مجلات >‏كلام اسلامى>شماره 50

نقد و بررسى نظريه حدوث دهرى ميرداماد (1)

روح اللّه شاكرى زواردهى

يكى از مسائل دشوار فلسفى كه از ديرباز انديشؤ فلاسفه و متكلمان را به خود مشغول كرده بود، تحليل مسألؤ حدوث و قدم است. مسأله حدوث عالم و كيفيت ربط آن با قديم، همواره يكى از مسائل مهم فلسفه بود و اقوال و آرايى را به دنبال داشته است.

اهميت اين مسأله هنگامى بيشتر شد كه غزالى و برخى ديگر از متكلمين، آن را يكى از دلايل كفر فلاسفه و مخالف با شرع وانمود كردند و مدعى شدند كه فلاسفه به قدم عالم معتقدند و براى خدا شريك قائل‏اند. و لذا تحقيق در اين موضوع با شوارى‏هاى گوناگون روبرو است.

يكى از كسانى كه در اين عرصه قدم گذاشت تا مشكل را حلّ نمايد، حكيم الهى مرحوم علاّمه ميرداماد مى‏باشد. او در جواب از اشكال مسأله لزوم مسبوقيت عالم وجود به عالم ربوبى و وجوب اعتقاد به حدوث عالم و مسبوقيت عالم به عدم صريح واقعى نه مسبوقيت به عدم به حسب مرتبؤ عقليه، قائل به «حدوث دهرى» عالم شده است و بين عدم انقطاع فيض از فياض مطلق كه شرعاً و عقلاً ثابت است و حدوث عالم كه مسبوقيت وجود عالم به عدم صريح باشد، جمع نموده است.

آنچه در اين نوشتار پيرامون آن بحث خواهيم كرد همان نظريه «حدوث دهرى ميرداماد» مى‏باشد كه اصلى‏ترين نظريه مرحوم محقّق ميرداماد است، آن گونه كه سيد را در لسان علما به حدوث دهرى مى‏شناسند.

حدوث دهرى از نظريات ابداعى ميرداماد است(1) و مير به قدرى شيفته اين فكر بوده است كه تقريباً مى‏شود گفت در همه يا اغلب كتابهايش آنچه بحث كرده براى به كرسى نشاندن نظريه حدوث دهرى بوده است.

زمينه تاريخى طرح نظريه حدوث دهرى

كسانى كه با تاريخ فلسفه و كلام اسلامى آشنايى دارند به خوبى مى‏دانند كه مسأله حدوث و قدم جهان از قديم الأيام مطرح بوده و متكلمان يا فلاسفه در مورد آن به بحث و جدل پرداخته‏اند. بى ترديد بر اساس آنچه در ظواهر كتب آسمانى آمده عالم و همؤ موجوداتى كه در آن به ظهور رسيده است حادث بوده و هستى آنها مسبوق به عدم و نيستى است. به عبارت ديگر مى‏توان گفت همؤ ارباب اديان در اين امر اتفاق نظر دارند كه خداوند تبارك و تعالى، عالم را آفريده و آفرينش نيز به معنى اين است كه جهان، موجود نبوده و خداوند به آن هستى بخشيده است.

متكلمان بر اين عقيده‏اند كه تقدم نيستى بر هستى عالم، از نوع تقدم زمانى است و به اين ترتيب، زمانى را بايد در نظر گرفت كه در آن زمان ، جهان موجود نبوده است.

بسيارى از متكلمان به اين نكته واقف بوده‏اند كه اگر حقيقت زمان جزئى از مجموعؤ عالم بوده و در متن جهان قرار دارد چگونه مى‏توان پذيرفت كه قبل از هستى عالم، زمان تحقق داشته است؟ در مقام پاسخ به اين اشكال گفته‏اند براى اين كه حادث بودن جهان معنى داشته باشد بايد به زمانى موهوم قبل از پيدايش جهان باور داشته باشيم. به عبارت ديگر اين اشخاص معتقدند در زمانى موهوم عالم وجود نداشت و سپس خداوند بر اساس مشيت خود آن را آفريد.

فلاسفه با اين نظريه مخالفت كرده و آن را يك سخن نامعقول به شمار آورده‏اند. ما دربارؤ فلاسفه يونان سخن نمى‏گوييم. درباره اين مسأله نيز به بحث نمى‏پردازيم كه خلق از عدم و پيدايش هستى از درون نيستى چگونه صورت مى‏پذيرد.

آنچه در اين‏جا بررسى واقع مى‏شود اين است كه فلاسفؤ اسلامى در عين اين كه به مسأله خلق باور دارند و پيدايش جهان را پس از نيستى آن، مى‏پذيرند، نظريؤ متكلمان را در قول به حدوث زمانى جهان مردود مى‏شمارند.

دلايل فلاسفه در اين زمينه عبارت است از:

1. حكما و فلاسفه اسلامى مى‏گويند تقدم زمان موهوم بر پيدايش جهان جز يك امر موهوم چيز ديگرى نيست و با امر موهوم نمى‏توان به توجيه و تفسير معقول جهان پرداخت.

2. مشكل ديگرى كه در سخن متكلمان وجود دارد اين است كه تحقق يك فاصلؤ زمانى بين مبدأ آفرينش و هستى جهان، علاوه بر اين كه تخلف معلول از علت تامّه خود را به دنبال دارد موجب امساك فيض از مبدأ فيّاض نيز مى‏گردد. اين مسأله نيز مسلم است كه امساك فيض از مبدأ فياض مطلق به هيچ وجه جايز نيست.

به اين ترتيب فيلسوفان مسلمان هرگونه فاصلؤ زمانى بين مبدأ وجود و هستى جهان را مردود شمرده و به جاى حدوث زمانى جهان، از حدوث ذاتى آن سخن مى‏گويند.

حدوث ذاتى به معنى اين است كه ميان مبدأ وجود و هستى جهان فاصلؤ زمانى نيست ولى جهان حادث در تمام ذات خود معدوم است و تنها در پرتو ارتباط با مبدأ هستى، موجود شناخته مى‏شود. به عبارت ديگر معنى حادث ذاتى اين است كه جهان بالذات معدوم شناخته مى‏شود و بر اثر ارتباط با مبدأ آفرينش يك موجود به شمار مى‏آيد.

بر اساس آنچه حكما در اين باب ابراز داشته‏اند جهان هميشه حادث و مسبوق به عدم است ولى تقدم نيستى بر هستى، تقدّم زمانى نيست بلكه به حسب تحليل عقل و مقام ذات سبق عدم بر وجود جهان معنى پيدا مى‏كند. آنچه در مورد حادث ذاتى تحت عنوان سبق عدم مطرح مى‏گردد از سنخ عدم فكّى نيست بلكه اين عدم نوعى از عدم به شمار مى‏آيد كه مى‏توان آن را عدم مجامع ناميد.

عدم مجامع به معنى اين است كه در سبق عدم بر وجود، فاصلؤ زمانى و امتداد انفكاكى صورت نمى‏پذيرد، بلكه عدم يك امر حادث، با وجود آن همواره همراه است و تنها در مقام ذات و حسب تحليل عقل است كه مى‏توان عدم يك امر حادث را بر وجود آن مقدم و سابق به شمار آورد.

حال بايد گفت:از آنچه تاكنون در اين جا ذكر شد به روشنى معلوم مى‏شود كه اگر سخنان متكلمان در باب حدوث زمانى عالم با عقل و استدلال سازگار نيست سخنان فلاسفه نيز با آنچه در ظاهر شرايع آسمانى آمده هماهنگ و سازگار شناخته نمى‏شود.(2) نزاع دائم و كشمكش هميشگى متكلمان با فلاسفه نيز بيشتر در مورد همين مسأله صورت گرفته و در تمام طول تاريخ ميان اين دو گروه صلح و تفاهم برقرار نگشته است.

طرح حدوث دهرى

ميرداماد از جمله كسانى است كه به اهميت اساسى اين مسأله پى برده و از نزاع دامنه‏دار و طولانى ميان فلاسفه و متكلمان آگاه شده است. او در صدد برآمده است كه به اين جنگ ديرينه و برخورد پرماجرا خاتمه دهد و ميان فيلسوفان و متكلمان نوعى صلح و آشتى برقرار سازد.

او چنين مى‏انديشد كه اگر بين فيلسوفان و متكلمان در مورد اين مسأله تفاهم و صلح برقرار شود در مورد بسيارى از مسائل ديگر نيز نوعى صلح و تفاهم برقرار خواهد شد. اين فيلسوف متأله براى رفع هرگونه اختلاف و نزاع ميان فيلسوفان و متكلمان به طرح نظريه‏اى مى‏پردازد كه نه از سنخ حدوث زمانى متكلمان شناخته مى‏شود و نه مى‏توان آن را از نوع حدوث ذاتى فلاسفه به شمار آورد. او براى بيان نظريؤ خود در اين باب از عنوان «حدوث دهرى» بهره جسته و در خلال آثار خود آن را توضيح داده است.(3)

تقرير حدوث دهرى و دلايل آن

ميرداماد در آغاز كتاب «القبسات» خود با تأكيد بسيار مى‏گويد:

اقامؤ برهان عقلى بر اثبات حدوث جهان از مشكلات امور بوده و پاى فكر و انديشه در اين راه لنگ مانده است. او معتقد است هيچ يك از حكماى بزرگ در تمام طول تاريخ نتوانسته‏اند از عهدؤ حلّ اين مسأله برآيند، تا جايى كه حتى بزرگترين فيلسوف جهان اسلام شيخ الرئيس ابوعلى سينا نيز به جدلى الطّرفين بودن اين مسأله اعتراف كرده است. جدلى الطرفين بودن يك مسأله به معنى اين است كه براى هيچ‏يك از دو طرف مسأله، برهان قاطع اقامه نشده است و ادلّؤ اعتبار يكى از دو طرف به همان اندازه استحكام دارد كه ادلّه اعتبار طرف ديگر از استحكام برخوردار است. براى تبيين حدوث دهرى بايد نكاتى را قبلاً متذكر شد:

الف) تعريف حدوث و قدم

حدوث و قدم را به دو گونه تعريف كرده‏اند:(4)

1. حدوث عبارت است از مسبوقيت وجود شى‏ء به عدم خودش و قِدَم عبارت است از عدم مسبوقيت وجود شى‏ء به عدم خودش.

2. حدوث عبارت است از مسبوقيت وجود شى‏ء به غير خودش و قدم عبارت است از عدم مسبوقيت وجود شى‏ء به غير خودش.

منتهى تعريف دوم تعريف كلى‏ترى است كه شامل انواع حدوث و قدم مى‏شود.(5)

مرحوم علاّمه طباطبايى در نهايه بعد از تعريف عرفى از حدوث و قدم، معناى اوّل را به عنوان اصطلاح فلسفى حدوث و قدم مطرح مى‏كند.

ب) اقسا(6)م سبق و لحوق يا تقدّم و تأخّر(7)

مى‏دانيم كه هر «حادث» نسبت به موجود مقدّم بر خود ـ چه علت آن باشد و چه نباشد ـ «تأخّر» دارد و اين تأخّر بين آن دو، جدايى (انفكاك) مى‏اندازد و در كتب حكماى ما اين مبحث را تحت عنوان «سبق» آورده‏اند.

شيخ الرئيس و خواجه طوسى براى تقدّم پنج قسم شمردند، صدرالمتألهين شيرازى هشت قسم، مرحوم لاهيجى با توضيحاتى كه در شوارق داده شش قسم مطرح كرده است و علاّمه طباطبايى نه قسم شمرده‏اند:(8)

1. تقدّم و تأخر رتبى، مانند: تقدّم امام بر مأموم.

2. تقدّم و تأخر به شرف، مانند: تقدم دانا بر نادان و تقدّم دلير بر ترسو.

3. تقدّم و تأخر زمانى ، مانند: تقدم حوادث ديروز بر حوادث امروز.

4. تقدّم و تأخّر طبعى ، مانند: تأخر معلول از علت ناقص.

5. تقدّم و تأخّر علّى ، مانند: تأخّر معلولى از علت تام خودش.

6. تقدّم و تأخّر به تجوهر ، مانند: تقدّم اجزاى ماهيت بر خود ماهيت.

7. تقدم و تأخر دهرى(9) ، مانند: تقدّم عالم تجرد عقلى بر عالم ماده.

ميرداماد معتقد است سبق و تقدم حقيقى خارجى آن است كه از تقدّم و تأخّر ـ و به تعبيرى انفكاك حقيقى ـ دو چيز در وجود خارجى انتزاع شود و اين تقدم و سبق در سبق دهرى و سبق سرمدى محقق مى‏شود كه به نفس‏الامر و متن واقع وجود مربوط‏اند.(10)

8. تقدّم و تأخر حقيقى و مجازى، اين نوع تقدم بسان تقدم وجود بر ماهيت است زيرا بنابر اصالت وجود و اعتباريت ماهيت، وجود ، تقدم حقيقى بر ماهيت دارد.(11)

9. تقدّم وتأخّر به حق،مانند: تقدّم وجود علت تام بر وجود معلولش كه از علت باشد .البته اين تقدم و تأخّر به حق با تقدم و تأخّر علّى تفاوت دارد، فرقشان در آن است كه وجود علت بنفسه است و وجود معلول بغيره مى‏باشد و بر اين اساس تقدم و تأخّر علّى را ميان ذات علت و ذات معلول تصوير كرده‏اند، و گفته‏اند كه علت در وجوب وجودخود بر معلول تقدّم دارد، و معلول در وجوب وجود خود از علت متأخّر است، امّا بر اساس اصول «حكمت متعاليه» كه صدرالمتألهين آن را بنياد نهاد، معلول، وجودى مستقل از علت ندارد، بلكه وجودش در علت است و از شوءون و مراتب علت محسوب مى‏گردد و در اين ديد تقدّم علت بر معلول تقدم يك وجود مستقل بر وجود ديگر نيست، بلكه نوع ديگرى از تقدم است، كه تقدّم به حق، ناميده مى‏شود.(12)

ج) اقسام حدوث و قدم

مرحوم علاّمه مى‏فرمايند:

«والذى يصحّ أن يوءخذ فى تعريف الحدوث والقدم من معانى السبق وأنواعه المذكورة أربعة، وهى: السبق الزمانى، والسبق العلّى، والسبق الدهرى، والسبق بالحق. فأقسام القدم والحدوث أربعة: القدم والحدوث الزمانيان، والقدم والحدوث العلّيان، وهو المعروف بالذاتيّين، والقدم والحدوث بالحقّ، والقدم والحدوث الدهريّان».(13)

«از ميان انواع گوناگون سبق، تنها چهار نوع از آن را مى‏توان در تعريف حدوث و قدم اخذ و اعتبار نمود كه عبارتند از: سبق زمانى، سبق علّى، سبق دهرى، و سبق به حق. بنابراين حدوث و قدم بر چهار قسم خواهد بود.

1. حدوث و قدم زمانى.

2. حدوث و قدم علّى، كه به حدوث و قدم ذاتى معروف است.

3. حدوث و قدم به حق.

4. حدوث و قدم دهرى.(14)

تعريف حدوث و قدم زمانى

مسبوق بودن وجود شى‏ء به عدم زمانى آن يعنى حصول و پيدايش شى‏ء پس از معدوم بودن شى‏ء به گونه‏اى كه عدم سابق با وجود لاحق هرگز قابل جمع نباشد.(15)

توضيح اين كه: عدم سابق كه در حدوث معتبر است،بر دو قسم است: 1. عدم مجامع، 2. عدم غير مجامع يا عدم مقابل.

عدم مجامع آن عدمى است كه با وجود لاحق جمع مى‏شود، مانند «عدم ذاتى». عدم ذاتى شى‏ء با وجود آن شى‏ء جمع مى‏شود، يعنى شى‏ء در همان حال كه موجود است، ذاتاً معدوم مى‏باشد، و عدم ذاتى خود را همراه دارد.

امّا عدم مقابل، آن عدمى است كه با وجود لاحق جمع نمى‏گردد. و عدم زمانى از اين قبيل است، يعنى عدم زمانى يك شى‏ء هرگز با وجود آن شى‏ء جمع نمى‏گردد، بلكه هر كدام بر زمان خاصى منطبق مى‏گردند.(16)

بنابراين حادث زمانى شى‏ء بدين معنا است كه: شى‏ء يك وجود تدريجى دارد كه بر قطعه‏اى از زمان منطبق مى‏گردد، و آن وجود، مسبوق است به قطعؤ ديگرى از زمان كه عدم آن شى‏ء بر آن منطق مى‏گردد.

در برابر حدوث به معناى ياد شده«قدم زمانى» قرار دارد كه عبارت است از:«مسبوق نبودن وجود شى‏ء به عدم زمانى». لازمؤ مسبوق نبودن وجود شى‏ء به عدم زمانى آن است كه شى‏ء مورد نظر در هر قطعه‏اى از زمان كه پيش از قطعؤ ديگر فرض شود، موجود باشد، و وجودش بر آن قطعه منطبق گردد.

حدوث و قدم به معناى ياد شده تنها بر حركت‏ها و اشياى داراى حركت (متحركها) صدق مى‏كند، كه وجودشان در ظرف زمان تحقّق يافته، و بر زمان منطبق مى‏گردد. امّا خود زمان به حدوث و قدم زمانى متصف نمى‏شود، زيرا براى زمان، زمان ديگرى نيست تا وجودش بر آن منطبق گردد، و در نتيجه، مسبوق به نبودن در آن زمان، و يا غير مسبوق به نبودن در آن باشد [تا در صورت اوّل متصف به حدوث زمانى، و در صورت دوم متصف به قدم زمانى شود].

البته از آنجا كه زمان ذاتاً متصف به قبليت و بعديت ذاتى و غير قابل جمع است، وجود هر جزئى از زمان مسبوق به عدم آن جزء خواهد بود، به گونه‏اى كه هر يك از اجزاى پيشين، مصداق عدم آن مى‏باشد، بنابراين، هر جزئى از زمان، حادثِ زمانى بدين معنا مى‏باشد، (يعنى حدوث زمانى به معناى تحقّق شى‏ء بعد از عدم آن، به گونه‏اى كه عدم سابق با وجود لاحق قابل جمع نباشد، نه به معناى مسبوق بودن وجود شى‏ء به عدم آن در زمان سابق).(17)

تعريف حدوث و قدم ذاتى

حدوث ذاتى عبارت است از مسبوق بودن وجود شى‏ء به عدمى كه در مرتبؤ ذات آن تقرّر دارد و طبيعةً قدم ذاتى يعنى مسبوق نبودن وجود شى‏ء به چنين عدمى خواهد بود.(18)

فلاسفـه مدعى هستنـد كـه هـر شـى‏ء ماهيت دارى ذاتاً حـادث است. و براى اثبات اين مُدعـا چنيـن استدـلال كرده‏اند:

هر شى‏ء ماهيت دارى ممكن است، و هر ممكنى ذاتاً استحقاق عدم دارد، و استحقاق وجودش از جانب غير مى‏باشد(بنابراين، عدم ذاتاً براى هر ماهيتى ثابت است ولى وجود به واسطؤ غير براى آن ثابت مى‏شود) و از طرفى، آنچه بالذّات براى شى‏ء ثابت است مقدم بر چيزى است كه بالغير براى آن ثابت مى‏باشد. نتيجه آن كه وجود هر ممكنى ذاتاً مسبوق به عدم آن مى‏باشد.(بنابراين هر ممكنى حادث مى‏باشد).(19)

نكته: حدوث، يكى مفهوم عام است كه مصاديق متعددى دارد مثل لغات مختلف: چراغ، ترازو و... زيد انسان است و ماهيت او اقتضاى وجود و عدم ندارد، در مرتبؤ ذات بلافاصله به يك نوع عدم متصف مى‏شود كه امكان ذاتى مى‏ناميم. بعد از امكان، ايجاب و سپس وجود است، يعنى: الشى‏ء قرّر(به تقدير ماهوى)، فامكن، فاحتاج، فأوجب فوجب، فأوجد فوجد، فحدث.

از اين معنى، عقل مراحلى را انتزاع مى‏كند:

1. تقرر ماهوى.

2. مرحله امكان.

3. مرحله احتياج.

4. مرحلؤ ايجاب علّت،(يعنى علت اقتضا دارد وجوب معلول را).

5. مرحلؤ وجوب معلول.

6. مرحلؤ ايجاد، يعنى انتساب شى‏ء به علت (در ظرف خارج يك چيزند)

7. مرحلؤ وجود، يعنى انتساب شى‏ء به وجود (در ظرف خارج يك چيزند)

8. مرحلؤ حدوث كه همان وجود است، منتها پس از وجود «حدوث» نام مى‏گيرد.

در اين مراتب عقلى، بعد از تقرّر ماهيت، امكان است، امكان چند مرحله قبل از وجود است امّا اين سبقت، زمانى نيست، ذاتى است.

هر ممكن الوجودى به دليل اين كه وجودش مسبوق به امكان ذاتى است و امكان عبارت است از عدم ـ زيرا امكان عبارت است از عدم الاقتضاء ـ پس وجود هر شى‏ء مسبوق است به عدم الاقتضاء ماهيت شى‏ء، پس هر ممكن الوجودى ذاتاً حادث است زيرا اين نوع مسبوقيت وجود، به عدم ذاتى است.(20)

تعريف ديگرى نيز براى حدوث و قدم ذاتى ذكر كرده‏اند بدين شرح:

حـدوث ذاتـى عبـارت اسـت از: مسبوق بودن ذاتى وجود شى‏ء به وجود غير خود.

قدم ذاتى عبارت است از مسبوق نبودن ذاتى وجود شى‏ء به وجود غير خود.

تعريف حدوث و قدم به حق

حدوث به حق عبارت است از: مسبوق بودن وجود معلول به وجود علتش به اعتبار سبق و لحوق ميان دو وجود.(يعنى ميان وجود مستقل علت ووجود رابط معلول)، نه به اعتبار سبق و لحوق ميان ماهيت وجود يافتؤ معلول و علت، آن گونه كه در حدوث ذاتى (با توجه به تعريف دوم آن) ملاحظه شد.

توضيح حدوث و قدم به حق آن است كه:

ثبوت و تحقق در متن واقع، حقيقتاً فقط از آن وجود است نه ماهيت،(زيرا بنابر اصالت وجود و اعتباريت ماهيت، اين وجود است كه حقيقتاً متن واقع را پر كرده، و در آن ثبوت دارد، امّا ثبوت ماهيت، به عرض ثبوت وجود مى‏باشد).

حال سوءال اين است كه چه تفاوتى بين حدوث و قدم به حق و حدوث و قدم ذاتى است؟

تفاوت اساسى ميان حدوث و قدم به حق، و حدوث و قدم ذاتى در آن است كه در حدوث و قدم ذاتى براى معلول وجودى فى نفسه، و ذاتى مستقل از علت در نظر گرفته مى‏شود، آن گونه كه حكماى مشاى مى‏پنداشتند، و آنگـاه گفته مى‏شـود كه وجود فى نفسـه معلول، متأخر از وجـود فى نفسه علت است، و پس از آن مى‏باشد و از اين جهت نسبت به آن حادث مى‏باشد.(21)

امّا در حدوث و قدم به حق بر اين حقيقت تكيه مى‏شود كه وجود معلول نسبت به علت خود يك وجود رابط و فى غيره است و عين فقر و تعلق به آن مى‏باشد، و وجودى كه عين فقر و وابستگى به يك وجود ديگرى است، متأخر از آن و در رتبؤ پس از آن بوده و در نتيجه نسبت به آن حادث خواهد بود.(22)

دنباله دارد


1 . آراء و نظريات فلسفى ميرداماد، جداى از نظرياتى كه مورد اتفاق حكماى پيش از او بوده يا به نوعى اشتهار داشته به سه دسته تقسيم مى‏شوند: الف). آراء ابداعى و ابتكارى مانند تقدم دهرى و تقدّم سرمدى و به تبع آن حدوث دهرى وحدوث سرمدى.ب). آرايى كه كمتر كسى بدان ها قائل بود، اقوال شاذ و نادر و به اصطلاح خلاف مشهور مانند انحصار مقولات در دو مقوله. ج). راه حل‏هايى كه براى حلّ برخى از معضلات ومشكلات علوم ارائه كرد، مانند وحدت حمل براى رفع تناقض از قضاياى متناقض نما.(خردنامؤ صدرا، شمارؤ14).

2 . زيرا در حدوث زمانى علاوه بر امتناع حادث زمانى بودن «زمان» كه جزء عالم است، بين وجود لاحق و عدم سابق، تقابل منطقى حاصل نمى‏شود، زيرا زمان آنها يكى نيست، در حالى كه در تقابل تناقض، وحدت زمان شرط است. در حدوث ذاتى نيز علاوه بر اين كه وجود جهان هستى كه معلول است با وجود مبدأ اوّل (خداوند متعال) كه علّت است، همسطح تلقى مى‏شود، تقابل منطقى نيست، زيرا عدم ذاتى در مرتبؤ ذات و ماهيت با وجودى كه از ناحيؤ علّت در حاقّ واقع، حاصل مى‏شود، تقابل ندارد بلكه با هم جمع مى‏شوند. به عبارت ديگر: در حادث ذاتى وجود و عدم در شرط، اتحاد ندارد و لذا تناقض حاصل نمى‏شود.

3 . ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام، دكتر غلامحسين ابراهيمى دينانى، ج2، ص 307و 308.

4 . حاجى سبزوارى به اين دو تعريف اشاره مى‏كند:

«إذا الوجود لم يكن بعد العدم أو غيره فهو مسمّىً بالقِدَم

5 . شهيد مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، ج10، ص 332.

6 . طباطبايى، سيد محمد حسين، نهاية الحكمة، تعليقه فياضى، ص 891، انتشارات موءسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ اوّل، پاييز1380.

7 . علاّمه حسن زاده آملى در رساله «انّه الحقّ» مى‏گويد: اين تعبير در كتب قدماى از حكما مثل ارسطو در مابعد الطبيعه، ج2،ص 567، تفسير ابن رشد بر آن، و فارابى در فص شصت و هشتم «فصوص»، تعبير به قبل و بعد كرده‏اند، شيخ الرئيس ابوعلى سينا در اوّل مقاله چهارم «الهيات شفاء»،ص 110؛ و مولى صدرا در «اسفار»،ص 263ج1، به تقدم و تأخر عنوان كرده‏اند؛ و حاجى در «منظومه،ص 80، سبق و لحوق گفته است؛ و شيخ در «دانشنامه علائى»، ج3، ص 50ج3) به فارسى تعبير به پيشى و پسى، كرده است.

8 . مرحوم علامه اين اقسام را در مرحله دهم در فصل اوّل نهاية الحكمه آورده است.

9 . اين قسم را محقّق داماد افزوده است.

10 . اين قسم را مرحوم صدرالمتألهين اضافه كرده است.

11 . طرح اين قسم، از مرحوم صدرا مى‏باشد.

12 . مجموعه مقالات كنگره فاضلين نراقى، ج1، ص 389.

13 . شيروانى، على، شرح نهاية الحكمه، ج2، ص 328.

14 . طباطبايى، سيد محمدحسين، نهاية الحكمة، مرحله دهم، فصل چهارم.

15 . البته برخى از علما اقسام ديگرى را به حدوث اضافه كرده‏اند نظير حكيم بزرگوار مرحوم حاجى سبزوارى، كه قائل به حدوث اسمى است.

16 . طباطبايى، سيدمحمدحسين، نهاية الحكمه، مرحله دهم، فصل پنجم.

17 . شيروانى، على، شرح نهاية الحكمه، ج2، ص 345، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، چاپ سوم، زمستان1374.

18 . همان، ص 347.

19 . به نظر مى‏رسد مرحوم علاّمه طباطبايى با توجه به اشكالى كه در حدوث ذاتى مطرح بوده، حدوث ذاتى را به گونه‏اى تعريف كرده كه اشكال مورد نظر متوجه تعريف ايشان نشود، اشكال عبارت است از اين كه:ما قبول مى‏كنيم كه حدوث عبارت است از مسبوقيت وجود شى‏ء به عدم، و در اين مفهوم، زمان درج نشده است و زمان دخالت ندارد ولى آنچه مسلّم است اين است كه اين عدم كه در اين مفهوم هست عدم مطلق نيست. حدوث، مسبوق بودن وجود شى‏ء به عدم خود آن شى‏ء است نه به عدم شى‏ء ديگر. پس اگر ما بخواهيم مطلب را به اين تعبير كه از بوعلى نقل كرده‏اند ـ كه تا به حال هم با همين تعبير بيان مى‏كرديم ـ قبول كنيم، آنچه حكماى اسلامى «حدوث» ناميده‏اند و حتى حدوث ذاتى ناميده‏اند خالى از اشكال نخواهد بود. ر.ك: مجموعه آثار، استاد شهيد مطهرى، ج10، ص 352.

20 . شهيد مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار ، 13، صص 244و 245 انتشارات صدرا، چاپ دوم، پاييز 1374.

21 . البته اين تفاوت بنابر تعريف دوم كه براى حدوث و قدم ذاتى بيان شد آورده شده است، امّا بنابر تعريف نخست آن، تفاوت حدوث و قدم ذاتى، با حدوث و قدم به حق واضح‏تر از آن است كه نياز به بيان داشته باشد.

22 . شيروانى، على، شرح نهاية الحكمه، ج2، صص 355و 356، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، چاپ سوم، زمستان 1374.