| مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 35 |
محمدجواد طبسى
درآمد:
در طول تاريخ جنايتهاى بسيارى از طرف صاحبان قدرت ومفسدهجويان انجام گرفته است; اما به نظر مىرسد برخى اتفاقات ازبرخى ديگر غمانگيزتر است. حادثه رجيع يكى از همان حوادث تلخىاست كه در آن هفت تن از معلمان قرآن و مبلغان دين به وسيلهگروهى از خدا بىخبر به قتل رسيدند، برخى ديگر اسيرگشته در مكهبه دار آويخته شدند. در مقاله حاضر ضمن آشنايى با اصل حادثه،به بررسى عوامل و آثار آن نيز پرداخته مىشود.
محدوده رجيع
«رجيع» ، محل شهادت اين مبلغان، نزديك آبى مربوط بهقبيله هذيل بود. و اين محل نزديك «هداه يا هده» است و در بينمكه وطايف قرار دارد.
كيفيتحادثه
اين ماجراى غم انگيز، دل رسول خدا(ص)را سخت آزرد و تا يك ماهقاتلان را در قنوت نماز خويش لعنت مىكرد.
محمدبن عمر واقدى چنين مىنويسد:
چون سفيان بن خالد هذلى كشته شد. قبيله بنى لحيان سراغقبيلههاى «عضل» و «قاره» رفتند و براى آنها جوايزى تعيينكردند تا پيش رسول خدا بروند و از آن حضرت بخواهند بعضى ازياران خود را براى تبليغ اسلام نزد آنان بفرستد. آنها قرارگذاشته بودند گروهى از ياران پيامبر را كه در قتل سفيان دستداشتند. بكشند و ديگران را به مكه ببرند و تسليم قريش كنند.
مىگفتند: از قريش جايزه قابل توجهى خواهيم گرفت; زيرا هيچ چيزبراى آنها ارزندهتر از اين نيست كه يكى از ياران محمد را بهدست آورند و او را در برابر كشتهشدگان بدر بكشند و مثله كنند.
هفت نفر از قبيله «عضل و قاره» كه از شاخههاى قبيله بزرگخزيمهاند. در حال كه ظاهرا اقرار به اسلام داشتند. حضور پيامبرآمدند و گفتند: اسلام ميان ما آشكار شده است. گروهى از اصحابخود را نزد ما بفرست تا قرآن و احكام اسلامى را به ما بياموزد.
پيامبر(ص)هفت تن را با آنهاروانه فرمود. اينها عبارت بودند از:
مرثدبن ابى مرثد غنوى، خالد بن ابىبكير، عبدالله بن طارقبلوى، معتب بن عبيد، خبيب بن عدى بن بلحارث بن خزرج، زيد بندثنه از بنىبياضه و عاصم بن ثابتبن ابى الاقلح.
گفته شده است ده تن بودند و مرثد بن ابى مرثد فرمانده اينگروه به شمار مىآمد. چون مبلغان و معلمان قرآن به آبى از قبيلههذيل كه نزد هده بود و رجيع ناميده مىشد. رسيدند، ناگاهگروهى برايشان يورش بردند و كسانى را كه لحيانىها آماده كردهبودند به يارى خواندند. ياران رسول خدا(ص)شمشيرهاى خود رابيرون كشيدند و براى جنگ به پا خاستند. دشمنان گفتند: ما باشما جنگ نداريم و پيمان مىبنديم و خدا را گواه مىگيريم كه شمارا نمىكشيم. مىخواهيم شما را به اهل مكه تسليم كنيم و جايزهبگيريم. خبيب بن عدى، زيد بن دثنه و عبدالله بن طارق به اسارتتن دادند. خبيب مىگفت: من پيش اهالى مكه حق نعمت دارم. عاصم بنثابت، مرثد، خالد بن ابىبكير، و معتب بن عبيد امان و پناه دشمنرا نپذيرفتند. عاصم گفت: من نذر كردهام هرگز پناه و امان مشركىرا نپذيرم. او نخست تيراندازى كرد. وقتى تيرهايش تمام شد بانيزه جنگيد. چون نيزهاش شكست و فقط شمشيرش باقى ماند، گفت:
پروردگارا! من در آغاز روز از دين تو حمايت كردم، تو در پايانروز پيكرم را حمايت فرماى. اين بدان جهتبود كه دشمن كشتگانمسلمان را برهنه مىكرد. وقتى دسته شمشيرش شكست، همچنان جنگيدتا كشته شد. معتب بن عبيد هم جنگ كرد و برخى از ايشان را زخمىكرد ولى آنها به او هجوم بردند و به قتل رساندند. آنگاه خبيب وعبدالله بن طارق و زيد بن دثنه را با زه كمان محكم بستند و باخود به مكه بردند. چون به ناحيه «مرالظهران» رسيدند، عبداللهبن طارق گفت: اين آغاز نيرنگ شما است. سوگند به خدا همراه شمانمىآيم و رفتار كشته شدگان سرمشق خود قرار مىدهم. آنها با اومدارا كردند، ولى عبدالله نپذيرفت; دستخود را از بند رها كردو شمشير خود را برداشت. آنها از او فاصله گرفتند، او به شدتحمله كرد; ولى دشمنان سنگسارش كردند و به قتل رساندند. آنهاخبيب و زيد را با خود بردند تا به مكه رسيدند. خبيب را حجيربنابى اهاب به هشتاد مثقال طلا يا پنجاه شتر خريد. و زيد بن دثنهبه وسيله صفوان بن اميه به پنجاه شتر خريدارى شد تا او را بهجاى پدرش بكشد. چون آن دو را در ماه ذيقعده كه از ماههاىحرام است. گرفته بودند، زندانى كردند. حجير، خبيب بن عد را درخانه زنى به نام ماويه كه كنيز بنى عبدمناف بود. حبس كرد وصفوان زيد را نزد گروهى از بنى جمح زندانى كرد.
... چون ماههاى حرام سپرى شد، خبيب را در حال كه به زنجيربسته شده بود بيرون آوردند و به محل «تنعيم» بردند. زنان وكودكان و بردگان و بسيارى از مردم مكه به تنعيم رفتند. هيچ كسنبود كه نرفته باشد. چون او و زيد بن دثنه را به تنعيم آوردند،تير چوبى بلندى را در زمين نصب كردند. وقتى خبيب را نزديك آنآوردند، گفت: آيا مرا رها مىكنيد و اجازه مىدهيد دو ركعت نمازبگزارم؟ گفتند: آرى. دو ركعت نماز گزارد.
او نمازش را زود به پايان برد و گفت: به خدا سوگند، اگرنمىگفتيد از مرگ مىترسم، بيشتر نماز مىگزاردم. سپس گفت:
پروردگارا! ايشان را يكى پس از ديگرى از ميان بردار و هيچ يكاز آنان را از نظر خشم خود دور مدار...
چون وى را سمت تير چوبى بردند، چهرهاش را سوى مدينهبرگرداندند. سپس او را محكم بستند و گفتند: از اسلام برگرد تاآزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم دوست ندارم همه آنچه برزمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم. گفتند: آيادوست دارى محمد به جاى تو بود و تو در خانهات نشسته بودى؟ گفت:
به خدا قسم، دوست ندارم من درخانه خود باشم و خارى وجودمحمد(ص)را بيازارد. پس آنها گفتند: خبيب! از اسلام برگرد. گفت:
هرگز برنخواهم گشت. گفتند: سوگند به لات وعزى اگر برنگردى، تورا خواهيم كشت. گفت: كشته شدن من در راه خدا چيز اندكى است.
آنها چهرهاش رابه سمت مدينه برگردانده بودند. خبيب گفت: امااين كه چهرهام را از قبله برگرداندهايد، مهم نيست; خداوندمىفرمايد:(فاينماتولوا فثم وجه الله...)سپس گفت: پروردگارا!
من چيزى جز چهره دشمن نمىبينم، خدايا در اين جا كسى نيست كهسلامم را به رسولت ابلاغ كند، خودت سلامم را به او برسان ...
آنگاه فرزندان كسانى را كه در بدر كشته شده بودند، فراخواندند. در مجموع چهل نوجوان يافتند. به هريك نيزهاى دادند وگفتند: اين كسى است كه پدران شما را كشته است. آنها با نيزههاىخود ضربتهاى خفيفى به او زدند. او بر روى چوبه دار گشتى زد وچهرهاش به سو كعبه برگشت و گفت: خداى را سپاس كه چهرهام به سوىقبله برگشت... . مردى از بنى عبدالدار كه نامش ابومسيره بود.
آنقدر به وى نيزه زد تا به شهادت رسيد... .
براى زيد بن دثنه هم يك چوبهدار بر پا كردند. او گفت:
مىخواهم دو ركعت نماز بگزارم. چون نماز گزارد، او را بهچوبهدار بستند و گفتند: از آيين خود برگرد و از آيين ما پيروىكن تا آزادت كنيم. گفت: سوگند به خدا، هرگز از دين دستبرنمىدارم.گفتند: اگر محمد دست ما بود و تو در خانهات بودى،خوشحال نمىشدى؟
گفت: به خدا اگر من سلامتباشم و خارى محمد(ص)را بيازارد،خشنود نخواهم بود. ابوسفيان گفت: هرگز نديدهايم كسى چون يارانمحمد به رهبرشان محبت داشته باشند.
ويژگيهاى شهداى رجيع
قابليتهاى بالاى اين مربيان قرآن و مبلغان دين، پيامبر را برآن داشت تا آنها را به فرماندهى مرثدبن ابىمرثد همراه افرادىاز عضل و قاره به منطقه اعزام كند تا از وجود اين عزيزان درراه پيشبرد و اعتلاى اسلام و مسلمانان بهره ببرند.
تاريخ نويسان ويژگيهاى اين بزرگان را چنين نگاشتهاند:
1- آشنايى به قرآن و احكام اسلام
همان گونه كه از شكل دعوت حضورى عضل و قاره برمىآيد، آنهاافراد ورزيده و آشنا به قرآن و احكام اسلامى مىخواستند. بدينجهت، عرضه داشتند: اى پيامبرخدا! قلوب ما به سوى اسلام متوجهشده و محيط براى پذيرش وحى آماده گرديده است. گروهى از يارانخود را همراه ما اعزام فرماييد تا در ميان قبيله ما تبليغكرده، قرآن را به ما بياموزند و ما را از حلال و حرام خدا آگاهسازند. پيامبر(ص)در پاسخ به نداى آنها اين هفت تن را روانهكرد.
2- دليران جبهه و جنگ
از خصوصيات روشن اين گروه، حضور مستمر آنان در جبهههاى حقعليه باطل بود. آنها در جنگ بدر شركت كردند و برخى بزرگان قريشو نيز حارث بن عامر بن نوفل را به قتل رساندند. اين گروه درجنگاحد و برخى از سريهها نيز شركت فعال داشت. ابن اثير مىنويسد:
خالد بن بكير از افرادى بود كه پيش از جنگ بدر پيامبر او راهمراه عبدالله بن جحش و گروهى از مهاجران فرستاد تا راه را بركاروان تجارتى قريش ببندند.
3- رزمجويان كار آزموده
از ويژگيهاى برخى از اين شهداى نكونام، اين بود كه كاملا بافنون نظامى و آرايش جنگى آشنا بوده و نحوه جنگيدن آنها موردتاييد پيامبر(ص)بود. آن حضرت فرمود: هركه مىخواهد بجنگد، روشعاصم را پيش گيرد. ابن حجر عسقلانى مىنويسد:
گويند: در شب بيعت عقبه يا بدر، پيامبر به يارانى كه همراهشبودند، فرمود: اگر در برابر دشمن قرار گرفتيد چگونه مىجنگيد؟
عاصم بن ثابت از جاى برخاسته، در حالى كه تير و كمانش را دردست گرفته بود، گفت: اگر دشمن در فاصله دويست ذراع باشد، فقطتيراندازى مىكنيم و اگر آنقدر نزديك باشد كه نيزهها به آنهابرسد، با نيزه به آنان حملهور مىشويم. هرگاه نيزهها شكست، آنرا كنار گذارده و دستبه شمشير مىشويم.
پيامبر(ص)فرمود: آفرين بر تو، روش جنگ كردن همين است كه بيانكردى. سپس به يارانش فرمود: هركه مىخواهد جنگ كند، مانند عاصمبجنگد.
4- شب زندهداران روزهدار
واقدى مىنويسد: گويند: زيد بن دثنه در خانواده صفوان بن اميهبه زنجير كشيده شده بود. او شبها، شبزندهدارى مىكرد و نمازمىگزارد و روزها روزه مىگرفت... صفوان هنگام افطار كاسه بزرگىشير برايش مىفرستاد.
5- عاشقان پيامبر(ص)
ابن اثير مىنويسد: هنگامى كه خواستند زيد را به قتل برسانند،ابوسفيان به وى گفت: آيا دوست داشتى محمد به جاى تو نزد مابود; او را به قتل مىرسانديم و تو نزد خانوادهات بودى؟ گفت:
هرگز مايل نيستم در همين جايى كه محمد(ص)هست، خارى در پايش رودو او را بيازارد در حالى كه من كنار زن و فرزندانم باشم.
ابوسفيان كه از اين عشق به پيامبر(ص)سختشگفت زده شدهبود. لب به سخن گشود و اظهار داشت: تاكنون نديدهام كسانىمانند ياران محمد چنين يكديگر را دوست داشته باشند.
اين واقعيت را در آخرين لحظات عمر خبيب نيز مشاهده مىكنيم.
چون دو ركعت نماز گزارد، او را به سوى تير چوبىبرده، چهرهاش رابه سوى مدينه گرداندند و محكم وى را بستند. سپس به او گفتند:
از اسلام برگرد تا آزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم، دوستندارم همه آنچه بر زمين است از آن من باشد و از اسلام برگشتهباشم. گفتند: آيا دوست داشتى محمد به جاى تو بود و تو درخانهات نشسته بودى؟ گفت: به خدا قسم، دوست ندارم من در خانهامباشم و خارى وجود محمد(ص)را بيازارد....
6- پاىبندى به اصول در سختترين شرايط
بسيارى از مردم هنگامى كه در شرايط ويژه و بسيار دشوار قرارمىگيرند، به بهانه عوض شدن شرايط، سستى پيشه كرده و از اصولپذيرفته شده دستبر مىدارند. اين پديده زشت هرگز در وجود اينمردان الهى راه نيافت و در شرايط دشوار اسارت، نه مرتكب خلافشدند، نه گوشتحرام خوردند و نه به خيانتى تن دادند. گويند:
زيد بن دثنه در خانواده صفوان بن اميه به زنجير كشيده شده بود.
او شبها شب زندهدارى مىكرد و نماز مىگزارد و روزها روزه مىگرفتو از خوراكيهايى كه با گوشتهاى كشته شده به غير ذبح شرعى بود،نمىخورد... . اين موضوع بر صفوان گران آمد. كسى نزد زيد فرستادو پرسيد: چه خوراكى مىخورى؟ گفت: من از گوشت جانورانى كه براىغير خدا كشته شده باشند، نمىخورم و فقط شير خواهم آشاميد.
در باره خبيب نيز نوشتهاند: وى در خانه زنى به نام ماويه،كنيز بنى عبدمناف، زندانى شده بود. ماويه گويد: چون ماههاىحرام سپرى شد و تصميم به كشتن او گرفتند، پيش او رفتم و آگاهشساختم. به خدا قسم، نديدم از اين هتبيمى به خود راه دهد. اوگفت: براى من تيغى بفرست تا خود را اصلاح كنم. پس من به وسيلهپسرم ابوحسين تيغى برايش فرستادم. چون پسرم راه افتاد و رفت،با خود گفتم: نكند در صدد انتقام برآيد، پسرك را بكشد و بگويدمردى در مقابل مردى. اتفاقا وقتى پسرم تيغ را به او داد و بهشوخى گفته بود: به جان پدرت قسم، خيلى پرجرئتى؟! آيا مادرتنهراسيد وقتى تو را همراه تيغ نزد من فرستاد. من فكرى بكنم.
مگر نه اين است كه شما مىخواهيد مرا بكشيد؟
ماويه مىگويد: من اين سخن را شنيدم. پس گفتم: اى خبيب! مندرتو همان امانت الهى را مىبينم و اين تيغ را براى رضاىپروردگارت برايت فرستادم نه براى اين كه پسرم رابكشى. گفت:
مطمئن باش او را نمىكشم. در آيين ما مكر و غافلگيرى روا نيست.
7- توصيه به پايدارى در روز شهادت
واقدى مىنويسد: زيد بن دثنه و خبيب را در يك روز براى اعدامآوردند... چون يكديگر را ملاقات كردند، يكديگر را به صبر وپايدارى توصيه كردند و از هم جدا شدند.
8- پايهگذارى سنتحسنه
وقتى خبيب را نزديك دار آوردند، گفت: آيا اجازه مىدهيد دوركعت نماز بگزارم؟ گفتند: آرى. دو ركعت نماز گزارد... واقدىمىنويسد: براى من از ابوهريره روايت كردهاند كه مىگفت: نخستينكسى كه هنگام كشته شدن، دو ركعت نماز خواندن را سنت كرد، خبيببود.
زيد بن دثنه نيز پيش از شهادت اين كار را انجام داد.
9- تبليغ از اسلام درحين اسارت
خبيب در حال اسارت با صداى بلند قرآن مىخواند تاگوش شنوندگانبا آيات الهى آشنا شوند.
ماويه مىگويد: خبيب شبها قرآن مىخواند; زنها كه صداى قرآنخواندن او را مىشنيدند. مىگريستند و بر او دل مىسوزاندند.
10- مقاومت در برابر خواست دشمن
عظمت و بزرگوارى اين مردان الهى آن وقت در نظر ما جلوه مىكندكه روحيه عالى اين گروه را بيشتر مورد مطالعه و دقت نظر قراردهيم. در تاريخ مىخوانيم:
عاصم با ديدن اين خيانت هرگز حاضر نشد در امان دشمن واردشود. بدين جهت، گفت: من نذركردهام هرگز پناه مشركى را نپذيرم.
سپس دستبه شمشير برده، در راه دفاع از اسلام و تبليغ آيين حقجان سپرد.
عبدالله بن طارق نيز در نيمه راه كه دستخود را از بند رهاساخت. دستبه شمشير برد و به آنها حمله برد. دشمنان كه ازتسليم شدن وى نوميد بودند. به شدت او را سنگباران كردند و در«مرالظهران» به شهادت رساندند.
چون خبيب را به چوبهدار بستند، به او گفتند: از اسلام برگردتا آزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم دوست ندارم همه آنچه كهدر زمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم.
او در بالاى چوبهدار زير لب چنين زمزمه مىكرد:
به خدا سوگند! اگر مسلمان بميرم، غصهاى ندارم كه در كداممنطقه به خاك سپرده شوم. مرگ رقتبار من در راه خدا است و اگراو بخواهد، اين شهادت را بر اعضاى قطعه قطعه من مبارك مىسازد.
11- منزلت والا نزد پروردگار
شهداى والامقام رجيع آنقدر نزد پروردگارشان آبرو كسب كردند كهخداوند دعايشان را مستجاب كرد:
الف واقدى مىنويسد: عاصم در آن روز به خدا عرضه داشت:
پروردگارا! من در آغاز روز از دين تو حمايت كردم، تو در پايانروز پيكرم را حمايت فرماى. اين بدان جهتبود كه دشمن شهدا رابرهنه مىكرد. دشمنان آن قدر نيزه به او زدند تا كشته شد. سلافهدختر سعد بنشهيد كه همسر و چهار پسرش كشته شده بودند و عاصمدو پسرش را در جنگ احد كشته بود. نذر كردهبود اگر بر عاصمچيره شود، دركاسه سرش شراب بياشامد. به همين منظور، براى كسىكه سرعاصم را بياورد، صد ماده شتر جايزه قرار داده بود. اينموضوع را اكثر اعراب و بنىلحيان مىدانستند. بنابراين، تصميمگرفتند: سرعاصم را جدا كنند و آن را براى سلافه دختر سعد ببرندو صد شتر جايزه بگيرند. خداوند متعال زنبوران را برانگيخت تااز پيكرش حفاظت كنند. هركس نزديك مىشد، با نيش زنبورها رو بهرو مىگرديد. زنبورها آنقدر زياد بودند كه كسى ياراى مقابله باآنها را نداشت. پس گفتند: تاشب رهايش كنيد; چون شب فرا رسد،زنبوران خواهند رفت. چون شب رسيد، خداوند سيلى فرستاد كه پيكراو را با خود برد.
ب- هنگامى كه خبيب را به چوبه دار بستند، خداى خود را مخاطبقرار داده، گفت:
پروردگارا! من چيزى جز چهره دشمن نمىبينم، خدايا! در اينجاكسى نيست كه سلامم را به رسول تو ابلاغ كند، خودت چنين كن.
اسامه بن زيد از قول پدرش چنين روايت مىكند: پيامبر(ص)همراهيارانش نشسته بود، حالتى همچون حالت نزول وحى به او دست داد وشنيديم كه مىفرمايد: «سلام و رحمتخدا بر او باد.»
سپس فرمود: «جبرئيل از خبيب بر من سلام مىرساند.»
ج- ماويه مىگفت: به خدا سوگند، هيچ كس را بهتر از خبيبنديدهام. من از شكاف در مواظب او بودم. او را به زنجير كشيدهبودند و من مىديدم كه او خوشههاى انگورى به بزرگى سرانسان دردست داشت و مىخورد. در صورتى كه آن هنگام، موسم انگور نبود وحتى يك حبه انگور هم پيدا نمىشد. بدون ترديد اين روزى خاصى بودكه خداوند به او ارزانى مىفرمود.
12- خرسندى از انجام ماموريت
برخلاف اظهارات برخى از منافقان مدينه كه مىگفتند: اينان نهدر خانه خود نشستند و نه پيام صاحب خود را(پيامبر) «ص» رساندند.
بايد گفت: غرض رساندن رسالت الهى و بيدار كردن مردم بود، حالهركجا كه باشد. وحشيگرىهايى كه در برابر يك معلم قرآن و مبلغدين انجام دادند، زمينه مساعد براى پذيرش اسلام فراهم آورد كهآثار آن به تدريج ظاهر گرديد.
در پايان، خبيب از اين كه به ماموريت و وظيفه دينىاش عملكرده، خشنود است و خدا را چنين مىخواند: خداوندا! ما بهماموريتى كه از سوى پيامبر(ص)داشتيم، عمل كرديم.
يك درس از يك واقعه
از اين خاطره ناگوار ما چه درسى مىگيريم و دشمن چه نتيجهاىگرفت؟
خوشبختانه بايد گفت: اين جريان براى دشمن جز زيان دستاوردىنداشت. دشمن هدف تضعيف قدرت اسلام و مسلمانان را تعقيب مىكرد;ولى ناكام ماند و به عمق محبت مسلمانان به رسولالله پىبرد.
ابوسفيان و ديگران كه شاهد صلابت و مقاومتخبيب بودند. بدينواقعيت اعتراف كردند.
اخنس بن شريف مىگفت:
اگر يادمحمد(ص)مىبايست در موقعيتى فراموش شود، اين موقعيتبود; ولى ماهرگز نديديم پدرى براى فرزندش آن قدر تحمل سختى بكند كه اصحابپيامبر(ص)به خاطر وى تحمل كردند.
آرى، آنان به وظيفه خود عمل كردند و مشمول آيه(الذين يبلغونرسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى باللهحسيبا)شدند. امروز نوبت ما است كه اين وظيفه خطير را به هر شكلممكن انجام دهيم و خود را مشمول اين آيه سازيم.