مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 40

صادق آل محمد عليه السلام

محمد عابدى

بشارت صبح

از امام سجاد(ع) پرسيدند: امام بعد از شما كيست؟ فرمود: محمد باقر كه علم را مى‏شكافد.

پرسيدند: امام بعد از او چه كسى خواهد بود؟ پاسخ داد: جعفر كه‏نام او نزد اهل آسمان‏ها «صادق‏» است! حاضران با شگفتى‏پرسيدند: شما همه راستگو و صادق هستيد; چرا او را «بخصوص‏» به‏اين نام مى‏خوانيد؟

امام سجاد(ع) به سخنى از رسول اكرم(ص) اشاره كرد و فرمود:

«پدرم از رسول خدا(ص) نقل كرد كه: وقتى فرزندم جعفر بن محمدبن‏على بن حسين متولد شد، او را صادق بناميد; زيرا فرزند پنجم ازاو جعفر نام خواهد داشت و ادعاى امامت‏خواهد كرد; به دروغ و ازروى افترا به خدا. او نزد خدا جعفر كذاب افترا زننده برخداست.» (1)

اين وعده حق در هفدهم ربيع الاول سال هشتاد و سه هجرى (2) جامه‏عمل پوشيد و فرزندى پاك از خاندان مطهر پاى به عرصه زمين نهاد.

مولودى كه پدرش محمدباقر (امام پنجم شيعيان) و مادرش(فاطمه) (3) ام فروه دختر قاسم بن محمدبن ابى‏بكر بود.

مادر آفتاب

امام صادق(ع) نيز همانند ديگر ائمه باوضعيت ويژه‏اى متولد شده‏خود در اين باره مى‏فرمود:

«در باره امام سخن نگوييد كه عقل شما به او نمى‏رسد; وقتى درشكم مادر است، سخن مردم را مى‏شنود... چون بخواهد بيرون بيايد،دست‏بر زمين مى‏گذارد و صدا به شهادتين بلند مى‏كند. فرشته‏اى درميان دو چشم او مى‏نويسد: «و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لا مبدل‏لكلماته و هو السميع العليم.» و چون به (4) امامت‏برسد، خداونددر هر شهر فرشته‏اى را موكل مى‏كند تا احوال آن را بر امام تقديم‏كنند.» (5)

ام فروه از همه بانوان عصر خود با تقواتر بود و علاوه بر تقواى‏الهى، از مقام علم و دانش نيز بهره‏اى وافر داشت. او معارف الهى‏را از زبان امامان شيعى آموخته بود; لذا هم در مقام راوى نورناقل احاديث‏بود و هم بدان چه آموخته بود، در زندگى عمل مى‏كرد.

مى‏گويند: وقتى در يكى از روزها در كنار كعبه به طواف خانه خدااشتغال داشت‏به كنار حجرالاسود آمد و با دست چپ آن را مسح كرد.

يكى از حاضران (علماى مخالف) به او گفت: اى كنيز خدا! در انجام‏چگونگى سنت، خطا كردى. (با دست چپ حجرالاسود را مسح كردى) ام‏فروه در پاسخ او گفت: «انا لاغنياء من علمك‏» ما از علم توبى‏نياز هستيم.(6)محدث قمى پس از نقل اين روايت مى‏گويد: «ظاهرا اعتراض كننده ازفقهاى اهل تسنن بود. آرى چگونه ام فروه از علم و فقه آن‏هابى‏نياز نباشد با اين كه شوهرش امام باقر(ع) و پدر شوهرش امام‏سجاد(ع) و فرزندش امام صادق(ع) چشمه جوشان علم و معدن حكمت‏بودند و پدر خودش (قاسم) از فقهاى بزرگ و مورد اطمينان و ازشاگردان امام سجاد(ع) بود. »(7)ام فروه در طول دوران كودكى و نوجوانى حضرت در تعليم و تربيت‏وى مى‏كوشيد. هرچند خاندان اهل‏بيت عليهم السلام خود مجسمه علم وادب هستند! در اين دوره ام‏فروه آن چه را از همسرش آموخته بود،به فرزندش يادآورى مى‏كرد و امام صادق(ع) نيز بعدها پيرامون‏مادرش اين گونه سخن گفت: «وكانت امى ممن آمنت و اتقت و احسنت‏و الله يحب المحسنين و قالت امى: قال ابى: يا ام‏فروه انى‏لادعوالله لمذنبى شيعتنا فى‏اليوم و الليله الف مره لانانحن فيماينوبنا من الرزايا نصبر على ما نعلم من الثواب و هم يصبرون على‏مالا يعلمون.»(8)مادرم بانويى با ايمان، با تقوا و نيكوكار بود و خداوندنيكوكاران را دوست دارد. مادرم گفت كه پدرم فرمود: اى ام‏فروه!

من هر روز و شب هزار بار براى آمرزش گناهان شيعيانمان خدا رامى‏خوانم; چون ما با آگاهى و يقين بر اين كه خداوند مصائبى راكه بر ما وارد مى‏شود، مشاهده مى‏كند، صبر مى‏كنيم; ولى شيعيان مابا اين كه چنين علم و صبرى ندارند، صبر مى‏كنند.» و آخرين سخن‏اين كه مقام اين بانوى پرهيزكار چنان بود كه به امام صادق(ع)«ابن المكرمه‏» فرزند «بانوى ارجمند» مى‏گفتند.

رخسار نورامام صادق(ع) از نظر رخسار شبيه پدرش امام باقر(ع) بود; البته‏كمى لاغر اندام و بلند قامت. مردى بود ميانه بالا، افروخته روى وپيچيده موى بود، صورتش هميشه مانند خورشيد مى‏درخشيد و موهايش‏سياه بود و محاسن معمولى داشت. دندانهايش سفيد و بين دو دندان‏پيشين او فاصله بود. بسيار لبخند مى‏زد و با شنيدن نام‏پيامبر(ص) رخسارش زرد و سبز مى‏شد.(9)چنان سيماى با ابهتى داشت كه وقتى مناظره كنندگان با او رو به‏رو مى‏شدند، زبانشان بند مى‏آمد.(10) و القاب حضرت: صابر، فاضل،طاهر، صادق و كنيه‏اش ابوعبدالله بود. و نقش (11) نگينش «الله‏وليى و عصمتى من خلقه‏»(12) و به روايتى «الله خالق كل شيى‏ء»و... (13)بود.

همراه پدرامام صادق(ع) از لحظه تولد هفده ربيع الاول سال‏83 تا هنگام‏شهادت پدر (114 ه .ق) همراه پدر بود و بارها چون او طعم تلخ‏ظلم و جور امويان را چشيده بود. از جمله يك بار كه هشام تصميم‏گرفت امام باقر(ع) را از مدينه به شام تبعيد كند، مامورين، آن‏حضرت را به همراه فرزندش امام صادق(ع) از مدينه به شام آوردندو براى اهانت‏به آن‏ها، سه روز اجازه ورود ندادند و حتى آن‏ها رادر اردوگاه غلامان جاى دادند. هشام به درباريان گفت: وقتى‏محمدبن على وارد شد، ابتدا من او را سرزنش مى‏كنم وقتى من ساكت‏شدم، شما سرزنش كنيد. آنگاه به دستور او، امام را وارد كردند وآن‏ها نقشه خود را اجرا كردند. وقتى همه ساكت‏شدند، امام لب به‏سخن گشود و فرمود: اى مردم! كجا مى‏رويد و شما را كجا مى‏برند؟

خداوند اولين افراد شما را به وسيله ما راهنمايى كرد و هدايت‏آخرين شما نيز با ما خواهد بود. اگر به پادشاهى چند روزه دل‏بسته‏ايد، بدانيد كه حكومت ابدى با ما است. چنانكه خداوندمى‏فرمايد: (والعاقبه‏للمتقين). هشام از اين سخنان سخت‏خشمناك‏شد. دستور داد امام را زندانى كنند. اما هراس از شورش مردم به‏دليل روشنگرى‏هاى امام منجر به آزادى‏اش شد.(14)امام صادق(ع) در اين سفرها، كوله بارى گران از دانش پدر عملافراهم ساخت. امام، خود به نقل خاطرات اين دوران كه به دستورهشام از مدينه به شام تبعيد شده بودند و برخوردهاى پدربزرگوارش ياد مى‏كرد و مى‏فرمود: يك روز همراه پدرم از خانه هشام‏بيرون آمديم. به ميدان شهر رسيديم و ديديم جمعيت‏بسيارى‏گردآمده‏اند. پدرم پرسيد: اينها كيستند؟ گفتند: كشيش‏هاى مسيحى‏هستند كه هرسال در چنين روزى اينجا اجتماع مى‏كنند و با هم به‏زيارت راهب بزرگ كه معبد او بالاى اين كوه قرار دارد، مى‏روند وسوالات خود را مى‏پرسند. پدرم سرخود را با پارچه‏اى پوشاند تا كسى‏او را نشناسد و نزد آن ها رفت. راهب چنان پير بود كه ابروان‏سفيدش به روى چشمانش افتاده بود. با حريرى زرد ابروان خود رابه پيشانى بست و چشمانش را مانند مار افعى به حركت در آورد.

هشام جاسوسى فرستاده بود تا جريان ملاقات پدرم با راهب را گزارش‏كند. راهب به حاضران نگاه كرد و پدرم را ديد و اين گفتگو بين‏آن دو روى داد:

راهب: تو از ما هستى يا از امت مرحومه (اسلام)(15)؟!

امام باقر(ع): از امت مرحومه (مورد رحمت‏خدا).

راهب: از علماى اسلام هستى يا از بى‏سوادهاى آنان؟!

امام: از بى‏سوادهاى آن ها نيستم.

راهب: آيا من سؤال كنم يا تو؟

امام: تو.

راهب رو به مسيحيان كرد و گفت: عجب است كه مردى از امت محمد(ص)اين جرات را دارد كه به من مى‏گويد: تو بپرس. راهب 5 سؤال كردو امام يك به يك پاسخ داد.

1 به من بگو آن ساعتى كه نه از شب است، نه از روز چه ساعتى‏است؟

2 اگر نه از روز و نه شب است پس چيست؟

امام(ع): بين طلوع فجر و طلوع خورشيد (بين اول وقت نماز صبح واول طلوع خورشيد) است. و آن از ساعت‏هاى بهشت است كه بيماران درآن شفا مى‏يابند. دردها آرام مى‏گيرند و...

3 اين كه مى‏گويند: اهل بهشت مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوع وادرار ندارند، آيا نظيرى در دنيا دارد؟

امام: مانند طفل در رحم مادرش.

4 مى‏گويند در بهشت ازميوه‏ها و غذاها مى‏خورند ولى چيزى كم‏نمى‏شود، نظيرى در دنيا دارد؟

امام: مانند چراغ است كه اگر هزاران چراغ از شعله آن روشن كننداز نور او چيزى كم نمى‏شود.

5 به من بگو آن دو برادر چه كسى بودند كه در يك ساعت دوقلواز مادر متولد شدند و در يك لحظه مردند، يكى پنجاه سال و ديگرى‏150 سال عمر كرد.

امام: عزيز و عزير بودند كه در يك ساعت‏به دنيا آمدند و سى سال‏باهم بودند. خداوند جان عزير را گرفت و او صد سال جزو مردگان‏بود، بعد او را زنده كرد و بيست‏سال ديگر با برادرش زندگى كرد.

پس هردو در يك ساعت مردند.

در اين هنگام راهب از جاى برخاست و گفت: شخصى داناتر از من راآورده‏ايد تا مرا رسوا كنيد. به خدا تا اين مرد در شام هست، باشما سخن نخواهم گفت. هرچه مى‏خواهيد از او بپرسيد.

مى‏گويند: وقتى شب شد آن راهب نزد امام آمد و مسلمان شد. وقتى‏اين خبر عجيب به هشام رسيد و خبر مناظره در بين مردم شام پخش‏شد، بلافاصله جايزه‏اى براى حضرت فرستاد و او را راهى مدينه كردو افرادى را نيز پيشاپيش فرستاد كه اعلام كنند: كسى با دو پسرابوتراب (باقر و جعفر عليمهاالسلام) تماس نگيرد كه جادوگرهستند. من آن ها را به شام طلبيدم. آن‏ها به آيين مسيح متمايل‏شدند. هركس چيزى به آن‏ها بفروشد، يا به آن‏ها سلام كند، خونش هدراست.(16) آرى، امام صادق(ع) با دريايى از علم و دانش به سوى منصب امامت‏رفت.

آغاز امامت‏همزمان با شهادت پدر بزرگوارش امام محمدباقر(ع) در7 ذى حجه‏114ه .ق (به دستور هشام بن عبدالملك) اين امام بزرگوار منصب‏هدايت‏شيعيان را عهده دار شد. توجه به اين حكايت تاريخى، فضاى‏عصر امامت آن بزرگوار را مى‏تواند روشن سازد.

كلبى نسابه (نسب شناس) مى‏گويد: پس از رحلت امام باقر(ع) به‏مدينه رفتم. چون درمورد امام بعد از حضرت باقر(ع) بى‏اطلاع بودم،به مسجد رفتم. در آن جا با جماعتى از قريش رو به رو شدم و ازآنان پرسيدم: اكنون عالم (امام) خاندان رسالت كيست؟

گفتند: عبدالله بن حسن.

به خانه عبدالله رفتم و در زدم. مردى آمد كه گمان كردم خادم‏اوست. گفتم: از آقايت اجازه بگير تا به خدمتش بروم. او رفت واندكى بعد بازگشت و گفت: اجازه دادند. من وارد خانه شدم وپيرمردى را ديدم كه با جديت مشغول عبادت است. سلام كردم. پرسيد:

كيستى؟ گفتم: كلبى نسابه‏ام. پرسيد: چه مى‏خواهى؟ گفتم: آمده‏ام‏تا از شما مسئله بپرسم. گفت: آيا با پسرم محمد ملاقات كردى؟

گفتم:نه; نخست‏به حضور شما آمدم. گفت: بپرس. گفتم: مردى به‏همسرش گفته: «انت طالق عدد نجوم السماء»، تو به عدد ستاره‏هاى‏آسمان طلاق داده شدى، حكم اين مسئله چيست؟

گفت: سه طلاقه است و بقيه مجازات بر طلاق دهنده است! با خودگفتم: جواب اين مسئله را ندانست.

آن گاه پرسيدم: درباره مسح بركفش (درپا) چه نظرى دارى؟ گفت:

مردم صالح مسح كرده‏اند; ولى ما مسح بر كفش نمى‏كنيم. باخودگفتم: جواب اين را هم كامل نداد. آن گاه پرسيدم: آيا خوردن‏گوشت ماهى بدون پولك اشكال دارد؟ گفت: حلال است ولى ما خاندان‏خوردن آن را ناپسند مى‏دانيم. باز پرسيدم: نوشيدن شراب خرما چه‏حكمى دارد؟ گفت: حلال است; ولى ما نمى‏خوريم!

من از نزد او خارج شدم و با خود گفتم: اين جمعيت قريش به‏اهل‏بيت عليهم السلام دروغ بسته‏اند. به مسجد برگشتم و گروهى ازمردم را ملاقات كردم. باز هم از داناترين خاندان رسالت‏سؤال‏كردم. آن ها نيز دوباره عبدالله را معرفى كردند. من گفتم: نزداو رفتم ولى چيزى از دانش نزد او نيافتم. در اين لحظه مردى‏سربلند كرد و گفت: نزد جعفربن محمد (امام صادق(ع‏» برو كه اعلم‏خاندان رسالت او است. در اين هنگام يكى از حاضران زبان به‏سرزنش او گشود و من فهميدم كه اين جماعت از روى حسادت عبدالله‏را به جاى امام واقعى به من معرفى كرده‏اند. بلادرنگ به سوى خانه‏او رفتم. تا به درخانه رسيدم، جوانى بيرون آمد و گفت: اى برادركلبى بفرما! ناگهان هراسى در درونم ايجاد شد. وارد خانه شدم وديدم مردى با وقار روى زمين و در محل نمازش نشسته است. سلام‏كردم و جواب شنيدم. فرمود: توكيستى؟ باز خود را معرفى كردم ودر شگفت‏بودم كه غلامش مرا به نام خواند و خودش نامم را پرسيد!

گفتم: نسابه كلبى هستم. او دستش را به پيشانيش زد و فرمود:

كسانى كه از خداوند بى‏همتا برگشتند و به سوى گمراهى دورى رفتندو در زيان آشكار افتادند، دروغ گفتند. اى برادر كلبى! خداوندمى‏فرمايد: (و عادا و ثمود و اصحاب الرس و قرونا بين ذلك‏كثيرا)(17); وقوم عاد و ثمود و اصحاب رس (گروهى كه درخت صنوبررا مى‏پرستيدند.) و اقوام بسيار كه دراين ميان بودند، هلاك‏كرديم. آيا تو نسب اين ها را مى‏شناسى؟ گفتم: نه...

آن گاه سؤال كردم: اگر مردى به همسرش بگويد: «تو به عددستاره‏هاى آسمان طلاق داده شدى‏» چه حكمى دارد؟

فرمود: مگر سوره طلاق را نخوانده‏اى! گفتم: چرا. فرمود: بخوان.

من خواندم; (فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده); زنان خود رادرزمان عده، طلاق دهيد و حساب عده را نگه داريد.

امام پرسيد: آيا در اين آيه، ستاره‏هاى آسمان را مى‏بينى؟ گفتم:

نه. اما سؤال ديگرى دارم. اگر مردى به زنش گفت: تو را سه بارطلاق دادم، حكمش چيست؟ فرمود: چنين طلاقى به كتاب خدا و سنت‏پيامبر(ص) بر مى‏گردد. (يعنى يك طلاق حساب مى‏شود.) همچنين هيچ‏طلاقى درست نيست; مگر اين كه زن را كه در حال پاكى (از حيض) كه‏با او در مدت پاكى آميزش نشده، طلاق دهند و دو شاهد عادل هنگام‏طلاق حاضر باشد.

پرسيدم: در وضو، مسح بر كفش چه حكمى دارد؟ فرمود: وقتى قيامت‏برپا شود، خداوند هرچيزى را به اصلش برمى‏گرداند. از اين رو به‏عقيده تو كسانى كه در وضوء روى كفش مسح مى‏كنند، وضوى آن‏ها به‏كجا مى‏رود؟ (يعنى وضو درست نيست.) با خودگفتم: اين هم از مسئله‏دوم كه جوابش را صحيح داد. در اين لحظه امام فرمود: بپرس.

گفتم: خوردن گوشت ماهى بدون پولك چه حكمى دارد؟ فرمود: خداوندجمعى از يهود را مسخ كرد. آن‏ها را كه در راه دريا مسخ كرد به‏صورت ماهى بى‏پولك و مارماهى و غير اين ها مسخ كرد و آن ها راكه در خشكى مسخ كرد، به شكل ميمون، خوك و حيوانى مانند گربه وخزنده‏اى مانند سوسمار و... در آورد. (خوردن آن حرام است.)آن حضرت باز فرمود: بپرس. گفتم: درباره نبيذ (شراب خرما) چه‏مى‏فرمايى؟ فرمود: حلال است. گفتم: ما در ميان آن ته نشين(زيتون) و غير آن مى‏ريزيم و مى‏خوريم. فرمود: آه، آه، اين كه‏شراب بد بواست. از حضرت خواستم درباره نبيذ حلال توضيح دهد.

امام فرمود: مردم مدينه از دگرگونى و ناراحتى مزاج خود به خاطرتغيير آب شكايت كردند. پيامبر(ص) فرمود: تا نبيذ بسازيد. مردى‏به نوكرش دستور مى‏داد براى او نبيذ بسازد. نوكر يك مشت‏خرماى‏خشك بر مى‏داشت و در ميان مشك مى‏ريخت. آن گاه آن مرد از آن‏مى‏خورد و وضو هم مى‏گرفت...

من در اين لحظه بى‏اختيار يك دستم را روى دست ديگرم زدم و گفتم:

اگر امامتى دركار باشد، امام برحق همين است.(18)پى‏نوشتها:

1- خرايج، ج 1، ص 268.

2- جلاءالعيون، ص 870; البته بعضى سال هشتاد و شش، ماه رجب، روزجمعه يا دو شنبه نيز گفته‏اند.بنگريد به روضه‏الواعظين، ص 212.

3 بحارالانوار، ج‏47، ص 1.

4 انعام، آيه 115.

5 اصول كافى، ج 1، ص 388.

6 اعيان الشيعه، ج 1، ص‏659.

7- منتهى الامال، ج 2، ص 81.

8- اصول كافى، ج 1، ص 472.

9- رياحين الشريعه، ج‏3، ص‏17.

10- بحارالانوار، ج‏47، ص‏9.

11- همان، ص 28.

12- جلاءالعيون، ص‏769.

13- امالى شيخ صدوق، ص 371.

14- بحارالانوار، ج‏47، ص 10.

15- اصول كافى، ج 1، ص 471.

16- منتخب التواريخ، ص 428 و429.

17- فرقان، آيه 38.

18- اصول كافى، ج 1، ص 351.