| مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 35 |
بتول مظفرى
نگاهى به آسمان انداخت. ستارهها مانند نگينى دوخته شده درپيراهن ديباى مشكى مىدرخشيد. دست گرم و عرق كردهاش را روى قوزكپايش گذاشت و زير لب ناله كرد. برجستگى تورم را در زير انگشتاناستخوانىاش لمس كرد و ضجهاى از اعماق دل كشيد. سعى كرد پايش راكمى بالا بياورد و نگاهى به محل متورم بيندازد. اما نتوانست ودرد شديدى وجودش را فرا گرفت. چند قطره اشك از چشمان مشكىاش برروى گونههاى سرخ شده از شدت درد، جارى شد.
خدايا! اين چه دردى است كه به جان من افتاده و مرا خلاصنمىكند...؟ پايم در اختيار خودم نيست و به كلى فلجشدهام...
خدايا! مرا راحت كن.
نيم نگاهى به برادرش ميرزا محمد حسين نائينى - كه كمى آنطرفتر از او در رختخواب خوابيده بود. انداخت و لبخند تلخىزد:
نگاه كن، چه آرام و راحتخوابيده است! ولى من از شدت دردحتى نمىتوانم براى يك لحظه پلكهايم را روى هم بگذارم.
سرش را به ديوارگلى حياط تكيه داد. سعى كرد پلكهايش را روىهم بگذارد و بخوابد، اما به ناگاه دردى شديد در پايش حس كرد واز درد فرياد زد.
برادرش وحشت زده از خواب برخاست و كنار رختخواب او نشست.
چه شده ... چرا فرياد مىزنى؟!
مادرش كه در ايوان خوابيده بود، از خواب برخاست و سراسيمهخود را به او رسانيد:
پسرم... چه شده...؟!
باانگشت اشارهاى به پايش كرد:
مادر! مىبينى... هرلحظه بادش زيادتر مىشود... دردش امانمرا بريده...ديگر نمىتوانم پايم را تكان دهم.
مادر موهاى مشكى و نرم او را نوازش كرد.
تاصبح طاقتبياور... فردا صبح ميرزا احمد طبيب را مىآورم واو به حتم پايت را معالجه مىكند... و تو از اين درد راحتمىشوى... حالا طاقتبياور و بخواب.
نمىتوانم، درد مىكند... حتى يك لحظه هم نمىتوانم پلكهايمرا روى هم بگذارم.
مادر دستان گرم و كوچك او را در دست فشرد:
باشد ... اگر نمىتوانى بخوابى.... نخواب... اما...
محمد سعيد حرف مادرش را قطع كرد:
من نمىتوانم... پايم درد مىكند.
مادر عرق پيشانى او را با انگشت پاك كرد و نيم نگاهى بهمحمدحسين انداخت:
پسرم! برو به خانه ميرزا احمد طبيب و به او بگو برادرمبدحال است و از درد به خود مىپيچد.... و او را به اينجا بياور.
اشك در چشمان خسته و مهربانش حلقه زد.
حالش بد است، تب كرده... بدنش مانند كوره گرم و سوزان است.
عبدالرحيم خميازه كشيد.
در اين موقع شب، ميرزا احمد خواب است، من مىدانم.
مىدانم... اما حال برادرت بدتر از آن است كه تو اين حرفهارا بزنى... زود برو و او را بياور.
عبدالرحيم با پشت دست چشمان خواب آلودش را ماليد و از خانهبيرون رفت.
آفتاب به وسط آسمان رسيده بود كه محمد سعيد پلكهايش رااز همگشود و به مادرش كه بالاى رختخوابش نشسته بود، نگاه كرد، مادرلبخند مليحى بر لب آورد:
حالتخوب است، خوب خوابيدى؟
محمد سعيد كف دستانش را به زمين گذاشت و در رختخواب نشست.
چه وقت از روز است؟
ديگر ظهر شده... و تو از نيمه شب تا به حال خوابيدهاى.
«لحظهاى مكث كرد و بعد ادامه داد:
من به طبابت ميرزا احمد ايمان دارم... ديدى چه ماهرانهپايت را معالجه كرد... طبيب زبر دست و با ايمانى است.... بااين كه نيمه شب بود و او در خواب بود اما هنگامىكه شنيد توحالتبد استبا عجله به اينجا آمد، نمىدانى وقتى تو را با آنحال ديد چقدر ناراحتشد.
محمد سعيد لبخندى برلب آورد و آرام پايش را تكان داد:
مادر! مىتوانم پايم را تكان دهم... ديگر درد ندارد.
حالا بلند شو و سعى كن راه بروى... حتما پايتخوب شده.
محمدسعيد دستش را به ديوار گرفت و آرام از جابرخاست و چندقدم در اتاق زد:
خدا را شكر كه پايم سالم شده و مىتوانم راه بروم.
اشك شوق از ديدگانش جارى شد و خود را در آغوش مادر انداخت.
چند روز بعد بيمارىاش باز به سراغش آمد. محمدسعيد بدحال و تبآلود نگاهى به مادر كه پريشان و ناراحت مقابلش نشسته بود،انداخت:
مادر! مىبينى باز بيمار شدهام... هنوز چند روزى از بهبوديمنگذشته كه باز دملى در زانو و ساق پايم ظاهر شده ومرامىآزارد... و مرا رنجور كرده...
مادر ملحفه را روى او كشيد:
انشاء الله كه به زودى بيمارى تو بر طرف مىشود... نگراننباش... يك دمل چركين است كه با مداواى كوچكى از بين مىرود وتو آسوده مىشوى.
نه، مادر... اين بيمارى بهبودى در پيش ندارد و مرا از پاىدر مىآورد.
مادر لبخند بىرمقى بر لب آورد:
به خدا توكل كن... و از او بهبوديت را طلب كن. انشاء اللهخوب مىشوى... اين چند دمل كه تا اين حد نگرانى و ترس ندارد.
ليوان شير را به دست محمدسعيد داد:
- اين شيررا بخور تاكمى راحتشوى و بتوانى درد اين زخمها راتاب بياورى... محمدحسين را به دنبال طبيب فرستادهام... الانمىآيد.
محمد سعيد ليوان شيررا جرعه جرعه نوشيد، در اين هنگام برادرشو طبيب وارد اتاق شدند. مادر ملتمسانه نگاهى به طبيب انداخت:
طبيب! پسرم بسيار بدحال است، دستم به دامنت، او را ازشراين چند دمل خلاص كن.
طبيب تبسمى كرد و كنار رختخواب محمد سعيد نشست; نگاهى بهدملها انداخت.
اين چند دمل كه تا اين حد بىقرارى و كم طاقتى ندارد...
نگاهى به چهره محمدسعيد كه از شدت درد بر افروخته شده بود،انداخت:
مردباش... تا چند دقيقه ديگر تو را از شراين زخمها راحتمىكنم.
طبيب آرام و با حوصله شروع به طبابت كرد.
به نظر مىرسيد كه بيماريش بهبود يافته است كه باز چند دملميان كتف و ديگر اعضاى بدنش ظاهر شد و هر لحظه بزرگتر مىشدند وبرشدت درد او افزوده مىشد... هر روز يكى از دملها سربازمىكردند و خون وچرك بسيارى از آن خارج مىشد و او به قدرى لاغر وضعيف شده بود كه پوست و استخوان شده بود. همه طبيبان شهرنائينبراى معالجه او آمدند ولى نتوانستند كارى در جهتبهبودى اوانجام دهند.
محمدحسين نگاهى به مادر كه در سجاده نشسته و به دعا و راز ونياز مشغول بود، انداخت و با صدايى كه غم در آن موج مىزد، گفت:
نزديك به يكسال است كه او از اين بيمارى رنج مىبرد، بيچارهخيلى لاغر و نحيف شده، حتى نمىتواند راه برود، بايد براى بردنشبه هرسوى او را به دوش بكشيم. روحيهاش رابه كلى از دست داد.
مادر در حالى كه به نقطهاى خيره شده بود، گفت: - نمىدانم اينچه جور زخمى است كه در بدن جگر گوشهام ريشه دوانده است. هنگامىكه يكى از آنها را فشار مىدهيم، از ديگرى خون و چرك بيرونمىآيد... پسرم شبها خواب ندارد و روزها از درد به خودمىپيچد... بوى تعفن گرفته... دارد از دستمان مىرود.
در همين حين صداى ناله و فرياد محمدسعيد از اتاق مجاور بهگوش رسيد و هردو سراسيمه به اتاق رفتند.
وبا همه شهرنائين را فراگرفته بود وچند نفرى را به كام مرگكشانده بود. بنابراين مردم شهر براى در امان بودن از اينبيمارى به روستاهاى اطراف پناه بردند. خانواده محمدسعيد هم بهيكى از دهكدههاى مجاور نقل مكان كردند. در آنجا حال محمدسعيدهرلحظه وخيمتر مىشد و او در آتش درد مىسوخت. مادر از اهالى دهشنيده بود كه طبيبى حاذق به نام آقا يوسف در مجاورت اين دهكدهزندگى مىكند. بنابراين برادرش را به دنبال او فرستاد.
آقا يوسف هنگامى كه به دملهانگاهى انداخت، كمى به فكر فرورفت. آنگاه به دايى محمدسعيد گفت:
زخمهاى خطرناكى است و مداواى طولانى مىخواهد. و مبلغ زيادىمىگيرم. چون كار سختى است.
مادر مدتى ساكت و آرام او را نگريست و بعد آرام گفت:
اين مبلغ خيلى زياد است و ما چنين پولى در بساط نداريم.
آقا يوسف برخاست و به طرف درب اتاق رفت.
شما نمىتوانيد مبلغ را بپردازيد من هم نمىتوانم طبابتكنم... با اجازه رفع زحمت مىكنيم.
و از اتاق بيرون رفت. مادر متعجب نگاهى به برادر انداخت:
رفت... حتى يك لحظههم صبرنكرد!
برادر سرش را پايين انداخت.
از مداواى اين زخمها عاجز بود، دنبال بهانه مىگشت.
ديگر از همه نااميد شدم... نمىدانم بايد چكار كنم.
برادر موهاى جوگندمى كمپشتش را مرتب كرد.
چرا تا به حال دستبه دامن ائمه عليهم السلام نشدهايد...
مىگويم برويم پيش برادرمان ميرزا ابوطالب كه مرد باتقوا و باايمانى است تا برايمان رقعه استغاثه به امام زمان(ع) بنويسد. آنوقت تو رقعه را بينداز در همين چاهى كه نزديك همين دهكده است وآنقدر گريه و زارى كن تا امام زمان(ع) محمدسعيد را شفا بدهد...
نور شادى و شعف در چشمان مادر درخشيد:
چرا تا به حال به اين موضوع فكر نكرده بودم... آب در كوزهو ما تشنه لبان مىگرديم، ياردرخانه و ما گرد جهان مىگرديم.
چنين برادر مومن و باخدايى دارم، آن وقت در اين يكسال حتىسراغى از او نگرفتم و از او كمك نخواستم.
محمد سعيد و مادرش روز جمعه به ديدن ميرزا ابوطالب رفتند واو برايشان رقعه استغاثه به امام زمان(ع)نوشت و آنها رقعه رادر چاه انداختند.
محمدحسين پريشان از خواب برخاست و كنار رختخواب مادرش رفت.
آرام او را بيدار كرد.
مادر ... مادر...، محمدسعيد شفا يافته، امام زمان(ع)او راشفا داد... خودم در خواب ديدم... خواب ديدم سه سوار به خانه ماآمدند. يكى از آنها حضرت مهدى(ع) بود... از اسب پايين آمد ودست مباركش را روى زخمهاى او گذاشت و فرمود: برخيز... و مژدهداد كه دايى تو ميرزا على اكبر از سفر برگشته.
محمدحسين با شعف ادامه داد:
محمد سعيد بلند شد و راه رفت... بله... او شفا يافته است.
مادر و محمدحسين به طرف محمدسعيد رفتند و او را بيدار كردندو از او خواستند بلند شود و راه برود. محمدسعيد با تعجب آن دورا نگاه كرد و بنابر درخواست آنها آهسته برخاست و آن هنگام بودكه متوجه شد زخمهايش ناپديدگشته و او ديگر درد ندارد...
بنابراين شادمان و مسرور شروع به قدم زدن كرد.
مادر اشكهايش را پاك كرد... لبه حوض نشست و گفت: - پسرمشفايافته ...و برادرم كه سالهاستبه سفر رفته و از اوخبرىنداشتيم هم باز مىگردد.
دستانش را به طرف آسمان بالا برد.- حضرت مهدى(ع)از لطفى كه درحق پسرم كردهاى، متشكرم... انشاءالله در روز قيامت دست ما رابگيرى و شفيع ما بشوى.
محمدسعيد به كلى بهبود يافت و بعد از چند هفته ميرزا علىاكبربا غنيمت و سلامت از سفر برگشت.