مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 40

كاوشى در مواضع فرهنگى امام صادق عليه السلام

مصاحبه با جناب آقاى احمد مبلغى

مصاحبه از محمد عابدى

بخش اول

در آستانه ميلاد فرخنده حضرت امام صادق(ع) جهت تهيه مصاحبه خدمت‏رسيده‏ايم ضمن تشكر از حضرت عالى به خاطر شركت در اين مصاحبه،براى شروع بحث، شمه‏اى‏از اوضاع و احوال عصر حضرت صادق(ع) رابراى ما ترسيم بفرماييد.

بسم الله الرحمن الرحيم

عصر بنى‏اميه كه امام در آن تولد يافت رشد كرد، زمانى بود كه‏مباحث علمى تا حدودى رونق گرفته، بود. از طرفى سياست منع كتابت‏حديث‏برداشته شده بود و آخرين خلفاى اموى در حقيقت آمادگى‏بيشترى براى ميدان دادن به مباحث علمى البته شرايط آن روزايجاب مى‏كرد كه اين رويكرد ايجاد شود. در اين چنين دورانى امام‏صادق(ع) پا به دنيا گذاشت و در محضر پدر بزرگوارش امام باقر(ع)كه مجالس علمى و درسى بسيارى داشت، هم توانست‏حضور يابد و باشرايط عصر خود آشنايى پيدا كند.

امام صادق(ع) با جامعه‏ى زمان خود چه برخوردى داشت و ما براى‏اين كه بتوانيم به روش‏هاى امام پى‏ببريم، چه بايد بكنيم؟

براى اين كار ما بايد دست‏به يك تقسيم‏بندى بزنيم; برخورد امام‏صادق(ع) با اهل‏بيت عليهم السلام و برخورد با جامعه‏ى شيعه راتفكيك كنيم.

براى روشن ساختن برخورد امام با جامعه سنى، بايد دست‏به يك‏تقسيم ديگر زد. چون رفتار امام بر اساس يك روش واقع گرايانه‏استورا بود; نه برخورد مطلق نگرانه; لذا با هر دسته‏اى برخوردخاصى مى‏كرد كه اين برخورد از يك دسته مبانى فلسفى (از ديدگاه‏ما) و الهى پيروى مى‏كند. جامعه اهل سنت آن روز را مى‏توان به سه‏دسته تقسيم كرد.

1- عالمان

2 -عوام

3- حاكمان

هرسه دسته در يك نقطه اشتراك داشتند. يعنى فرهنگشان از يك‏آبشخور واحد (فرهنگ عامه) سرچشمه مى‏گرفت.

اين «فرهنگ عامه‏» چه ويژگى‏هايى داشت؟

از بعد اعتقادى به امامت اعتقاد نداشتند و در مسائل كلامى به‏گونه‏اى خاصى و با يك ظاهر گرايى بسيار شديد برخورد مى‏كردند كه‏بعدها از دل همان تفكر اعتقادى، اشعريه ظهور كردند; البته‏رگه‏هاى تفكر اشعريه را مى‏توان در كلمات مالك، احمد بن حنبل ياامامان ديگر اهل سنت جست و در حقيقت تفكرى را كه اشعريه بنيادنهاندند در دفاع از آن نگاه كلامى و تفكر كلامى بود.

در بعد فقهى نيز قبول نداشتند كه مى‏شود سنت‏به وسيله‏ى امام‏باقر و امام صادق عليهماالسلام‏به جامعه عرضه بشود و به سخنان‏آن‏ها تا زمانى اعتنا مى‏كردند كه برايشان محرز مى‏شد به‏پيامبر(ص) بر مى‏گردد. لذا آن‏ها سنت را منقطع شده مى‏ديدند; چون‏به امامت اعتقاد نداشتند. در حقيقت‏سنت را در يك محدوده‏اى تمام‏شده مى‏يافتند. لذا به يك مبانى جديدى برمى‏گشتند كه اين رجوع‏ناشى از همين محدود سازى سنت‏بود.

از طرف ديگر چون خودشان را ملزم به پاسخگويى مى‏ديدند، همين‏الزام زمينه‏اى براى رشد يك سرى مبانى و منابع جديد فقهى (مثل‏قياس، استحسان، مصالح مصطلحه و غيره) مى‏شد; لذا آن‏ها درنگاه‏هاى اصولى، در مسائل فقهى و در بعد اعتقادى و كلامى‏ويژگى‏هاى خاصى داشتند. مكتب اهل‏بيت آن ويژگى‏ها را نمى‏پذيرفت.

بله! حالا برگرديم به همان تقسيم بندى و برخورد سه گروه(عالمان، عوام، حاكمان); برخورد امام صادق(ع) با اين سه گروه‏چگونه بود؟

امام در برخورد با عالمان، روش بسيار ظريفى را در پيش گرفته وشايسته است ما در اين ارتباط يك تقسيم ارائه كنيم; يعنى عالمان‏را به وابسته و غير وابسته تقسيم كنيم. عالمان وابسته عالمانى‏در يكى از سه منصب موعظه‏گرى، قضاوت و شركت در مناظره‏ها.

آن‏ها كه موعظه‏گرى را در پيش گرفته بودند; الزاما انسان‏هاى شاخص‏نبودند; بلكه ظاهرى از تقوى داشتند، ولى در باطن آكنده‏ى ازجنايت و بى‏توجهى و غفلت از خدا بودند. گروهى از اين دسته اطراف‏حاكمان را گرفته بودند و در دربار دائما حضور داشتند پيدا كرد.داستان معروفى است كه سادات را نزد منصور دوانيقى مى‏آوردند وبه دستور او همه را در مقابل چشمانش مى‏كشتند. او وقتى ازخونريزى خسته مى‏شد به واعظ خود رو مى‏كرد و مى‏گفت: تشريفاتى‏انجام مى‏داد; وقتى موعظه‏هاى او تمام مى‏شد، يا منصور را خسته‏مى‏كرد; دوباره رو به جلاد مى‏كرد و مى‏گفت: بكش. اينها شديداوابسته به حكومت‏بودند و حضورشان تشريفاتى بود.

امام صادق(ع) با اين گروه هيچ ارتباطى نداشت.

شغل ديگرى كه وابسته به حكومت‏بود، قضاوت است. نوعا كسانى كه‏از توانايى علمى (هرچند نسبى) برخوردار بودند و نياز به پول ياشهرت داشتند، جذب دستگاه منصور مى‏شدند.

اين نوع وابستگى را نمى‏توان همانند وابستگى دسته‏ى اول به حساب‏آورد; بلكه يك استقلال ضعيفى در اين گروه وجود داشت كه ريشه‏اش‏به زمانى كه على‏بن ابى‏طالب(ع) به كوفه آمد و آن جا عرصه‏ى قضاوت‏را بگونه‏ى خاصى هدايت كرد و استقلال به قاضى داد، برمى‏گردد. اين‏در ميدان قضاوت به عنوان يك ارزش جايگاهى يافت و بعدها به نسل‏بعدى منتقل شد; لذا قاضيان هرچند به شكل تشريفاتى شمايى ازاستقلال در قضاوت را داشتند، امام(ع) با اين سنخ و دسته برخوردى‏بسيار ظريف، پيچيده و حساب شده داشت.

اولا: احكام قضايى را به صورت گسترده‏اى به آنان انتقال مى‏داد وهيچ بخل، سخت‏گيرى و منعى در ارائه احكام به وجود نمى‏آورد. يك‏دليل چنين رفتارى اين بود كه از اول قضاوت به نام على‏بن‏ابى‏طالب(ع) در اسلام رقم خورد; حتى در فرهنگ عامه هم مى‏بينيم كه‏قضاوت به نام على‏بن ابى‏طالب(ع) رقم خورده است. آن موقعى هم كه‏على‏بن ابى‏طالب(ع) در واقع خليفه نبود در بسيارى از مسائل قضايى‏سخت‏خلفا به دنبال على‏بن ابى‏طالب(ع) مى‏آمدند. بعدهم كه حضرت به‏حكومت و خلافت رسيد، در حقيقت احكام ناگفته‏ى قضاوت را توانست‏به‏صورت گسترده‏ترى به جامعه عرضه كند. اين، خود زمينه‏اى بود تاقاضيانى كه در زمان بنى‏عباس روى كار آمدند، به طرف امام‏صادق(ع) بروند. يعنى بيتى كه به على‏بن ابى‏طالب(ع) برمى گردد،رفتند.

بسيارى از سؤال‏ها و پرسش‏هايشان نيز در واقع اين بود كه على‏بن‏ابى‏طالب(ع) چگونه قضاوت كرد؟

ما يك شوق و رغبتى در اين جا مى‏بينيم و آنها واقعا مى‏خواستند،مبناى كار قرار بدهند. چون اميرالمؤمنين(ع) بخشى از فرهنگ آن‏هانيز هست. اگرچه خود امام صادق(ع) بخشى از فرهنگ آنان نباشد.برهمين اساس، فقه قضايى آنها همان قضاوت على‏بن‏ابى‏طالب(ع)(هرچند به شكل دست و پا شكسته) است. اهل‏بيت عليهم السلام هم‏مى‏خواستند از اين راه هرچه بيشتر اميرالمؤمنين(ع) را در ميان‏سنيان نفوذ دهند.

ثانيا مسئله قضاوت يك مسئله‏ى پيچيده‏اى است و اگر قضاوت راعلى‏بن ابى‏طالب و امامان عليهم السلام به دست نمى‏گرفتند، به دست‏جهال مى‏افتاد و سرنوشت فقه قضايى به شكل ديگرى رقم مى‏خورد. اين‏امر براى جامعه بسيار خطرناك بود و به عنوان يك ابزار خلفامى‏توانستند جنايت‏ها، تلاش‏هاى اسلام براندازانه، ضد اهل‏بيتى و ضدجامعه اسلامى خود را به راحتى اجرا كنند. در واقع امامان عليهم‏السلام احساس مسئوليت‏شديدى مى‏كردند كه مانند على‏بن ابى‏طالب(ع)اين فقه قضايى را سامان بدهند تا اين‏ها به دنبال خلفا يامنويات خلفا نروند; معنايش اين نيست كه قاضيان، آن روز دنبال‏خلفا نبودند، بحث دراين است كه ما اگر بخشى از احكام قضايى رابگوييم از امامان ناشى مى‏شد و امامان مى‏توانستند بخشى از احكام‏قضايى را در جامعه ايجاد بكنند، همان يك موفقيت‏خوبى بود كه‏كنترل كامل به دست‏خلفا نباشد. بسيارى از كسانى كه در رجال مابه عنوان سنى مطرح هستند و نامى از آن‏ها در رجال ما به ميان‏آمده است، قاضى بوده‏اند. حتى خيلى از روايت‏هاى غير قاضيان(شافعى، مالك و غيره) هم از روايت‏هايى است كه از امام صادق(ع) نقل كرده‏اند و بعد قضايى دارد، يعنى امام صادق(ع) با گشاده‏دستى روايات به جامعه‏ى سنى مى‏داد و بسيارى از آنها به حوزه‏هاى‏غير قضايى هم راه پيدا مى‏كرد.

آيا نمونه‏ى تاريخى نيز داريم؟

بله! به عنوان مثال «حكم‏» كه يكى از بزرگان اهل‏سنت است.

«نوح بن دراج‏» كه يكى از قضات است. اين شخص نزد امام صادق(ع)مى‏رفت. امام در يك جا به او فرمود: «على اقضاكم‏» على در ميان‏شما اينگونه قضاوت كرده است. اين تعبير، خودش گويا است و درمواردى چند اين عبارت را از امام صادق(ع) مشاهده مى‏كنيم.

همچنين مى‏توان از حفص، اياس و نوح بن دراج كه در كوفه قاضى‏بودند، و زياد ابن يوسف، الحسن بن سالك از علماى اهل‏سنت و ابن‏ابى‏ليلا كه قضاى القضات و بزرگ قضات است، اشاره كرد.

ابن‏ابى‏ليلا گاهى نزد محمدبن مسلم مى‏رفت و سؤال مى‏كرد كه از صاحب‏شما در اين رابطه چه خبرى هست؟ يعنى آن‏ها كمين مى‏كردند تا اگردستشان به امام صادق(ع) هم نرسيد، از شاگردان امام سؤال كنند.

در حوزه‏ى قضاوت شاهد احكامى از امام پيرامون اهل بغى هستيم، دراين‏باره توضيح دهيد.

اهل‏بغى به كسانى كه در يك حكومت و خلافت اسلامى وارد مبارزه‏مى‏شوند، گفته مى‏شود. از نظر ما خروج عليه امام معصوم و عادل‏ظلم و در واقع همان خارجى‏گرى است; ولى خروج عليه يزيد نه تنهاخارجى‏گرى نيست; بلكه يك امر به معروف است. اما به هرحال آن روزيك چيزى به عنوان احكام برخورد با اهل‏بغى مطرح بود. يعنى كسانى‏كه خروج مى‏كنند. امام على‏بن ابى‏طالب(ع) كسى بود كه بنياد اين‏احكام را گذاشت. البته تا آن روز جنگ داخلى پيش نيامده بود.

درست است كه در زمان عثمان يك حركت انقلابى انجام گرفت‏ياابوبكر با كسانى كه مرتد شدند جنگ كرد، اين‏ها به يك معنا نزاع‏داخلى بود; اما جنگ تمام عيار داخلى براى اولين بار در زمان‏على‏بن ابى‏طالب(ع) رخ داد، آن هم نه يك جنگ بلكه سه جنگ متوالى.امام على‏بن ابى‏طالب(ع) در اين جنگ به يك كار جديد دست زد و فقه‏سياسى، يا فقه جنگ داخلى را براى اولين بار بيان كرد. همين‏احكام دست‏به دست در ميان علماى اهل‏سنت گشت تا جايى كه ازشافعى نقل شده است كه «اگر على‏بن ابى‏طالب(ع) نبود، احكام‏برخورد با اهل‏بغى براى هميشه ناشناخته باقى مى‏ماند.» لذاعالمان اهل‏سنت همان طور كه رغبت داشتند مسايل قضايى را از امام‏سؤال كنند يك شوق عجيبى نيز ميان آن‏هابود تا از امام صادق(ع)،امام باقر و سايرائمه عليهم السلام اهل بغى را سؤال كنند، اين‏جا نيز ما مى‏بينيم امام صادق(ع) با گشاده دستى احكام را مثل‏احكام قضاوت بيان مى‏كرد. خود امام صادق(ع) مى‏فرمايد: رفتارى كه‏على‏بن ابى‏طالب(ع) در روز بصره انجام داد بهتر است از هرآنچه كه‏خورشيد برآن تابيده است; «لسيره على يوم بصره كانت‏خيرالشيعته مماطلعت عليه الشمس‏» اين روايت را امام صادق(ع) نقل‏كرده است. البته بعد رمزش را نيز بيان مى‏كند: «انه علم ان‏للقوم دوله و سباهم لسبيت‏شيعته‏» حضرت مى‏دانست كه اين خلافت وحكومت‏بعدها به دست قومى مى‏رسد كه آنان دولتى پيدا مى‏كنند واگر خود آن‏ها را در آن روز اسير مى‏كرد، بعدها آن‏ها نيز جرات‏پيدا مى‏كردند و شيعه را اسير مى‏كردند. امام صادق(ع) به همان‏دليلى كه على‏بن ابى‏طالب(ع) در پيش گرفت، آن راه را ادامه داد واحكامى را كه مربوط به جنگ داخلى بود، هرچه بيشتر نشر داد. چراكه جنگ داخلى جامعه‏ى اسلامى را از درون مى‏خورد و اگر در اين‏زمينه زمام احكام فقهى به دست‏بنى عباس و يا خلفا مى‏افتاد،چيزى از اسلام و اهل‏بيت عليهم السلام باقى نمى‏گذاشتند.

آيا امامان عليهم السلام در اين زمينه تقيه‏اى نيز مى‏كردند؟

قاعدتا يا نداشتند، يا كم داشتند، چون مسائل قضاوت على يا سيره‏على‏بن ابى‏طالب(ع) نيازى به تقيه نداشت و سنى هم با آغوشى بازآن را مى‏پذيرفت. درست است كه خلفا از اين هم وحشت داشتند، ولى‏چيزى بود كه خلفا نيز ناچار به قبول آن فرهنگ عامه كه اين راهم پذيرفته بود، مى‏شدند. لذا آن‏هايى كه به بحث تقيه توجه‏دارند، بايد بدانند كه ما نبايد به شكل مطلق بگوييم تقيه‏درهرجا، نه بايد باب‏بندى كنيم. بايد تقيه را در اين‏جا از نوتعريف كنيم، آيا تقيه به همان ميزانى كه مثلا در كتاب طهاره،الصلاه، تكتف، جهر، بسم الله هست، با همان شكل در اين‏جا هم هست؟بعيد مى‏نمايد كه تقيه به همان شكل در اين‏جا وجود داشته باشد.علتش نيز همين است كه عرض كردم.

البته حضرت برخورد ديگرى نيز با قاضيان داشت. آن‏ها را ارشادمى‏كرد، تا جايى كه برخى از آن‏ها واقعا شيفته‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام شده بودند، امام براى اين كه كمتر در آن تشكيلات جفايى برمردم برود، اين‏ها را نصيحت مى‏كرد. در يك مورد ابن ابى‏ليلا درمسجد نشسته بود و امام صادق(ع)، با او برخورد كرد و جملات بسياركوبنده و هشداردهنده‏اى به او گفت كه رنگ چهره‏ى ابن ابى‏ليلا ازشدت خجالت‏يا ترس از كلمات هشدار دهنده امام، عوض شد.

ثالثا: اگر امام صادق يا امام باقر عليمهاالسلام دست‏به چنين‏كارى نمى‏زدند، سنيان آنچه را كه از فقه قضايى امام على(ع) قبلاگرفته بودند مايه قرار مى‏دادند و بر اساس آن دست‏به قياس‏مى‏زدند و فقه ناب را به ورطه قياس مى‏كشاندند و در بحار (جلد40، ص 158) اشاره شده است كه قضات منصور از طرف خلفا گاه قول‏على‏بن ابى‏طالب(ع) را پيش رو مى‏گذاشتند و مسائل را براساس آن‏تفريع مى‏كردند. اين جا اگر امامان عليهم السلام به داد فقه علوى‏نمى‏رسيدند، در حقيقت آن فقه به تحريف دچار مى‏شد و اصالت‏خود رااز دست مى‏داد.

رفتار حضرت با قضات را به طور كامل بررسى كرديم، پيرامون‏مناظره كنندگان نيز توضيحى بدهيد و اين كه اصولا اهداف خلفا ازاين مناظره‏ها چه بود؟ همچنين ما با مناظره‏هاى آزاد و مستقل نيزرو به رو هستيم يانه؟ و دست آخر اين كه آيا مناظره‏هايى از طرف‏امام نيز برگزار مى‏شد؟

در ارتباط بامناظره شايد شغل رسمى به حساب نمى‏آمد. بسيارى ازهمين قاضيان و كسانى كه قاضى نبودند به دربار فرا خوانده‏مى‏شدند و مناظره‏هايى جهت‏دار و كنترل شده‏اى را به سامان‏مى‏رساندند. كنترل و جهت‏دادن به اين مناظرات توسط خود خلفاانجام مى‏گرفت. سه هدف براى اين مناظرات وجود داشت:

1- كنترل خود عالمان: درست است كه خلفا از اهل‏بيت عليهم السلام‏به شدت هراس داشتند، اما از رها شدن عالمان اهل‏سنت هم يك خوف ووحشتى به دل داشتند، يعنى اگر آن‏ها را كنترل نمى‏كردند، چه بساجذب مكتب اهل‏بيت عليهم السلام مى‏شدند و با بعضى از آن‏چه كه ازفقه (علوى يا نبوى) در اخيتار داشتند، مى‏توانست‏براى آن‏ها مشكل‏ساز شود. كما اين كه از حاكمان امامان مذهب آن روز مثل مالك راآزار دادند، در يك قضيه‏اى مى‏خوانيم كه او به ست‏خليفه‏ى وقت‏شلاق مى‏خورد، ابوحنيفه نيز به زندان مى‏افتد. در اين جلسات ازنزديك برآن‏ها كنترل داشتند.

2- خالى كردن انرژى آن‏ها: انرژيى كه در يك عالم جمع مى‏شود،اگر يك مجالى براى رقابت و مناظره نباشد، به حركت‏هاى ديگرى،تبديل مى‏شود. لذا آن‏ها به صلاحشان بود كه علما را آن‏جا جمع كنندو ميانشان رقابت ايجاد كنند تا در واقع هريك خصم ديگرى تلقى‏شوند.

3- سومين هدف اين بود كه اگر كسى ادعايى مى‏كرد، آن را به‏وسيله‏ى مناظره سركوب مى‏كردند و چون خلفا خود از علم بهره‏اى‏نداشتند، اين علما را حاضر مى‏كردند تا بتوانند هركس را كه‏خواستند، از ميدان بدر كنند. اتفاقا منصور دوانيقى نيز در يك‏مورد كه از جاذبه‏ى امام صادق(ع) و علم او به شدت ترسيده بود،دستور داد مناظره‏اى تشكيل بدهند و ابوحنيفه گفت كه مردم‏فريفته‏ى جعفر بن محمد شده‏اند، مناظره‏اى تشكيل بده و چهل سؤال‏بسيار مشكل از او بكن تا مردم بدانند او از پاسخ برخى سوالات‏برنمى‏آيد. ظاهرا هدف اين بود كه امام براساس مكتب اهل‏بيت عليهم‏السلام پاسخ دهد، تا مشكلى برايش ايجاد كنند، اما وقتى حضرت درآن جلسه حاضر شد، چهل سؤال را يك به يك پاسخ داد. البته به هرسوالى سه پاسخ مى‏داد. به اين صورت كه مى‏فرمود: براساس نظرمااهل‏بيت پاسخش اين است، براساس نظر مدينه‏اى و حجازى‏ها پاسخش اين‏گونه و براساس شما كوفى‏ها پاسخش اين چنين است و به ابن ترتيب‏نقشه‏ى منصور دوانيقى نقش برآب شد. بعد از اين سؤال و پرسش‏ابوحنيفه گفت: پيش من جعفربن محمد اعلم مردم است. چون هم علم‏خودش را دارد و هم به علومى كه مردم زمان خودش در اختيار دارندآگاه است.

امام صادق(ع) در برخورد با اين گروه در واقع از فقه مقارن‏تطبيقى استفاده مى‏كرد. چون مناظره در حقيقت فرهنگ خودش را داردو البته امام صادق(ع) براى اين كه مناظره صرفا ابزار دستى براى‏حاكمان نشود، خود نيز، مناظره‏هايى بسيار گسترده‏اى را به وسيله‏ى‏شاگردانش، به ويژه در كوفه سامان مى‏داد و افراد فراوانى رابراى مناظره به صورت تخصصى تربيت مى‏كرد، حتى در يك زمينه گاه‏چند تخصص ايجاد مى‏كرد، مثلا در مناظره‏اى در كلام مؤمن طاق، درامامت هشام بن حكم، در توحيد هشام بن سالم را به عنوان متخصص‏معرفى مى‏كند، خوب مى‏بينيم كه همه‏ى اين‏ها كلام است، اما رشته‏رشته و تخصصى شده است، يعنى در يك مناظره و در يك گفتمان‏نمى‏توان بر اساس معلومات عادى سخن گفت. بايد همه‏ى فرهنگ مناظره‏و گفتمان را به طور كامل رعايت كرد. البته مناظره در آن موقع‏سه و جهه دشت:

1- مناظره‏هاى حكومتى.

2 - مناظره‏هاى تحت هدايت اهل‏بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كه‏كاملا عميق و علمى بود.

3- مناظره‏ى خود علماى اهل‏سنت كه هيچ ربطى به حكومت نداشت، چون‏قرن دوم در حقيقت عصر عرضه‏ى مناظره و گفتمان بود. اهل‏بيت عصمت‏و طهارت عليهم السلام هم شخصيت‏هاى بسيار زيادى را وارد مناظره‏كردند و گاه خود حضرت در مناظره‏هاى مناظره‏كنندگان نظارت مى‏كرد. اين نظارت، گاهى در مجلس خود امام انجام مى‏گرفت و خود امام‏حضور داشت. از اين دست است داستان معروف يك مرد شامى كه آمد وگفت: مى‏خواهم با تو مناظره كنم. امام در هر زمينه، او را به يك‏متخصص رجوع داد.

گاهى نيز حضرت مناظره‏ها را از دور كنترل مى‏كرد. مثل آن‏مناظره‏اى كه يكى از شاگردانش در كوفه انجام داده بود كه بعدحضرت از او پرسيد: شما در آن مناظره با ابن عبيد، چگونه برخوردكرديد؟

مناظره و فرهنگ مناظره در عصر امام باقر و صادق عليمهاالسلام‏رواج ويژه‏اى داشت، دليل رواج اين نوع از گفتمان در آن عصر چه‏بود؟

چند دليل براى اين رويكرد داريم:

1- در آن دوره حكومت‏بنى‏عباس و بنى‏اميه درگير بودند. لذا علمااهل‏سنت و شيعه فرصتى پيدا كردند تا علم و كالاى علمى خود را درجامعه عرضه بكنند. لذا يك خيزش‏هاى علمى هم بروز كرد. در آن‏شرايط، طبيعى بود كه هركس مى‏خواهد خود را برتر از ديگرى معرفى‏كند، حلقه درسى تشكيل بدهد كه براى نشان دادن اعلميت‏به ناچاربه سمت مناظره كشيده مى‏شد. پس فضاى باز نسبى آن روز يكى ازدلايل بود.

2- سرخوردگى از سياست. چون مردم و علما از سياست و كشمكش‏ها ونزاع‏ها سرخوردگى پيدا كرده بودند. (البته در قشر اهل‏سنت اين‏سرخوردگى بيشتر پديد آمده بود.) لذا به سراغ مسائل علمى رفتند،مسائل علمى، هم طبيعى است كه چون يك حلقه و دو حلقه نيست ومكتب‏هاى مختلف و افكار مختلف دارد، زمينه بروز و ظهور يك‏گفتمان و مناظره علمى را به وجود آورد. امام صادق(ع) در آن‏شرايط بهترين فرصت را براى مناظره داشت. يعنى اگر آن مناظره‏هانبود چه بسا مكتب اهل‏بيت عليهم السلام يك مكتب منزوى و محصور ومحدود باقى مى‏ماند و طبيعى است، چنان مكتبى نمى‏توانست‏شاگردگيرى بكند و افرادى را به دنبال خودش نفوذ بدهد، به علاوه‏مناظره‏ها يك پل براى انتقال انديشه‏هاى جامعه‏ى آن روز به درون‏مدرسه‏ى اهل‏بيت عليهم السلام بود. يعنى شاگردان به اقصى نقاطكشور پهناور آن روز مى‏رفتند، بساط بحث و علم را مى‏گستردند،سوالات را مى‏گرفتند و بعد مى‏آمدند پيش امام صادق(ع) و سؤال‏مى‏كردند كه اگر چنين قضيه‏اى رخ بدهد، جوابش چيست؟ بيشتر سوالاتى‏را كه در روايات ما هست، در واقع ريشه در جامعه و واقعيت‏هاى آن‏روز دارد و به شكل سؤال به درون مدرسه آمده و امامان به آن‏پاسخ داده‏اند.

شيوه‏هاى برخورد حضرت با علماى مستقل چگونه بود؟

اين گروه كارى از مناصب حكومتى در دست نداشتند و شخصيت‏شان نيزوابسته به حكومت نبود; بلكه شايد متنفر هم بودند. گروهى هم درحال مبارزه بودند و هرچند در حد فتوا دادن. مثل ابوحنيفه كه‏فتواهايى عليه خليفه‏ى وقت دارد، ولى وابستگى از نظر فرهنگى راما از اول گفتيم كه اين‏ها دارند. چون همه تحت‏يك چتر جاى‏مى‏گيرند. چتر عامه كه فرهنگشان از قرن اول رقم خورده است. امام‏با علماى مستقل به شكل‏باز و آزاد برخورد نمى‏كرد. علتش اين بودكه آن علماى مستقل بسيارشان فقه را از امام مى‏گرفتند و مبنا وپايه‏اى براى رشد مكتب خود قرار مى‏دادند. گاهى هم دستكارى‏مى‏كردند. برخى‏شان اين جور بودند كه فقه را مى‏بردند و دستكارى‏مى‏كردند و به عنوان عناصر مكتب فقهى خويش جا مى‏زدند. و اين ازانصاف به دور بود. چون فقهى كه امام صادق(ع) مبدا و منشااش‏هست، اين بايد در خدمت رشد و جاذبه‏ى مكتب اهل‏بيت عليهم السلام‏قرار بگيرد. لذا روايات اهل سنت از امام(ع) بيشتر پيرامون‏قضاوت، سيره و جنگ‏هاى داخلى است. اما مباحث ديگر به ندرت‏مشاهده مى‏شود.

پس امام با گشاده دستى حقايق را به آن‏ها نمى‏داد و شايد يك‏مبناى تقيه همين باشد. ما هميشه تصور مى‏كنيم تقيه ناشى از ترس‏يا مدارات است; نه يك وجه از تقيه براساس اين تفسير شايد اين‏باشد كه امام احساس كند اين فقهى كه مى‏خواهد به طرف بدهد،دستمايه‏اى براى اثبات اعلميت آن شخص و مكتب او خودش قرارمى‏گيرد، حرف خلاف مى‏زند تا در خدمت او قرار نگيرد. تقيه بر اين‏اساس هم مى‏تواند شكل بگيرد. چون در زمان امام صادق(ع) چندان هم‏فشار نبود. بحث ترس نبود. اگر بنا بود امام صادق(ع) بترسد، اين‏جور بحث قياس را مطرح نمى‏كرد كه پايه و انديشه فقه حنفى راويران مى‏كرد. اما در بعد اخلاقى; نه. لذا سفيان ثورى در خيلى ازموارد مى‏آمد و مباحث اخلاقى را از امام صادق(ع) سؤال مى‏كرد. چون‏مى‏دانست امام پاسخ هم مى‏دهد. لذا در اين زمينه‏ها اهل‏سنت چنان‏روايت‏هاى اخلاقى از امام دارند كه ما نداريم و اگر هم داريم درقالب ديگرى است.

ابتكارى در رفتار امام نسبت‏به علماى وابسته به مدرسه حجاز كه‏اهل حديث‏بودند و علماى وابسته به مدرسه راى و كوفه كه اهل‏قياس بودند، مى‏بينيم، برخورد امام با علماى حجاز مانند مالك‏برخوردى مهربانانه است. همان طورى كه خود مالك مى‏گويد: من هروقت مى‏رفتم آن‏جا، آنچه را حضرت زير پاى خودش بود بر مى‏داشت وزير پاى من پهن مى‏كرد. اما چنين برخوردى در ارتباط با علماى‏كوفه در هيچ روايتى نديده‏ايم، دليل اين امر چيست؟

اين امر از آن جا ناشى مى‏شود كه از نظر اهل‏بيت عليهم السلام‏راى در واقع اساس دين را برهم مى‏زند. اگر قياس پا مى‏گرفت كه‏با تلاشى چشمگير و گسترده كوفيان و علماى وابسته به مدرسه كوفه‏و راى آن را رشد و پرورش مى‏دادند، چه بسا فقه متلاشى مى‏شد. امام صادق(ع) با آن تلاش عظيم و گستردى خودش تا حدود بسيارى‏جلوى اين فاجعه را گرفت; البته بايد دانست قياس كه الان در ميان‏اهل‏سنت داريم، غير آن قياسى است كه در زمان امام صادق(ع) مبناى‏فقه و منبع فقه آن روز بود. آن قياس تقابل بيشترى نسبت‏به فقه‏داشت كه به وسيله تلاش امام صادق(ع) تا حدود زيادى مهار شد. اگرمى‏بينيم شافعى با مظهر ديگرى از مظاهر راى كه استحسان است، به‏سختى مبارزه مى‏كند و آن را نفى مى‏كند اين به نظر مى‏رسد ناشى ازتلاش بى‏وقفه و هجوم بى‏وقفه‏ى اهل‏بيت عليهم السلام به ويژه امام‏صادق(ع) به راى است و اگر مى‏بينيم يك مكتبى به نام مكتب‏«ظاهريه‏» پديد مى‏آيد و به شدت با راى به مخالفت‏بر مى‏خيزدولو اينان در ميان جامعه‏ى سنى برخاسته‏اند; ولى اين ناشى از تلاش‏اهل‏بيت عليهم السلام در برخورد با راى و قياس بود و دلايل براين قضيه بسى فراوان است.

با اين وصف برخورد و معاشرت امام با اين گروه چگونه بود؟

بله، اين بدان معنا نبود كه امام اهل سنتى را كه از مكتب راى‏بودند، به حضور نپذيرد، بلكه برخى از آن‏ها شاگرد امام بودند.

مانند ابوحنيفه كه بعدها هم وقتى به حج مى‏آمد و امام را مى‏ديد،با هم ملاقات داشتند. اما با اهل حديث كه مبناى كارشان را حديث‏قرار داده بودند، هرچند بسيارى از احاديث آنان را، امام‏صادق(ع) قبول نداشت و بالعكس.

اما به هرحال، چون آن‏ها، از سنت دفاع مى‏كردند و اين يك نقطه‏ى‏مشترك بود. (هرچند در همين نقطه‏ى مشترك هم اختلاف‏هاى بسيار وجودداشت.) امام(ع) برخورد ملايم‏ترى داشتند.