| مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 40 |
مصاحبه با جناب آقاى احمد مبلغى
مصاحبه از محمد عابدى
بخش اول
در آستانه ميلاد فرخنده حضرت امام صادق(ع) جهت تهيه مصاحبه خدمترسيدهايم ضمن تشكر از حضرت عالى به خاطر شركت در اين مصاحبه،براى شروع بحث، شمهاىاز اوضاع و احوال عصر حضرت صادق(ع) رابراى ما ترسيم بفرماييد.
بسم الله الرحمن الرحيم
عصر بنىاميه كه امام در آن تولد يافت رشد كرد، زمانى بود كهمباحث علمى تا حدودى رونق گرفته، بود. از طرفى سياست منع كتابتحديثبرداشته شده بود و آخرين خلفاى اموى در حقيقت آمادگىبيشترى براى ميدان دادن به مباحث علمى البته شرايط آن روزايجاب مىكرد كه اين رويكرد ايجاد شود. در اين چنين دورانى امامصادق(ع) پا به دنيا گذاشت و در محضر پدر بزرگوارش امام باقر(ع)كه مجالس علمى و درسى بسيارى داشت، هم توانستحضور يابد و باشرايط عصر خود آشنايى پيدا كند.
امام صادق(ع) با جامعهى زمان خود چه برخوردى داشت و ما براىاين كه بتوانيم به روشهاى امام پىببريم، چه بايد بكنيم؟
براى اين كار ما بايد دستبه يك تقسيمبندى بزنيم; برخورد امامصادق(ع) با اهلبيت عليهم السلام و برخورد با جامعهى شيعه راتفكيك كنيم.
براى روشن ساختن برخورد امام با جامعه سنى، بايد دستبه يكتقسيم ديگر زد. چون رفتار امام بر اساس يك روش واقع گرايانهاستورا بود; نه برخورد مطلق نگرانه; لذا با هر دستهاى برخوردخاصى مىكرد كه اين برخورد از يك دسته مبانى فلسفى (از ديدگاهما) و الهى پيروى مىكند. جامعه اهل سنت آن روز را مىتوان به سهدسته تقسيم كرد.
1- عالمان
2 -عوام
3- حاكمان
هرسه دسته در يك نقطه اشتراك داشتند. يعنى فرهنگشان از يكآبشخور واحد (فرهنگ عامه) سرچشمه مىگرفت.
اين «فرهنگ عامه» چه ويژگىهايى داشت؟
از بعد اعتقادى به امامت اعتقاد نداشتند و در مسائل كلامى بهگونهاى خاصى و با يك ظاهر گرايى بسيار شديد برخورد مىكردند كهبعدها از دل همان تفكر اعتقادى، اشعريه ظهور كردند; البتهرگههاى تفكر اشعريه را مىتوان در كلمات مالك، احمد بن حنبل ياامامان ديگر اهل سنت جست و در حقيقت تفكرى را كه اشعريه بنيادنهاندند در دفاع از آن نگاه كلامى و تفكر كلامى بود.
در بعد فقهى نيز قبول نداشتند كه مىشود سنتبه وسيلهى امامباقر و امام صادق عليهماالسلامبه جامعه عرضه بشود و به سخنانآنها تا زمانى اعتنا مىكردند كه برايشان محرز مىشد بهپيامبر(ص) بر مىگردد. لذا آنها سنت را منقطع شده مىديدند; چونبه امامت اعتقاد نداشتند. در حقيقتسنت را در يك محدودهاى تمامشده مىيافتند. لذا به يك مبانى جديدى برمىگشتند كه اين رجوعناشى از همين محدود سازى سنتبود.
از طرف ديگر چون خودشان را ملزم به پاسخگويى مىديدند، همينالزام زمينهاى براى رشد يك سرى مبانى و منابع جديد فقهى (مثلقياس، استحسان، مصالح مصطلحه و غيره) مىشد; لذا آنها درنگاههاى اصولى، در مسائل فقهى و در بعد اعتقادى و كلامىويژگىهاى خاصى داشتند. مكتب اهلبيت آن ويژگىها را نمىپذيرفت.
بله! حالا برگرديم به همان تقسيم بندى و برخورد سه گروه(عالمان، عوام، حاكمان); برخورد امام صادق(ع) با اين سه گروهچگونه بود؟
امام در برخورد با عالمان، روش بسيار ظريفى را در پيش گرفته وشايسته است ما در اين ارتباط يك تقسيم ارائه كنيم; يعنى عالمانرا به وابسته و غير وابسته تقسيم كنيم. عالمان وابسته عالمانىدر يكى از سه منصب موعظهگرى، قضاوت و شركت در مناظرهها.
آنها كه موعظهگرى را در پيش گرفته بودند; الزاما انسانهاى شاخصنبودند; بلكه ظاهرى از تقوى داشتند، ولى در باطن آكندهى ازجنايت و بىتوجهى و غفلت از خدا بودند. گروهى از اين دسته اطرافحاكمان را گرفته بودند و در دربار دائما حضور داشتند پيدا كرد.داستان معروفى است كه سادات را نزد منصور دوانيقى مىآوردند وبه دستور او همه را در مقابل چشمانش مىكشتند. او وقتى ازخونريزى خسته مىشد به واعظ خود رو مىكرد و مىگفت: تشريفاتىانجام مىداد; وقتى موعظههاى او تمام مىشد، يا منصور را خستهمىكرد; دوباره رو به جلاد مىكرد و مىگفت: بكش. اينها شديداوابسته به حكومتبودند و حضورشان تشريفاتى بود.
امام صادق(ع) با اين گروه هيچ ارتباطى نداشت.
شغل ديگرى كه وابسته به حكومتبود، قضاوت است. نوعا كسانى كهاز توانايى علمى (هرچند نسبى) برخوردار بودند و نياز به پول ياشهرت داشتند، جذب دستگاه منصور مىشدند.
اين نوع وابستگى را نمىتوان همانند وابستگى دستهى اول به حسابآورد; بلكه يك استقلال ضعيفى در اين گروه وجود داشت كه ريشهاشبه زمانى كه علىبن ابىطالب(ع) به كوفه آمد و آن جا عرصهى قضاوترا بگونهى خاصى هدايت كرد و استقلال به قاضى داد، برمىگردد. ايندر ميدان قضاوت به عنوان يك ارزش جايگاهى يافت و بعدها به نسلبعدى منتقل شد; لذا قاضيان هرچند به شكل تشريفاتى شمايى ازاستقلال در قضاوت را داشتند، امام(ع) با اين سنخ و دسته برخوردىبسيار ظريف، پيچيده و حساب شده داشت.
اولا: احكام قضايى را به صورت گستردهاى به آنان انتقال مىداد وهيچ بخل، سختگيرى و منعى در ارائه احكام به وجود نمىآورد. يكدليل چنين رفتارى اين بود كه از اول قضاوت به نام علىبنابىطالب(ع) در اسلام رقم خورد; حتى در فرهنگ عامه هم مىبينيم كهقضاوت به نام علىبن ابىطالب(ع) رقم خورده است. آن موقعى هم كهعلىبن ابىطالب(ع) در واقع خليفه نبود در بسيارى از مسائل قضايىسختخلفا به دنبال علىبن ابىطالب(ع) مىآمدند. بعدهم كه حضرت بهحكومت و خلافت رسيد، در حقيقت احكام ناگفتهى قضاوت را توانستبهصورت گستردهترى به جامعه عرضه كند. اين، خود زمينهاى بود تاقاضيانى كه در زمان بنىعباس روى كار آمدند، به طرف امامصادق(ع) بروند. يعنى بيتى كه به علىبن ابىطالب(ع) برمى گردد،رفتند.
بسيارى از سؤالها و پرسشهايشان نيز در واقع اين بود كه علىبنابىطالب(ع) چگونه قضاوت كرد؟
ما يك شوق و رغبتى در اين جا مىبينيم و آنها واقعا مىخواستند،مبناى كار قرار بدهند. چون اميرالمؤمنين(ع) بخشى از فرهنگ آنهانيز هست. اگرچه خود امام صادق(ع) بخشى از فرهنگ آنان نباشد.برهمين اساس، فقه قضايى آنها همان قضاوت علىبنابىطالب(ع)(هرچند به شكل دست و پا شكسته) است. اهلبيت عليهم السلام هممىخواستند از اين راه هرچه بيشتر اميرالمؤمنين(ع) را در ميانسنيان نفوذ دهند.
ثانيا مسئله قضاوت يك مسئلهى پيچيدهاى است و اگر قضاوت راعلىبن ابىطالب و امامان عليهم السلام به دست نمىگرفتند، به دستجهال مىافتاد و سرنوشت فقه قضايى به شكل ديگرى رقم مىخورد. اينامر براى جامعه بسيار خطرناك بود و به عنوان يك ابزار خلفامىتوانستند جنايتها، تلاشهاى اسلام براندازانه، ضد اهلبيتى و ضدجامعه اسلامى خود را به راحتى اجرا كنند. در واقع امامان عليهمالسلام احساس مسئوليتشديدى مىكردند كه مانند علىبن ابىطالب(ع)اين فقه قضايى را سامان بدهند تا اينها به دنبال خلفا يامنويات خلفا نروند; معنايش اين نيست كه قاضيان، آن روز دنبالخلفا نبودند، بحث دراين است كه ما اگر بخشى از احكام قضايى رابگوييم از امامان ناشى مىشد و امامان مىتوانستند بخشى از احكامقضايى را در جامعه ايجاد بكنند، همان يك موفقيتخوبى بود كهكنترل كامل به دستخلفا نباشد. بسيارى از كسانى كه در رجال مابه عنوان سنى مطرح هستند و نامى از آنها در رجال ما به ميانآمده است، قاضى بودهاند. حتى خيلى از روايتهاى غير قاضيان(شافعى، مالك و غيره) هم از روايتهايى است كه از امام صادق(ع) نقل كردهاند و بعد قضايى دارد، يعنى امام صادق(ع) با گشادهدستى روايات به جامعهى سنى مىداد و بسيارى از آنها به حوزههاىغير قضايى هم راه پيدا مىكرد.
آيا نمونهى تاريخى نيز داريم؟
بله! به عنوان مثال «حكم» كه يكى از بزرگان اهلسنت است.
«نوح بن دراج» كه يكى از قضات است. اين شخص نزد امام صادق(ع)مىرفت. امام در يك جا به او فرمود: «على اقضاكم» على در ميانشما اينگونه قضاوت كرده است. اين تعبير، خودش گويا است و درمواردى چند اين عبارت را از امام صادق(ع) مشاهده مىكنيم.
همچنين مىتوان از حفص، اياس و نوح بن دراج كه در كوفه قاضىبودند، و زياد ابن يوسف، الحسن بن سالك از علماى اهلسنت و ابنابىليلا كه قضاى القضات و بزرگ قضات است، اشاره كرد.
ابنابىليلا گاهى نزد محمدبن مسلم مىرفت و سؤال مىكرد كه از صاحبشما در اين رابطه چه خبرى هست؟ يعنى آنها كمين مىكردند تا اگردستشان به امام صادق(ع) هم نرسيد، از شاگردان امام سؤال كنند.
در حوزهى قضاوت شاهد احكامى از امام پيرامون اهل بغى هستيم، دراينباره توضيح دهيد.
اهلبغى به كسانى كه در يك حكومت و خلافت اسلامى وارد مبارزهمىشوند، گفته مىشود. از نظر ما خروج عليه امام معصوم و عادلظلم و در واقع همان خارجىگرى است; ولى خروج عليه يزيد نه تنهاخارجىگرى نيست; بلكه يك امر به معروف است. اما به هرحال آن روزيك چيزى به عنوان احكام برخورد با اهلبغى مطرح بود. يعنى كسانىكه خروج مىكنند. امام علىبن ابىطالب(ع) كسى بود كه بنياد ايناحكام را گذاشت. البته تا آن روز جنگ داخلى پيش نيامده بود.
درست است كه در زمان عثمان يك حركت انقلابى انجام گرفتياابوبكر با كسانى كه مرتد شدند جنگ كرد، اينها به يك معنا نزاعداخلى بود; اما جنگ تمام عيار داخلى براى اولين بار در زمانعلىبن ابىطالب(ع) رخ داد، آن هم نه يك جنگ بلكه سه جنگ متوالى.امام علىبن ابىطالب(ع) در اين جنگ به يك كار جديد دست زد و فقهسياسى، يا فقه جنگ داخلى را براى اولين بار بيان كرد. هميناحكام دستبه دست در ميان علماى اهلسنت گشت تا جايى كه ازشافعى نقل شده است كه «اگر علىبن ابىطالب(ع) نبود، احكامبرخورد با اهلبغى براى هميشه ناشناخته باقى مىماند.» لذاعالمان اهلسنت همان طور كه رغبت داشتند مسايل قضايى را از امامسؤال كنند يك شوق عجيبى نيز ميان آنهابود تا از امام صادق(ع)،امام باقر و سايرائمه عليهم السلام اهل بغى را سؤال كنند، اينجا نيز ما مىبينيم امام صادق(ع) با گشاده دستى احكام را مثلاحكام قضاوت بيان مىكرد. خود امام صادق(ع) مىفرمايد: رفتارى كهعلىبن ابىطالب(ع) در روز بصره انجام داد بهتر است از هرآنچه كهخورشيد برآن تابيده است; «لسيره على يوم بصره كانتخيرالشيعته مماطلعت عليه الشمس» اين روايت را امام صادق(ع) نقلكرده است. البته بعد رمزش را نيز بيان مىكند: «انه علم انللقوم دوله و سباهم لسبيتشيعته» حضرت مىدانست كه اين خلافت وحكومتبعدها به دست قومى مىرسد كه آنان دولتى پيدا مىكنند واگر خود آنها را در آن روز اسير مىكرد، بعدها آنها نيز جراتپيدا مىكردند و شيعه را اسير مىكردند. امام صادق(ع) به هماندليلى كه علىبن ابىطالب(ع) در پيش گرفت، آن راه را ادامه داد واحكامى را كه مربوط به جنگ داخلى بود، هرچه بيشتر نشر داد. چراكه جنگ داخلى جامعهى اسلامى را از درون مىخورد و اگر در اينزمينه زمام احكام فقهى به دستبنى عباس و يا خلفا مىافتاد،چيزى از اسلام و اهلبيت عليهم السلام باقى نمىگذاشتند.
آيا امامان عليهم السلام در اين زمينه تقيهاى نيز مىكردند؟
قاعدتا يا نداشتند، يا كم داشتند، چون مسائل قضاوت على يا سيرهعلىبن ابىطالب(ع) نيازى به تقيه نداشت و سنى هم با آغوشى بازآن را مىپذيرفت. درست است كه خلفا از اين هم وحشت داشتند، ولىچيزى بود كه خلفا نيز ناچار به قبول آن فرهنگ عامه كه اين راهم پذيرفته بود، مىشدند. لذا آنهايى كه به بحث تقيه توجهدارند، بايد بدانند كه ما نبايد به شكل مطلق بگوييم تقيهدرهرجا، نه بايد باببندى كنيم. بايد تقيه را در اينجا از نوتعريف كنيم، آيا تقيه به همان ميزانى كه مثلا در كتاب طهاره،الصلاه، تكتف، جهر، بسم الله هست، با همان شكل در اينجا هم هست؟بعيد مىنمايد كه تقيه به همان شكل در اينجا وجود داشته باشد.علتش نيز همين است كه عرض كردم.
البته حضرت برخورد ديگرى نيز با قاضيان داشت. آنها را ارشادمىكرد، تا جايى كه برخى از آنها واقعا شيفتهى اهلبيت عليهمالسلام شده بودند، امام براى اين كه كمتر در آن تشكيلات جفايى برمردم برود، اينها را نصيحت مىكرد. در يك مورد ابن ابىليلا درمسجد نشسته بود و امام صادق(ع)، با او برخورد كرد و جملات بسياركوبنده و هشداردهندهاى به او گفت كه رنگ چهرهى ابن ابىليلا ازشدت خجالتيا ترس از كلمات هشدار دهنده امام، عوض شد.
ثالثا: اگر امام صادق يا امام باقر عليمهاالسلام دستبه چنينكارى نمىزدند، سنيان آنچه را كه از فقه قضايى امام على(ع) قبلاگرفته بودند مايه قرار مىدادند و بر اساس آن دستبه قياسمىزدند و فقه ناب را به ورطه قياس مىكشاندند و در بحار (جلد40، ص 158) اشاره شده است كه قضات منصور از طرف خلفا گاه قولعلىبن ابىطالب(ع) را پيش رو مىگذاشتند و مسائل را براساس آنتفريع مىكردند. اين جا اگر امامان عليهم السلام به داد فقه علوىنمىرسيدند، در حقيقت آن فقه به تحريف دچار مىشد و اصالتخود رااز دست مىداد.
رفتار حضرت با قضات را به طور كامل بررسى كرديم، پيرامونمناظره كنندگان نيز توضيحى بدهيد و اين كه اصولا اهداف خلفا ازاين مناظرهها چه بود؟ همچنين ما با مناظرههاى آزاد و مستقل نيزرو به رو هستيم يانه؟ و دست آخر اين كه آيا مناظرههايى از طرفامام نيز برگزار مىشد؟
در ارتباط بامناظره شايد شغل رسمى به حساب نمىآمد. بسيارى ازهمين قاضيان و كسانى كه قاضى نبودند به دربار فرا خواندهمىشدند و مناظرههايى جهتدار و كنترل شدهاى را به سامانمىرساندند. كنترل و جهتدادن به اين مناظرات توسط خود خلفاانجام مىگرفت. سه هدف براى اين مناظرات وجود داشت:
1- كنترل خود عالمان: درست است كه خلفا از اهلبيت عليهم السلامبه شدت هراس داشتند، اما از رها شدن عالمان اهلسنت هم يك خوف ووحشتى به دل داشتند، يعنى اگر آنها را كنترل نمىكردند، چه بساجذب مكتب اهلبيت عليهم السلام مىشدند و با بعضى از آنچه كه ازفقه (علوى يا نبوى) در اخيتار داشتند، مىتوانستبراى آنها مشكلساز شود. كما اين كه از حاكمان امامان مذهب آن روز مثل مالك راآزار دادند، در يك قضيهاى مىخوانيم كه او به ستخليفهى وقتشلاق مىخورد، ابوحنيفه نيز به زندان مىافتد. در اين جلسات ازنزديك برآنها كنترل داشتند.
2- خالى كردن انرژى آنها: انرژيى كه در يك عالم جمع مىشود،اگر يك مجالى براى رقابت و مناظره نباشد، به حركتهاى ديگرى،تبديل مىشود. لذا آنها به صلاحشان بود كه علما را آنجا جمع كنندو ميانشان رقابت ايجاد كنند تا در واقع هريك خصم ديگرى تلقىشوند.
3- سومين هدف اين بود كه اگر كسى ادعايى مىكرد، آن را بهوسيلهى مناظره سركوب مىكردند و چون خلفا خود از علم بهرهاىنداشتند، اين علما را حاضر مىكردند تا بتوانند هركس را كهخواستند، از ميدان بدر كنند. اتفاقا منصور دوانيقى نيز در يكمورد كه از جاذبهى امام صادق(ع) و علم او به شدت ترسيده بود،دستور داد مناظرهاى تشكيل بدهند و ابوحنيفه گفت كه مردمفريفتهى جعفر بن محمد شدهاند، مناظرهاى تشكيل بده و چهل سؤالبسيار مشكل از او بكن تا مردم بدانند او از پاسخ برخى سوالاتبرنمىآيد. ظاهرا هدف اين بود كه امام براساس مكتب اهلبيت عليهمالسلام پاسخ دهد، تا مشكلى برايش ايجاد كنند، اما وقتى حضرت درآن جلسه حاضر شد، چهل سؤال را يك به يك پاسخ داد. البته به هرسوالى سه پاسخ مىداد. به اين صورت كه مىفرمود: براساس نظرمااهلبيت پاسخش اين است، براساس نظر مدينهاى و حجازىها پاسخش اينگونه و براساس شما كوفىها پاسخش اين چنين است و به ابن ترتيبنقشهى منصور دوانيقى نقش برآب شد. بعد از اين سؤال و پرسشابوحنيفه گفت: پيش من جعفربن محمد اعلم مردم است. چون هم علمخودش را دارد و هم به علومى كه مردم زمان خودش در اختيار دارندآگاه است.
امام صادق(ع) در برخورد با اين گروه در واقع از فقه مقارنتطبيقى استفاده مىكرد. چون مناظره در حقيقت فرهنگ خودش را داردو البته امام صادق(ع) براى اين كه مناظره صرفا ابزار دستى براىحاكمان نشود، خود نيز، مناظرههايى بسيار گستردهاى را به وسيلهىشاگردانش، به ويژه در كوفه سامان مىداد و افراد فراوانى رابراى مناظره به صورت تخصصى تربيت مىكرد، حتى در يك زمينه گاهچند تخصص ايجاد مىكرد، مثلا در مناظرهاى در كلام مؤمن طاق، درامامت هشام بن حكم، در توحيد هشام بن سالم را به عنوان متخصصمعرفى مىكند، خوب مىبينيم كه همهى اينها كلام است، اما رشتهرشته و تخصصى شده است، يعنى در يك مناظره و در يك گفتماننمىتوان بر اساس معلومات عادى سخن گفت. بايد همهى فرهنگ مناظرهو گفتمان را به طور كامل رعايت كرد. البته مناظره در آن موقعسه و جهه دشت:
1- مناظرههاى حكومتى.
2 - مناظرههاى تحت هدايت اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام كهكاملا عميق و علمى بود.
3- مناظرهى خود علماى اهلسنت كه هيچ ربطى به حكومت نداشت، چونقرن دوم در حقيقت عصر عرضهى مناظره و گفتمان بود. اهلبيت عصمتو طهارت عليهم السلام هم شخصيتهاى بسيار زيادى را وارد مناظرهكردند و گاه خود حضرت در مناظرههاى مناظرهكنندگان نظارت مىكرد. اين نظارت، گاهى در مجلس خود امام انجام مىگرفت و خود امامحضور داشت. از اين دست است داستان معروف يك مرد شامى كه آمد وگفت: مىخواهم با تو مناظره كنم. امام در هر زمينه، او را به يكمتخصص رجوع داد.
گاهى نيز حضرت مناظرهها را از دور كنترل مىكرد. مثل آنمناظرهاى كه يكى از شاگردانش در كوفه انجام داده بود كه بعدحضرت از او پرسيد: شما در آن مناظره با ابن عبيد، چگونه برخوردكرديد؟
مناظره و فرهنگ مناظره در عصر امام باقر و صادق عليمهاالسلامرواج ويژهاى داشت، دليل رواج اين نوع از گفتمان در آن عصر چهبود؟
چند دليل براى اين رويكرد داريم:
1- در آن دوره حكومتبنىعباس و بنىاميه درگير بودند. لذا علمااهلسنت و شيعه فرصتى پيدا كردند تا علم و كالاى علمى خود را درجامعه عرضه بكنند. لذا يك خيزشهاى علمى هم بروز كرد. در آنشرايط، طبيعى بود كه هركس مىخواهد خود را برتر از ديگرى معرفىكند، حلقه درسى تشكيل بدهد كه براى نشان دادن اعلميتبه ناچاربه سمت مناظره كشيده مىشد. پس فضاى باز نسبى آن روز يكى ازدلايل بود.
2- سرخوردگى از سياست. چون مردم و علما از سياست و كشمكشها ونزاعها سرخوردگى پيدا كرده بودند. (البته در قشر اهلسنت اينسرخوردگى بيشتر پديد آمده بود.) لذا به سراغ مسائل علمى رفتند،مسائل علمى، هم طبيعى است كه چون يك حلقه و دو حلقه نيست ومكتبهاى مختلف و افكار مختلف دارد، زمينه بروز و ظهور يكگفتمان و مناظره علمى را به وجود آورد. امام صادق(ع) در آنشرايط بهترين فرصت را براى مناظره داشت. يعنى اگر آن مناظرههانبود چه بسا مكتب اهلبيت عليهم السلام يك مكتب منزوى و محصور ومحدود باقى مىماند و طبيعى است، چنان مكتبى نمىتوانستشاگردگيرى بكند و افرادى را به دنبال خودش نفوذ بدهد، به علاوهمناظرهها يك پل براى انتقال انديشههاى جامعهى آن روز به درونمدرسهى اهلبيت عليهم السلام بود. يعنى شاگردان به اقصى نقاطكشور پهناور آن روز مىرفتند، بساط بحث و علم را مىگستردند،سوالات را مىگرفتند و بعد مىآمدند پيش امام صادق(ع) و سؤالمىكردند كه اگر چنين قضيهاى رخ بدهد، جوابش چيست؟ بيشتر سوالاتىرا كه در روايات ما هست، در واقع ريشه در جامعه و واقعيتهاى آنروز دارد و به شكل سؤال به درون مدرسه آمده و امامان به آنپاسخ دادهاند.
شيوههاى برخورد حضرت با علماى مستقل چگونه بود؟
اين گروه كارى از مناصب حكومتى در دست نداشتند و شخصيتشان نيزوابسته به حكومت نبود; بلكه شايد متنفر هم بودند. گروهى هم درحال مبارزه بودند و هرچند در حد فتوا دادن. مثل ابوحنيفه كهفتواهايى عليه خليفهى وقت دارد، ولى وابستگى از نظر فرهنگى راما از اول گفتيم كه اينها دارند. چون همه تحتيك چتر جاىمىگيرند. چتر عامه كه فرهنگشان از قرن اول رقم خورده است. امامبا علماى مستقل به شكلباز و آزاد برخورد نمىكرد. علتش اين بودكه آن علماى مستقل بسيارشان فقه را از امام مىگرفتند و مبنا وپايهاى براى رشد مكتب خود قرار مىدادند. گاهى هم دستكارىمىكردند. برخىشان اين جور بودند كه فقه را مىبردند و دستكارىمىكردند و به عنوان عناصر مكتب فقهى خويش جا مىزدند. و اين ازانصاف به دور بود. چون فقهى كه امام صادق(ع) مبدا و منشااشهست، اين بايد در خدمت رشد و جاذبهى مكتب اهلبيت عليهم السلامقرار بگيرد. لذا روايات اهل سنت از امام(ع) بيشتر پيرامونقضاوت، سيره و جنگهاى داخلى است. اما مباحث ديگر به ندرتمشاهده مىشود.
پس امام با گشاده دستى حقايق را به آنها نمىداد و شايد يكمبناى تقيه همين باشد. ما هميشه تصور مىكنيم تقيه ناشى از ترسيا مدارات است; نه يك وجه از تقيه براساس اين تفسير شايد اينباشد كه امام احساس كند اين فقهى كه مىخواهد به طرف بدهد،دستمايهاى براى اثبات اعلميت آن شخص و مكتب او خودش قرارمىگيرد، حرف خلاف مىزند تا در خدمت او قرار نگيرد. تقيه بر ايناساس هم مىتواند شكل بگيرد. چون در زمان امام صادق(ع) چندان همفشار نبود. بحث ترس نبود. اگر بنا بود امام صادق(ع) بترسد، اينجور بحث قياس را مطرح نمىكرد كه پايه و انديشه فقه حنفى راويران مىكرد. اما در بعد اخلاقى; نه. لذا سفيان ثورى در خيلى ازموارد مىآمد و مباحث اخلاقى را از امام صادق(ع) سؤال مىكرد. چونمىدانست امام پاسخ هم مىدهد. لذا در اين زمينهها اهلسنت چنانروايتهاى اخلاقى از امام دارند كه ما نداريم و اگر هم داريم درقالب ديگرى است.
ابتكارى در رفتار امام نسبتبه علماى وابسته به مدرسه حجاز كهاهل حديثبودند و علماى وابسته به مدرسه راى و كوفه كه اهلقياس بودند، مىبينيم، برخورد امام با علماى حجاز مانند مالكبرخوردى مهربانانه است. همان طورى كه خود مالك مىگويد: من هروقت مىرفتم آنجا، آنچه را حضرت زير پاى خودش بود بر مىداشت وزير پاى من پهن مىكرد. اما چنين برخوردى در ارتباط با علماىكوفه در هيچ روايتى نديدهايم، دليل اين امر چيست؟
اين امر از آن جا ناشى مىشود كه از نظر اهلبيت عليهم السلامراى در واقع اساس دين را برهم مىزند. اگر قياس پا مىگرفت كهبا تلاشى چشمگير و گسترده كوفيان و علماى وابسته به مدرسه كوفهو راى آن را رشد و پرورش مىدادند، چه بسا فقه متلاشى مىشد. امام صادق(ع) با آن تلاش عظيم و گستردى خودش تا حدود بسيارىجلوى اين فاجعه را گرفت; البته بايد دانست قياس كه الان در مياناهلسنت داريم، غير آن قياسى است كه در زمان امام صادق(ع) مبناىفقه و منبع فقه آن روز بود. آن قياس تقابل بيشترى نسبتبه فقهداشت كه به وسيله تلاش امام صادق(ع) تا حدود زيادى مهار شد. اگرمىبينيم شافعى با مظهر ديگرى از مظاهر راى كه استحسان است، بهسختى مبارزه مىكند و آن را نفى مىكند اين به نظر مىرسد ناشى ازتلاش بىوقفه و هجوم بىوقفهى اهلبيت عليهم السلام به ويژه امامصادق(ع) به راى است و اگر مىبينيم يك مكتبى به نام مكتب«ظاهريه» پديد مىآيد و به شدت با راى به مخالفتبر مىخيزدولو اينان در ميان جامعهى سنى برخاستهاند; ولى اين ناشى از تلاشاهلبيت عليهم السلام در برخورد با راى و قياس بود و دلايل براين قضيه بسى فراوان است.
با اين وصف برخورد و معاشرت امام با اين گروه چگونه بود؟
بله، اين بدان معنا نبود كه امام اهل سنتى را كه از مكتب راىبودند، به حضور نپذيرد، بلكه برخى از آنها شاگرد امام بودند.
مانند ابوحنيفه كه بعدها هم وقتى به حج مىآمد و امام را مىديد،با هم ملاقات داشتند. اما با اهل حديث كه مبناى كارشان را حديثقرار داده بودند، هرچند بسيارى از احاديث آنان را، امامصادق(ع) قبول نداشت و بالعكس.
اما به هرحال، چون آنها، از سنت دفاع مىكردند و اين يك نقطهىمشترك بود. (هرچند در همين نقطهى مشترك هم اختلافهاى بسيار وجودداشت.) امام(ع) برخورد ملايمترى داشتند.