مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 35

اگر دلت‏بشكند

مرتضى عبدالوهابى

پنجره اتاق را باز مى‏كنم. نگاهم به گنبد و بارگاه ضامن آهومى‏افتد. دوباره از شوق زيارت لبريز مى‏شوم. خورشيد با طلوع خودشروع روز ديگرى را در مشهد رضوى اعلام مى‏كند. از مسافرخانه‏بيرون مى‏آيم. ميرزا آقا بساطش را كنار خيابان پهن كرده. پيرمرددستفروش با صفايى است. هميشه لبخند مى‏زند. صاحب مسافرخانه‏مى‏گويد: او شفا يافته امام رضا(ع)است. اين موضوع را كه شنيدم،باورم نشد. دلم مى‏خواهد از پيرمرد بپرسم، اما رويم نمى‏شود.

امروز آخرين روزى است كه در مشهد هستم. روز وداع است. بليطقطار تهران را گرفته‏ام. دلم را به دريا مى‏زنم و به او نزديك‏مى‏شوم. سلام مى‏كنم و كنارش مى‏نشينم. با لبخند جوابم را مى‏دهد:

- چيزى مى‏خواستى آقا جون؟

- نه آقا سيد! فقط يه سوال داشتم.

- بفرما.

- از يه بنده خدا شنيدم، امام هشتم شما را شفا داده. اين‏مسئله حقيقت داره؟

پيرمرد چيزى نمى‏گويد. به فكر فرو مى‏رود. اشك در چشمانش حلقه‏مى‏زند. شايد ناراحت‏شده باشد. اما پس از مدتى، سكوت را مى‏شكند.

- قصه‏اش طولانيه. حوصله دارى گوش بدى؟

- بله، خيلى مشتاقم.

دوره سربازى ژاندارمرى مشهد بودم. خدمت كه تموم شد، همون جااستخدام شدم. يه روز قرار شد يه گارى فشنگ و باروت ببريم‏ژاندارمرى تربت جام. ما شش نفر بوديم. گارى رو به دو تا قاطربستيم و حركت كرديم. بيرون مشهد نزديك يه چشمه آب توقف كرديم;مى‏خواستيم يه كم استراحت كنيم. يكى از بچه‏ها كه به صندوق باروت‏تكيه داده بود، كبريت كشيد تا سيگارشو روشن كنه. ناگهان صداى‏هولناكى بلند شد. صندوق باروت منفجر شد. چند متر به هوا پرتاب‏شدم و دوباره به زمين خوردم. سه نفر از بچه‏ها در دم هلاك شدند.

نمى‏تونستم از جا حركت كنم. هر دو پام سوخته بود. در اون نزديكى‏يه آبادى بود. مردم با عجله خودشونو به ما رسوندند. از شدت دردبيهوش شدم. فقط وقتى به هوش اومدم كه منو تو مريضخونه لشكرى‏مشهد بسترى كرده بودند. يكماه مشغول معالجه بودند. از اونجامنتقلم كردن مريضخونه حضرتى. هشت ماه هم اونجا بودم. جراحت وزخم خوب شد، اما قدرت حركت نداشتم. رگهاى هر دو پام به طور كلى‏سوخته بود. يه شب دلم شكست. نمى‏تونستم جلوى خودمو بگيرم; شروع‏كردم به گريه كردن. آهسته گريه مى‏كردم كه بقيه مريضا از خواب‏بيدار نشن. متوجه امام رضا(ع)شدم. گفتم:

- اى پسر رسول خدا! من سيدم. از خونواده شما هستم. بداد من‏بيچاره برسيد، زمين گير و عليلم.

اونقدر گريه كردم تا خوابم برد. در عالم رويا متوجه شدم يه‏سيد بزرگوار كنار تخت منه. با محبت نگاهم كرد و گفت:

- ميرزا آقا! حالت چطوره؟

تا اين كلام رو گفت، دستشو گرفتم.

- شما كى هستيد؟ قوم و خويش منيد كه حالمو مى‏پرسيد؟

- يه بنده خدا هستم.

- نمى‏شه بايد شما رو بشناسم.

- به چه كسى متوسل شدى؟

- امام رضا(ع)

- من رضا هستم.

- آقا جون! ببينيد به چه حالى افتادم. قدرت حركت ندارم،پاهام به فرمونم نيستن.

- ببينم پايت را.

آقا با دست مبارك هر دو پايم را مسح كرد. احساس مى‏كردم روح‏تازه‏اى به پاهايم آمده. از خواب پريدم. نيم خيز شدم. شصت پاموتكون دادم. بعد هر دو پامو حركت دادم. از تخت پايين اومدم. كمى‏تو اتاق راه رفتم. وقتى مطمئن شدم خوب شده‏ام، فريادى ازخوشحالى كشيدم. با صداى بلند گريه مى‏كردم. هم اتاقى‏ها با ترس‏از خواب بيدار شدن. فكر مى‏كردن من ديوونه شدم. يكى از اوناگفت:

- سيد! چه خبره؟ برا چى نصف شب ما رو از خواب پروندى؟

- آقا منو شفا داد. امام هشتم اومد عيادتم. ببينيد چه راحت‏راه مى‏رم. آى خدا، شكرت!

صبح كه شد، دكترا منو معاينه كردن. بيچاره‏ها هاج و واج مونده‏بودن. به اونا گفتم:

- تعجب نكنيد، دكتر اصلى منو شفا داد.

از مريضخونه كه مرخص شدم، يكسره رفتم حرم آقا. توبه كردم كه‏ديگه نوكر دولت نباشم. از اون به بعد شدم دستفروش.

ميرزا آقا قصه‏اش را كه تمام مى‏كند، پاچه‏هاى شلوارش را بالامى‏زند.

آقا جون! نگاه كنيد. خوب نگاه كنيد. هيچ اثرى از زخم توپاهام نمونده. انگار نه انگار انفجار باروت تموم گوشت‏ها ورگهارو سوزونده بود.

حق با پيرمرد است. مى‏گويم:

- قبوله آقا سيد! خوش به حالت، جمال امامو تو خواب ديدى. ماكه يه همچى لياقتى نداريم!

- اگه دلت‏بشكنه، تو هم مى‏بينى.

با ميرزا آقا خداحافظى مى‏كنم و به سمت‏حرم مى‏روم. صداى‏پيرمرد هنوز در گوشم طنين انداز است.

- اگر دلت‏بشكند....

منبع: كرامات الرضويه، على ميرخلف‏زاده