| مجلات > حضور >شماره 20 |
رسول جعفريان تامل در باب سياست اسلامى از مهمترين مسائل فكرى انقلاب اسلامى است. امام راحل نخستين اقدام عملى در اين جهت را با
شروع درسهاى ولايت فقيه در سال 1348 در نجف آغاز كردند. پس از آن در ايران كسان ديگرى نيز به تامل در اين زمينه پرداختند.
اين مقال اشارتى استبه شروع تفكر در اين باب و مرورى استبر ديدگاه يكى ازانديشهمندان. مردم ما در دوران تاريخى خود پس از ورود اسلام به ايران تا به امروز چهار مرحله را پشتسر گذاشتهاند. 1- مرحله نخست دوران اعتماد به نفس است. دورانى كه در عين بهرهگيرى از تمدنهاى همجوار، تفكر بر پايه منابع اسلامى است.
متفكران ما بر اين باورند كه بر اساس تفكر اسلامى و قدرتانديشيدن خود مىتوانند جامعه خويش را اداره كنند و چرخ تمدن
اسلامى را به حركت رو به رشد وادارند. در اين دوره زايش تمدنى در همه ابعاد، بر اساس برداشتهايى است كه بخش بزرگى از آنها،
محصول خود تمدن اسلامى بوده و لذا تفكر جديد نيز در همان چهارچوبه به راه خود ادامه مىدهد. بدين ترتيب انحراف و كجروى
كمتر رخ مىدهد و درگيرى جناحهاى مختلف فكرى در جامعه، درگيرى اصولى نيستبلكه بر پايه اصول مشترك و فروع متفاوت
است. تكثرگرايى در اين دوره امرى پذيرفته شده است اما در چهارچوبه اصول مشترك. در اين دوره تمدن اسلامى ساختارى واحد
و يكدست دارد و موقعيتهاى متفاوت جغرافيايى يا وجود دولتهاى معارض با يكديگر، تاثيرى در سرنوشتانديشه و تمدن به طور
اصولى ندارد. بايد توجه داشت كه در همين دوره، عناصر چندى در داخل تمدن اسلامى وجود دارد كه جلو زايش فكرى را مىگيرد. 2- مرحله دوم شكست ايران در جنگ با روسها طى دو مرحله در دوره فتحعلى شاه قاجار و از دست دادن اعتماد به نفس است. در
اين دوره، نخستين شكست از نوع جديد آن كه در مواجه دو ارتش رخ مىدهد يكى با ويژگيهاى سنتى و ديگرى مدرن است.
شكستى كه جامعه ما را تا عميقترين پايههايش آسيبپذير نشان مىدهد. اين وضعيت در دولت عثمانى هم مطرح است. زمانى
پس از شكست، باب مراوده با غرب باز مىشود، بدان اميد كه با "اعتماد بر آنها" بتوان در برابر تهاجم روس ايستاد. لازمه اين اعتماد
به غير، سلب اعتماد به نفس بود. از آن پس كوشش شد تا با تكيه بر بيگانه - در بعد سياست، نظامىگرى و مهمتر از همه فرهنگ -
قدم برداريم و البته روز به روز از خود دورتر و دورتر شديم. طبيعى بود كه اين وضعيتبه آرامى پيش مىرفت و سالها وقت لازم بود تا اعتماد به نفس به كلى زائل شود. در اين دوره، كار عمده،
بازسازى ارتش بود نه نهادهاى ديگر; چون تصور آن بود كه اگر ارتش بازسازى شود ما پيروز مىشويم. 3- از آغاز مشروطه به اين سمت (1324ق 1286 ش) مرحله نوينى در سلب اعتماد از خود را آغاز كرديم. تفاوت اين دوره با دوره
پيش از آن اين بود كه، درمرحله جديد، ما مفاهيم بيگانه را در عمل بكار گرفتيم. مشروطه، نويد دورهاى بود كه ما بايد نظام
سياسى و اقتصادى خود را بر پايه مفاهيم جديد بنا مىكرديم. به نظر مىرسد كه وارد شدن و قدم نهادن در دنياى جديد امرى
الزامى بود، اما مهم آن بود كه ما بر اساس اعتماد به نفس بينديشيم و در عين بهرهگيرى از ديگران، بر اساسانديشه خود وارد "
عصر جديد" شويم; در برابر اين نگرش، نگرش ديگر آن بود كه آنچه از بيگانه مىرسد، بدون تامل بكار گيريم. اين روند، پس ازمشروطه در ايران آغاز شد و با روى كار آمدن رضاخان، شدت گرفت. دوره رضاخان، دوره تجددگرايى در همه ابعاد،
همزمان با از بين بردن نهادهاى سنتى است. گفتنى است كه همزمان با شروع تجددگرايى افراطى، حركتى صورى براى حفظ هويت تاريخى ايرانى در قالب "ناسيوناليسم"
صورت گرفت. اين حركتبر پايه فرهنگ باستانى بود; يعنى فرهنگى كه حضورى قاطع در جامعه نداشته و احياى آن هم وسيلهاى
براى حذف فرهنگ اسلامى موجود بوده است. حركت مزبور از اواسط دوره قاجار و عمدتا توسط ميرزافتحعلى آخوندزاده آغاز شد
و در تمام دوره پهلوى وجود داشت. اين اقدام در جهت نفى فرهنگ اسلامى بود، نه براى جبران فقدان اعتماد به نفس يا براى
احياى فرهنگ دينى در برابر بيگانه. 4- آخرين مرحله كه با انقلاب اسلامى آغاز شد، بازگشتبه خويش و اعتماد به نفس مجدد برپايه فرهنگ اسلامى بود. انقلاب
اسلامى بازگشتبه دوران اعتماد به نفس بود. در اين دوره استقرار نوعى تمدن نوين بر پايه تفكر دينى از نوع اسلامى آن به عنوان
مهمترين هدف مطرح شد. تلاش عمده آن بود تا در همه بخشهاى فرهنگى جامعه، براساس مفاهيم اسلامى و سنتى، تدبيرى بر
آينده اتخاذ شود. جداى از آنچه درباره ايران گذشت، حركت در جهتساختن بنيادهاى فكرى و فرهنگى، حركتى است كه در تمامى جهان اسلام
مورد توجه قرار گرفته است. در اصل، همزمان با خلاصى جهان سوم از استعمار مستقيم غرب، تلاش براى بازسازى آغاز شد. در
دنياى اسلام، حركت اصلى از "مصر" و "هند اسلامى" آغازيدن گرفت و هر زمان كه جنبشى استقلالطلبانه در يكى از كشورهاى
اسلامى صورت مىگرفت، آن نقطه به مركزى براى "انديشيدن" تبديل مىشد. در كنار آن، ساير مسلمانان، از تجربههاى آن
جنبش و آثار تدوين شده بهره مىبردند. با توجه به تفاوتهايى كه ميان ساختار فرهنگى كشورهاى اسلامى در هند، خاورميانه، و شمال افريقا وجود داشت، كار با دشوارى
پيش مىرفت. فعاليتسلفىها در مصر، تلاشهاى جنبشهاى سياسى صوفيانه در افريقا، حضور مذهب تشيع در عراق و ايران، و
ساختار متفاوت زندگى مسلمانان هند در قياس با ديگران، منشا عمده اختلافات بود. حوزههاى "تفكر" و "عمل اجتماعى - سياسى" نيز متفاوت بود. از تشكيل احزاب سياسى و مبارزات پارلمانى تا تشكيل گروههاى
مسلح تا فعاليتهاى فرهنگى مانند ساختن مدارس و دانشگاههاى اسلامى و نيز فعاليتهاى فرهنگى سنتى كه عمدتا در دست
روحانيتبود و موارد ديگر. همه در پى پاسخ اين سوال بود كه "چه بايد كرد." نوشتن كتاب درباره مسائل مختلف دنياى اسلام ازانديشههاى اسلامى تا راهبردهاى عملى نيز فراوان بود. دفاع از اسلام در برابر
تهاجمات فكرى مستشرقين، تبيين و بازسازى مجدد كلام اسلامى، ارائه طريق براى بازسازى تمدن اسلامى، نقد تمدن غرب از
لحاظ اخلاقى و... در اين نوشتهها، گرايشهاى مختلفى وجود داشت. نوشتههاى روحانيون سنتى كشورهاى اسلامى با نوشتههاى روشنفكران
مذهبى متفاوت بود. مشكل هر دوى اينها، مواجه شدن با روشنفكران غير مذهبى بود كه خود داستان ديگرى داشت. به طور
غالب، روحانيون و پيروان آنها، مىكوشيدند تا در "انديشيدن" به حفظ آموزههاى سنتى توجه كنند; در حالى كه روشنفكران
مذهبى، در عين حال كه متاثر از آموزشهاى مذهبى بودند، به اوضاع روز و حل معضلات اجتماعى و درگير شدن با واقعيات بيشتر
توجه داشتند. بسيارى از اين روشنفكران در غرب تحصيل كرده بودند. اگر هم در داخل كشور تحصيل كرده بودند، استادان، متون
درسى، روشهاى آموزشى و بسيارى از مسائل ديگر، برگرفته فرهنگ بيگانه بود. اين مساله در عين حال كه از زاويه
تاثيرگذارىانديشههاى غربى بر افكار آنها خطرناك بود، فرصتى را در اختيار آنها مىگذاشت تا با روشنى بيشترى مسائل دنياى
جديد را بشناسند. در اين ميان يك مساله بسيار اساسى بود و آن بحث از حكومت اسلامى و دولتى بود كه سزاوار يك جامعه اسلامى بود. ساقط شدن
"دولت عثمانى" بدان معنا بود كه يكى از مهمترين پشتوانههاى سياسى مسلمانان از بين رفته است. از اين پس برشمار كشورهاى
اسلامى افزوده شد و وحدتى كه ميان بخش وسيعى از دنياى اسلامى بود از بين رفت. زمانى كه تلاشهاى سياسى و فرهنگى براى بازگردانى خلافت عثمانى ناكام ماند، براى جايگزينى خلافت اسلامى يا حكومت
اسلامى، مسلمانان سنى مذهب به "انديشيدن" در نظام سياسى اسلام روى آوردند. آنها شاهد آن بودند كه نظامهاى جديدى كه
در شرق سرپا مىشود، يا به شكل سنتى خود در قالب سلطنت عرضه مىشود كه اولا غير اسلامى و ثانيا خود عاملى در دست
استعمارگران است، يا به صورت لائيك جلوهگر مىشود كه يكباره از مذهب فاصله مىگيرد و اين مورد قبول متفكران مسلمان نبود.
حاصل اينانديشه، در طى بيش از نيم قرن، دهها كتاب و صدها مقاله در زمينه "نظام حكومتى در اسلام" بود. بسيارى از متفكران
جمعيت "اخوان المسلمين" در اين باره كتاب نوشتند و منتشر كردند. اين زمان، هم خلافت اسلامى از بين رفته بود و غير قابل
برگشت تلقى مىشد و همانديشههاى سياسى جديد غربى و مهمتر از همه بحث "دمكراسى" و "انتخابات" و "پارلمان" مطرح شده
بود و مسلمانان بايد براى اين كار تكليف خود را روشن مىكردند. ايران، به چند جهت از كشورهاى اسلامى ديگر متفاوت بود. نخست و مهمتر از همه آن كه بر مذهب شيعه بود و بويژه در زمينه
مساله "حكومت"انديشههاى خاص خود را داشت. بايد داشتن يك پشتوانه قوى فلسفى و عرفانى را درانديشههاى شيعى و تفاوتى
كه از اين جهتبا ديگر مناطق دنياى اسلام دارد، در نظر داشت. افزون بر آن، پيشينه تاريخى ايران، به دليل آن كه در چند قرن
اخير كاملا مستقل بوده و هيچ زمانى تحتسيطره خلافت عثمانى قرار نداشت، الزامات جديدى را براى آن بوجود مىآورد. ايران از زمان مشروطه در جريان اين مساله قرار گرفت. البته افكار نو از سالها پيشتر از مشروطه به ايران آمده بود، اما بحث از
حكومت، آن هم در جريان يك انقلاب در همان سال و سالهاى بعد اوج گرفت. در اين زمينه باب "تفكر" و "تقليد" باز شد و
نوشتههاى فراوانى در مطبوعات و نيز به طور مستقل به چاپ رسيد. دامنه اين بحثها، از تجويز مشروطه غربى تا مشروطه شرعى
تا انكار مشروطه از اساس، گسترش يافت. تازگى اين مباحث، شمارى از فقهاى سنتى را بر آن داشت تا رسالههايى در اين باره
نوشتند. روشنفكران هم كه برخى آموزشهاى سنتى داشتند، در اين باره فراوان قلم زدند. اين مباحثبه مدت ده تا پانزده سال
ادامه داشت تا آن كه به دلايل گوناگون، "استبداد مدرن" جايگزين مشروطه شد و باب "تفكر" در همه چيز از جمله در "سياست"
بسته شد. در دوران پهلوى، آنچه الگوى حكومتبود، حذف نهادهاى مذهبى و جايگزينى نهادهاى جديد و به عبارتى تجددگرايى بود.
نيروهاى مذهبى منزوى شدند و به صورت آتش زير خاكستر ماندند. صحنه سياست، به جز نيروهاى وابسته به پهلوى، در مرحله
دوم، در اختيار روشنفكرهاى ملىگرا و ماركسيستها بود. مليون، كه نيروهاى روشنفكر مذهبى نيز ميانشان بودند، چارهاى جز
دفاع از سلطنت و مشروطه نداشتند. بسيارى از آنها، در باب سياست و حكومت، نه طرحى داشتند و نه تاملى كردند. ميراث ما از
مشروطه دهها رساله سياسى است اما از نهضت ملى تقريبا هيچ است. به جز فدائيان اسلام كه طرح يك "حكومت اسلامى" را در
اواخر دهه سوم قرن حاضر دادند، نيروهاى ديگر سخنى در اين زمينه نداشتند. نهضت ملى، با شكست مليون و چپها خاتمه يافت و
سلطنت وابسته يا استبداد مدرن بار ديگر مستقر شد. از سال 1340 شمسى به بعد، جنبش اسلامى، به رهبرى روحانيت، آن هم در حد "مرجعيت" آغاز شد. بعد از مشروطه، اين
نخستين بار بود كه روحانيت رهبرى مستقل را عهدهدار شد. حتى در مشروطه هم روحانيت استقلال كامل نداشت. بعد از آن هم،
روحانيت نه به عنوان يك سازمان بلكه افرادى از آن در مسائل سياسى مشاركت مىكردند. اين بار روحانيت رهبرى را به دست
گرفت و ظرف دو سال با تكيه بر پايگاههاى سنتى خود، كه شامل استفاده از "قدرت شرعى - سياسى" مرجعيت نيز مىشد، به
مبارزه با حكومتشاه پرداخت. نتيجه آن، تبعيد امام خمينى رحمةالله عليه به تركيه و سپس به نجف بود. از آن پس نيروهاى مذهبى در چهار بخش، به صورت "متشكل" فعاليت مىكردند. 1- روحانيتيا به عبارتى مرجعيت كه به طور عمده شامل امام و روحانيون طرفدار ايشان مىشد. 2- روشنفكران مذهبى - ملى دست راستى يا اصلاح طلب در قالب نهضت آزادى. 3- روشنفكران مذهبى دست چپى يا راديكال در سازمان مجاهدين. 4- جريان چهارم را بايد در دكتر شريعتى كه راه مستقل خويش را داشت و على رغم برخى سوابق، در قالب هيچ يك از سه جريان
مزبور نمىگنجيد، خلاصه كرد. او يك روشنفكر مذهبى بود كه نه در قالب چپ مىگنجيد و نه راست. اين بدان معنا نيست كه وى
تحت تاثير نوع خاصى ازانديشههاى جديد در حوزه دانش جامعهشناسى دينى و سياسى نبوده است. هر يك از اين جريانات، در زمينه "حكومت و سياست" آراء خويش را داشتند. اما به نظر مىرسد تنها دو گروه از گروههاى چهارگانه
بالا، تا حدى با وضوح بيشترى در اين باره سخن گفتند. نخست امام به عنوان رهبر روحانى جنبش بود كه نظريه "ولايت فقيه" را تدوين كرد. دوم دكتر شريعتى بود كه او نيز به نوعى، همان "ولايت فقيه" را در قالب نوشته"امت و امامت" عرضه كرد. بلافاصله بايد اشاره كرد كه روشى كه دكتر در اين بحث انتخاب كرد، در عين آن كه سخت متاثر ازانديشه سياسى شيعه بود، روشى
روشنفكرانه و با تكيه بر استدلالهاى ويژه جامعهشناسى سياسى و تجربههاى تاريخى بود; در حالى كه شيوه بحث امام، شيوهاى
فقيهانه و مبتنى بر روشهاى سنتى بود. به علاوه نتايجى كه امام از مباحثخويش گرفت، عينىتر و قابل تحققتر بود، در حالى كه
سخنان دكتر، بيشتر به صورت كلى عنوان شد. امام از ابتدا باانديشه "ولايت" در عرفان آشنا شده بود. بعدها در حوزه فقه آمد، ولايت عرفانى را به صورت "ولايت فقيهانه" عرضه
كرد. گفتنى است كه پيش از امام، بحث ولايت فقيه، علاوه بر جنبههاى نظرى، در عمل نيز بخشى از "قدرت" سياسى را در جامعه
در اختيار فقها گذاشته بود; اما تبديل آن به عنوان يك جايگزين براى سلطنت، توسط امام طرح و عملى شد. امام بعد از رفتن به نجف، در نخستين سخنرانى خود رسما اعلام كردند كه "اسلام برنامه زندگى دارد، اسلام برنامه حكومت دارد"
(نهضت امام خمينى، 2/157) . درسهاى ولايت فقيه امام در نجف، از بهمن 1348 آغاز شد (همانجا، ص 494) . بعد از آن اين درسها
پياده شد و به نام حكومت اسلامى يا ولايت فقيه به چاپ رسيد. پس از آن امام در توصيههاى خود به مبارزان، به طور مرتب تعليم "
طرز حكومت اسلامى" را گوشزد مىكردند. (همانجا، صص 515- 517) . نيز در همان زمان، برخى از فقيهان برجسته مانند مرحوم
ربانى شيرازى مسائل مهمى را درباره اجراى نظريه ولايت فقيه مطرح كردند كه روشن استبسيار جدى با آن برخورد كردهاند.
(همانجا، صص 525- 527) به هر روى اين مهمترين دستاورد فرهنگى - سياسى جنبش اسلامى روحانيتبود، طرحى كه بلافاصله پس از پيروزى انقلاب
اسلامى، مبناى دولت اسلامى جديد قرار گرفت. پر واضح است كه نظريه حكومت اسلامى با توجه به طرح مبحث انتخابات و
پارلمان و راى مردم به "جمهورى اسلامى "تغيير يافت، اما در راس نظام، "ولى فقيه" به عنوان "مشروع بخش" حكومت قرار گرفت. دكتر شريعتى هم به تفصيل به اين بحث پرداخت. اين بخش ازانديشههاى دكتر، كمتر مورد توجه قرار گرفته و تا آنجا كه مىدانيم
تنها يك تحقيق درباره آن با عنوان "فلسفه سياسى شريعتى" (از بيژن عبدالكريمى، تهران، 1370) منتشر شده است. اين اثر در
تحليل و نيز نقد ديدگاههاى دكتر در اين زمينه نوشته شده است. عمده اين پژوهش درباره كتاب "امت و امامت" دكتر است كه وى
به تفصيل ديدگاههاى خود را در اين زمينه در آنجا آورده است.1 وى در آنجا مىگويد كه براى سالها بحث امامت را به درستى
درنيافته بود و به همين دليل از آن سخنى نگفت. اما يكباره آن گونه كه "به راستى نوعى الهام بود و گونهاى دقيق" با "ديد علمى
جامعهشناسى سياسى، چنان شكوه و عمق و عظمت و ضرورت حياتى و اجتماعى و انسانى" در اين مساله پيدا كرده كه "هرگز هيچ
مسالهاى در برابر من ايناندازه از قدرت و قاطعيت نداشته است". (مجموعه آثار 26، ص 468) . آنچه سبب شد تا ما مقدمهاى نسبتا طولانى بر اين بحثبنويسيم، آن بود كه اصولا ما در دوره جديد نياز به گشودن باب "تفكر" در
مسائل مختلف از ديدگاه فرهنگ اسلامى داريم. دو نمونه از اين تفكر در باب سياست، يكى از امام بود كه به اجمال اشاره كرديم و
عملا در نظام اسلامى، به عنوان مبنا پذيرفته شد. نمونه ديگر از دكتر شريعتى است كه با زبانى روشنفكرانه و با استفاده از
ديدگاههاى رايج در جامعهشناسى سياسى مطرح شده است. به طور مسلم "انديشيدن" در هر زمينه براى ما بسيار ارزشمند است.
البته ما از تاثيرپذيرى متفكرانمان ازانديشههاى بيگانه هراس داريم، اما از بهرهگيرى از آنها در چهارچوبه مكتب و فرهنگ اسلامى
خود، نه تنها بيمى نداريم كه از آن استقبال هم مىكنيم. اين به شرطى است كه تفكر صورت بگيرد نه تقليد. حاصل همه اينها
تجربههايى است كه در دورههاى بعد مىتواند راهگشاى نظام اسلامى و در نهايت تمدن اسلامى باشد. در زمينه تاملات دكتر درباره مساله رهبرى و دمكراسى، بدون مقدمه بايد اشاره كرد كه نظريه دكتر در اين باب متاثر
ازانديشههاى سياسى شيعه در باب امامتبوده و در نتيجه از جهات زيادى به نظريه "ولايت فقيه" شباهت دارد. پيش از رسيدن به
اين نقطه بايد ديدگاههاى وى را در اين زمينه توضيح دهيم. انديشههاى دكتر در اين باره، بايد از دو منظر نگريسته شود: نخستتاثيرپذيرى آشكار وى ازانديشه "امامت" در قالب ديدگاههاى سياسى شيعه است. دوم تاثيرپذيرى وى در روش بحث، از "انديشههاى جديد" است كه به طور اصولى از آنها در تبيين نظريه خود بهره برده است. وى
در همان آغاز امت و امامت اشاره مىكند كه بحث را از "وجهه اجتماعى و جامعهشناسى" دنبال خواهد كرد. دكتر "امامت" كردن بر "امت" را به عنوان يك نظريه سياسى پذيرفته و حتى از "منصوب" بودن آن از سوى خداوند نيز سخنى
نمىگويد. وى در جايى از همان كتاب نوشته: وصايت نه نصب، نه انتخاب، نه وراثت، نه كانديداتورى است; زيرا امامت زاده هيچ كدام از اين ملاكهاى سياسى نيست. امام بودن
على (ع) مثل بلند بودن قله دماوند است. (همانجا ص 631) عدم اعتناى وى به نص، از آن روى است كه او بحث را از زاويه ديد نظرى و عقلى مطرح مىكند نه روايى. از اين زاويه او "امام" را به
عنوان يك رهبر ممتاز كه مشروعيتش نه با راى مردم بلكه به دليل امتيازات و آگاهى و تعهدش مىباشد، تكيه مىكند. دكتر در
تبيين اين نظريه، مخاطبش يك شيعه مذهب نيست - كه البته مىتواند باشد - بلكه به طور اصولى از نوعى "رهبرى مذهبى" يا
به عبارت كلىتر "رهبرى ايدئولوژيك" سخن مىگويد كه سطحش بالاتر از سطح عادى جامعه بوده و لياقت رهبرى را به لحاظ
خصلتهايى كه متخلق به آنهاست داراست. دكتر به سه عنصر توجه داشت. "امت"، "امامت" و "دين يا ايدئولوژى". بر اساس ايدئولوژى، امتبايد هدايتشود و مقام امامت كه
خود وفادار به ايدئولوژى است، كار رهبرى را انجام مىدهد. چنين نظرى آشكارا با آنچه در غرب به عنوان ليبراليسم به عنوان يك مكتب و در بخش اداره سياسى جامعه به عنوان "دمكراسى"
شناخته مىشود، تعارض دارد. دكتر به نوعى "حكومت مكتبى" اعتقاد دارد و اين از اساس با ليبراليسم و دمكراسى ناسازگار است. دكتر در تعريف امامت مىنويسد: "امامت عبارت است از رسالتسنگين رهبرى و راندن جامعه و فرد از آنچه هستبه آنچه بايد باشد به هر قيمت ممكن، اما نه به
خواستشخصى امام بلكه بر اساس ايدئولوژى ثابتى كه امام نيز بيشتر از هر فردى تابع آن است و در برابرش مسوول و از
همينجاست كه "امامت" از "ديكتاتورى" جدا مىشود و رهبرى فكرى انقلابى با رهبرى فردى استبدادى تضاد مىيابد. (مجموعه
آثار 26 ص 504) دكتر براى تفهيم هر چه بهتر اين مطلب از مفهوم "سياست" در فرهنگ سياسى مسلمانان استفاده مىكند و آن را رو در روى
مفهوم "پليتك "قرار مىدهد. سياستبه معناى مردم سازى است و پليتك به معناى مردمدارى يا اداره شهر در حد شهردارى.
(همانجا، ص 499) در همين راستا، او مفهوم خدمت را در كنار مفهوم پليتك غربى، و مفهوم "اصلاح" را همان "سياست" مىداند. در رهبرى
ايدئولوژيك "اصلاح" است نه "خدمت". (همانجا) . البته دكتر توجه دارد كه اين نوع نظام به ديكتاتورى شباهت دارد، اما آنچه از
نظر او اهميت دارد، "رهبرى" است نه "رهبر". اين دومى است كه تكيه بر آن به فاشيسم مىانجامد نه اولى. از اين رو، آنچه مهم است
آن كه، رهبرى پيدا كنيم كه ويژگيهاى خاص يك رهبر را داشته باشد. دكتر، ضمن شرحى مفصل از روشهاى خاص شناخته شده در نحوه روى كار آمدن رهبران، از قبيل كودتا، انقلاب، وراثت، انتخاب
و يا انتصاب و با تكيه بر آن كه، در نظريه "امامت" تكيه بر روى خصلتهاى ذاتى امام است مىگويد: "امامتيك حق ذاتى است، ناشى از ماهيتشخص كه منشا آن خود امام است، نه عامل خارجى انتخاب و نه انتصاب; منصوب
بشود يا نشود، منتخب مردم باشد يا نباشد، امام است". دليلش نيز آن كه "امامتبه تعيين نيست، بلكه آنچه درباره او مطرح است،
مساله تشخيص است; يعنى مردم كه منشا قدرت در دمكراسى هستند، رابطهشان با امام، رابطه مردم با حكومت نيست، بلكه
رابطهشان با امام ، رابطه مردم استبا واقعيت، تعيين كننده نيستند، تشخيص دهندهاند." (همانجا، ص 578) و نيز مىگويد: بىشك اسلام يك حكومت متعهد است; پيغمبر يك رهبر متعهد است. (همانجا، ص 618) دكتر سختبا "دمكراسى" مخالف است و اين دليلى جز اعتقاد او به "امامت" يا "رهبرى دينى و ايدئولوژيك" نيست. رهبرى
ايدئولوژيك، جامعه را از سطح عادى به سطح عالى مىرساند; در حالى كه در دمكراسى "مردم به كسى راى خواهند داد كه مورد
پسندشان است". يعنى چيزى كه هست، نه آنچه بايد باشد، دكتر مىگويد: "دمكراسى يك رژيم ضد انقلابى است و با رهبرى ايدئولوژيك جامعه مغاير است." (همانجا، صص 602 و 603) . و مىگويد. در عين حال كه همه فضائل حكومت دمكراسى بر ما روشن است، اين مساله مطرح است كه آيا اگر اصل را در يك نظام اجتماعى و
رهبرى سياسى، بر پيشرفت و رهبرى يك جامعه متوقف و ناآگاه بگذاريم، در اينجا اعتنا كردن و ملاك قرار دادن پسند و راى
يكايك افراد مانع اصل رهبرى و پيشرفت نخواهد بود؟ اگر اصل بر اين باشد كه اين جامعه بايد از وضع فعلى بدر آيد، اين جامعه
بايد روابط اجتماعى منحطى را كه دارد تغيير دهد، بايد طرز تفكرى كه دارد عوض شود... آنوقت انتخاب اين رهبرى به وسيله
افراد همين جامعه امكان ندارد; زيرا افراد جامعه هرگز به كسى راى نمىدهند كه با سنتها و عادات و عقائد و شيوه زندگى رايج
همه افراد آن جامعه مخالف است و مىخواهد آنها را ريشه كن كند... چنين مردى و رهبرى نمىتواند مورد اتفاق اكثريت آراء اين
مردمى كه بايد خودشان عوض شوند و آرائشان هم بايد عوض شود قرار بگيرد. (همانجا، ص 601) بر اين سخن دكتر اين را نيز بايد افزود كه گروههاى خاصى از جمعيت جامعه، بويژه در دورههاى خاصى، و خصوصا تحت فشارهاى
تبليغات فرهنگى بيگانه، ممكن است در پى آزاديهايى باشند كه مخل به اصلاح و تربيت آنهاست. در اين صورت، اكثريت آنها، به
كسى راى خواهند داد كه گمان مىكنند مىتواند مطامع خاص آنها را تامين كند. در اين صورت، جامعه از چهارچوبه ايدئولوژيك
خود خارج خواهد شد. دكتر به مفاسد اخلاقى ناشى از دمكراسى غربى نيز واقف است و نمونههايى از آن را به عنوان مثال ذكر مىكند. از جمله به
اعتراض روشنفكران فرانسوى به ژنرال دوگل اشاره مىكند كه چرا او به رقاصان دستور داده بود به صورت وقيح نرقصند و يك "
عورت پوش " (پارچهاى كه بهاندازه يك كف دستيك برگ است) به آنجايشان بگذارند. ليبرالها و دمكراتها فرياد زدند كه "مگر نه
هر انسانى مىتواند هر جور كه خواست در حكومت ليبراليسم و نظام دمكراسى و آزادى فردى برقصد؟ " (همانجا، ص 602) دكتر به نوع انتقاداتى كه متفكران غربى از دمكراسى دارند اشاره دارد; از جمله آن كه، چگونه در داخل جوامع غربى، قدرتهاى
اقتصادى با استفاده از اهرمهاى خاص خود در پشت نقاب دمكراسى، قدرت سياسى را در اختيار خود مىگيرند. رسوايى اين انتقاد
تمام عالم را پر كرده است. مساله "راى ساختن" از مهمترين وجوه منفى دمكراسى در غرب است كه دكتر هم به آن توجه داده است: "آزادى راى هست، اما
راىها آزاد نيستند. راىها را مىسازند و سپس مردم را براى دادن آن آزاد مىگذارند." (همانجا، صص 611، 613) البته دكتر در برابر دوران "وصايت" كه رهبرى ايدئولوژيك است، دوران "شورا" را قرار داده و بر اين باور است كه دوران اول، يك
دوران "گذرا" است. به اعتقاد او: "پس از دوران امامتيا دوران وصايت (دوران مشخص سازندگى انقلابى) دوران بيعت و شورا و
اجماع و دمكراسى آغاز مىشود كه شكل نامحدود و هميشگى و عادى رهبرى جامعه است. (همانجا، ص 633) . از نگاه وى دو اصل
وصايت و شورا مغاير با يكديگر نيست، بلكه هر كدام ويژه مرحله خاصى است. دلايل اين امر از ديد دكتر يكى آن است كه: "هنوز آراى مردم نمىتوانند شايستهترين را انتخاب كنند". ديگر آن كه "تا سالها پس از
استقرار انقلاب، هنوز عوامل ضد انقلابى و دستهاى كوتاه شده دشمن... همه فرصت مىطلبند كه در آرامش پس از انقلاب ناگهان
سربردارند و از درون نظام و نهضت را منفجر كنند و اين آرامش غالبا پس از نسل اول انقلابيون و به ويژه پس از مرگ رهبر
نخستين انقلاب پديد مىآيد; در فترتى كه دست مىدهد در خلاء سياسى كه در رهبرى به وجود مىآيد و با انقلابيون كه مىروند و
سياستمداران حرفهاى و عوام فريب مىآيند و فرماليتههاى قانونى و رسمى و تشريفاتى ادارى و سياسى و عوامفريبىهاى
دمكراتيك و تكرار شعارهاى خالى از محتوا". (همانجا، ص 620) وى در جاى ديگرى هم از اين كه در جامعه انقلابى، انتخاباتى براى انتخاب رهبر صورت بگيرد، سخت انتقاد كرده مىنويسد: امروز از نظر رهبرى متعهد و انقلابى جامعههاى فاسد و منحطى كه به انقلاب دست زدهاند، اما هنوز ريشههاى جاهلى و عناصر
انحرافى در آن قوى است و هنوز دستهايى كه به سادگى اين جامعه را به طرف خودشان مىكشانند در آستين نفاق نيرومندند...
و همه در انتظار كوچكترين ضعف در رهبرى سياسى و مجموعا اين عوامل و عناصر بر آراء تودههاى منحط حكومت مىرانند، در
چنين وضعى، رهبرى انقلاب و بنيانگذار مكتب حق ندارد به موقعيتهاى سريعى كه به دست آورده مغرور شود و انقلاب را از
خطر مصون پندارد; حق ندارد سرنوشت مردم و مسووليت نهضت را به حال خود رها كند و به رهبرى پس از مرگ خويش
نينديشد و نيز حق ندارد دچار وسوسه ليبراليسم غربى شود و انقلاب را در چنين جامعهاى به "دمكراسى راسها" بسپارد و نهضت
را و مكتب را و همه موفقيتهاى انقلاب را در معرض توطئههاى سياسى و تصادمهاى داخلى و غرض ورزيهاى سياستمداران و
ماجراجويان و عوامفريبان و خيمهشببازيهاى جناحها و به ويژه جادوى پولها و حيلهها و تردستىهاى عميق دشمنان خارجى قرار
دهد. (همانجا، ص 624) در نوشتههاى دكتر در اين زمينه، دو نكته قابل تامل است. نكته نخست آن كه دكتر مرز اين دوران گذرا را روشن نكرده است. كلى
گويى دائر بر اين كه هر زمان آگاهى مردم بالا رفت، نمىتواند پاسخى قاطع و روشن به اين مساله باشد. دوم آن كه بسيارى از انتقادات دكتر به دمكراسى و جامعه ليبرالى، انتقادات بنيادى است; يعنى به طبيعت دمكراسى است. او
اساسا اعتقاد به ايدئولوژى، يعنى پيشفرضهاى مذهبى دارد; در حالى كه در ليبراليسم و دمكراسى چنين چيزى پذيرفته نيست.
شريعتى دمكراسى متعهد را مىپذيرد كه در تعريف خود او: "حكومت گروهى است كه مىخواهد بر اساس يك برنامه انقلابى مترقى افراد را، بينش افراد را و... دگرگون كند... از نظر
جامعهشناسى سياسى، اين گروه متكى به كسب راى اكثريت افراد نيست; متعهد به تحقق ايدهها و عقائد و افكارش و تغيير در
مسير فكرى افراد... بر اساس ايدئولوژى خويش است." (همانجا) . آيا مىتوان گفت كه دكتر در دوران امامت و وصايتبه دمكراسى اعتقاد ندارد اما در دوران "غيبت" به آن باور دارد؟ چنين چيزى با
توضيحات دامنهدارى كه وى در نقد دمكراسى به معناى حاكميت راى اكثريت مردم داده سازگار نيست. به هر روى دكتر به "
دمكراسى هدايتشده و متعهد" اعتقاد دارد. پس در اين صورت تفاوت دوران وصايت و غيبت در چيست؟ پاسخى كه آقاى عبدالكريمى به اين تعارض داده آن است كه اساسا كاربرد كلمه دمكراسى در دوران "غيبت" از سوى دكتر، به هيچ
روى به معناى پذيرش "راى اكثريت" به عنوان منشا حاكميت نيست. بلكه تنها اشاره به آن دارد كه اگر در دوران نبوت و امامت، از
منظر دينى، همه علوم و معارف از بالا نشات گرفته و انسانها تابع محضاند، در دوران غيبتبر نقش فكرى و قدرت اجتهاد مردم و
مسووليتهاى اجتماعى مردم، افزوده مىشود. وى مىنويسد: بايد توجه داشت كه مراد شريعتى از اين عبارات كه در دوره غيبت "مردماند كه بايد خود... مردم را رهبرى كنند... و خود بهترين و
لايقترين و آگاهترين، دانشمندترين و پاكترين شخصيت موجود را براى رهبرى تشخيص دهند و از ميان خود كسى را به جاى امام
كه جاى پيغمبر اسلام استبرگزينند و بنشانند" به هيچ وجه به معناى پذيرش دمكراسى به مفهوم رايج آن در فلسفه سياسى -
حداقل در جوامع منحط و عقب افتاده - نبوده و نيست و انتخاب و تعيين رهبرى به وسيله مردم و سرچشمه گرفتن حاكميت از
متن امت، از ديدگاه وى دقيقا مىبايست مبتنى بر همان فلسفه امت و رژيم امامتيا رهبرى متعهد باشد. (فلسفه سياسى شريعتى،
ص 126) اينجاست كه به نقطه حساسى مىرسيم و آن اين كه دكتر كوشيده است تا استدلالهاى روشنفكرانه خود بر اساس آگاهيهاى
تاريخى و حتى تجربههاى فرد خود از حضور طولانى خود در اروپا، به نوعى امامتشيعى، چه در عصر حضور و چه در عصر
يبتبازگردد. تنها با اين تفاوت كه در عصر غيبت مسووليت مردم بيشتر است و خود بايد رهبرى را تشخيص دهند نه آن كه تعيين
كنند. اعتقاد به امامت در مفهوم تشيع علوى نفى كننده تسليم انسان معتقد است در برابر هر گونه نظام ضد آن نظام، و اعتقاد به اين
است كه در زمان غيبت امام معصوم حكومتهايى كه شيعه مىتواند بپذيرد، حكومتهايى هستند كه به نيابت از امام شيعى، بر
اساس همان ضوابط و همان راه و همان هدف بر مردم حكومت كنند. (مجموعه آثار 9، ص 213) . اين چيزى جز ولايت فقيه نيست; يعنى همان چيزى كه دكتر نام آن را دمكراسى متعهد يا دمكراسى هدايتشده گذاشته است.
اگر بنا باشد كه مردم با انتخاب خود دينى را پذيرفته باشند، طبيعى است امام بايد بر اساس آنچه كه دين اقتضاء دارد، امت را
رهبرى كند. در اينجا بايد توضيح داد كه اساسا كلمه "دمكراسى" در دمكراسى متعهد چيست. به عبارتى نقش مردم در نظامى كه "رهبرى
فقاهتى" دارد چگونه است. در اينجا بايد به دو نكته توجه كرد: الف: تعريف دين و حدود انتظار از آن ب: ويژگيهاى رهبرى نكته نخست آن است كه "دين" چيست و احكام دينى تا كجا جزميت دارد و تشخيص اين جزميتبه عهده كيست. در اين باره، در
سالهاى اخير مباحث زيادى مطرح شده است و البته دكتر جز آنچه كه به طور كوتاه درباره اجتهاد گفته ساكت است. نظرى كه به
طور سنتى از طرف مسلمانان پذيرفته شده، آن است كه دين پاسخگوى نيازهاى فردى و اجتماعى است. اين نظرى است كه امام
قاطعانه در بسيارى از سخنان خود بيان كردند. در سالهاى اخير از دو سوى بر اين اصل انتقاد شده. نخست آن كه اساسا از دين نبايد انتظار بيش از حد داشت، بلكه بايد
چهارچوبه پاسخگويى آن را به مسائل اجتماعى محدود كرد. دوم آن كه برداشتهاى عالمان در هر عصر و دوران و حتى در يك عصر
و يك نسل متفاوت است و نسبيتبر آنها حاكم. اگر چنين سخنى پذيرفته شود، به نظر نمىرسد كه در جايى بتوان توقف كرد.
لاجرم بايد مرجعى تعيين كرد تا كار را در يك نقطه فيصله بدهد. اين مرجع، چه يك نفر باشد چه يك جمع، بايد به سرعتبه نوعى
قطعيتبرسد تا امور اجرايى گرفتار مشكل نشود. حتى آنان كه قائل به نسبيت اين قبيل برداشتها هستند، در عمل چارهاى جز
رسيدن به نوعى جزميتحتى به صورت موقت ندارند. نكته دوم آن كه ويژگيهاى رهبرى كدام است و مردم و خبرگان تا چه حد در تشخيص اين ويژگيها در رهبر و پس از آن دوام و بقاى
آنها آزادند. به نظر مىرسد از تعبيرهايى كه دكتر درباره نقش مردم در دوران غيبت داشته و آن را به عنوان تشخيص بهترين و دانشمندترين
مطرح كرده، همان چيزى به دست مىآيد كه بعد از انقلاب اسلامى براى تشخيص رهبرى مورد قبول قرار گرفت. اين مطلب هيچ
به معناى آن نيست كه "اكثريت" منشا حاكميت رهبرى و يا حتى منشا در قانونگذارى يا تبيين ايدئولوژى هستند، بلكه
كثريتبهترين را تشخيص مىدهند و اين تشخيص در چارچوبه ويژگيهايى كه براى رهبر معين شده انجام مىگيرد. آنچه بايد در نهايت افزود آن كه نظر امام درباره ولايت فقيه كه محصول چندين قرن تعمق و تفكر فقيهانه فقهاى اسلامى بود، به
راحتى به عنوان مبناى نظام اسلامى پذيرفته شد. اما ديدگاه شريعتى كه همان نكته را از زاويه جامعه شناسى سياسى مطرح كرد،
در ميان آثار وى باقى ماند و حتى دوستان وى به آن توجهى نكردند. اين نشانگر آن است كه تاثيرانديشههاى فقهى شيعى تا
چهاندازه بر تاثيرانديشههاى روشنفكرانه فائق بوده و خود به روشنى حكايت از نفوذ دامنهدار روحانيت در ميان مردم دارد، چيزى
كه حتى اگر به طور موقت، با توطئه دشمن و تبليغات دوستان ناآگاه، براى چندى به سستى گرايد، در نهايت در ميان تودههاى
مسلمان جامعه نقش تعيين كننده دارد. پىنوشت: 1. متن امت و امامت در مجموعه آثار شماره 26، صص 634- 461 چاپ شده است. تاملى درباره سياست اسلامى و رهبرى متعهد
تلاشهايى براى ساختن بنيادهاى فكرى و فرهنگى
حكومت و سياست مهمترين مبحث رهبران جديد
اما در ايران
پس از پانزده خرداد
تاملات دكتر شريعتى در باب سياست اسلامى