مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 40

امام صادق عليه السلام و انديشه‏هاى انحرافى

عمادالدين مروج زنادقه

واژه زنادقه جمع زنديق است. اين كلمه ريشه فارسى دارد و در اصل‏«زند دين‏» زن دين بود. مزدكيان (1) خود را زند دين‏مى‏ناميدند. طريحى در مجمع البحرين مى‏نويسد: زنادقه گروهى ازمجوسيان بودند. سپس اين كلمه برهر ملحدى در دين استعمال‏گرديد. (2)

در بين مردم چنين شهرت يافته كه زنديق كسى است كه به هيچ دينى‏پاى بند نيست و قائل به دهر است. و درحديث آمده است: زنادقه‏همان دهريه هستند كه مى‏گويند: نه خدايى وجود دارد و نه بهشت وجهنمى. دهر است كه ما را مى‏ميراند. (3) از گفت و گوى امام‏موسى بن جعفر(ع) با هارون الرشيد بر مى‏آيد كه زنديق به كسى‏گفته مى‏شود كه خدا و رسولش را رد كند و به جنگ با آن‏هابپردازد. (4)

اولين كسى كه ملحد گشته و زنديق شد ابليس بود. (5)

ملحدين و دهريان مناظرات و گفت‏وگوهايى با پيامبر اسلام(ص)داشتند كه علامه طبرسى دركتاب الاحتجاج (6) به بخشى از آن‏هااشاره كرده است:

امام صادق(ع) مناظراتى طولانى و گفت‏وگوهاى بسيارى با ابن‏ابى‏العوجاء، ابوشاكر ديصانى، زنديق مصرى و برخى ديگر از سران‏زنادقه داشت و به عقايد انحرافى آن‏ها پاسخ مى‏داد. پيش از آن كه‏به برخى از گفت‏وگوهاى آن حضرت با زنادقه اشاره كنيم، نگاهى به‏افكار دو نفر از سران زنادقه مى‏افكنيم:

رهبران زنادقه

يكى از رهبران زنادقه، عبدالكريم بن ابى‏العوجاء است. وى ازشاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افكار انحرافى كه‏داشت، از دين و توحيد منحرف شد. (7)

ابن ابى‏العوجاء با چند نفر از دهريون در مكه پيمان بست تا باقرآن معارضه كنند. او در يكى از سفرهاى خود به مكه، هنگامى كه‏با عظمت امام صادق(ع) در بين مردم مواجه مى‏شود، از روى كينه وحسد داوطلب مى‏شود تا به نمايندگى از ابن طالوت، ابن الاعمى وابن المقفع; امام را در نزد مردم شرمنده كند اما با پاسخ‏كوبنده امام صادق(ع) مواجه و سرافكنده مى‏شود و مفتضحانه به نزددوستان خود برمى‏گردد. وى سرانجام به دستور منصور، توسطفرماندار كوفه محمدبن سليمان به زندان افتاد. گروهى نزدمنصور رفتند و به شفاعت او برآمدند. منصور به درخواست آن‏هاپاسخ مثبت داد و در نامه‏اى به فرماندار، دستور آزادى ابن‏ابى‏العوجاء را صادر كرد. پيش از آن كه نامه به كوفه برسد،منصور دستور داد تا ابن ابى‏العوجاء را گردن بزنند. ابن‏ابى‏العوجاء هنگام مرگ گفت: اكنون بيمى از كشته شدن ندارم، زيرامن چهارهزار حديث جعل و حلال را حرام و حرام را حلال نموده‏ام ودر ماه رمضان شما را به روزه خوارى كشانده‏ام و در روز عيد فطروادار به روزه گرفتن كرده‏ام. (8)

ابوشاكر يكى ديگر از رهبران زنادقه است كه افكار انحرافى‏اش‏بسيارى از مسلمانان را دچار شبهه و شك و ترديد كرد. وى قائل به‏خداى نور و خداى ظلمت‏بود.

ابوشاكر گفت‏وگوهاى بسيارى با ياران امام صادق(ع) داشت. او درمدينه با امام صادق(ع) مناظره و گفت‏وگو كرد كه نتيجه‏اش شكست‏علمى و رسوايى بود. (9)

مناظره هشام با ابوشاكر ديصانى

هشام بن الحكم مى‏گويد: روزى ابوشاكر ديصانى به من گفت: آيه‏اى‏در قرآن است كه باعث تقويت نظر و انديشه ماست. گفتم: اين آيه‏كدام هست؟ ابوشاكر گفت: (هوالذى فى‏السماء اله وفى‏الارض‏اله) (10) ; اوست كه در آسمان خداست و در زمين خدا. هشام‏مى‏گويد: متحير ماندم كه در جواب او چه پاسخى بدهم. ايام حج فرارسيد و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق(ع) ملاقات و عرض كردم‏كه ابوشاكر چنين مى‏گويد و برداشت او را از آيه بيان كردم. امام‏صادق(ع) فرمود: اين سخن، سخن زنديق است. هرگاه نزد او رفتى، ازاو بپرس: نامت در كوفه چيست؟ او خواهد گفت: فلان. بگو: نامت دربصره چيست؟ بازهم همان نام را تكرار مى‏كند. بگو: خداى ما نيزچنين است. خداى ماهم در آسمان «اله‏» است و هم در زمين‏«اله‏».

هشام مى‏گويد: (به كوفه) برگشتم و بدون هيچ توقفى، نزد ابوشاكررفتم. آنچه امام صادق(ع) به من گفته بود، از او پرسيدم. ابوشاكر كه در مانده شده بود و جوابى نداشت، گفت: اين سخن (طرزاستدلال) از حجاز به اين جا آمده است. (11)

مناظره امام صادق(ع) با ابوشاكر ديصانى

هشام بن الحكم مى‏گويد: روزى ابو شاكر ديصانى نزد امام صادق(ع)رفت و گفت: اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمايى و دلالت‏كن. امام صادق(ع) فرمودند: بنشين! در اين هنگام كودك خردسالى‏پيش آمد كه در دستش تخم پرنده‏اى بود. كودك با تخم بازى مى‏كرد.امام صادق(ع) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم‏پرنده، به ديصانى فرمود: اين دژى است پوشيده كه پوست ضخيمى‏دارد. در زير اين پوست ضخيم، پوست نازكى وجود دارد و زير آن‏پوست نازك، مايعى طلايى و مايعى نقره‏اى در كنار هم، بدون اين كه‏با هم مخلوط شوند، وجود دارد ... كسى نمى‏داند كه آن تخم پرنده‏براى آفرينش نر خلقت‏شده است‏يا براى آفرينش ماده. هنگام شكسته‏شدن تخم پرنده صورت‏هاى فراوان، چون: طاووس، كبوتر و خروس از آن‏بيرون مى‏آيد.آيا فكر نمى‏كنى كه براى اين آفرينش مدبرى هست؟!

هشام مى‏گويد: ديصانى مدتى سرش را به زير انداخت و درفكر فرورفت. سپس سربرداشت و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك‏له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و انك امام و حجه من الله على‏خلقه و انا تائب مما كنت فيه‏» (12)

شهادت مى‏دهم كه معبودى جز خدا نيست، خداوند يكتاست و شريك‏ندارد و شهادت مى‏دهم كه محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تورهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خودبازگشت مى‏كنم.

مناظره امام صادق(ع) با ابن ابى‏العوجاء

عبدالكريم بن ابى‏العوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام‏صادق(ع) گفت‏وگو كرد.

مرحوم كلينى برخى از مناظرات وى با امام صادق(ع) را نقل كرده‏است. اينك يكى از مناظرات را ذكر مى‏كنيم:

راوى گويد: روز ديگر ابن ابى‏العوجاء برگشت و در مجلس امام‏صادق(ع) خاموش نشست و دم نمى‏زد. امام فرمود: گويا آمده‏اى كه‏بعضى از مطالبى را كه در ميان داشتيم تعقيب كنى. گفت: همين راخواستم. اى پسر پيغمبر! امام به او فرمود: تعجب است از اين كه‏تو خدا را منكرى و به اين كه من پسر رسول خدايم گواهى دهى!! گفت: عادت مرا به اين جمله وادار مى‏كند؟ امام فرمود: پس چراسخن نمى‏گويى؟ عرض كرد: از جلال و هيبت‏شما است كه در برابرتان‏زبانم به سخن نيايد. من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثه‏كرده‏ام; ولى مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد، هرگز به من‏روى نداده است. فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش را به رويت‏باز مى‏كنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى يا غيرمصنوع؟ عبدالكريم بن ابى‏العوجاء گفت: ساخته نشده‏ام. امام‏فرمود: براى من بيان كن كه اگر ساخته شده شده بودى، چگونه‏مى‏بودى؟ عبدالكريم مدتى سر به گريبان شده، پاسخ نمى‏داد و باچوبى كه در مقابلش بود ور مى‏رفت و مى‏گفت: دروازه پهن، گود،كوتاه، متحرك و ساكن همه اينها صفت مخلوق است. امام فرمود: اگربراى مصنوع صفتى جز اين‏ها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى;زيرا در خود از اين امور حادث شده مى‏يابى. عبدالكريم گفت: ازمن چيزى پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بعد از توهم‏نخواهد پرسيد. امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تونپرسيده‏اند، از كجا مى‏دانى كه در آينده نمى‏پرسند؟ علاوه براين،سخن و گفتار خود را نقض كردى، زيرا تو معتقدى كه همه چيز ازروز اول مساوى و برابر است، پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى راموخر مى‏دارى؟ اى عبدالكريم! توضيح بيشترى برايت دهم: بگو بدانم‏اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد: در اين كيسه‏اشرفى هست و تو بگويى نيست. او به تو بگويد: اشرفى را براى من‏تعريف كن. و تو اوصاف آن را ندانى، آيا تو مى‏توانى ندانسته‏بگويى اشرفى در كيسه نيست؟ گفت: نه. امام فرمود: جهان هستى كه‏درازا و پهنايش از كيسه جواهر بزرگتر است. شايد در اين جهان‏مصنوعى باشد زيرا كه تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص‏نمى‏دهى. عبدالكريم درماند.... سال بعد، بار ديگر با امام درحرم مكى برخورد. يكى از شيعيان به حضرت عرض كرد: ابن‏ابى‏العوجاء مسلمان شده؟ امام فرمود: او نسبت‏به اسلام كور دل‏است، مسلمان نشود. چون ابن ابى‏العوجاء چشمش به امام افتاد،گفت: اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه اين‏جا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت ميهن و براى اين كه ديوانگى و سرتراشى وسنگ پرانى مردم را ببينم. امام فرمود: اى عبدالكريم! تو هنوزبرسركشى و گمراهيت پا برجايى؟ عبدالكريم رفت‏سخنى بگويد كه‏امام(ع) فرمود: در حج مجادله روانيست و عبايش را تكان داد وفرمود: اگرحقيقت چنان باشد كه توگويى كه چنان نخواهد بود.ما و تو رستگاريم و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مى‏گوييم، مارستگاريم و تو در هلاكت. (13)

مناظره امام صادق(ع) با زنديق مصرى

هشام بن الحكم مى‏گويد: زنديقى از مصر به قصد ديدار با امام‏صادق(ع) رهسپار مدينه شد. زنديق وقتى به مدينه رسيد كه آن حضرت‏مدينه را به قصد مكه ترك كرده بود. زنديق كه در مصر آوازه علم‏و اخلاق امام صادق(ع) را شنيده بود، شيفته ديدار آن حضرت بود.بدين خاطر با اين كه خسته بود، لحظه‏اى درنگ نكرد و روانه مكه‏شد. هشام مى‏گويد: امام صادق(ع) در حال طواف بود كه زنديق مصرى‏نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق(ع) بودم. زنديق مصرى سلام‏كرد. حضرت فرمود: نام تو چيست؟ زنديق گفت: عبدالملك. امام‏پرسيد: كنيه‏ات چيست؟ گفت: ابوعبدالله. امام فرمود: اين كدام‏ملك و پادشاه است كه تو بنده او هستى؟ آيا از پادشاهان زمين‏است‏يا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است‏يابنده‏خداى زمين؟ هشام مى‏گويد: مرد مصرى سكوت كرد. امام فرمود: حرف‏بزن. بازهم او سكوت اختيار كرد. امام فرمود: هرگاه از طواف‏فارغ شدم، نزد ما بيا.

طواف امام پايان يافت. زنديق نزد حضرت آمد و در مقابل امام‏نشست. امام به او فرمود: آيا مى‏دانى كه زمين زير و رويى دارد؟زنديق گفت: آرى. امام فرمود: تاكنون به زير زمين رفته‏اى؟ زنديق‏گفت: نه. امام فرمود: آيا مى‏دانى در زير زمين چيست؟ زنديق گفت: نمى‏دانم. گمان مى‏كنم چيزى زير زمين نيست. امام فرمود: گمان‏چيزى جز عجز و درماندگى است... آيا به سوى آسمان بالا رفته‏اى؟او گفت: نه.امام فرمود: آيا مى‏دانى در آن‏جا چيست؟ او گفت:نمى‏دانم. امام فرمود: آيا به سوى مشرق و مغرب رفته‏اى و ماوراى‏آن‏ها را زيرنگاهت قرار داده‏اى؟ زنديق گفت: نه. امام فرمود: بسى‏جاى تعجب است كه نه به مشرق رفته‏اى، نه به مغرب، نه به درون‏زمين، نه به آسمان بالا و نه خبرى از آن‏جا دارى تا بدانى درآنجا چيست؟ و در عين حال، تو منكر آن چه كه در اين مكان‏هاست‏هستى؟! آيا هيچ عاقلى چيزى را كه نمى‏داند منكر مى‏شود؟ ! زنديق‏مصرى گفت: تاكنون هيچ كس با من اين گونه سخن نگفته است. امام‏فرمود: پس تو از اين جهت در شك و ترديد هستى؟!

زنديق گفت: شايد چنين باشد. امام فرمود: اى مرد! بدان! هيچ گاه‏آن كه نمى‏داند برآن كه مى‏داند حجت و دليلى ندارد. هرگز جاهل‏حجتى برعالم ندارد. اى برادر مصرى! گوش كن كه با تو چه مى‏گويم!آيا نمى‏بينى كه آفتاب، ماه، شب و روز به افق درآيند؟ اما يكى‏بر ديگرى سبقت نمى‏گيرد. آن‏ها مى‏روند و بر مى‏گردند، و در اين‏رفت و آمد مجبور و مضطر هستند; زيرا جايى جز جاى خودشان‏ندارند. آن‏ها اگر مى‏توانستند كه برنگردند چرا بر مى‏گردند؟ اگرمضطر نبودند چرا شب، روز نمى‏گردد و روز، شب نمى‏شود؟ به خداسوگند! اى برادر مصرى! آنچه را كه شما به آن عقيده داريد و دهرمى‏ناميد اگر آن‏ها را مى‏برد پس چرا برمى‏گرداند و اگر آن‏ها برمى‏گرداند پس چرا آن‏ها را مى‏برد؟! آيا نمى‏بينى كه آسمان‏برافراشته شده و زمين نهاده شده است، به گونه‏اى كه نه آسمان به‏زمين مى‏افتد و نه زمين بر روى كرات زيرين خود سرازير مى‏شود؟ به‏خدا سوگند، خالق و مدبر آن ها خداست.

زنديق مصرى تحت تاثير استدلال‏هاى امام صادق(ع) قرار گرفت ومسلمان شد. امام صادق(ع) به هشام دستور داد تا تعاليم اسلام رابه او بياموزد. (14)

مناظره‏اى ديگر

هشام مى‏گويد: زنديقى نزد امام صادق(ع) آمد و با آن حضرت مناظره‏كرد. قسمتى از سخنان امام صادق(ع) به زنديق اين بود:

اين كه مى‏گويى خدا دوتاست، از دو حال خارج نيست: يا هردو قديم‏و قويند و يا هردو ضعيفند و يا يكى نيرومند و ديگرى ضعيف است.اگر هردو نيرومندند پس چرا يكى از آن‏ها ديگرى را دفع نمى‏كندتا در اداره جهان هستى تنها باشد. قدرت خدا بايد برتر از همه‏قدرت‏ها باشد. اگر قدرتى در برابر خداوند يافت‏شود، نشانه عجز وناتوانى خداوند است، و اگر يكى را قوى و ديگرى را ضعيف پندارى،گفتار ما ثابت‏شود كه خدا يكى است، به علت ناتوانى و ضعفى كه‏در ديگرى آشكار است. اگر بگويى كه خدا دو تاست، از دو حال خارج‏نيست: يا هردو در تمام جهات برابرند و يا از تمام جهات مختلف ومتمايزند، چون ما امر خلقت را منظم مى‏بينيم و فلك را درگردش وتدبيرجهان را يكسان; و شب و روز و خورشيد و ماه را مرتب. درستى‏كار و تدبير و هماهنگى آن، دلالت كند كه ناظم يكى است. علاوه‏برآن، لازم است ميانه‏اى بين دو خدا قائل شوى تا تمايز بين آن‏هامشخص شود. بنابراين خداى سومى بايد وجود داشته باشد. و اگرادعا كنى كه سه خدا وجود دارد، برتو لازم مى‏شود كه خدايان پنج‏گانه ملتزم شوى، چون بين خدايان سه گانه بايد تمايز باشد. بدين‏ترتيب شماره خدايان بالا مى‏رود و به بى‏نهايت مى‏رسد. (15)

زنادقه همانند ديگر گروه‏هاى كژانديش درباره توحيد و خداشناسى‏شبهه افكنى مى‏كردند و در سست كردن عقايد دينى مردم و رواج فسادو بى‏دينى در امت اسلامى سعى مى‏نمودند. آنان همواره با عكس‏العمل‏شديد امام صادق(ع) و پاسخ كوبنده‏اش روبه‏رو مى‏گشتند.

پى‏نوشتها:

1- مزدك در ايام پادشاهى قباد مى‏زيست و كتاب مزدا اثر اوست.(سفينه‏البحار، ج 1، ص‏559.)

2-مجمع البحرين، ص 248.

3- سفينه‏البحار، ج 1، ص‏559.

4- تحف العقول، ص 428.

5- همان.

6- احتجاج، ج 1، ص 25.

7- مجمع البحرين، ص 162.

8- سفينه‏البحار، ج 2، ص 285.

9- همان، ج 1، ص 474.

10- سوره زخرف، آيه 84.

11- تفسير الميزان، ج 18، ص 128; سفينه‏البحار، ج 1، ص 474.

12- احتجاج، ج 2، ص 71.

13- الكافى، ج 1، ص‏97.

14- احتجاج، طبرسى، ج 2، ص 75.

15- كافى، ج 1، ص 1005.