمه از فعل «اصلح‏» مشتق شده و به معناى «تصحيح كردن، جبران كردن يا پاك كردن از تحريف است‏». مفهوم اصلاح مبتنى بر آياتى از قرآن است كه مسلمانان را به اصلاح در بين مردم سفارش مى‏كند. لاخير فى كثير من نجواهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس... (نساء /114)

و در آيه ديگر پاداش خداوند به مصلحان را تضمين مى‏كند: والذين يمسكون بالكتاب واقاموا الصلوة انا لانضيع اجر المصلحين (اعراف /170)

ژان وال (ددرج ذخرپ) در سه موضوع بحث كرده كه بر پايه آن پيوسته سنت تجديد و اصلاح در تاريخ اسلام تداوم يافته است. آن سه عبارتند از: برگشت‏به قرآن و سنت نبوى; اجتهاد; تصديق مجدد بى‏مانندى و اصالت پيام قرآنى.

پس شكى نيست كه اصلاح‏گرايان و نوگرايان مسلمان در باب اهميت اصلاحات دينى در اسلام با يكديگر هماواز بوده‏اند. اصلاح‏گرايان اسلامى در قرن بيستم انديشه‏هايى را در خصوص نوگرايى اسلامى ارائه دادند. اسپوزيتو (John L. Esposito) مى‏نويسد: «جنبشهاى احياگرانه قبل از نوگرايى كنونى در قرن هجدهم و نوزدهم در الگوى سياستهاى اسلامى سهم داشتند و براى اسلام قرن بيستم ميراثى به ارمغان آوردند.»

اگر چه نوگرايان اسلامى ويژگيهاى مشتركى با اصلاح‏طلبان اسلامى داشتند، در برخى جهات با آنان متفاوت بودند. در اصلاح‏گرايى اسلامى فقط به اصلاح‏گرايى توجه شده اما در نوگرايى اسلامى، علاوه بر نوگرايى، به اصلاح‏گرايى هم پرداخته شده است. بعلاوه اصلاح‏گرايى اسلامى پاسخگوى مشكلات داخلى جامعه اسلامى بوده، اما نوگرايى اسلامى هم به مسائل داخلى و هم به تهديدات خارجى نسبت‏به جامعه اسلامى پاسخ داده است.

فضل‏الرحمان درباره بعضى تفاوتهاى ميان اصلاح گرايان و نوگرايان مسلمان مى‏نويسد: «جنبشهاى اصلاحى پيش از دوران جديد... طى قرون‏17 و 18 و19... از درون خود جامعه مسلمان سر برآورده‏اند. آنها متوجه انحطاط مسلمانان بودند و تلاش مى‏كردند مفاسد اجتماعى را در ميان مسلمانان از ميان بردارند و معيارهاى اخلاقى آنان را پرورش دهند.» اسپوزيتو نيز مى‏نويسد: «جنبش احياى پيش از دوران جديد، پاسخى از درون اسلام به انحطاط اخلاقى - اجتماعى جامعه بود.»

اسپوزيتو در جاى ديگر مى‏نويسد: «در حالى كه جنبشهاى احياگرانه پيش از دوره جديد اساسا انگيزه‏هاى درونى داشتند، نوگرايى اسلامى واكنشى بود در برابر ضعفهاى هميشگى و هم واكنشى در برابر تهديد سياست‏خارجى و فرهنگى - مذهبى استعمار».

فضل‏الرحمان اذعان مى‏كند كه نوگرايان مسلمان «بحرانى را كه از نفوذ برخى ديدگاههاى جديد و با اهميت غربى بر سنت اسلامى سرچشمه مى‏گرفت، تجربه كرده بودند.»

در ميان برجسته‏ترين و بانفوذترين رهبران جنبشهاى نوگرايى اسلامى، سيد احمدخان (1817-1898م) در هند و جمال‏الدين افغانى (اسدآبادى) 1838-1897م) و محمد عبده (1849-1905م) و قاسم امين (1863-1908م) در جهان عرب بودند.

سيد جمال‏الدين در خارج از كشورهاى عربى از قبيل هند، ايران، تركيه و حتى اروپا نيز فعاليت مى‏كرد. او اولين نوگراى اصيل مسلمان شناخته مى‏شد و عبده به پدر نوگرايى اسلامى شهرت داشت، اين القاب بزرگ كه به سيدجمال و عبده داده شد احتمالا فقط در كشورهاى عربى اعتبار داشت، نه در هند; زيرا نوگرايى اسلامى سيد احمدخان به هيچ وجه وامدار نوگرايى اسلامى عبده و سيد جمال افغانى نبود.

ايدئولوژى و روش نوگرايى اسلامى

همچنان كه نوگرايى اسلامى هم به اصلاح و هم به تجدد عنايت داشت، روش و ايدئولوژى آن نيز با روش و ايدئولوژى اصلاح‏گرايى اسلامى و ديگر مكتبهاى فكرى اسلام متفاوت بود. بعضى از دانشمندان روش و ايدئولوژى نوگرايان اسلامى را به ترتيب ذيل برشمرده‏اند.

اول: «نوگرايان اسلامى ضرورت احياى امت اسلامى را از طريق تفسير مجدد يا تدوين دوباره ميراث اسلامى آنان با توجه به نيازمنديهاى دنياى امروز گوشزد كرده‏اند.»

دوم: «آنان كوشيدند تا «به روح يا اهداف تعاليم قرآنى پى ببرند نه اين كه بدون انديشه به معناى ظاهرى آن تمسك جويند.»

سوم: آنان «مساله ارتباط بين دين و عقل را دوباره طرح كردند و پرسيدند كه آيا عقل محدوديتهايى دارد؟ و يا، آيا مى‏تواند درباره دين داورى كند؟»

چهارم: آنان بين «تفكر قرآنى و تفكر مدرن در برخى نكات اساسى، ارتباطى آشكار برقرار كردند، به گونه‏اى كه نهادهاى جديد را با گرايشهاى اجتماعى - اخلاقى قرآن تلفيق مى‏كرد.» هدف آنان اين بود كه «سازگارى اسلام با نهادها و ديدگاههاى جديد (و در نتيجه پذيرش آنها) را نشان دهند، اعم از ديدگاههاى مبتنى بر عقل، علم، فناورى، تكنولوژى ( Tecnology) ، دمكراسى، مشروطيت و جمهوريت.»

پنجم: آنها «نمايندگان ليبراليسم اسلامى بودند» و «از اسلام تفسيرى آزادى‏خواهانه ارائه دادند و از دگرگونى در نهادها، اعتقادات و سنتهاى اسلام در سده‏هاى ميانه حمايت كردند.»

ششم: آنان صلاحيت مكتبهاى سده‏هاى ميانه را رد كردند.

و سرانجام هفتم: آنان «قابليت پذيرش ارزشها و معيارهاى خارج از قرآن و سنت را كه اغلب از فرهنگهاى غيرمسلمان سرچشمه مى‏گرفت دارا بودند.» آنها درباره ارزشهاى قابل پذيرش چنين استدلال مى‏كردند كه «اين ارزشها با ارزشهاى حقيقى اسلام مغايرت ندارند و يا حتى مبين آنها نيز هستند... در طى دوران «ليبرال‏» تا جنگ جهانى دوم، نوگرايان مسلمان تساهل و آزادگى و بشردوستى اسلام را به اثبات رساندند.» و همچنين از «مثبت‏گرايى اسلامى‏» دفاع كردند.

روش و ايدئولوژى نوگرايان مسلمان كه در بالا گفته شد، بروشنى تبيين شده و در انديشه‏هاى آنان در باب آموزش، مذهب و سياست در اسلام، تجلى يافته است.

نوگرايان مسلمان و آموزش

نوگرايان مسلمان از اصلاح‏گرايى و نوگرايى مسلمانان در زمينه آموزش حمايت كردند تا بر آنچه به گمان آنان سستى معنوى و عقلانى در سنت‏گرايى اسلام در برابر پيشرفت فكرى غرب تلقى مى‏شود فايق آيند. آنها بسيار مايل بودند گروهى از روشنفكران مسلمان را تربيت كنند تا توان رويارويى با روشنفكران غربى را داشته و در پيشرفت جوامع و كشورهايشان سهيم باشند.

نوگرايان مسلمان در زمينه آموزش در مقابل كشمكش ناشى از وجود آموزش مدرن كه استعمارگران غرب و مبلغان مسيحى آنها را ترويج مى‏كردند، و نيز آموزش سنتى مسلمانان كه به دست‏سنت‏گرايان مسلمان ايجاد شده بود واكنش نشان مى‏دادند.

در مصر، در زمان حيات محمد عبده، به عنوان مثال، مبلغان مسيحى بويژه كاتوليكها و پروتستانها مدارس بسيارى در شهرهاى گوناگون افتتاح كردند. مسلمانان مصر، زير تاثير نظام آموزشى غرب، فرزندان خود را به اين مدارس مسيحى مى‏فرستادند. اين بدان معناست كه برخى ديگر از مسلمانان مصرى فرزندان خود را به مدارس سنتى مسلمانان يعنى مدارس مذهبى سنتى مى‏فرستادند. نوگرايان مسلمان در مصر به اين فكر افتادند كه مسلمانان بايد آموزش خود را اصلاح و مدرن سازند تا بتوانند با آموزشهاى جديد روياروى شوند.

در هند، برخى از مسلمانان فرزندان خود را به مدارس انگليسى مى‏فرستادند; اين مدارس زيرنظر دولت انگليسى هند و مبلغان مسيحى هند تاسيس شده بود و هم اينان آنها را اداره مى‏كردند. بعضى ديگر فرزندانشان را به مدارس سنتى مسلمانان مى‏فرستادند. به هر صورت، شمار فرزندان مسلمان در مدارس انگليسى بمراتب كمتر از فرزندان هندو در اين مدارس بود. بسيارى از والدين مسلمان به دلايل مذهبى راضى نبودند فرزندان خود را به مدارس انگليسى بفرستند. چرا كه اولا: مدارس انگليسى آموزشهاى اسلامى نداشتند، ثانيا: موجب بى‏اعتقادى مى‏شدند و اخلاق و رفتار دانش‏آموزان را فاسد مى‏كردند; ثالثا: برخى از مسلمانان هندى بر اين عقيده بودند كه اسلام، مسلمانان را از آموختن زبان انگليسى و شاگردى معلمان غيرمسلمان منع كرده است.

نوگرايان مسلمان نه موافق آموزش سنتى بودند و نه با آموزش غيرمذهبى يا مدرن سازگارى داشتند. از نظر آنها اولى فاقد موضوعات غيرمذهبى و حرفه‏اى بود و دومى فاقد تربيت اخلاقى و موضوعات مذهبى. پس آنها به اين نتيجه رسيدند كه آموزش غيرمذهبى و مذهبى را با هم تركيب كنند. آنان مطمئن بودند كه تركيب آموزش غيرمذهبى و مذهبى به دانش‏آموختگان اين امكان را مى‏دهد كه در توسعه كشور و جامعه‏شان شركت كنند و در همان حال عقايد و سنتهاى مذهبى خود را پاس دارند.

از ميان نوگرايان مسلمان، سيد احمدخان، سيد جمال‏الدين افغانى و محمد عبده، با كوششهاى بسيار و با استفاده از شيوه‏هاى گوناگون بر آن شدند تا برنامه‏هاى آموزشى مسلمانان را در كشورهاى خود اصلاح و مدرن سازند. سيد احمد خان در هند آموزش اسلامى و غربى را ترويج مى‏كرد. او از ضرورت آشنايى مسلمين با علم و آموزش غربى حمايت كرد و گفت كه «آموزش و بويژه دانش غربى مخالف اسلام نيست، بلكه جزء جداناپذير آن است; بطورى كه مطالعه آنها همان مطالعه اسلام است‏».

سيد احمدخان در تاسيس يك مدرسه اسلامى جديد و سپس كالج فعاليت كرد تا نوعى تحصيلات، مركب از مذهبى و غيرمذهبى را به مسلمانان عرضه دارد. او در تاسيس مدرسه اسلامى انگليس شرقى (Anglo - Oriental) در عليگره (Aligarh) به سال 1875 ميلادى سهم عمده‏اى داشت «تا در كنار آموزش علوم و هنرهاى جديد، تحصيلات مبتنى بر ديدگاههاى سنتى‏» هم آموزش داده شود.»

اين مدرسه به يك كالج اسلامى جديد تبديل شد و در سال 1878 كالج اسلامى انگليس شرقى (Mohammandan Anglo - Oriental College) نام گرفت.

در اين كالج چهار زبان، انگليسى، عربى، فارسى و اردو و ادبيات آنها تدريس مى‏شد. موضوعات جديد را نيز آموزش مى‏دادند، از قبيل شيمى، فيزيك، رياضى، منطق، علوم سياسى، حقوق، فلسفه، تاريخ و نيز موضوعات اسلامى، مثل كلام، حقوق، حديث، تفسير و فقه. كلام شيعى براى شيعيان بود و كلام سنى براى اهل سنت.

سيد احمدخان فكر مى‏كرد كه آموزش مهمترين روش براى بهبود وضعيت مسلمانان در هند است. او با بعضى از مسلمانان هند همچون اميرعلى كه عقيده داشتند روش بهبود وضعيت مسلمانان در هند در امور سياسى است، موافق نبود. تاكيد سيداحمد بر نقش آموزش در گزارش ذيل پيداست:

برخى بر اين عقيده‏اند كه آرمان ملى ما با بحث در امور سياسى (به بهترين روش) تجلى بيشترى خواهد يافت. من با اين نظر موافق نيستم، بلكه گسترش آموزش را تنها راه ترويج آرمان ملى مى‏دانم... هنگامى كه در كشور ما آموزش به اندازه كافى ترويج‏شود; آن گاه ما روشهاى مناسبى خواهيم داشت تا عقب‏ماندگى خود را جبران كنيم.

او همه كوشش خود را به كار برد تا آموزش مدرن را در شبه قاره هند بالا برد زيرا، عقيده داشت كه آموزش «سرنوشت فكرى، سياسى و اقتصادى هند مسلمان را تغيير مى‏دهد.»

كالج انگليسى شرقى، همان‏گونه كه سيداحمد پيش‏بينى كرده بود، «نظام ارزشى نوينى را در بين دانش‏آموزان مسلمان ايجاد كرد.» اين نظام بر آن بود تا مسلمانان را آگاه سازد كه هويت ملى، وحدت ملى، دين و مهمترين ارزشهاى معنوى خود (از قبيل صداقت، واقع‏گرايى و دلسوزى)، و نيز سنتها و متون فارسى و عربى خود را بشناسند.

نگرش سيد احمدخان نسبت‏به آموزش اسلامى از طريق كالج معلوم مى‏شود. او كالج را راه‏حلى معقول براى بسيارى از مشكلات مسلمانان هند، از قبيل آموزش اسلامى، اشتغال، نيكرفتارى (Morality) زبان، اصول اخلاقى (Ethics) ، مذهب و هويت ملى مى‏دانست. (1×)

سيد جمال، يكى ديگر از نوگرايان مسلمان نيز عقيده داشت كه يك نظام آموزشى خوب براى مسلمانان مى‏تواند ارزشهاى فكرى و اخلاقى آنها را افزايش دهد. از نظر وى، انسانيت انسان به آموزش است... اگر آموزش مناسب باشد از نقص، كمال مى‏آفريند و از پستى، شرافت‏به همراه مى‏آورد. او همچنين عقيده داشت كه انسان مى‏تواند آموزش ببيند تا جزئى از قومى شود و به نظم اجتماعى آن خدمت كند، نظمى كه به نوبه خود پاسدار خود او خواهد شد.

سيد جمال اذعان مى‏كرد كه پيشرفت و قدرتى كه ملل غربى كسب كرده‏اند از ناحيه تفوق و برترى در دانش و علوم است. او اهميت علوم و دانش جديد را به منزله نيروى مؤثرى براى آزادى و رهايى از انحطاط و بردگى، به مسلمانان گوشزد مى‏كرد. او مى‏گفت: «تا وقتى كه مسلمانان از فراگيرى علوم و دانش جديد دورى گزينند و فنون و فناورى غرب را نيك نياموزند، محكوم به شكست و بردگى خواهند بود.» او مسلمانان را فراخواند تا روشهاى علمى و فلسفى را در برنامه‏ها و اصلاحات آموزشى خود به كار گيرند.

شاگرد برجسته سيد جمال، محمد عبده نيز به اهميت آموزش باور داشت تا مسلمانان را از عقب‏ماندگى و انحطاط فكرى، اخلاقى و اجتماعى، و اقتصادى رهايى بخشد. او مى‏نويسد: «كسانى كه واقعا خير و سعادت كشورشان را مى‏خواهند بايد توجه خود را در اصل به سوى آموزش معطوف دارند، زيرا بااصلاح آموزش است كه شخص به آسانترين وجه اصلاحات در زمينه‏هاى ديگر را تشخيص مى‏دهد.»

عبده اطمينان داشت كه ارتقاى آموزش و علوم باعث پيشرفت، اقتدار و ثروتمندى ملل غربى شده است. او مى‏گويد: «هيچ دليلى براى پيشرفت، ثروت و قدرت ملل غرب نمى‏بينيم مگر ارتقاى آموزش و علوم در بين آنها. پس اولين وظيفه ما اين است كه با تمام توان در گسترش اين علوم در كشورمان بكوشيم.»

عبده سخت‏بر اين باور بود كه اصلاح آموزش اولين قدم در مسيرى طولانى براى درك مهمترين وظيفه ملت مسلمان، يعنى اصلاح شخصيت، عقيده و كردار مردم آن است. او فكر مى‏كرد فقر مسلمانان به اين دليل است كه آنها فاقد آموزش‏اند و نمى‏دانند چگونه از منابع اقتصادى موجود در كشورشان بهره‏بردارى كنند. او مى‏گفت: «فقر واقعى فقدان آموزش و عدم توانايى در استفاده از مزاياى مادى است.»

عبده تصريح مى‏كرد كه اسلام «از پيروانش مى‏خواهد تمام شاخه‏هاى دانش و علوم را با نهايت كوشش دنبال كنند.» بنابراين او از مسلمانان مى‏خواست كه تنها به مطالعه زبان عربى و مطالعات اسلامى براى دفاع از مذهب نپردازند، بلكه «علوم جديد، تاريخ و دين اروپايى را نيز فراگيرند تا به دلايل پيشرفت غرب پى ببرند.» او چنين اظهار مى‏داشت كه «قرآن بشر را به تحصيل علوم سفارش مى‏كند و نخستين وظيفه ما اين است كه با تمام توان و قدرت علوم را در كشورمان گسترش دهيم.»

عبده حتى به دانشگاه الازهر هم قانع نبود; او در اين دانشگاه علوم اسلامى را خواند و فارغ‏التحصيل شد و سپس به مقام استادى آن رسيد. عبده كوشيد تا مفهوم عقلانى‏تر و گسترده‏ترى از آموزش مذهبى ارائه دهد.» از آنجا كه دانشگاه الازهر قديمترين و بزرگترين مركز آموزش عالى براى مسلمانان مصر و كل جهان اسلام بوده است، عبده معتقد بود كه «اگر الازهر اصلاح شود، اسلام هم اصلاح خواهد شد.» او اصلاحاتى را نسبت‏به روشهاى اجرايى و آموزشى الازهر پيشنهاد كرد و مايل بود برنامه‏هاى آموزشى الازهر را گسترش دهد تا شامل بعضى از علوم جديد هم بشود. هدف عبده اين بود كه الازهر در زمينه‏هاى اجرايى، روش آموزشى و شيوه‏هاى علمى با دانشگاههاى اروپايى قابل مقايسه باشد و اعتبار آن بالا رود و توانايى لازم در ايجاد اصلاح آموزشهاى اسلامى در مصر و به همان اندازه در كشورهاى اسلامى ديگر را به دست آورد. «در اين صورت الازهر به صورت وسيله و چراغ هدايتى براى مسلمانان جهان درخواهد آمد.»

در نتيجه، نوگرايان مسلمان از قبيل سيد احمدخان، [سيد جمال‏الدين] افغانى (اسدآبادى) و عبده كوشيدند تا آموزش اسلامى را اصلاح و امروزى كنند; زيرا معتقد بودند كه آموزش درست اسلامى بايد هم شامل موضوعات مذهبى شود و هم غيرمذهبى. آنها نه با آموزش سنتى صرف كه فاقد موضوعات غيرمذهبى بود موافق بودند و نه با آموزش جديد يا غير مذهبى كه فاقد موضوعات مذهبى بود.

نوگرايان مسلمان و مذهب

اصطلاح «مذهب نوگرا» در اين جا به آموزشهاى اسلامى ارائه شده از طرف نوگرايان مسلمان اشاره دارد تا نشان دهند كه اسلام، ليبرال، مدرن، سهل و مترقى بوده است. نوگرايان آموزشهاى اسلامى را بدين‏صورت ارائه كردند، زيرا نمى‏خواستند مسلمانان، اسلام را بى‏ارتباط با مسلمان مدرن ببينند و در نتيجه اسلام را، زير نفوذ نوگرايى غربى و تفكر علمى - كه با تفكر اسلامى قرن نوزدهم به معارضه برخاسته بود - رها كنند. نوگرايان مسلمان فكر مى‏كردند كه اگر اسلام در تهيه راه‏حل مشكلات و مسايل جديد ناتوان باشد، تضعيف خواهد شد و گسترش آن به گرايش ضددينى و بى‏اعتقادى در بين مسلمانان خواهد انجاميد.

مى‏توانيم بگوييم كه نوگرايان مسلمان، اصلاح‏گرايى و نوگرايى مذهبى را به دلايل زير ارائه دادند:

(1) متقاعد كردن مسلمانان در پذيرش آموزشهاى اسلامى با ملاحظه عقل، علم، تمدن جديد و بعضى عقايد و افكار غربى; (2) ترغيب مسلمانان به رعايت‏سنتها و عقايد اسلامى; (3) منع مسلمانان از اين كه غيرمذهبى يا محافظه‏كار شوند.

دلايل بالا را مى‏توان با توجه به ديدگاهها و نگرشهاى نوگرايان اسلامى در برابر تصوف، تقليد، اجتهاد، عقل و علم در اسلام مشاهده كرد.

مقابله با تصوف

نوگرايان مسلمان با صوفى‏گرايى يا تصوف موافق نبودند. نگرش خصمانه و مخالفتشان نسبت‏به صوفيگرايى متكى به دلايل كلامى و غيركلامى بود.

بنا به دلايل كلامى و فلسفى، نوگرايان مسلمان از تنزيه و غيريت صرف خداوند طرفدارى مى‏كردند و در مقابل عرفاى مسلمان از حلول خداوند حمايت مى‏كردند.

در كاركرد صوفيگرايى برگرداندن زندگى مذهبى مسلمان به حيز ارتباط فردى با خداوند بود كه كلام سنتى هم بر آن اصرار داشت.» اين دو تصور از خداوند از سده‏هاى ميانه به بعد نزاع و كشمكش در تفكر اسلامى بوده است. از آن زمان تاكنون هيچ‏گاه كشمكش بين تنزيه گرايى و حلول‏گرايى در تفكر اسلامى به طور كامل از ميان نرفته و شعله آن خاموش نشده است.

سيد احمدخان و عبده اگر چه در ابتدا به تصوف گرايش داشتند ولى بعدها از آن دست كشيدند. آنها بر تنزيه خداوند تاكيد داشتند و مفهوم صوفيانه اتحاد انسان با خداوند را رد مى‏كردند.

سيد احمدخان به تنزيه خداوند باور داشت و اعتقاد او مبتنى بر اين آيه قرآن بود كه تاكيد مى‏كرد هيچ چيزى مثل خداوند نيست. او در بحث «اعتقاد من به خداوند» در كنار مطالب ديگر مى‏گويد «در ميان مخلوقات موجود در جهان، هيچ محبوب، پشتيبان يا شريكى همانند خداوند نيست; چه نسبت‏به حقى كه در عبادتش بر گردن ما دارد و چه نسبت‏به آفريدن، حكومت كردن يا به كمال رساندن موجودات.»

نوگرايان مسلمان به مفاهيم صوفيانه ولايت، مكاشفه، خلسه و جذبه خرده مى‏گرفتند، زيرا اين مفاهيم با حلول در خداوند ارتباط داشت. به سبب همين ديدگاههاى صوفيانه بود كه مرشدان و اقطاب صوفيه از نظر روحانى بزرگ داشته مى‏شدند و پيروانشان به كرامت و شفاعت آنها اميدوار بودند. به همين جهت‏سيد احمدخان و عبده نگران «بيماريهايى بودند كه اعتقادات و سنتهاى متصوفه رايج، از راه سوداگرى با كرامات، دچار آن شده بود.»

سيد احمدخان در تلاشهاى خود براى رهايى از كرامات صوفيه و صوفيگرى رايج، بر عبده پيشى گرفت. او اصولا امكان معجزه را از نظر منطقى رد مى‏كرد. اما عبده، برخلاف او، «امكان معجزه را از لحاظ نظرى‏» باطل نمى‏دانست. با وجود اين، عبده از مسلمانان مى‏خواست كه اعمال يا ادعاهاى كرامات‏نمايانه هيچ يك از صوفيان مسلمان را باور نكنند. او همچنين «اعمال خود تلقينى صوفيانه ماهر را مخرب دين مردم و مردود مى‏دانست.»

عبده امكان و وجود اولياى خدا و موهبتها و الطاف الهى آنان را تصديق مى‏كرد و با توجه به شخصيت والاى اخلاقى و تلاش و نقش عمده آنان در بهبود و اصلاح جامعه مسلمان، بين اولياى حقيقى و دروغين خدا فرق مى‏گذاشت. او اظهار مى‏داشت كه اولياى دروغين «نفوذى شيطانى دارند، افكار را منحرف و اخلاق را فاسد مى‏كنند و ارزشهاى انسانى را به تباهى مى‏كشانند.»

عبده براى كاستن نفوذ و اقتدار مذهب عامه مردم كه صوفيان مسلمان اشاعه داده بودند اظهار داشت كه اسلام هيچ مسلمانى را ملزم نمى‏كند كه به كرامات اوليا باور داشته باشد. از آن زمان از آنجا كه چنين اعتقادى الزام‏آور نيست، مسلمانى كه به كرامت‏باور ندارد «هيچ يك از اصول بنيادين اسلام يا هيچ سنت‏حقيقى‏» را نقض نمى‏كند. از نظر عبده مسلمانانى كه بيش از حد صوفيان و اولياى مسلمان را اكرام داشته و به زيارت مزارشان رفته‏اند، دعاى خير و شفاعت آنها را طلبيده‏اند، و «تسليم شيادان و نيرنگ‏بازان شده‏» و در برابر «پديده‏هاى طبيعى غيرعادى‏» به خود تزلزل راه داده‏اند، «موحدان شايسته‏اى نبوده‏اند» زيرا پيوسته بين عمل بعضى از اوليا و وقوع هرگونه حادثه‏اى كه ممكن بود برايشان اتفاق افتد، نوعى ارتباط مى‏ديدند.

نوگرايان مسلمان در زمينه‏هاى اقتصادى و اجتماعى، صوفيان مسلمان را به سبب ترويج و حمايت از جبرگرايى، تقديرگرايى، باطن‏گرايى، زهدگرايى، مجردزيستى، فقرگرايى مادى و وابستگى محض به جهان اخروى، مانع تلاش بشر براى زندگى اجتماعى و اقتصادى بهتر در اين جهان مى‏شد، مورد انتقاد قرار مى‏دادند. آنان عقيده داشتند ترويج و اشاعه چنين عقايدى از ناحيه صوفيان مسلمان موجب انحطاط و ضعف اقتصادى و اجتماعى مسلمانان خواهد شد.

عبده، به عنوان مثال، «اصل جبرگرايى را كه معمولا به اسلام نسبت داده مى‏شد سخت مردود مى‏دانست. از نظر او اسلام حقيقى نفى جبرگرايى و اثبات اختيار است.» او چنين استدلال مى‏كرد كه‏46 آيه از قرآن بصراحت دلالت‏بر اختيار (در مقابل جبر) دارد و سراسر سيره عملى و گفتارى پيامبرصلى الله عليه وآله و اصحاب او «گواهى است‏بر اعتقاد راسخ به آزادى عمل انسان‏».

عبده ادعا مى‏كرد كه كلمه «قضا» به معنى جبر، آن‏طور كه تقديرگرايان مسلمان برداشت كرده‏اند، نيست، بلكه «قضا» به معناى «اصل عليت در طبيعت است; منتها در اين قلمرو آزادى اراده نيز ممكن است.» علاوه بر آن، او به آزادى انسان كه مبتنى بر فرامين الهى است استدلال مى‏كرد و مى‏گفت كه اين فرامين براى انسان وضع شده‏اند زيرا انسان در واقع با اراده و اختيار خود مسؤوليت اعمال خويش را به عهده دارد.

سيد احمدخان نيز اصل مختار بودن انسان را اثبات مى‏كرد و مى‏گفت «انسان در به كارگيرى تمامى استعدادهاى ذاتى‏اش آزاد است اما فقط در محدوده مرزهاى تعيين شده به وسيله فطرتش. «تكليف‏»، كه موظف شدن انسان از طرف خداوند نسبت‏به قبول حكمى الزامى است، تنها وقتى معنا پيدا مى‏كند كه قوه اختيارى كه خداوند به بشر عطا كرده، كاملا مورد قبول قرار گيرد.» نوگرايان مسلمان به دليل طبيعت انسانى و فلسفه اخلاقى خويش، با طريقتهاى صوفيانه و مرشدان و اقطابشان مخالفت مى‏كردند; زيرا براى گذران زندگى خود از «ساده‏لوحى روستاييان و كارگران‏»، در عقيده به روح داشتن اشياى مادى و اعتقادات و سنتهاى سحرآميز و مردم‏پسند، سوء استفاده مى‏كردند.

از ديد نوگرايان مسلمان، صوفيان مسلمان بار سنگين آداب غيرمنطقى و غيرضرورى را بر دوش خود و مريدانشان مى‏نهادند و در فعاليتهاى اجتماعى و اقتصادى كوتاهى مى‏كردند. اين عكس آن چيزى بود كه نوگرايان مسلمان مى‏كوشيدند از شعاير اسلامى نشان دهند، يعنى: سادگى منطقى و عملى بودن در زندگى نوين مسلمانان.

تقليد و اجتهاد

نوگرايان مسلمان ادعا مى‏كردند وظيفه تفسير و تدوين دوباره علوم اسلامى در پرتو تفكر جديد و مسائل جديد بر سر راه مسلمانان، بر عهده آنهاست. آنها از «اجتهاد» به عنوان وسيله‏اى كه تفسير نوگرايان از اسلام را مشروعيت و اعتبار مى‏دهد، حمايت مى‏كردند. آنها نمى‏توانستند «تقليد» را بپذيرند، زيرا «تقليد» آنان را به تفسير قرون وسطايى و سنتى از اسلام محدود مى‏كرد.

علاوه بر اين، نوگرايان مسلمان دامنه اجتهاد را به آنچه مسائل ضرورى، بر سر راه جامعه مسلمان و ارتباطش با چالشهاى اقتصادى و سياسى اجتماعى غرب مى‏دانستند، تعميم مى‏دادند. از جمله مشكلات، «ماهيت عقل و ارتباطش با دين، اصلاحات اجتماعى بويژه در زمينه‏هاى آموزش، و موقعيت زنان در جامعه و البته اصلاح سياسى بود...»

تعريف «اجتهاد و تقليد» در فقه اسلامى نيز تا حدى مى‏تواند دلايلى را كه نوگرايان مسلمان بر آن اساس تقليد را رد و اجتهاد را تاييد مى‏كردند، بيان دارد. «خلاصه، فقه در اسلام جريان كلى فعاليت عقلانى است كه حدود اراده الهى را كشف و بررسى مى‏كند و به نظامى از حقوق و وظايف فقهى قابل اجرا منتقل مى‏سازد.»

در فقه سنتى، اراده الهى عبارت است از قانون خداوند يا شريعت الهى كه توسط پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به بشر ابلاغ شده است. منابع شريعت الهى، قرآن و سنت نبوى است و اجتهاد تلاش فقهى مجتهد است در تعيين حدود شريعت الهى برحسب حقوق و تكاليف مسلمان. در فقه اسلامى بين آزاديخواهى و استبدادگرايى، همواره اختلاف و كشمكش وجود داشته است.»

با آغاز قرن چهارم هجرى / قرن دهم ميلادى، بعضى فقهاى مسلمان اهل سنت قايل به تماميت و كمال مذاهب فقهى اسلام شدند و حقانيت اجتهاد را براى فقهاى مسلمان بعدى، بر اين اساس كه اجتهاد بيشتر نتيجه و سودى در برندارد نفى كردند. آنها باب اجتهاد را بستند و از مسلمانان خواستند كه اصل «تقليد» را اختيار كنند كه لفظا به معناى پيروى يا تقليد كردن است. در فقه اسلامى «تقليد» عبارت است از پيروى يا تقليد كردن از ديدگاهها يا قواعد مكتبى خاص از فقه اسلامى. مسلمانى كه به تقليد عمل مى‏كند مقلد خوانده مى‏شود; او نه به بررسى منابع دينى كه تكيه‏گاه ديدگاههاى فقهى است و به دست اسلاف در رساله‏هاى فقهى نوشته شده‏اند، مى‏پردازد و نه در اين ديدگاهها كه مبتنى بر تفسير منابع الهى هستند ترديد مى‏كند.

تقليدى را كه نوگرايان مسلمان با آن مخالفت مى‏كردند، مى‏توان چنين تعريف كرد: «تسليم شدن در برابر احكام قطعى فقهاى مذهبى بدون پرسش از دليل آن و بدون تفكر در حق بررسى آزاد و ابتكار عمل شخصى.» اما اجتهاد مورد حمايت نوگرايان مسلمان، چنين تعريف مى‏شود: «سعى در كشف و بهره‏گيرى صحيح از تعاليم قرآن و سنت در وضعيت‏خاص; و اين تلاش نبايد با نص صريح اين تعاليم تناقض داشته باشد.»

براى نمونه، عبده تقليد را رد مى‏كرد و به فقها و مجتهدان مسلمان پيشنهاد مى‏كرد كه اجتهاد را به كار گيرند تا از طريق تفسير متون اصلى منابع الهى بتوانند قواعد شرع الهى را تعيين كنند. از نظر عبده باب اجتهاد «در تمامى مسائل مطرح شده در شرايط زندگى جديد، باز بود.» سنت‏گرايان مسلمان با اين موضع عبده راجع به «اجتهاد و تقليد» مخالفت مى‏كردند. «سنت‏گرايان مسلمان معاصر محمد عبده، در واقع پايبندى‏شان را به اصل تقليد اعلام مى‏كردند و مى‏گفتند كه باب اجتهاد بسته است.

از ديد سنت‏گرايان، نوگرايان مسلمان واجد صلاحيت و شرايط لازم در گشودن باب اجتهاد نبودند. برخلاف موضع سنت‏گرايان، عبده عقيده داشت كه تمام نسلهاى مسلمان حق اجتهاد دارند، زيرا او بر اين باور بود كه اسلام اين حق را منحصر به نسلهاى پيشين ندانسته است. او استدلال مى‏كرد كه اسلام «به كسانى كه كلام اسلافشان را كوركورانه بپذيرند نسبت‏حماقت و سبكسرى داده است. و به اين واقعيت توجه مى‏داد كه تقدم زمانى نه از نشانه‏هاى آگاهى و شناخت است و نه از علايم تفوق فكرى يا عقلى; بلكه نسلهاى گذشته و نسلهاى بعدى در بينش موشكافانه و توانايى‏هاى فطرى با يكديگر برابرند.»

عبده ادعا مى‏كرد كه نسلهاى اخير مسلمان از نسلهاى گذشته شناخت‏بهترى دارند، زيرا متاخران قدرت تحصيل معرفت از واقعيات گذشته، تفكر پيرامون آنها، و استفاده از آنها براى بهره‏مندى از جهان امروز در پرتو علم و وضعيت كنونى را دارند. (×2)

سيد احمدخان هم مثل عبده «اجتهاد» را مى‏پذيرفت و با «تقليد» مخالفت مى‏كرد. او «اصل پذيرفته شده اهل سنت را كه باب اجتهاد براى هميشه بسته است‏» به سخره گرفت. «او بشدت بر اجتهاد در اكثر موضوعات پافشارى كرد و برنمى‏تاخت كه اجماع بعضى فقها در برخى دوره‏ها آن را محدود كند.» «اعتراض وى بر اهل حديث اين بود كه «تقليد» چشمان آنها را نيز كور كرده است.» او تاكيد مى‏كرد كه «اجتهاد حق مسلم فرد مسلمان است.»

سيد احمدخان ادعاى مى‏داشت كه زوال اجتهاد با تاسيس چهار مذهب فقهى اسلام در ميان اهل سنت‏شروع شد و «مردم كوركورانه از ائمه اربعه پيروى كردند و در مخمصه تقليد تباه شدند.» بسيارى از مسلمانان اهل سنت‏بر اين باور بودند كه در تقليد از يكى از ائمه اربعه و مذاهبشان ناگزيرند. در مقابل اين عقيده غالب در بين اهل سنت، سيد احمدخان اعلام كرد: «مسلمانان موظف به تقليد نيستند.» او از مسلمانان مى‏خواست‏با بازگشت‏به واقعيت و روحيه برگرفته از قرآن و سنت نبوى و در پرتو علم و دانش جديد از تقليد دست‏بكشند. [به باور او] چنين رويه‏اى اسلام را در هند نجات خواهد داد.

خلاصه اين كه، نوگرايان مسلمان همچون سيد احمدخان و عبده از اجتهاد حمايت و با تقليد مخالفت مى‏كردند، زيرا آنها پى برده بودند كه تقليد از ظهور و پيشرفت جنبه‏هاى پويا، آزاديخواهانه و متحول اسلام كه مى‏توانست‏براى زندگى مدرن مسلمانان و كشاكشهاى آن راه چاره‏اى بينديشد، مانع ايجاد مى‏كند.

عقل و علم

چنان كه گذشت، نوگرايان مسلمان در برابر علم و آموزش غربى واكنش مثبت نشان دادند. آنها علم و دانش غربى را پذيرفتند، اما درصدد تلفيق آنها با آموزشهاى اسلامى برآمدند. آنان با شرح تعاليم اسلام درباره علم و عقل مطابق برداشت‏خود، مسلمانان را به كسب علم و آموزشهاى غربى و اسلامى تشويق مى‏كردند.

نوگرايان مسلمان همچنين به منتقدان غربى پاسخ مى‏دادند. از جمله كسانى كه بر بعضى از تعاليم اسلام خرده مى‏گرفتند عبارتند بودند از ارنست رنان (Ernest Renan) (1892-1823) ز سر ويليام موير Sir William درگذشته 1905). «رنان در سخنرانى‏اش با عنوان «علم و اسلام‏» در سال‏1883 در سوربن ,(Sorbonne) ابراز داشت كه اسلام و علم... با، يكديگر در تضادند.» رنان و موير بر اين باور بودند كه انحطاط اقتصادى و اجتماعى جامعه اسلامى در اواخر سده‏هاى ميانه، معلول ماهيت منحط تمدن اسلامى بوده كه به ارث ما رسيده است.[!] و ادعا مى‏كردند «اين امر به نوبه خود ناشى از انحطاط اسلام به منزله يك دين است كه خود پديده‏اى بدوى و بيگانه با عقل و بردبارى است.»

نوگرايان مسلمان از قبيل افغانى [اسدآبادى]، عبده و سيد احمدخان با منتقدان غربى كه اسلام را در تضاد با عقل، علم و تمدن جديد مى‏ديدند، موافق نبودند. اسدآبادى اذعان مى‏كرد كه «در اصول اصلى اسلام هيچ مغايرتى با عقل و علم وجود ندارد» و «اسلام مخالف عقل و علم نيست‏» او ضعف جامعه مسلمان را نتيجه گرايشها و نگرشهاى مسلمانانى مى‏دانست كه به سادگى از گذشتگان تقليد و مغرورانه به انفعال گراييده بودند. او تاكيد مى‏كرد كه اسلام دين عقل و عمل است... اسلام دين است و تمدن.» وى عقيده داشت كه «اسلام با اصول كشف شده علمى هماهنگى دارد و در واقع دينى است موافق عقل.» مى‏باشد.

سيد احمدخان عقيده داشت كه اسلام همان‏طور كه از قرآن فهميده مى‏شود، مخالف و مغاير با عقل و علم نيست و مى‏گفت: «من دريافته‏ام كه اگر از اصول قرآنى پيروى شود، هيچ تضادى بين علوم جديد و اسلام وجود نخواهد داشت.»

سيد احمد در اصل نهم و چهاردهم از تفسير قرآنش توافقى كامل و مطلق را بين اسلام و قوانين طبيعت پذيرفته است. اصل نهم مى‏گويد: «قرآن حاوى هيچ چيزى برخلاف قوانين طبيعت نيست.» و اصل چهاردهم مى‏گويد: «وحى نمى‏تواند مخالف واقعيت علمى باشد. توافق بين كلام و فعل خداوند ضرورى است.» او «عقيده داشت كه اسلام دين عقل و فطرت است. بين كلام خداوند و فعل خداوند تضاد و مغايرتى وجود ندارد... از آنجا كه اسلام با قوانين طبيعت هماهنگى دارد بايد با تفكر مدرن علمى سازگار باشد.»

سيد احمد عقيده داشت كه حقيقت اسلام بايد با عقل و علم توجيه شود و اظهار مى‏داشت كه «توجيه حقيقى اسلام، انطباق آن با طبيعت و قوانين علمى است و اصلا آنچه را با اين اصل مغاير باشد نمى‏توان اصلى اسلامى دانست.»

عبده نيز با اين نظر كه اسلام بر ضد عقل و علم است مخالفت مى‏كرد. و بر اين عقيده بود كه «اسلام بيش از هر چيز دين عقل است.» «اسلام در جستجو براى دست‏يافتن به حقيقت، به كار گرفتن عقل را سفارش مى‏كند، تقليد كوركورانه را مردود مى‏شمارد و كسانى را كه با چشمان بسته از عقايد و رسوم نياكانشان پيروى مى‏كنند سرزنش مى‏كند.»

از نظر عبده، اسلام همواره بشر را در به كارگيرى عقل و مطالعه در مخلوقات ترغيب مى‏كند تا از طبايع و قوانينى كه بر آنها حاكم است آفريدگارشان يعنى خداوند را بشناسند. او علاوه بر اين اظهار مى‏داشت كه اسلام مسلمانان را به طلب دانش و انتشار آن ترغيب مى‏كند، زيرا پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله از مسلمانان خواسته است كه در طلب علم بكوشند حتى اگر در چين باشد. عبده ادعا مى‏كرد كه اسلام بر اهميت دانش تاكيد مى‏كند و در ظرف دو قرن پس از ظهور اسلام «مسلمانان در اين فاصله كم در تمام شاخه‏هاى دانشهاى بشرى سرآمد همه شدند.»

عبده در اثبات اين كه «اسلام نه تنها مغاير با عقل نيست‏بلكه تنها دينى است كه همواره بشر را در به كارگيرى عقلش و سير در طبيعت فرامى‏خواند» به آياتى از قرآن استشهاد مى‏كرد كه «بشر را به تفكر آگاهانه و مطالعه طبيعت‏به عنوان آيات خداوند سفارش مى‏كند.»

عبده «اين عقيده و نظرش را كه تضادى بين اسلام از يك‏سو و عقل و علم از سوى ديگر وجود ندارد، با شور و حرارت ترويج مى‏كرد و عقيده داشت كه بين دين و عقل يا علم جديد تضاد ذاتى وجود ندارد.» «عقيده قطعى عبده اين بود كه روح اسلام، همان‏گونه كه در حقيقت تصور مى‏شود، با تمام تحقيقات علمى سازگار است.» (95)

خلاصه آن كه، نوگرايان مسلمان از قبيل سيد احمدخان، سيدجمال و عبده همگى اتفاق داشتند كه اسلام با عقل و علم سازگارى دارد. آنان راجع به تعليمات اسلامى درباره عقل و علم به بحث مى‏پرداختند تا ارزش تفكر علمى و عقلانى را در ميان مسلمانان نشان دهند. آنها همچنين به هر دو گروه، مسلمانان و غيرمسلمانانى كه عقيده داشتند اسلام مخالف عقل و علم است پاسخ مى‏دادند.

سياست

نوگرايان مسلمان همچنين تلاش مى‏كردند تعاليم اسلامى را در مورد سياست‏بيان كنند. تفكر سياسى آنها با سه ديدگاه مهم يعنى: تفوق قانون، جدايى دين از امور سياسى و قابل اجرا بودن، مشخص شده است. اين سه ديدگاه در تفكر سياسى سيد احمد و عبده يافت مى‏شود.

سيد احمد بشدت با اتحاد سياسى ملل مسلمان و تندروى مخالفت مى‏كرد و «عقيده داشت كه وحدت اسلامى و جنبشهاى اسلامى، ثمرى در برندارد. او توجه خويش را بر جامعه مسلمان هند معطوف داشته بود و از نوعى وفادارى به واقع‏گرايى سياسى (Real politik Loyalism) دفاع مى‏كرد.»

نگرش او نسبت‏به حاكميت‏بريتانيا در هند مبتنى بر وفادارى، مشاركت، و سازش بود. او فكر مى‏كرد كه مسلمانان «بايد واقعيت‏حاكميت‏خارجى را بپذيرند و در چارچوب آن، جامعه و هويت‏خود را بازگردانند و آن را احيا كنند.»

او نسبت‏به حضور بريتانيا در هند وفادار ماند و حس همكارى خويش را با آنان حفظ كرد، زيرا اعتقاد داشت كه حاكميت‏بريتانيا بتنهايى مى‏تواند تامين‏كننده صلح، قانون و نظم در كشور و تعادل قدرت بين هندوها و مسلمانان باشد. » سيداحمد يقين داشت كه هندوها و مسلمانان به سبب منافع گوناگون سياسى، اقتصادى و مذهبى نمى‏توانند به توافق سياسى موقتى دست‏يابند.

سيد احمد تلاشهايى كرد تا مسلمانان هند را متقاعد كند كه اسلام آنها را از وفادارى و حس همكارى با دولت‏بريتانيا در هند منع نمى‏كند. او تبيين كرد كه شرع اسلام به مسلمانان اجازه رابطه دوستى با بريتانيا را براساس انسانيت و احترام متقابل داده است. «يوسف پيامبرعليه‏السلام صادقانه و محترمانه در خدمت‏حاكم غيرمسلمان (عزيز مصر) درآمد كه بر مصر حكومت مى‏كرد. پيامبر اكرم حضرت محمدصلى الله عليه وآله خداوند را سپاس مى‏گفت، زيرا در زمان انوشيروان كه پادشاهى عادل بود متولد شده بود اگر چه انوشيروان آتش‏پرست‏بود (×3)

او از مسلمانان مى‏خواست كه با حضور بريتانيا در هند مخالفت نكنند، زيرا آنها آزادى مذهب را تضمين مى‏كنند، به حق حكم مى‏رانند، آرامش و نظام را تامين مى‏نمايند و به شخصيت و دارايى مسلمانان احترام مى‏گذارند. سيد احمد «به حسن نيت دولت‏بريتانيا در تلاش براى بهبود وضعيت مسلمانان‏» اطمينان داشت... او همچنين «متقاعد شده بود كه حاكميت‏بريتانيا مدتى طولانى باقى خواهد ماند و مسلمانان موافق با آن به دين خود پايبند خواهند بود و در رفاه خواهند زيست.»

عبده نيز همانند سيد احمد در انديشه سياسى‏اش واقع‏بين (Practical) و عمل‏گرا (Pragmatic) بود اگر چه تا مدتى از استادش «افغانى [سيد جمال] مدافع اتحاد مسلمانان بود و نيز از ملى‏گرايى مصرى تاثير پذيرفت، اما بعدها در (105) (Ahmad Urabi Pasha) (كه در سال 1882 شورش عليه بريتانيا در مصر را به عهده داشت) اسلام‏گرايى جهانى و ملى‏گرايى را از برنامه نوگرايى خويش حذف كرد. عبده به افغانى گفت كه: «اين شيوه سياسى نتيجه مثبتى نخواهد داشت، زيرا تشكيل يك حكومت مسلمان اصلاح‏گرا و عادل تنها به رفع موانعى كه خارجيان ايجاد كرده‏اند بستگى ندارد.»

عبده پس از بازگشت از تبعيد به مصر نسبت‏به حاكمان مصر و نمايندگان بريتانيا در مصر رفتارى مسالمت‏آميز و مبتنى بر مشاركت اتخاذ كرد او «دوست نزديك و مشاور مصطفى‏پاشا فهمى (نخست‏وزير مصر از سال 1895 تا 1908) و همچنين دوست و معتمد لرد كرمر (LoreCromer) شد.»

او با نمايندگان اجرايى دولت‏بريتانيا و حاكمان مصرى همكارى مى‏كرد چرا كه بر آن بود آنها كارهاى خوبى براى مصريان انجام داده‏اند. او مى‏گفت: «آنچه مصر بدان احتياج دارد يك دوره آموزش صحيح ملى است; هر مشكل اجتماعى و سياسى بايد در پرتو اين نياز مورد توجه قرار گيرد [به طورى كه] اگر دولت قانونى مانع اين روند شود، دولتى بد يا دست‏كم خام خواهد بود و اگر حاكميت‏خودكامه يا سلطه خارجى به آن كمك كند، بايد آن را تحمل كرد.»

عبده به قانون احترام مى‏گذاشت و از بى‏طرفى و برترى قانون دفاع مى‏كرد و مى‏گفت: «احترام به قوانين كشور يكى از ضرورتها براى كاميابى است...».

مى‏توان چنين نتيجه‏گيرى كرد كه سيد احمد و عبده هر دو در انديشه سياسيشان، عمل گرا، اهل عمل و واقع‏گرا بودند و اين ويژگى انديشه سياسى آنها بود. (×4)

انحطاط نوگرايى اسلامى

نوگرايى اسلامى، بعد از مرگ متفكران نوگراى مشهورش همچون عبده در مصر و سيد احمد در هند از رشد و شكوفايى بازماند و رو به زوال نهاد. عوامل متعددى در اين انحطاط نقش داشته‏اند. نخست اين كه، نوگرايى اسلامى همزمان با دوره سلطه استعمارى مسيحى و غرب بر كشورها و جوامع اسلامى ظهور كرد. به عنوان مثال: هند، مصر و مالايا حت‏سلطه حكومت‏بريتانيا بودند. تفكر سياسى و آموزشى كه توسط سيداحمد و عبده حمايت مى‏شد با ظهور ملى‏گرايى اسلامى بتدريج اهميت و قوت خود را در هند و مصر از دست داد.

در مصر ناسيوناليستهاى مسلمان تمايلى به تفكر سياسى عبده نداشتند، چرا كه مبتنى بر مدارا و همكارى با كومت‏بريتانيا بود. آنها با حكومت‏بريتانيا مخالف بودند. سعد زغلول (1927-1857) رهبرى جنبش استقلال‏طلبانه ملى‏گراى مصر را به عهده داشت كه بريتانياييها را «مجبور كرد به تحت‏الحمايگى كشور در سال 1922 خاتمه دهند.» اما بريتانيا تا سال‏1956 كه مصر استقلال تام يافت، هنوز با وجود استقلال نسبى مصر بر آن كشور حكومت مى‏كرد. «گرچه بسيارى از رهبران ملى‏گرايان مصرى از شاگردان و مريدان اوليه افغانى و عبده بودند، نوگرايى اسلامى زمينه ناسيوناليسم با گرايش غيرمذهبى‏تر را فراهم كرد.»

در هند، جنبش ناسيوناليستى هند عليه حاكميت‏بريتانيا بود و اين كاملا خلاف انديشه سياسى سيداحمد بود كه با تمام وجود و از صميم قلب از حاكميت‏بريتانيا در هند دفاع مى‏كرد.

ناسيوناليستهاى مسلمان آموزش اخلاقى و دينى را آن‏طور كه نوگرايان مسلمان به آن اهميت مى‏دادند، حايز اهميت نمى‏دانستند. آنان «به جاى تاكيد بر هويت مذهبى، اصول قومى و زبانى را در امر هويت‏به رسميت مى‏شناختند.» و نظام آموزشى ناسيوناليستى را ترويج مى‏كردند كه تاكيد زيادى بر زبانهاى ملى و موضوعات غيرمذهبى داشت‏به منظور اين كه در مسير نظريه‏هاى توسعه اقتصادى سياسى ناسيوناليستها گام بردارد. بعد از استقلال مصر و پاكستان، ملى‏گرايان مسلمان در هر دو كشور مدارس، كالجها و دانشگاههايى در مسير برنامه‏ها و سياستهاى ناسيوناليستى خود ساختند.

سكولاريستهاى مسلمان از نوگرايى اسلامى به خاطر ارتباطش با دين اسلام حمايت نمى‏كردند. «آنان طرفدار جدايى دين از دولت‏بودند و توسل جستن به اسلام در امور سياسى را بازگشت‏به عقب يا غير منطبق با سياست جديد و واقعيات اجتماعى تلقى مى‏كردند، بنابراين اسلام را تنها در حوزه زندگى خصوصى كارآمد مى‏دانستند.»

با وجود اين كه نوگرايان مسلمان از قبيل سيداحمد و عبده از جدايى دين و سياست تحت‏سلطه بريتانيا دفاع مى‏كردند، تفكر سياسى و دينى اينها غير از انديشه سكولاريستها بود. «نوگرايان مسلمان بويژه تلاش مى‏كردند براى تلفيق ديدگاههاى جديد غربى و اسلامى در همه زمينه‏ها، اساسى معقول بنا نهند; در حالى كه سكولاريستهاى مسلمان جدايى دين و دين‏گرايى فردى را پذيرفته بودند كه در بطن بسيارى از تفكران غربى وجود داشت.» نوگرايان مسلمان به اهميت ارزشها و اعتقادات مذهبى در زندگى فردى و عمومى اذعان داشتند در حالى كه سكولاريستهاى مسلمان ميل به «جدايى نهادهاى اجتماعى از هرگونه ارتباط با قانون يا اخلاق مذهبى داشتند.»

سنت‏گرايان با نوگرايى اسلامى به خاطر ارتباطش با نهادها و افكار مدرن غربى و جانبدارى از اجتهاد و مردود دانستن تقليد مخالفت مى‏كردند. آنان همچنين با نوگرايى اسلامى به دلايل اجتماعى اقتصادى مخالف بودند، اگر چه آشكارا اين مخالفتها را بيان نمى‏كردند. مخالفت‏سنت‏گرايان مسلمان حاكم بر الازهر با نوگرايى اسلامى عبده را مى‏توان ناشى از تصميم و نيت پنهانى آنها در دفاع از وضع اجتماعى اقتصاديى دانست كه الازهر به آنها داده بود. اگر نوگرايى اسلامى عبده در الازهر پذيرفته شده بود نوگرايان مسلمان جايگزين سنت‏گرايان مى‏شدند.

بنابراين، سنت‏گرايان مسلمان الازهر با نوگرايى عبده مخالف بودند و آن را رد مى‏كردند. سرانجام «غول سنت‏گرايى بيدار شد و عبده‏گرايى را محكوم كرد. امير مصر كه خواهان ثبات داخلى بود، عبده را فاقد حمايت مردمى يافت چرا كه اين حمايت مى‏توانست مايه برانگيختن خشم علماى الازهر نسبت‏به خانواده محمدعلى [مؤسس سلسله خديو (امير) در مصر] باشد.» «محافظه‏كاران - در اصل و هم از پيش - كليه افكار محمد عبده را رد مى‏كردند.»

برخورد سنت‏گرايان مسلمان مصر با نوگرايى اسلامى عبده با عملكرد سنت‏گرايان مسلمان هند در برابر نوگرايى اسلامى سيد احمدخان قابل قياس بود، زيرا آنها هم نمى‏خواستند نوگرايى اسلامى، سنت‏گرايى اسلامى را كه مستقيم يا غيرمستقيم حافظ اعتبار اجتماعى - اقتصادى‏شان بود، مغلوب كند. «در ابتدا نوگرايى سيد احمدخان و سيد اميرعلى مورد اهانتهاى تند قرار گرفت و با عنوان غرب‏گرايى محض محكوم شد. مردانى همچون ابوالكلام آزاد و اكبر الله‏آبادى يكى از شاعران، سرسختانه بر ورود نهادها و افكار نو در بين جامعه مسلمان تاختند.» سنت‏گرايان مسلمان ديوبندى، اهل حديث و جنبشهاى بريلوى در هند همگى نوگرايى اسلامى سيد احمد و جنبش عليگره او را مورد انتقاد قرار داده و محكوم كرده بودند.

علاوه بر اين، ماهيت نوگرايى اسلامى، به خودى‏خود، و مدافعانش به انحطاط آن كمك كرده‏اند. اول اين كه، «ميراث نوگرايان اسلامى امر مبهمى است. محمد عبده و سيد احمدخان هيچ يك نظام اعتقادى يا برنامه اصلاحى جامعى ارائه نكرده‏اند.» سيد احمد نتوانست كلام جامع و نظام‏مندى ارائه دهد، زيرا او فقط «متكلمى تفننى بود، نه حرفه‏اى.»

من با نظر «بالژون‏» (Baljon) موافقم كه مى‏گويد سيد احمد متكلم مسلمان حرفه‏اى نبود; ولى با نظر سيدحسين نصر كه تمام نوگرايان مسلمان از جمله سيد احمد و عبده را داراى دانش سطحى از اسلام مى‏داند موافق نيستم. نصر مى‏نويسد: «به طور خلاصه نوگرايان فهم عميقى از اسلام نداشتند (همان‏طور كه امروز نيز چنين است) و بدون تفكر بدان تعلق‏خاطر پيدا كرده بودند.» نصر همچنين مى‏نويسد: «نوگرايان صرف‏نظر از دانش سطحى آنها از تعاليم اسلامى، از ميراث تفكر اسلامى، از آن‏نظر كه با مسائل فلسفى، اجتماعى و سياسى ارتباط پيدا مى‏كند، اطلاعات بسيار اندكى داشتند.»

به گمان من، نصر نوگرايان مسلمان، از جمله سيد احمد و عبده را از ديد مخالفان آنان نگريسته است. سيد احمد و عبده از ديد مخالفان، در زمره علما نبودند، زيرا هر دو بصراحت و بتلويح سنت‏گرايى اسلامى و علماى سنت‏گرا و پيروانش را به باد انتقاد گرفته‏اند. بنابراين آنها سيد احمد و عبده را در مقام علماى مسلمان قبول نداشتند.

شاگردان و پيروان عبده و سيد احمد، به سبب ماهيت مبهم نوگرايى اسلامى آنان، در مسيرهاى مختلفى حركت كردند. «مكتب عبده در حدود يك نسل بعد از پيدايش آن در مصر، از يك سو به صورت سكولاريسمى تمام عيار كه على عبدالرازق آن را تبليغ مى‏كرد و از سوى ديگر به صورت مكتب اصلاح‏گرايى خشك سلفيه درآمد.» مكتب سلفيه را رشيدرضا رهبرى مى‏كرد.

فضل الرحمان سه مكتب متفاوت «تفكر اسلامى را كه از نوگرايى اسلامى عبده سرچشمه گرفته‏اند شناسايى كرده است. اين سه مكتب عبارتند از: اصلاح‏طلبى خشك رشيد رضا، كلام سنتى فريد وجدى و غرب‏گرايى طه حسين. احمد لطفى السيد، طه حسين و على عبدالرازق تحت تاثير افغانى [سيد جمال] و عبده بودند اما آنها از ديد ناسيوناليستى، غرب‏زدگى و سكولاريسم به اسلام مى‏نگريستند.

دوم آن كه، نوگرايى اسلامى عبده و سيد احمد از، به اصطلاح آنان، صوفى‏گرايى ابداعى و منحرف، بيزار بود. بنابراين، عارفان يا صوفيان و پيروانشان از نوگرايى اسلامى استقبال نكردند.

سوم آن كه، سيد احمد و عبده هر دو از اسلامى عقلانى‏تر و آزادتر دفاع مى‏كردند. اما موفق نشدند چنين اسلامى را در افكار و اذهان بسيارى از مسلمانان القا كنند. ويلفرد كنت ول (Wilfred Cantwell Smith) در اين خصوص مى‏نويسد:

سيد احمد، بسيار بيش از آن كه تدوين كننده اسلام ليبرال باشد، نماينده آن است. او مسلمانى بود كه با صداقت و جديت‏به ارزشهاى ليبرال عمل مى‏كرد. با اين حال نتوانست تفسيرى از اسلام ارائه دهد كه ارزشهاى آزاديخوانه نيز در آن راه داشته باشند. موضوع در مورد محمد عبده هم صدق مى‏كند. روحيه اين مرد و آموزه‏هايش فى‏نفسه، آزاديخوانه و از اين نظر ژرف و سترگ است‏با وجود اين حاصل كار او كه به ديگران منتقل شده، تنها اندكى از اين ويژگى را در خود دارد.

چهارم آن كه، «آرمان‏گرايى و گزينشى بودن برخى از بنيانهاى جديد نوگرايان مسلمان در تاريخ اسلام آنها را اغلب از توجه به واقعيتهاى حاد جهانى كه در آن زندگى مى‏كردند بازمى‏داشت.»

نوگرايان مسلمان انتخابگر بودند، زيرا ماهيت منابع اسلامى و تاريخ مسلمانان چنين اقتضا مى‏كرد. به عنوان مثال آنها ناگزير بودند منابع اسلامى را كه منطقى و قابل قبول مى‏پنداشتند برگزينند. براى نمونه، آنان در انديشه‏هاى كلامى خويش با جبرگرايى مخالف بودند در حالى كه سنت‏گرايان مسلمان از آن حمايت مى‏كردند. هر دو گروه براى نظرات گوناگون خود به آيات قرآن استناد مى‏جستند. نوگرايان مسلمان همچون سنت‏گرايان مسلمان براى اثبات نظراتشان پديده‏هاى تاريخى مشخصى را برمى‏گزيدند.

حتى اگر هر دو گروه اعتبار يك پديده تاريخى اسلامى را مى‏پذيرفتند تفسيرهاى مختلفى از آن ارائه مى‏دادند. نمونه آن را در شركت كردن عايشه در جنگ جمل مى‏توان ديد. نوگرايان مسلمان از اين واقعه به گونه‏اى بهره‏بردارى مى‏كنند كه ديدگاههاى خودشان را اثبات كنند. بنابراين مى‏گويند اسلام براى زنان حقوق سياسى قايل شده است و عايشه از همان حق سياسى استفاده كرده. در مقابل سنت‏گرايان مسلمان عقيده دارند اين شركت در جنگ اشتباهى بود كه از عايشه سر زد و در واقع او در مورد شركت در جنگ تحت تاثير مردان مسلمانى همچون طلحه و زبير قرار گرفت.

نوگرايى اسلامى نوعى آرمان‏گرايى بود، زيرا با يورشهاى كلامى نوگرايان مسلمان نيز همراه بود كه ناگزير بودند با اين عقيده كه اسلام موجب عقب‏ماندگى و انحطاط مسلمانان است مبارزه كنند. براى القاى اين رسالت آنها دستاوردهاى تاريخ قديم مسلمانان را نقل مى‏كردند و متاسفانه با واقع بينى به تاريخ نمى‏نگريستند، بلكه در جنبه‏هاى مثبت تاريخ مبالغه مى‏كردند.

نهايت آن كه، تبديل نوگرايى اسلامى به اشكال مختلف تفكر و جنبشهاى اسلامى، يكى از ويژگيهاى تاريخى و مشترك هر حركت مذهبى است كه هدف اصلى‏اش مبارزه با رهبرى، مشروعيت و اقتدار مذهبى حاكم و سنتى و نيز رواج دركى منطقى‏تر، آزادتر و جديدتر از تاريخ و منابع مذهبى بوده است. نوگرايى اسلامى زير نظر رهبران بزرگ آن همچون عبده در مصر و سيد احمد در هند شكوفا شد و بعد از مرگ آنها رو به زوال نهاد.

مى‏توان چنين نتيجه‏گيرى كرد كه نوگرايان مسلمان كه «در اقليت نيز قرار داشتند.» پيشروانى بودند كه صرفا قصد بازگشت‏به مسير مستقيم اسلام را نداشتند بلكه درصدد بودند تا جهت آينده اسلام را تعيين كنند. آنها پيشگامانى بودند كه راه را براى پذيرش تغييرات هموار كردند; مبارزه‏اى كه هنوز ادامه دارد.

پى‏نوشتها:

×1- سر سيد احمدخان هفت هشت‏سال قبل از تاسيس دانشكده در عليگره به دليل داشتن عقايد خاص مذهبى و اجتماعى، در ميان مسلمانان به عنوان مارتياليست و حتى مسيحى شناخته مى‏شد. نظريه‏هاى ماترياليست‏سرسيد احمد خان در تفسير قرآن، را نخست‏سيد جمال در كتاب «حقيقت مذهب نيچرى‏» رد كرد. سيد جمال در يكى از شماره‏هاى عروة‏الوثقى تحت عنوان «دهريها در هند» سيد احمد خان يا به قول خودش «يك نفر به نام احمدخان بهادر» را تحت تاثير انگليسها دهرى مى‏شمارد و حتى او را بدتر از دهريهاى اروپا به شمار مى‏آورد. پس از سيد جمال اقبال لاهورى و پس از وى دكتر شريعتى (در كتاب ما و اقبال) و آية‏الله طالقانى به صراحت، (در پرتوى از قرآن، ج‏5، تفسير آل‏عمران ص 140-143) بشدت به وى حمله كرده‏اند.

سر سيد احمدخان در برابر پيشرفت علمى غرب مرعوب شده بود. او براساس آگاهيهاى سطحى از دانش تجربى و متد آن، مى‏خواست عقايد اسلامى را با كشفيات جديد علمى منطبق كند. سر سيد احمدخان تا حد فرصت‏طلبى سقوط كرد و در برابر هجوم غرب عليه اسلام و مسلمين آتش‏بس يكجانبه اعلام نمود. او تبليغ مى‏كرد كه مسلمانان نمى‏توانند بدون تسليم شدن در برابر غرب ادامه حيات دهند. او فكر و باورهاى غربى را به عنوان حقيقت مجسم پذيرفته بود و مى‏كوشيد آنها را در پرتو قرآن و حديث روشن كند و در اين‏باره مفاهيم اسلامى را «تاويل‏» مى‏كرد. علاقه‏مندى او به علم جديد اعث‏شد تا وى آماده پذيرش توافق هر نوع نظريه علمى با عقايد دينى شود، عقايدى كه به نظر وى همه علمى بودند و او هر تئورى علمى را قطعى و نهايى تلقى مى‏كرد. وى خدا را با طبيعت‏برابر گرفت تا بتواند بين طبيعت و وجود الهى سازگارى ايجاد كند - (مجموعه آثار سيد احمدخان، به كوشش محمد اسماعيل پانى پتى (لاهور 1961) ج‏3، ص‏25، ج‏1، ص‏28).

×2- جنبش سلفيه به رهبرى شيخ محمد عبده تقليد از فقها را رد مى‏كرد; ليكن نگرش عبده را براى پذيرفتن قلمرو بيشترى از تمدن غربى آماده ساخت. عبده راهى را طى كرد كه به يك دوراهى خاتمه يافت. يكى از اين دو راه را غربگراها رفتد و راه ديگر را رشيدرضا به سوى وهابى‏گرى ادامه داد. فكر سياسى عبده بعد از وى علمانيت (سكولاريسم) را در جهان عرب بوجود آورد - م .

×3- اساس استدلال بالا و موضوع عدل انوشيروان به روايتى قرار داد كه مجعول بودن آن روشنتر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد - م.

×4- وفادارى سر سيد احمدخان به بريتانيا و همكارى عبده با استعمارگران انگليس در مصر، آنها را از داشتن بينش سياسى محروم نمود و لذا آنها نتوانستند توافق غرب را كه باعث تقسيم كشورهاى عربى و افريقايى شد پيش‏بينى كنند. همين‏طور تصور اصلاح‏طلبانه آنها ديدگان آنها را تاريك كرد و مانع از آن شد تا آنها ماهيت‏حركت وهابيت را كه ساخته دست امپرياليسم انگليس عليه وحدت جهان اسلام و تجزيه خلافت عثمانى بود بشناسد. سرسيد احمدخان كاملا مرعوب فرهنگ و تمدن غرب بود و مبارزه با استعمارگران غرب را بيهوده مى‏دانست و طرفدار علنى سكولاريسم بود. البته عبده با سكولاريسم و مبارزه با استعمارگران غرب را بيهوده مى‏دانست و طرفداران علنى سكولاريسم مخالفت مى‏كرد ليكن نتيجه افكار و انديشه‏هاى سياسى وى قدرتمند سكولاريسم در مصر و جهان عرب بود.