| مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 40 |
باقر درياب نجفى
مقدمه
الگوجويى يكى از غرائز بشر است. انسان همواره در جستجوى الگويىبراى زندگى است. از اينرو خداوند الگوهايى را معرفى نموده است:
(و لكم فىرسول الله اسوه حسنه).
بهترين اسوه و برترين الگو براى بشريت، حضرت محمد(ص) است. پساز پيامبر(ص)، امامان معصوم والاترين الگوهاى بشريت هستند. باپيروى از آنان انسان مىتواند بر قله سعادت و تكامل گام نهد.سوگمندانه بايد پذيرفت كه هنوز نتوانستهايم الگوهاى اسلامى رابه جوانان معرفى كنيم. بدين خاطر جوانان الگوهاى كاذب كه ازسوى مطبوعات، تلويزيون، سينما، ماهواره، ويدئو و... مطرحمىشوند، را سرمشق زندگى خود قرار مىدهند.
اينك به معرفى يكى از الگوهاى راستين بشريت، امام جعفر صادق(ع)مىپردازيم. و در اين نوشتار به برخى از شيوههاى تربيتى آن حضرتاشاره مىكنيم. قلم را به دستبرخى ياران آن حضرت مىسپاريم وخود نيز از گفتار نغز و شيرين آنان بهرهمند مىشويم.
1- مالك بن انس، فقيه مدينه مىگويد: هرگاه نزد امام صادق(ع)مىرفتم، آن حضرت بالش به من مىداد تا برآن تكيه كنم. او ارج ومنزلتى برايم قائل بود و مىفرمود: مالك! دوستت دارم. من از اينگفته او خرسند مىگشتم و به اين جهت، حمد و سپاس الهى را به جاىمىآوردم. وى هرگز از سه حال بيرون نبود: يا روزه بود، يا بهعبادت خدا ايستاده بود و يا به ذكر حق مشغول بود. آن بزرگواراز پرهيزكاران بزرگ و پارسايان والا مقام و خدا ترس بود...مجالسش لذت بخش و سودش به ديگران بسيار بود. هرگاه مىخواستبگويد: «قال رسول الله» رنگ مباركش گاهى سبز و گاهى زردمىشد، به طورى كه ديگر نزد آشنايان خود هم شناخته نمىشد.
در يكى از سالها با وى حج گزاردم. هنگامى كه شتر آن حضرت بهمحل احرام «ميقات» رسيد، هرچه مىخواستبگويد: «لبيك اللهملبيك» نتوانست. به روى زمين بيفتاد. عرض كردم: آقا! ناچارهستيد از اين كه تلبيه را بگوييد. آن حضرت فرمود: اى ابنابىعامر! چگونه به خود جرات دهم و بگويم: «لبيك اللهملبيك»; در حالى كه مىترسم كه پروردگار در جواب بگويد: «لالبيكو لا سعديك». (1)
2-ابن رئاب گويد: امام صادق(ع) در سجده چنين مىگفت: «اللهماغفرلى و لاصحاب ابىفانى اعلم ان فيهم من ينقصنى»; خداوندا!
مرا و ياران پدرم را بيامرز. مىدانم در ميان آنان كسانى هستندكه بدى من را مىگويند. (2)
3- ابن ابىيعفور مىگويد: امام صادق(ع) در حالى كه سرمبارك خودرا به طرف آسمان بلند كرده بود، چنين مىگفت: «رب لاتكلنى الىنفسى طرفه عين ابدا لا اقل و لااكثر»; خداوندا! مرا به اندازهيك چشم به هم زدن، به خود وامگذار; نه كمتر و نه بيشتر. آنگاهاشكهاى آن حضرت سرازير گشت و به طرف ما روى گرداند و فرمود: اىفرزند يعفور! خداوند يونس بن متى را كمتر از يك چشم به هم زدنبه خودش واگذار نمود، او آنگناه را مرتكب گشت. عرض كردم: آيابه كفر رسيد؟ خداوند كارهاى شما را بهبود بخشد. فرمود: خير،ولى مرگ در آن هنگام، هلاك و نابودى است. (3)
4- مرازم بن حكيم مىگويد: امام صادق(ع) دستور داد تا نامهاىبراى او نوشتند. در آن نامه جمله ان شاءالله را ننوشته بودند.نامه را خواند و فرمود: چگونه اميدواريد كه اين كار (كه بهخاطر آن اين نامه نوشته شده است.) به سرانجام برسد، در حالى كهدر آن، جمله ان شاءالله وجود ندارد! آن گاه دستور داد آن جملهبه نامه اضافه گردد. (4)
5- ابن ابىيعفور مىگويد: شخصى نزد امام صادق(ع) ميهمان بود.
ميهمان برخاست تا برخى از كارهاى منزل آن حضرت را انجام دهد.
وى نپذيرفت و خودش آن كار را انجام داد. آن گاه فرمود:
پيامبر(ص) از به كار گرفتن ميهمان نهى نموده است. (5)
6- يعقوب سراج مىگويد: براى تسليت گفتن همراه امام صادق(ع)راهى منزل بعضى از خويشاوندان آن حضرت شدم. در بين راه بند كفشامام صادق(ع) پاره شد. آن حضرت كفش خود را به دست گرفت و باپاى برهنه به راه خود ادامه داد. ابن ابىيعفور كفش خود رادرآورد و تقديم امام صادق(ع) كرد. اما آن حضرت نپذيرفت وفرمود: صاحب مصيبتسزاوارتر است از صبر برآن. امام صادق(ع) باپاى برهنه به راه خود ادامه داد. (6)
7- حماد بن عثمان مىگويد: خدمت امام صادق(ع) بودم. مردى به وىگفت: خداوند كارهاى شما را بهبود بخشد. شما فرموديد كه حضرتعلى(ع) لباسهاى زبر، با قيمت چهاردرهم و... برتن مىكرد ولى شمالباس نو برتن مىكنيد! حضرت در پاسخ فرمود: حضرت علىابنابىطالب(ع) آن لباسها را در زمانى مىپوشيد كه ناپسند نبود وپوشيدن آن نزد مردم ناشايسته نبود ولى هركس اكنون آن نوعلباسها را برتن كند، انگشت نما و مشهور مىگردد. پس بهترين ونيكوترين لباسها در هر زمان، لباس اهل آن زمان مىباشد. البتهقائم ما، اهلبيتم(ع) هرگاه قيام كند لباسهاى حضرتاميرالمؤمنين(ع) را مىپوشد و به سيره آن حضرت عمل مىكند. (7)
8- عبدالاعلى مىگويد: در كوچههاى مدينه امام صادق(ع) را ملاقاتنمودم و عرض كردم: فدايتشوم! با اين (مقام و منزلت) حالى كهنزد خدا و خويشاوندى كه با پيامبر(ص) داريد، باز تلاش مىكنيد ودر چنين روز گرمى خود را در فشار و سختى قرار مىدهيد؟! حضرت درپاسخ فرمود: اى عبدالاعلى! جهت طلب روزى بيرون آمدم تا ازافرادى همانند تو بىنياز شوم. (8)
9- ابن عمرو شيبانى مىگويد: به ديدار امام صادق(ع) رفتم. آنحضرت بيلى در دست و روپوشى خشن و ضخيم برتن داشت و در باغ خودمشغول كار كردن بود. عرق از بدن مباركش سرازير بود. عرض كردم:
بيل را به من بدهيد تا اين كار را من انجام دهم. فرمود: مندوست دارم انسان در راه طلب روزى خود از گرماى آفتاب آزارببيند. (9)
10- عبدالرحمن بن حجاج مىگويد: خدمت امام صادق(ع) بوديم.
مقدارى غذا خورديم. طبقى از برنج آوردند. ما عذر آورديم. حضرتفرمود: شما كار خوبى نكرديد! بدانيد هركه علاقه و محبتش به مابيشتر باشد، نزد ما نيكوتر غذا مىخورد. عبدالرحمن مىگويد: پسمقدارى از آن غذا را خوردم. آن گاه حضرت فرمود: حالا درستشد. در اين هنگام شروع كرد براى ما از پيامبر سخن گفتن. فرمود: روزى از سوى انصار طبقى از برنجبراى پيامبر(ص) آوردند. آنحضرت مقداد، سلمان و ابوذر را دعوت نمود تا از آن غذا تناولنمايند. آنها عذر آوردند. حضرت فرمود: شما كارى نكرديد. عزيزترين و محبوبترين شما نزد ما كسانى هستند كه نزد ما نيكو وخوب غذا بخورند. آنها شروع نمودند به نيكو غذا خوردن. آن گاهحضرت فرمود: خداوند آنان را رحمت كند و از آنان راضى بگردد ودرودش برآنان باد. (10)
11- معلى بن خنيس مىگويد: امام صادق(ع) در شبى بارانى از خانهبه سوى «ظله بنى ساعده» رفت. به دنبال او رفتم. گويا چيزى ازدست او بر زمين افتاد. حضرت گفت: «بسم الله اللهم ردهعلينا»; به نام خدا، خداوندا آن را به ما بازگردان. نزديك آنحضرت رفتم و سلام كردم. فرمود: معلى، توهستى؟ عرض كردم: آرى،فدايتشوم! فرمود: با دستخود زمين را جستجو كن; هرچه يافتى آنرا به من باز گردان.
معلى مىگويد: نانهاى خرد شدهاى روى زمين افتاده بود. هرچه پيداكردم به آن حضرت مىدادم. انبانى از نان نزد آن حضرت بود. عرضكردم: آيا اجازه مىدهيد آن را من بياورم؟ فرمود: خير. منشايسته و سزاوارترم از تو، ولى با من بيا. به «ظله بنىساعده»رسيديم. گروهى را ديدم كه در خواب بودند. آن حضرت يك يا دو قرصاز آن نانها را زير لباس آنان مىگذاشت. تقسيم نان به آخرين نفركه تمام شد، بازگشتيم. عرض كردم: فدايتشوم! آيا اينها از حقآگاهى دارند (شيعه هستند)؟ فرمود: اگر از حق آگاه بودند، بهطور حتم در نمك طعام نيز با آنان مواسات و از خود گذشتگىمىكردم. (نمك نيز به آنان مىدادم.) (11)
پىنوشتها:
1- امالى، شيخ صدوق، ص169; بحارالانوار، ج47، ص16.
2- قرب الاسناد، ص 101; بحارالانوار، ج47، ص17.
3- الكافى، ج 2، ص 581; بحارالانوار، ج47، ص47.
4- الكافى، ص 661، بحارالانوار، ج47، ص 48.
5- همان، ج6، ص 328; بحارالانوار، ج47، ص 41.
6-همان، ص 464; بحارالانوار، ج47، ص 41.
7- همان، ص 444; بحارالانوار، ج47، ص 55.
8- همان، ج 5، ص 74; بحارالانوار، ج47، ص56.
9- همان، ص76; بحارالانوار، ج47، ص57.
10- كافى، ج6، ص 278; بحارالانوار، ج47، ص 40.
11- ثواب الاعمال، ص129; بحارالانوار، ج47، ص 21.