مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 35

شهداى قرآن (بررسى حادثه رجيع)

محمدجواد طبسى

درآمد:

در طول تاريخ جنايتهاى بسيارى از طرف صاحبان قدرت ومفسده‏جويان انجام گرفته است; اما به نظر مى‏رسد برخى اتفاقات ازبرخى ديگر غم‏انگيزتر است. حادثه رجيع يكى از همان حوادث تلخى‏است كه در آن هفت تن از معلمان قرآن و مبلغان دين به وسيله‏گروهى از خدا بى‏خبر به قتل رسيدند، برخى ديگر اسيرگشته در مكه‏به دار آويخته شدند. در مقاله حاضر ضمن آشنايى با اصل حادثه،به بررسى عوامل و آثار آن نيز پرداخته مى‏شود.

محدوده رجيع

«رجيع‏» ، محل شهادت اين مبلغان، نزديك آبى مربوط به‏قبيله هذيل بود. و اين محل نزديك «هداه يا هده‏» است و در بين‏مكه وطايف قرار دارد.

كيفيت‏حادثه

اين ماجراى غم انگيز، دل رسول خدا(ص)را سخت آزرد و تا يك ماه‏قاتلان را در قنوت نماز خويش لعنت مى‏كرد.

محمدبن عمر واقدى چنين مى‏نويسد:

چون سفيان بن خالد هذلى كشته شد. قبيله بنى لحيان سراغ‏قبيله‏هاى «عضل‏» و «قاره‏» رفتند و براى آنها جوايزى تعيين‏كردند تا پيش رسول خدا بروند و از آن حضرت بخواهند بعضى ازياران خود را براى تبليغ اسلام نزد آنان بفرستد. آنها قرارگذاشته بودند گروهى از ياران پيامبر را كه در قتل سفيان دست‏داشتند. بكشند و ديگران را به مكه ببرند و تسليم قريش كنند.

مى‏گفتند: از قريش جايزه قابل توجهى خواهيم گرفت; زيرا هيچ چيزبراى آنها ارزنده‏تر از اين نيست كه يكى از ياران محمد را به‏دست آورند و او را در برابر كشته‏شدگان بدر بكشند و مثله كنند.

هفت نفر از قبيله «عضل و قاره‏» كه از شاخه‏هاى قبيله بزرگ‏خزيمه‏اند. در حال كه ظاهرا اقرار به اسلام داشتند. حضور پيامبرآمدند و گفتند: اسلام ميان ما آشكار شده است. گروهى از اصحاب‏خود را نزد ما بفرست تا قرآن و احكام اسلامى را به ما بياموزد.

پيامبر(ص)هفت تن را با آنهاروانه فرمود. اينها عبارت بودند از:

مرثدبن ابى مرثد غنوى، خالد بن ابى‏بكير، عبدالله بن طارق‏بلوى، معتب بن عبيد، خبيب بن عدى بن بلحارث بن خزرج، زيد بن‏دثنه از بنى‏بياضه و عاصم بن ثابت‏بن ابى الاقلح.

گفته شده است ده تن بودند و مرثد بن ابى مرثد فرمانده اين‏گروه به شمار مى‏آمد. چون مبلغان و معلمان قرآن به آبى از قبيله‏هذيل كه نزد هده بود و رجيع ناميده مى‏شد. رسيدند، ناگاه‏گروهى برايشان يورش بردند و كسانى را كه لحيانى‏ها آماده كرده‏بودند به يارى خواندند. ياران رسول خدا(ص)شمشيرهاى خود رابيرون كشيدند و براى جنگ به پا خاستند. دشمنان گفتند: ما باشما جنگ نداريم و پيمان مى‏بنديم و خدا را گواه مى‏گيريم كه شمارا نمى‏كشيم. مى‏خواهيم شما را به اهل مكه تسليم كنيم و جايزه‏بگيريم. خبيب بن عدى، زيد بن دثنه و عبدالله بن طارق به اسارت‏تن دادند. خبيب مى‏گفت: من پيش اهالى مكه حق نعمت دارم. عاصم بن‏ثابت، مرثد، خالد بن ابى‏بكير، و معتب بن عبيد امان و پناه دشمن‏را نپذيرفتند. عاصم گفت: من نذر كرده‏ام هرگز پناه و امان مشركى‏را نپذيرم. او نخست تيراندازى كرد. وقتى تيرهايش تمام شد بانيزه جنگيد. چون نيزه‏اش شكست و فقط شمشيرش باقى ماند، گفت:

پروردگارا! من در آغاز روز از دين تو حمايت كردم، تو در پايان‏روز پيكرم را حمايت فرماى. اين بدان جهت‏بود كه دشمن كشتگان‏مسلمان را برهنه مى‏كرد. وقتى دسته شمشيرش شكست، همچنان جنگيدتا كشته شد. معتب بن عبيد هم جنگ كرد و برخى از ايشان را زخمى‏كرد ولى آنها به او هجوم بردند و به قتل رساندند. آنگاه خبيب وعبدالله بن طارق و زيد بن دثنه را با زه كمان محكم بستند و باخود به مكه بردند. چون به ناحيه «مرالظهران‏» رسيدند، عبدالله‏بن طارق گفت: اين آغاز نيرنگ شما است. سوگند به خدا همراه شمانمى‏آيم و رفتار كشته شدگان سرمشق خود قرار مى‏دهم. آنها با اومدارا كردند، ولى عبدالله نپذيرفت; دست‏خود را از بند رها كردو شمشير خود را برداشت. آنها از او فاصله گرفتند، او به شدت‏حمله كرد; ولى دشمنان سنگسارش كردند و به قتل رساندند. آنهاخبيب و زيد را با خود بردند تا به مكه رسيدند. خبيب را حجيربن‏ابى اهاب به هشتاد مثقال طلا يا پنجاه شتر خريد. و زيد بن دثنه‏به وسيله صفوان بن اميه به پنجاه شتر خريدارى شد تا او را به‏جاى پدرش بكشد. چون آن دو را در ماه ذيقعده كه از ماه‏هاى‏حرام است. گرفته بودند، زندانى كردند. حجير، خبيب بن عد را درخانه زنى به نام ماويه كه كنيز بنى عبدمناف بود. حبس كرد وصفوان زيد را نزد گروهى از بنى جمح زندانى كرد.

... چون ماههاى حرام سپرى شد، خبيب را در حال كه به زنجيربسته شده بود بيرون آوردند و به محل «تنعيم‏» بردند. زنان وكودكان و بردگان و بسيارى از مردم مكه به تنعيم رفتند. هيچ كس‏نبود كه نرفته باشد. چون او و زيد بن دثنه را به تنعيم آوردند،تير چوبى بلندى را در زمين نصب كردند. وقتى خبيب را نزديك آن‏آوردند، گفت: آيا مرا رها مى‏كنيد و اجازه مى‏دهيد دو ركعت نمازبگزارم؟ گفتند: آرى. دو ركعت نماز گزارد.

او نمازش را زود به پايان برد و گفت: به خدا سوگند، اگرنمى‏گفتيد از مرگ مى‏ترسم، بيشتر نماز مى‏گزاردم. سپس گفت:

پروردگارا! ايشان را يكى پس از ديگرى از ميان بردار و هيچ يك‏از آنان را از نظر خشم خود دور مدار...

چون وى را سمت تير چوبى بردند، چهره‏اش را سوى مدينه‏برگرداندند. سپس او را محكم بستند و گفتند: از اسلام برگرد تاآزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم دوست ندارم همه آنچه برزمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم. گفتند: آيادوست دارى محمد به جاى تو بود و تو در خانه‏ات نشسته بودى؟ گفت:

به خدا قسم، دوست ندارم من درخانه خود باشم و خارى وجودمحمد(ص)را بيازارد. پس آنها گفتند: خبيب! از اسلام برگرد. گفت:

هرگز برنخواهم گشت. گفتند: سوگند به لات وعزى اگر برنگردى، تورا خواهيم كشت. گفت: كشته شدن من در راه خدا چيز اندكى است.

آنها چهره‏اش رابه سمت مدينه برگردانده بودند. خبيب گفت: امااين كه چهره‏ام را از قبله برگردانده‏ايد، مهم نيست; خداوندمى‏فرمايد:(فاينماتولوا فثم وجه الله...)سپس گفت: پروردگارا!

من چيزى جز چهره دشمن نمى‏بينم، خدايا در اين جا كسى نيست كه‏سلامم را به رسولت ابلاغ كند، خودت سلامم را به او برسان ...

آنگاه فرزندان كسانى را كه در بدر كشته شده بودند، فراخواندند. در مجموع چهل نوجوان يافتند. به هريك نيزه‏اى دادند وگفتند: اين كسى است كه پدران شما را كشته است. آنها با نيزه‏هاى‏خود ضربتهاى خفيفى به او زدند. او بر روى چوبه دار گشتى زد وچهره‏اش به سو كعبه برگشت و گفت: خداى را سپاس كه چهره‏ام به سوى‏قبله برگشت... . مردى از بنى عبدالدار كه نامش ابومسيره بود.

آنقدر به وى نيزه زد تا به شهادت رسيد... .

براى زيد بن دثنه هم يك چوبه‏دار بر پا كردند. او گفت:

مى‏خواهم دو ركعت نماز بگزارم. چون نماز گزارد، او را به‏چوبه‏دار بستند و گفتند: از آيين خود برگرد و از آيين ما پيروى‏كن تا آزادت كنيم. گفت: سوگند به خدا، هرگز از دين دست‏برنمى‏دارم.گفتند: اگر محمد دست ما بود و تو در خانه‏ات بودى،خوشحال نمى‏شدى؟

گفت: به خدا اگر من سلامت‏باشم و خارى محمد(ص)را بيازارد،خشنود نخواهم بود. ابوسفيان گفت: هرگز نديده‏ايم كسى چون ياران‏محمد به رهبرشان محبت داشته باشند.

ويژگيهاى شهداى رجيع

قابليت‏هاى بالاى اين مربيان قرآن و مبلغان دين، پيامبر را برآن داشت تا آنها را به فرماندهى مرثدبن ابى‏مرثد همراه افرادى‏از عضل و قاره به منطقه اعزام كند تا از وجود اين عزيزان درراه پيشبرد و اعتلاى اسلام و مسلمانان بهره ببرند.

تاريخ نويسان ويژگيهاى اين بزرگان را چنين نگاشته‏اند:

1- آشنايى به قرآن و احكام اسلام

همان گونه كه از شكل دعوت حضورى عضل و قاره برمى‏آيد، آنهاافراد ورزيده و آشنا به قرآن و احكام اسلامى مى‏خواستند. بدين‏جهت، عرضه داشتند: اى پيامبرخدا! قلوب ما به سوى اسلام متوجه‏شده و محيط براى پذيرش وحى آماده گرديده است. گروهى از ياران‏خود را همراه ما اعزام فرماييد تا در ميان قبيله ما تبليغ‏كرده، قرآن را به ما بياموزند و ما را از حلال و حرام خدا آگاه‏سازند. پيامبر(ص)در پاسخ به نداى آنها اين هفت تن را روانه‏كرد.

2- دليران جبهه و جنگ

از خصوصيات روشن اين گروه، حضور مستمر آنان در جبهه‏هاى حق‏عليه باطل بود. آنها در جنگ بدر شركت كردند و برخى بزرگان قريش‏و نيز حارث بن عامر بن نوفل را به قتل رساندند. اين گروه درجنگ‏احد و برخى از سريه‏ها نيز شركت فعال داشت. ابن اثير مى‏نويسد:

خالد بن بكير از افرادى بود كه پيش از جنگ بدر پيامبر او راهمراه عبدالله بن جحش و گروهى از مهاجران فرستاد تا راه را بركاروان تجارتى قريش ببندند.

3- رزمجويان كار آزموده

از ويژگيهاى برخى از اين شهداى نكونام، اين بود كه كاملا بافنون نظامى و آرايش جنگى آشنا بوده و نحوه جنگيدن آنها موردتاييد پيامبر(ص)بود. آن حضرت فرمود: هركه مى‏خواهد بجنگد، روش‏عاصم را پيش گيرد. ابن حجر عسقلانى مى‏نويسد:

گويند: در شب بيعت عقبه يا بدر، پيامبر به يارانى كه همراهش‏بودند، فرمود: اگر در برابر دشمن قرار گرفتيد چگونه مى‏جنگيد؟

عاصم بن ثابت از جاى برخاسته، در حالى كه تير و كمانش را دردست گرفته بود، گفت: اگر دشمن در فاصله دويست ذراع باشد، فقطتيراندازى مى‏كنيم و اگر آنقدر نزديك باشد كه نيزه‏ها به آنهابرسد، با نيزه به آنان حمله‏ور مى‏شويم. هرگاه نيزه‏ها شكست، آن‏را كنار گذارده و دست‏به شمشير مى‏شويم.

پيامبر(ص)فرمود: آفرين بر تو، روش جنگ كردن همين است كه بيان‏كردى. سپس به يارانش فرمود: هركه مى‏خواهد جنگ كند، مانند عاصم‏بجنگد.

4- شب زنده‏داران روزه‏دار

واقدى مى‏نويسد: گويند: زيد بن دثنه در خانواده صفوان بن اميه‏به زنجير كشيده شده بود. او شبها، شب‏زنده‏دارى مى‏كرد و نمازمى‏گزارد و روزها روزه مى‏گرفت... صفوان هنگام افطار كاسه بزرگى‏شير برايش مى‏فرستاد.

5- عاشقان پيامبر(ص)

ابن اثير مى‏نويسد: هنگامى كه خواستند زيد را به قتل برسانند،ابوسفيان به وى گفت: آيا دوست داشتى محمد به جاى تو نزد مابود; او را به قتل مى‏رسانديم و تو نزد خانواده‏ات بودى؟ گفت:

هرگز مايل نيستم در همين جايى كه محمد(ص)هست، خارى در پايش رودو او را بيازارد در حالى كه من كنار زن و فرزندانم باشم.

ابوسفيان كه از اين عشق به پيامبر(ص)سخت‏شگفت زده شده‏بود. لب به سخن گشود و اظهار داشت: تاكنون نديده‏ام كسانى‏مانند ياران محمد چنين يكديگر را دوست داشته باشند.

اين واقعيت را در آخرين لحظات عمر خبيب نيز مشاهده مى‏كنيم.

چون دو ركعت نماز گزارد، او را به سوى تير چوبى‏برده، چهره‏اش رابه سوى مدينه گرداندند و محكم وى را بستند. سپس به او گفتند:

از اسلام برگرد تا آزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم، دوست‏ندارم همه آنچه بر زمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته‏باشم. گفتند: آيا دوست داشتى محمد به جاى تو بود و تو درخانه‏ات نشسته بودى؟ گفت: به خدا قسم، دوست ندارم من در خانه‏ام‏باشم و خارى وجود محمد(ص)را بيازارد....

6- پاى‏بندى به اصول در سخت‏ترين شرايط

بسيارى از مردم هنگامى كه در شرايط ويژه و بسيار دشوار قرارمى‏گيرند، به بهانه عوض شدن شرايط، سستى پيشه كرده و از اصول‏پذيرفته شده دست‏بر مى‏دارند. اين پديده زشت هرگز در وجود اين‏مردان الهى راه نيافت و در شرايط دشوار اسارت، نه مرتكب خلاف‏شدند، نه گوشت‏حرام خوردند و نه به خيانتى تن دادند. گويند:

زيد بن دثنه در خانواده صفوان بن اميه به زنجير كشيده شده بود.

او شبها شب زنده‏دارى مى‏كرد و نماز مى‏گزارد و روزها روزه مى‏گرفت‏و از خوراكيهايى كه با گوشتهاى كشته شده به غير ذبح شرعى بود،نمى‏خورد... . اين موضوع بر صفوان گران آمد. كسى نزد زيد فرستادو پرسيد: چه خوراكى مى‏خورى؟ گفت: من از گوشت جانورانى كه براى‏غير خدا كشته شده باشند، نمى‏خورم و فقط شير خواهم آشاميد.

در باره خبيب نيز نوشته‏اند: وى در خانه زنى به نام ماويه،كنيز بنى عبدمناف، زندانى شده بود. ماويه گويد: چون ماه‏هاى‏حرام سپرى شد و تصميم به كشتن او گرفتند، پيش او رفتم و آگاهش‏ساختم. به خدا قسم، نديدم از اين هت‏بيمى به خود راه دهد. اوگفت: براى من تيغى بفرست تا خود را اصلاح كنم. پس من به وسيله‏پسرم ابوحسين تيغى برايش فرستادم. چون پسرم راه افتاد و رفت،با خود گفتم: نكند در صدد انتقام برآيد، پسرك را بكشد و بگويدمردى در مقابل مردى. اتفاقا وقتى پسرم تيغ را به او داد و به‏شوخى گفته بود: به جان پدرت قسم، خيلى پرجرئتى؟! آيا مادرت‏نهراسيد وقتى تو را همراه تيغ نزد من فرستاد. من فكرى بكنم.

مگر نه اين است كه شما مى‏خواهيد مرا بكشيد؟

ماويه مى‏گويد: من اين سخن را شنيدم. پس گفتم: اى خبيب! من‏درتو همان امانت الهى را مى‏بينم و اين تيغ را براى رضاى‏پروردگارت برايت فرستادم نه براى اين كه پسرم رابكشى. گفت:

مطمئن باش او را نمى‏كشم. در آيين ما مكر و غافلگيرى روا نيست.

7- توصيه به پايدارى در روز شهادت

واقدى مى‏نويسد: زيد بن دثنه و خبيب را در يك روز براى اعدام‏آوردند... چون يكديگر را ملاقات كردند، يكديگر را به صبر وپايدارى توصيه كردند و از هم جدا شدند.

8- پايه‏گذارى سنت‏حسنه

وقتى خبيب را نزديك دار آوردند، گفت: آيا اجازه مى‏دهيد دوركعت نماز بگزارم؟ گفتند: آرى. دو ركعت نماز گزارد... واقدى‏مى‏نويسد: براى من از ابوهريره روايت كرده‏اند كه مى‏گفت: نخستين‏كسى كه هنگام كشته شدن، دو ركعت نماز خواندن را سنت كرد، خبيب‏بود.

زيد بن دثنه نيز پيش از شهادت اين كار را انجام داد.

9- تبليغ از اسلام درحين اسارت

خبيب در حال اسارت با صداى بلند قرآن مى‏خواند تاگوش شنوندگان‏با آيات الهى آشنا شوند.

ماويه مى‏گويد: خبيب شبها قرآن مى‏خواند; زنها كه صداى قرآن‏خواندن او را مى‏شنيدند. مى‏گريستند و بر او دل مى‏سوزاندند.

10- مقاومت در برابر خواست دشمن

عظمت و بزرگوارى اين مردان الهى آن وقت در نظر ما جلوه مى‏كندكه روحيه عالى اين گروه را بيشتر مورد مطالعه و دقت نظر قراردهيم. در تاريخ مى‏خوانيم:

عاصم با ديدن اين خيانت هرگز حاضر نشد در امان دشمن واردشود. بدين جهت، گفت: من نذركرده‏ام هرگز پناه مشركى را نپذيرم.

سپس دست‏به شمشير برده، در راه دفاع از اسلام و تبليغ آيين حق‏جان سپرد.

عبدالله بن طارق نيز در نيمه راه كه دست‏خود را از بند رهاساخت. دست‏به شمشير برد و به آنها حمله برد. دشمنان كه ازتسليم شدن وى نوميد بودند. به شدت او را سنگباران كردند و در«مرالظهران‏» به شهادت رساندند.

چون خبيب را به چوبه‏دار بستند، به او گفتند: از اسلام برگردتا آزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم دوست ندارم همه آنچه كه‏در زمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم.

او در بالاى چوبه‏دار زير لب چنين زمزمه مى‏كرد:

به خدا سوگند! اگر مسلمان بميرم، غصه‏اى ندارم كه در كدام‏منطقه به خاك سپرده شوم. مرگ رقت‏بار من در راه خدا است و اگراو بخواهد، اين شهادت را بر اعضاى قطعه قطعه من مبارك مى‏سازد.

11- منزلت والا نزد پروردگار

شهداى والامقام رجيع آن‏قدر نزد پروردگارشان آبرو كسب كردند كه‏خداوند دعايشان را مستجاب كرد:

الف واقدى مى‏نويسد: عاصم در آن روز به خدا عرضه داشت:

پروردگارا! من در آغاز روز از دين تو حمايت كردم، تو در پايان‏روز پيكرم را حمايت فرماى. اين بدان جهت‏بود كه دشمن شهدا رابرهنه مى‏كرد. دشمنان آن قدر نيزه به او زدند تا كشته شد. سلافه‏دختر سعد بن‏شهيد كه همسر و چهار پسرش كشته شده بودند و عاصم‏دو پسرش را در جنگ احد كشته بود. نذر كرده‏بود اگر بر عاصم‏چيره شود، دركاسه سرش شراب بياشامد. به همين منظور، براى كسى‏كه سرعاصم را بياورد، صد ماده شتر جايزه قرار داده بود. اين‏موضوع را اكثر اعراب و بنى‏لحيان مى‏دانستند. بنابراين، تصميم‏گرفتند: سرعاصم را جدا كنند و آن را براى سلافه دختر سعد ببرندو صد شتر جايزه بگيرند. خداوند متعال زنبوران را برانگيخت تااز پيكرش حفاظت كنند. هركس نزديك مى‏شد، با نيش زنبورها رو به‏رو مى‏گرديد. زنبورها آنقدر زياد بودند كه كسى ياراى مقابله باآنها را نداشت. پس گفتند: تاشب رهايش كنيد; چون شب فرا رسد،زنبوران خواهند رفت. چون شب رسيد، خداوند سيلى فرستاد كه پيكراو را با خود برد.

ب- هنگامى كه خبيب را به چوبه دار بستند، خداى خود را مخاطب‏قرار داده، گفت:

پروردگارا! من چيزى جز چهره دشمن نمى‏بينم، خدايا! در اينجاكسى نيست كه سلامم را به رسول تو ابلاغ كند، خودت چنين كن.

اسامه بن زيد از قول پدرش چنين روايت مى‏كند: پيامبر(ص)همراه‏يارانش نشسته بود، حالتى همچون حالت نزول وحى به او دست داد وشنيديم كه مى‏فرمايد: «سلام و رحمت‏خدا بر او باد.»

سپس فرمود: «جبرئيل از خبيب بر من سلام مى‏رساند.»

ج- ماويه مى‏گفت: به خدا سوگند، هيچ كس را بهتر از خبيب‏نديده‏ام. من از شكاف در مواظب او بودم. او را به زنجير كشيده‏بودند و من مى‏ديدم كه او خوشه‏هاى انگورى به بزرگى سرانسان دردست داشت و مى‏خورد. در صورتى كه آن هنگام، موسم انگور نبود وحتى يك حبه انگور هم پيدا نمى‏شد. بدون ترديد اين روزى خاصى بودكه خداوند به او ارزانى مى‏فرمود.

12- خرسندى از انجام ماموريت

برخلاف اظهارات برخى از منافقان مدينه كه مى‏گفتند: اينان نه‏در خانه خود نشستند و نه پيام صاحب خود را(پيامبر) «ص‏» رساندند.

بايد گفت: غرض رساندن رسالت الهى و بيدار كردن مردم بود، حال‏هركجا كه باشد. وحشيگرى‏هايى كه در برابر يك معلم قرآن و مبلغ‏دين انجام دادند، زمينه مساعد براى پذيرش اسلام فراهم آورد كه‏آثار آن به تدريج ظاهر گرديد.

در پايان، خبيب از اين كه به ماموريت و وظيفه دينى‏اش عمل‏كرده، خشنود است و خدا را چنين مى‏خواند: خداوندا! ما به‏ماموريتى كه از سوى پيامبر(ص)داشتيم، عمل كرديم.

يك درس از يك واقعه

از اين خاطره ناگوار ما چه درسى مى‏گيريم و دشمن چه نتيجه‏اى‏گرفت؟

خوشبختانه بايد گفت: اين جريان براى دشمن جز زيان دستاوردى‏نداشت. دشمن هدف تضعيف قدرت اسلام و مسلمانان را تعقيب مى‏كرد;ولى ناكام ماند و به عمق محبت مسلمانان به رسول‏الله پى‏برد.

ابوسفيان و ديگران كه شاهد صلابت و مقاومت‏خبيب بودند. بدين‏واقعيت اعتراف كردند.

اخنس بن شريف مى‏گفت:

اگر يادمحمد(ص)مى‏بايست در موقعيتى فراموش شود، اين موقعيت‏بود; ولى ماهرگز نديديم پدرى براى فرزندش آن قدر تحمل سختى بكند كه اصحاب‏پيامبر(ص)به خاطر وى تحمل كردند.

آرى، آنان به وظيفه خود عمل كردند و مشمول آيه(الذين يبلغون‏رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى بالله‏حسيبا)شدند. امروز نوبت ما است كه اين وظيفه خطير را به هر شكل‏ممكن انجام دهيم و خود را مشمول اين آيه سازيم.