مجلات >فصلنامه هفت آسمان>شماره 5

نقش احمد بن حنبل در تعديل مذهب اهل‏سنت (1)

رسول جعفريان

درآمد

از همان قرن نخست هجرى، در زمينه‏هاى اعتقادى، فقهى و تاريخى، بين مسلمانان اختلاف آرا پديد آمد. به تدريج، فرقه‏هاى مذهبى بر اساس اختلافات سياسى، و در كنار آن اختلاف در زمينه‏هاى اعتقادى و فقهى و تاريخى، پديد آمدند و به مرور توده‏هاى مسلمان را ابتدا بر اساس تقسيم بندى شهرى - مذهبى، و پس از آن، در داخل هر شهر، به تناسب اختلافات محلى مذهبى به خود جذب كردند.

اين اختلافات در قرن دوم كاملا شكل يافته بود، اما بيش از آن كه عنوان فرقه‏اى داشته باشد، بر محور عقايد اشخاص دور مى‏زد. افرادى مانند ابوحنيفه، غيلان دمشقى، جهم بن صفوان و جز اين‏ها، محورهاى اصلى اختلافات اعتقادى به شمار مى‏آمدند. از زمان سخت‏گيرى مامون در تحميل عقايدى خاص، كه بيشتر جانب معتزله را داشت و نسبت‏به اهل‏حديث، كه اكثر مردم طرفدار آن بودند، بى اعتنايى مى‏كرد، مرزبندى‏هاى فرقه‏اى حالت جدى‏ترى به خود گرفت.

مذاهب مختلف، در طى زمان، و متاثر از شرايط تاريخى، فرهنگى و اجتماعى گوناگون، شكل گرفتند; به طورى كه يك مذهب، در گذر زمان، ممكن بود تغيير و تبديلاتى را بپذيرد، و بنا به موقعيت تاريخى خود و مخالفانش و نيز رهبرانى كه آن مذهب را هدايت مى‏كردند، به شكل‏هاى گوناگون درآيد. گاه اين شكل‏ها چندان با يكديگر تفاوت داشت كه به انشعاب فرقه‏اى و مذهبى مى‏انجاميد و در داخل يك مذهب، چندين فرقه مختلف پديد مى‏آمد.

آنچه مهم‏تر است و شناخت آن لازم‏تر، به دست آوردن سير تطور يك جريان مذهبى است كه در گذرگاه‏هاى تاريخى خود گرفتار افراط و تفريطهايى نيز شده و گاه ممكن است‏شباهتى به صورت نخست‏خود نداشته باشد. براى مثال، مذهب تسنن، بر اساس آنچه در عهد شيخين بوده، يا تغييراتى كه در دوران عثمان يافته و سپس برخوردى كه اميرمؤمنين(ع) با آن داشته و مهم‏تر، شكلى كه در دوران امويان به خود گرفته است، با آنچه بعدها در قرن دوم به عنوان اهل‏حديث‏يا مذهب عثمانيه مطرح شد تفاوت دارد. بخش مهمى از همين جريان مذهبى، كه به هيچ روى حاضر نشد اميرالمؤمنين(ع) را، حتى به عنوان يك خليفه مشروع، بپذيرد، بر اثر مساعى احمد بن حنبل تعديل شد و موضع مساعدى نسبت‏به امام على(ع) اتخاذ كرد.

در اواسط قرن چهارم، ابوالحسن اشعرى، از نظر اعتقادى تغييرات بيشترى در اين مذهب پديد آورد و بعدها تحت تاثير تصوف، صورتى متفاوت با گذشته يافت. البته هسته اصلى آن، دست كم در نظريه، پيروى از حديث پيامبر(ص) و مشى سلف صالح بود، كه هر بار به دليل عمل به برخى از احاديث و رها كردن برخى ديگر و يا تغيير مرجعيت‏سلف صالح از يكى به ديگرى، صورت مسئله تا اندازه‏اى عوض مى‏شد. تازه اين بر فرض آن بود كه كسانى چون ابن‏تيميه يا محمد بن عبدالوهاب يافت نشوند كه بعد از هفت‏يا دوازده قرن، مسائل جديدى را مطرح كنند و آن‏ها را به سلف صالح نسبت دهند و مدعى شوند كه عقيده سلف نيز عينا همين است.

به هر روى، در طول قرن اول و دوم هجرى، عامه مردم پيرو مذهب حاكم بودند. اين مذهب چيزى جز عقايدى كه امويان از يك سو، و شمارى از صحابه و تابعين از سوى ديگر، مطرح مى‏كردند نبود. مطالب آنان گاه با يكديگر متعارض بود، اما به هر روى، نيرومندى امويان و تسلط آنان بر اركان جامعه سبب مى‏شد تا بسيارى از عالمان و محدثان در خدمت آنان قرار گيرند و افكار و انديشه‏هاى آنان را رواج دهند.

در دوره امويان، عامه مردم مذهب عثمانى داشتند، كه آبشخور آن از يك سو عايشه و طلحه و زبير و اصولا مكتب بصره و از سوى ديگر امويان بودند كه همه آنان در دشمنى با اميرالمؤمنين(ع) مشترك بودند. البته اين مربوط به باحث‏سياسى - اعتقادى بود. در مباحث اعتقادى صرف نيز جريان‏هاى خاصى در مدينه، شام، بصره و كوفه دنبال مى‏شدند كه تفاوت‏هايى با يكديگر داشتند و همان‏طور كه اشاره شد، بر محور عقايد اشخاص خاصى شكل مى‏گرفتند. گاه حكومت نيز در آن مداخله مى‏كرد، اما در بسيارى از موارد، اين مداخله، جز در مواردى كه پاى منافع سياسى در ميان بود، چندان جدى نبود. مثلا برخى از خلفاى اموى متهم به پيروى از قدريان و معتزليان شدند، يا پيش از آن، هشام برخى از رهبران مذهبى، مانند غيلان دمشقى يا بيان بن سمعان، را اعدام كرد. در دوره بنى‏عباس، مداخله در مباحث اعتقادى و فقهى اندكى بيشتر شد، اما جدى‏ترين آن‏ها مداخله مامون به عنوان مدافع مذهب معتزلى بود كه به جبر و زور كوشيد تا عقايد خود را بر عالمان و محدثان تحميل كند.

عامه مردم در اين دوره هنوز پيرو همان جريان‏هايى بودند كه از نظر عقايد سياسى دنباله مذهب عثمانى بود. در مباحث فقهى نيز از اشخاص معروفى كه به مرور در شهرها يافت مى‏شدند، پيروى مى‏كردند. در واقع، به جز شيعيان و خوارج كه تا حدودى ميان خود و ديگران مرزبندى ويژه‏اى داشتند، عامه مردم گرايش مذهبى مشخصى نداشتند. اندك اندك بحث از مرجئه پيش آمد كه آن نيز تنها در تعريف ايمان بود. معتزله نيز از اواخر عهد اموى و بيشتر عصر عباسى، مرزهاى فكر مذهبى خود را تا حدودى تعريف كردند. ساير مردم، كه آن زمان نام كلى مسلمان را داشتند و با عنايت‏به معتقدات مذهبى - سياسى خود عثمانى ناميده مى‏شدند، چندان مرزهاى عقايدى و فقهى مشخصى نداشتند. تعبير «عثمانى‏»، از نظر تاريخى، درست در برابر «شيعى‏» ساخته شده بود و سابقه آن به جنگ صفين مى‏رسيد.

در اوايل قرن سوم، مذهب عامه مردم عثمانيه ناميده مى‏شد. مهم‏ترين شاهد آن، كتاب العثمانيه جاحظ است كه در آن به دفاع از عقايد عامه در برابر مخالفان، به‏ويژه شيعيان پرداخته است. در اين كتاب چندان يادى از عثمان نيست، اما آنچه از آن دفاع شده، بيشتر ديدگاه‏هاى تاريخى-سياسى عثمانيه است كه بخش مهمى از معتقدات سنيان را در دوره بعد تشكيل مى‏داد. البته جاحظ از نظر اعتقاد، فرد مذبذبى بود و به جريان‏هاى مختلف مذهبى، كه درباره آن‏ها كتاب و رساله مى‏نوشت، چندان اعتقاد نداشت، بلكه بيشتر در پى مستدل كردن اين جريان‏ها بود. وى به طور رسمى يك معتزلى عثمانى مذهب بود.

مباحثى كه در العثمانيه مطرح شده، به طور عمده درباره مناقب ابوبكر و اثبات برترى وى بر ساير صحابه و پاسخ به برخى از انتقادها نسبت‏به اوست. جاحظ در اين كتاب، درباره برترى ابوبكر بر امام على(ع) بسط سخن داده و وى را شجاع‏تر و زاهدتر از امام على(ع) دانسته است. بخش‏هاى مفصلى از كتاب، پاسخ به انتقادهاى شيعه نسبت‏به ابوبكر و نيز پاسخ به استدلال‏هاى شيعه درباره برترى امام على(ع) و يا اثبات امامت اوست.

در اين رساله به‏ندرت نام عثمان آمده و حتى از خلافت عمر نيز سخن چندانى نرفته و به طور عمده، ديد عثمانى درباره ابوبكر و خلافت او طرح و در برابر ديدگاه شيعه قرار داده شده است.

البته ديد جاحظ درباره امام على(ع)، همانند ديد عثمانيه نيست. وى زمانى اين رساله را نوشته كه خود عثمانيه نيز، به پيروى از احمد بن حنبل، عقايد گذشته خود را نسبت‏به امام على(ع) اصلاح كرده بودند. در واقع، جاحظ ميان عثمانيه و سفيانيه تفاوت مى‏گذارد و در رساله ديگرى، كه با عنوان رسالة الحكمين و تصويب على بن ابى‏طالب فى فعله نگاشته، ديدگاه‏هاى سفيانيه را درباره معاويه رد كرده است. جاحظ در اواخر اين رساله نشان مى‏دهد كه از معاويه بيزار است. وى در رساله فضل هاشم على عبدشمس نيز به رد برترى امويان بر هاشميان پرداخته است. (2)

فرقه سفيانيه شايد همان نابته باشند، كه به نوعى عثمانى‏هاى افراطى بودند و همان فرقه‏اى است كه شيعه از آن با عنوان نصب يا مرام ناصبى ياد مى‏كند. جاحظ در رساله النابتة، پس از ارائه گزارشى از اتفاقات پس از رحلت‏حضرت محمد(ص) تا زمان يزيد و تاكيد بر اين كه يزيد مستحق لعن است، به بيان عقايد نابته زمان خود مى‏پردازد و مى‏گويد آنان سب واليان را فتنه و لعن ظالمان را بدعت مى‏شمرند، گرچه هر ظلمى را مرتكب شده باشند. وى كفر نابته را بدتر از كفر يزيد مى‏داند و تصريح مى‏كند كه نابته مشبهى مذهبند و خدا را به خلق تشبيه مى‏كنند. اين عقيده اهل‏حديث در قرن دوم و سوم هجرى است. او هم‏چنين، از منظر فردى معتزلى، به اعتقاد نابته به جبر و تشبيه و قدم قرآن سخت‏حمله مى‏كند و به صراحت آنان را پيرو احمد بن حنبل مى‏شمرد كه عقيده به قدم قرآن را از سلف نگرفته بلكه خود بدان معتقد شده است. (3) اين رساله نشان مى‏دهد كه اهل‏حديث در اين دوره، از نظر تاريخى و اعتقادى، چه باورهايى داشته‏اند.

رديه‏نويسى و اعتقاديه‏نگارى

از اوايل قرن سوم، رهبران مذهبى بغداد، كه عمدتا اهل‏حديث‏بودند، كوشيدند تا براى تعيين اين مرزها رساله‏هايى تدوين و در هر زمينه عقايد درست را از نادرست تبيين كنند. عامل و نتيجه اين قبيل رساله‏ها، كه در قرن سوم در تبيين حدود و ثغور عقايد درست نگاشته شدند، نوعى خودآگاهى فرقه‏اى گسترده بود كه با توجه به معيارهاى تكفير و تفسيق گسترده، مى‏توانست طرفداران هر فرقه را به صورت يك جامعه مستقل با عقايد و آداب و رسوم ويژه درآورد. اين مسئله در بسيارى از شهرها، به صورت تقسيم محلات يك شهر ميان فرقه‏ها رخ داد; چيزى كه سابقه هم داشت.

در اين‏جا لازم است درباره اهل‏حديث، كه جريان غالب مذهبى بغداد است، بيشتر توضيح دهيم.

به‏طور عمده، مرجعيت محلى در قرن دوم، دو نوع جريان مخالف را شكل داد: يكى اصحاب حديث، كه بيشترين آن‏ها اهل‏مدينه بودند; دوم اصحاب راى، كه در اصل عراقى بودند و بعدها در برخى شهرهاى ايران نيز هواداران جدى به دست آوردند. ظاهرا اصطلاح رايج در برابر «اهل‏حديث‏»، عبارت از «اهل‏كلام‏» (4) يا «اهل‏راى‏» بوده است. تقريبا مى‏توان گفت همه جريان‏هاى مخالف اهل‏حديث، در عراق و ايران رشد يافته‏اند; با اين حال نفوذ اصحاب حديث، به تدريج، در عراق و ايران نيز فزونى گرفت و اندك اندك توانست در برابر گروه‏هاى ديگر، خود را نماينده رسمى اهل‏السنة يا تسنن مطرح كند. اين در حالى بود كه تعداد زيادى از كسانى‏كه در شمار گروه‏هايى چون معتزله و مرجئه و اصحاب راى نبودند، رسما عقايد اهل‏حديث را نمى‏پذيرفتند و با اين حال، نام خاص فرقه‏اى نيز نداشتند. اين‏ها نيز گروه ويژه‏اى از سنيان بودند.

گفتنى است كه كلمه «سنى‏» از همين زمان، يعنى نيمه دوم قرن، به كار رفت و بعدها، در قرن سوم و چهارم، شيوع يافت. پيش از آن، عنوان «عثمانى‏» ويژه كسانى بود تنها به خلافت‏سه خليفه معتقد بودند.

مى‏توان گفت اهل‏حديث، نخستين بار، چيزى را كه بعدها مذهب تسنن ناميده شد و در قرن دوم شامل چند فرقه با تمايز فرقه‏اى اندك بود، به صورت يك فرقه با عقايد ويژه درآورد. افرادى كه اين جريان را شكل دادند، شمارى از محدثان بودند كه عمدتا در نيمه دوم قرن دوم تا قرن سوم هجرى در مدينه و بغداد زندگى مى‏كردند. مهم‏ترين شخصيت‏هاى آنان عبارت بودند از: عبدالله بن مبارك (م 181)، نعيم بن حماد مروزى (م 228)، اسحاق بن راهويه (م 238)، عثمان بن سعيد دارمى (م 280) و مهم‏تر از همه، احمد بن حنبل (164 - 241).

آثارى كه اينان نوشتند، بيشتر در رد بر مخالفانشان بود. در واقع، نزاع با مخالفان، خودآگاهى فرقه‏اى مستقل آنان را افزايش داد. مهم‏ترين آثارى كه اين افراد در اين تشخص فرقه‏اى تاليف كرده‏اند، رد بر قدريه، جهميه، مرجئه و زنادقه است. براى نمونه، احمد بن حنبل، دارمى، و عبدالله بن محمد جعفى (م 229) رساله‏هايى در رد بر جهميه نوشتند. مقصود آنان از جهميه، عبارت از معتزله و قدريه و يا به تعبير ديگر، كسانى است كه قائل به روايات تشبيه نيستند و در اثبات تنزيه مى‏كوشند و ممكن است آنان نيز به نوعى گرفتار افراط شده باشند.

در ادامه كار رديه نويسى، نگارش اعتقاديه‏ها آغاز شد. آنان براى نشان دادن مرزهاى اعتقادى درست، دست‏به تدوين اعتقادنامه‏هاى خود زدند. نام اين آثار به نوعى مشتمل بر كلمه سنت‏بود كه به‏تدريج اهل‏السنة از آن انشقاق يافت. اين اصطلاح درست در برابر بدعت قرار مى‏گرفت، و از نظر آن‏ها تمامى گروه‏هاى ديگر اهل‏بدعت‏بودند. شمارى از كسانى كه اين قبيل آثار را نوشته‏اند، عبارتند از: عبدالله بن احمد بن حنبل (م 290)، ابوبكر احمد بن عمرو شيبانى(م 277)، ابوعلى حنبل بن اسحاق (م 273)، ابوبكر احمد بن محمد الاشرم(م 273)، ابوبكر بن ابى شيبه (م 225)، ابن ابى عاصم (م 287) و ابومنصور اصفهانى. (5) ابن نديم به محمد بن عمر واقدى نيز كتابى را با عنوان كتاب السنة و الجماعه و ذم الهوى و ترك الخروج نسبت داده است. (6)

مشخصات برخى از اين آثار چنين است:

1. عبدالله بن احمد بن حنبل (م 290): كتاب السنة،2 ج، تحقيق محمد بن سعيد بن سالم القحطانى، الدمام، 1994.

2. بربهارى، ابومحمد حسن بن على بن خلف (م 329): شرح السنة، تحقيق ابوياسر خالد بن قاسم، مدينه منوره، مكتبة الغرباء الاثرية، 1993.

3. الخلال، ابوبكر احمد بن محمد بن هارون (م 311): السنة، 5 ج، تحقيق عطية الزهرانى، الرياض، دارالراية، 1994.

4. ابن ابى‏عاصم، ابوبكر عمرو بن ابى‏عاصم الضحاك الشيبانى (م 287): السنة، 2 ج، تحقيق محمد ناصرالدين الالبانى، بيروت، المكتب الاسلامى، 1993.

5. اللالكائى، ابوالقاسم هبة‏الله بن الحسن بن منصور الطبرى (م 418)، شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة و الجماعة، 9 ج، تحقيق احمد بن سعد بن حمدان الغامدى، الرياض، دارطيبة، 1994.

6. ابن بطة، ابوعبدالله عبيدالله بن محمد بن بطة العكبرى (م 387)، الابانة عن شريعة الفرقة الناجية و مجانبة الفرق المذمومة، 2ج، تحقيق رضا بن نعسان معطى، الرياض، دارالراية، 1994.

7. الطبرى، محمدبن جرير: صريح السنة، تحقيق بدر بن يوسف المعتوق، كويت، دارالخلفاء للكتاب الاسلامى.

ذهبى نمونه‏هاى فراوانى از اين قبيل كلمات و اظهار نظرهاى فرقه‏اى در زمينه‏هاى مورد اختلاف را در شرح حال عالمان حنبلى و اهل‏حديث‏بغداد و نواحى ديگر در كتاب سير اعلام النبلاء آورده است و اخيرا همه آن تعبيرات و جملات را جمال الدين بن احمد بن بشربادى در كتاب الاثار الواردة عن ائمة السنة فى ابواب الاعتقاد (2 ج، الرياض، دارالوطن، 1416) جمع آورى كرده است.

زمينه‏هاى اختلاف آرا

اشاره كرديم كه اين اختلاف آرا، در سه زمينه مشخص بود:

نخست در زمينه اعتقادى، كه شامل مباحث مهم كلامى، مانند بحث از صفات خدا و ايمان و كفر بود. در اين قسمت‏بر احاديث‏خاصى بسيار اصرار مى‏شد، كه مهم‏ترين آن‏ها بحث رؤيت‏خدا و حديث جلوس پيامبر در كنار خدا روى عرش بود. در بخش ايمان و كفر، نزاع اصلى با ابوحنيفه بود و كلماتى از سلف، بر ضد ابوحنيفه، در حجم بسيار گسترده‏اى ارائه مى‏شد; به‏ويژه درباره زياده و نقصان در ايمان، شواهدى از احاديث و آثار مطرح مى‏گرديد.

دوم در زمينه فقهى، كه البته در آن اختلافات جزئى فراوان بود، اما تنها برخى از اين موارد اختلافى وجه تمايز برخى فرق از ديگر فرقه‏ها بود. در اعتقاديه‏هاى موجود، در اين زمينه، روى نكته خاصى چندان تكيه نشده است.

سوم در زمينه تاريخى، كه اعتقاد خاص فرقه‏ها درباره خلفا و صحابه و تابعين بود. در اين باره عملا اعتقاد به چند خليفه نخست‏به صورت يك اصل اعتقادى درآمد. درباره صحابه، آنچه به عنوان يك اصل اعتقادى مطرح شد، اعتقاد به عدالت و عدم خدشه در مورد وثاقت آنان بود. درباره تابعين نيز، انكار برخى از شخصيت‏هاى برجسته، روزگارى براى شمارى از فرقه‏ها دقيقا در حكم يك اعتقاد رسمى بود; چنان كه عدم اعتقاد به ابوحنيفه و كافر شمردن وى، براى اهل‏حديث در قرن سوم، يك اعتقاد رسمى به شمار مى‏رفت و در كتاب‏ها موضوعى خاص مى‏يافت.

چگونگى اعتقاد درست‏به خلفا در ميان اهل‏حديث

درباره خلفا، در مرحله نخست، ميان شيعيان و ساير مسلمانان اختلاف بود. شيعيان، برخلاف ساير مسلمانان، لافت‏خلفاى نخست را نمى‏پذيرفتند; گرچه برخى از معتزله نيز انتقاداتى به خلفا داشتند. در اين باره، نه تنها اعتقاد به خلفا مطرح بود، بلكه چيزى شبيه به عصمت نيز براى آنان قائل بودند و كوچك‏ترين انتقادى قابل تحمل نبود. انتقاد يا طعنه به خلفا، دليل بر تمايل به رافضى‏گرى بود.

درباره خلفا از زواياى مختلف، مشتمل بر كيفيت انتخاب خليفه، بيعت‏با او، اطاعت از او و شرايط خليفه شدن بحث مى‏كردند. با اين حال، به جز اين مطالب كه درباره هر خليفه‏اى مطرح مى‏شد، نوعى اعتقاد خاص نسبت‏به خلفاى عصر اول، كه سنيان از آن‏ها با عنوان راشدين ياد مى‏كنند، مطرح شد: يك مسلمان، وقتى سنى است كه اين سه يا چهارتن را خليفه بداند وگرنه اهل‏بدعت و از تسنن خارج شده است. بر اساس اين نگرش، ممكن نيست كه فرد سنى صرفا به قرآن و حديث اعتقاد داشته باشد. در اصل چنين تعبيرى درباره شيعه نيز به اعتبار ائمه صادق است.

تعداد خلفا از ديگر مسائل اختلافى ميان مسلمانان بود. عامه مسلمانان، به جز شيعه امامى و در مواردى زيدى، دو خليفه نخست را مى‏پذيرفتند. اما در قرن نخست هجرى و تا قرن دوم، برخى از سنيان، عثمان را قبول نداشتند. گرچه اين قبيل افراد در تواريخ و شرح حال‏ها به شيعه بودن متهمند، اما به طور اصولى به لحاظ عقايد و فقه، كاملا از شيعه جدايند. بسيارى از مردم عراق، بيشتر مردم كوفه و واسط، عثمان را نمى‏پذيرفتند و به جاى آن به امام على اعتقاد داشتند و حتى او را برتر از دو خليفه نخست مى‏دانستند. در برابر، اهل‏حديث و عثمانى مذهبان سخت‏به عثمان اعتقاد داشتند و تفكيك ميان او و دو خليفه ديگر را به هيچ روى نمى‏پذيرفتند. بر طبق اين اعتقاد، مسلمان بايد در امر خلافت‏به سه خليفه معتقد باشد: ابوبكر، عمر و عثمان. ترتيب فضيلت آنان بر يكديگر نيز درست‏به همين ترتيب تاريخى است: اولى بهتر از دومى است و دومى بهتر از سومى، و اينان بهترين صحابه‏اند. در اين گرايش، از منظر اعتقادى، تنها سه خليفه پذيرفته شده بودند و جايى براى خليفه چهارم وجود نداشت.

نگاهى به كتاب السنه، اثر ابوبكر خلال (م 311)، مى‏تواند دامنه اصول اعتقادى اهل‏حديث را در زمينه شمار خلفا و ديدگاه‏هاى پذيرفته شده درباره آنان نشان دهد. اين كتاب، بيش از هر اثر ديگرى از آثار اهل‏سنت، سنت را درباره آنچه بايد درباره خلفا بدانيم و بدان معتقد باشيم، بيان كرده است. تقريبا تا صفحه پانصد كتاب، بلكه اندكى بيشتر، به اين موضوع اختصاص يافته و پس از آن به بحث‏هايى درباره جبر و اختيار و كفر و ايمان پرداخته شده است. بدين ترتيب، مى‏توان پذيرفت كه اين اثر، بيش از آن‏كه اعتقادى و كلامى به معناى مصطلح باشد، يك اثر سياسى است كه مواد اوليه فراوانى در مسائل مختلف مربوط به سياست دينى از زاويه فقهى در آن يافت مى‏شود. در واقع، نگرش تاريخى مسلمانان سنى نسبت‏به خلافت، در اين كتاب عرضه شده است.

در هر بخش، بر اساس تقسيم بندى مؤلف، احاديثى از رسول خدا(ص) و اقوال مختلفى از بزرگان سلف، صحابه و تابعين نقل شده، ابعاد اعتقاد صحيح روشن مى‏شود. بخشى از ابواب كتاب چنين است: اطاعت از امام و ترك خروج بر وى; حديث الائمة من قريش; امارت و مباحث آن; احكام خروج كنندگان بر امام; مباحث كلى خلافت; خلافت ابوبكر و عمر و عثمان و على; بحث تقديم خلفا بر يكديگر; درباره روافض; و بحث از بنى اميه و فتنه.

آنچه ما در پى‏آنيم، مباحث‏سياسى كتاب به صورت عام نيست، بلكه اعتقاد اهل‏حديث در خصوص خلفاى نخست، به‏ويژه نگرش آنان به جايگاه امام على(ع) است.

عقيده اهل‏حديث درباره خلفا

در نگاه اهل‏حديث، بهترين خلفا و صحابه پس از رسول خدا(ص) ابوبكر و عمرند كه منهاى اين اعتقاد، بر اساس ديد سياسى آنان، در دوره‏اى كه جماعت و يكپارچگى سياسى مسلمانان كاملا استقرار داشته است، خلافت كرده‏اند و به ديگر سخن با مخالفتى روبه‏رو نشده‏اند. اما درباره خليفه سوم، از ديد اهل‏حديث، انعقاد خلافت وى بر پايه اجماع بوده و ترديدى در اين مطلب وجود ندارد. (7) در نيمه دوم خلافت وى به تدريج مخالفت و سپس شورش پديد آمده است. با اين حال، ديد سياسى اهل‏حديث نسبت‏به اين شورش، كاملا منفى است و نوعى خروج و شورش نادر است كه در اصطلاح خروج بر امام نام دارد.

تحليل اهل‏حديث از اين اوضاع، در عين حمايت از مشروعيت‏خلافت عثمان، آن است كه از اين پس «جاء الاختلاف و البدع و صار الناس احزابا و صاروا فرقا». (8) از اين پس تنها شمار اندكى بر حق ثابت ماندند، و بنا به نظر اهل‏حديث در تفسير «جماعت‏»، از زمان معاويه به بعد، استقرار بر حق، يعنى دولت اموى، پديد آمده است. بنابراين دوران امام على(ع) دوران اختلاف بوده است. براى اهل‏حديث، تحليل مخالفت طلحه و زبير و عايشه با امام على(ع)، آن هم به دفاع از عثمان، چندان آسان نيست. در تمام دوره دشمنى اهل‏حديث‏با امام على (ع) مهم‏ترين استدلال آن بود كه در صورت پذيرش مشروعيت‏خلافت امام، خون طلحه و زبير به هدر مى‏رود. نگرش عثمانى به هيچ روى نمى‏توانست چنين مسئله‏اى را بپذيرد; بعدها هم با اين شرط پذيرفت كه درباره جنگ امام على(ع) با اين گروه سكوت كند. (9)

امام على (ع) در سال چهلم هجرت به شهادت رسيد و شيعيان شكست‏خوردند و امويان پس از آن نود سال حكومت كردند. در اين مدت مذهب عثمانى را به عنوان مذهب پايه در دنياى اسلام، مطرح كردند. در اين نگرش، اصلا جايى براى امام على نبود و عثمان سخت تثبيت مى‏شد; به طورى كه مخالفت مردم مدينه با عثمان در زمان كشته شدن وى و يا مخالفت عامه عراقى‏ها با عثمان در طول حكومت امام على(ع)، اصلا به حساب نيامد و به عنوان بدعت در مقابل نت‏شناخته شد.

در چنين شرايطى، اعتقاد اهل‏حديث‏به خلفا بر پايه نگرش عثمانى شكل گرفت و از دوره شورش معاويه بر امام على(ع) به بعد، صورت اعتقادى به خود گرفت و حتى بنى‏عباس نيز نتوانستند اين نگرش را چندان عوض كنند. گويا پس از درگير شدن آنان با علويان، از زمان منصور به بعد، تغيير آن نگرش را چندان به مصلحت‏خويش نمى‏ديدند.

مامون بر انكار عثمان، البته نه به صورت آشكار، و اثبات موقعيت امام على(ع) اصرار داشت. اين اقدام او هم‏زمان با سخت‏گيرى بر اهل‏حديث، موجى از مخالفت را بر ضد او برانگيخت و بلافاصله پس از معتصم (م 227) و غلبه اهل‏حديث، بار ديگر نگرش عثمانى به طور جدى مطرح شد.

البته روشن بود كه عثمانى‏ها يا سنيان جديد، تنها گروهى نبودند كه در بغداد ياعراق يا ساير شهرهاى ايران و شام و مصر زندگى مى‏كردند. در كنار آن‏ها معتزله، مرجئه يا اصحاب ابوحنيفه و نيز شيعيان بودند كه جمعيت زيادى داشتند. آنچه بناى اصلى اعتقاديه‏هاى اهل‏سنت را ساخت، جريان اهل‏حديث‏بود كه از آغاز دهه سوم قرن سوم به بعد، به آرامى رو به تعديل پيش رفت تا راحت‏تر بتواند در برابر مخالفان ايستادگى كند.

يكى از مهم‏ترين فصول اين تعديل، پذيرش امام على(ع) به عنوان چهارمين خليفه بود; يعنى در اين زمان عقيده اهل‏حديث درباره خلافت، تغيير كرد و كسى كه از ابتدا با او دشمنى شده، و حتى مى‏توان گفت عقيده عثمانى دقيقا در ضديت‏با او شكل گرفته بود، در ميان عقيده اهل‏حديث‏به عنوان خليفه پذيرفته شد; درست همان‏طور كه در دوره معاصر ما نيز خوارج، در عمان و شمال الجزاير، امام على(ع) را تقديس مى‏كنند و آنچه را در گذشته بدان معتقد بودند كه اساسا در ضديت‏با امام على(ع) شكل گرفته بود، انكار مى‏كنند.

«السنة‏» ابوبكر خلال و عقيده صحيح درباره خلافت

مطالبى كه خلال در فصول مربوط به خلافت آورده، نقل‏هاى كوتاه و بلند از افراد مختلف، به صورت روايت از حضرت رسول يا نقل قول از صحابه و تابعين است كه هر كدام نكته خاصى را نشان مى‏دهد. بسيارى از روايات اين باب، بدون ترديد، از ساخته‏هاى دوران بعدى است. در اين‏جا به ترتيب گزيده اين نقل‏ها را كه هر كدام گوشه‏اى از اعتقاد صحيح اهل‏حديث درباره خلافت‏خلفاى نخست را نشان مى‏دهد، مى‏آوريم.

نخستين نقل، روايت‏يوم الخميس، يعنى خبر درخواست كاغذ و قلم براى رسول خدا(ص) است كه نياوردند و پيامبر را متهم به هذيان‏گويى كردند. اين روايت، بنا به تصريح مصحح در پاورقى، بى‏ترديد روايتى صحيح است (ص 271). (10)

در نقل ديگرى، عايشه استخلاف از طرف رسول خدا(ص) را انكار مى‏كند و مى‏گويد اگر قرار بود جانشينى تعيين كند، ابوبكر و عمر را بر مى‏گزيد (ص 272).

نقل ديگرى از امام على(ع) آمده است كه چون ديديم پيغمبر(ص) در بيمارى ابوبكر را براى نماز تعيين كرد، او را به خلافت‏برگزيديم (ص 274). اين نقل با توجه به مواضع امام على در آغاز خلافت ابوبكر واضح البطلان و ساختگى است.

نقلى ديگر از ابوحازم است كه مى‏گويد در روزهاى آخر خلافت ابوبكر، عمر را باچوب‏دستى ديده كه مردم را آرام مى‏كرده و به آن‏ها مى‏گفته است: «اسمعوا لقول خليفة رسول الله(ص); آنچه از طرف ابوبكر، جانشين و خليفه رسول خدا(ص)، خوانده مى‏شود بشنويد». اين همان فرمان ولايت‏عهدى عمر از سوى ابوبكر بوده است (ص 277). پس از آن از شوراى عمر صحبت‏شده و نقل‏هايى در فضيلت ابوعبيده جراح آمده كه عمر گفت: «اگر زنده بود او را جانشين خود مى‏كردم‏» (ص 279). سخنى هم از كعب الاحبار است كه شايع كرده بود كه معاويه خليفه مى‏شود (ص 281); و اين مطلب را به عنوان آن كه در كتاب‏هاى كهن يافته مطرح مى‏كرد.

جملات زيادى در ستايش دو خليفه اول از قول امام على(ع) نقل شده تا شائبه‏اى از اختلاف ميان آن‏ها نباشد. از ايشان نقل شده است كه بهترين امت پس از پيامبر(ص) ابوبكر و بعد عمر است (ص 289، 293); يعنى همان اعتقاد اهل‏حديث. محارب بن دثار هم گفته است كه بغض ابوبكر و عمر نفاق است (ص 290). اين مضمون روايت پيامبر(ص) درباره امام على(ع) است كه به تواتر نقل شده و در اين‏جا معكوس شده است. محمد حنفيه هم گفته بهترين امت ابوبكر و عمرند. وقتى درباره پدرش سؤال شده، گفته است: «رجل من المسلمين‏» (ص 291). روايت مفصلى هم عبدالله پسر عمر درباره مرگ پدرش و جانشينى او آورده است (ص 294 - 297).

در آغاز جزء دوم كتاب، باز نقل‏ها از خلافت ابوبكر آغاز شده است. در نخستين عبارت، تعيين ابوبكر براى نماز در حيات پيامبر(ص) به معناى تعيين وى براى خلافت دانسته شده است (ص 301 و 302). در اين باره نقل‏هاى متعددى از قول اطرافيان وى، كه از اين جهت همه در معرض تهمتند، آمده است. گاهى براى اين كه اين تاييد جدى‏تر شود، از قول امام على(ع)، كه عدم بيعت وى با ابوبكر تا زمان رحلت‏حضرت فاطمه(س) مسلم است، نقل‏هايى آمده است. ستايش‏هاى معصوم‏گرايانه نسبت‏به ابوبكر و عمر نيز در اين نقل‏ها فراوان ديده مى‏شود: «ابوبكر و عمر خير اهل‏السماء و خير اهل‏الارض و خير الاولين و خيرالاخرين الا النبيين و المرسلين‏» (ص 307).

در ادامه فصلى در خلافت عمر آمده و در آن‏جا نيز ستايش‏ها غوغا مى‏كند (ص 311 به بعد). قسمت‏بعد درباره خلافت عثمان است (ص 319). در اين‏جا نيز فضايل عثمان نقل شده و نقلى بر اين كه اجماع امت‏بر خلافت عثمان حاصل شده آمده است (ص 320). درباره كسى هم كه على را بر عثمان مقدم مى‏داشته اعتراض شده است كه بيعتى صحيح‏تر و محكم‏تر از بيعت‏با عثمان نبوده است (ص 321); چرا كه خلافت او با نظر و مشورت شش نفر از اهل‏بدر تاييد شده است (ص 322).

درباره درخواست‏خلع از خلافت از سوى مخالفان، نقل شده است كه لباس خلافت را خدا پوشانده و نمى‏شود آن را كند (ص 321، 329). طبعا به دليل ترديدهايى كه شيعيان كوفى درباره خلافت عثمان داشتند، اهل‏حديث كوشش كرده‏اند تا براى عثمان، فضايل بيشترى روايت كنند و از آن مهم‏تر، براى توجيه شورش مردم، توجيهاتى دست و پا كنند. در اين توجيهات، قتل عثمان نخستين «فتنه‏» دانسته شده كه آخرين فتنه هم فتنه مسيح است (ص 335).

تا اين‏جا، عقيده اهل‏سنت درباره خلافت صحيح، جدى است، چيزى كه در برخى از نقل‏ها در همين كتاب، از آن با تعبير «خلافة النبوة‏» ياد مى‏كنند (ص 284، 334). (11)

اهل‏حديث و ترتيب تفضيل خلفا

گذشت كه در مرام عثمانيه، كه سلف اهل‏حديثند، خلافت امام على(ع) به رسمت‏شناخته نمى‏شد. زمينه تاريخى آن، نقش امويان در شكل‏دهى مذهب عثمانيه بود كه در بصره و شام استقرار داشت، در كوفه با آن دشمنى مى‏شد و مردم مدينه در مورد آن توقف مى‏كردند. در ساير بلاد، مانند شهرهاى ايران نيز، بر اساس الحق لمن غلب، در تمام دوره اموى، همين مرام شايع بود.

شواهد زيادى وجود دارد كه اهل‏حديث، در زمينه اصل اعتقادى خود درباره خلافت، تاكيد داشتند كه تنها اعتقاد به صحت‏خلافت‏سه نفر نخست كافى است. اين در حالى است كه شيعيان كوفى - كه البته بيشتر آن‏ها نه امامى بودند و نه زيدى، و تنها از ديد اهل‏حديث عثمانى مذهب، به دليل مقدم دانستن امام على(ع) بر عثمان، شيعه شناخته مى‏شدند - در عين پذيرش چهار خليفه در قرن دوم، امام على را از نظر رتبه مقدم بر عثمان مى‏داشتند. اصحاب حديث‏بصرى كه در اواخر قرن دوم اندكى تعديل يافته بودند، چهار خليفه را قبول داشتند، اما اهل‏حديث‏بغداد، در اوج دوره افراط خود، تنها سه خليفه را مى‏پذيرفتند. اين تقسيم بندى در كتاب مسائل الامامه كه در قرن سوم تاليف شده، چنين آمده است: اهل‏حديث كوفه نظير وكيع بن جراح و فضل بن دكين چنين مى‏پندارند كه: «ان افضل الناس بعد النبى(ص) -صلى‏الله‏عليه‏وآله- ابوبكر، ثم عمر، ثم على، ثم عثمان، يقدمون عليا على عثمان و هذا تشيع اصحاب الحديث من الكوفيين و يثبتون امامة على‏». در برابر اين نگرش، اصحاب حديث‏بصرى بر اين باورند كه: «افضل الامة بعد النبى(ص) ابوبكر ثم عمر ثم عثمان ثم على، ثم يسوون بين بقية الشورى‏». اين در حالى است كه مشايخ اهل‏حديث در بغداد اساسا خلافت امام على(ع) را قبول ندارند: «و اما مشايخ اصحاب الحديث من البغداديين، فانهم لايثبتون امامة على، منهم ابن معين و ابوخيثمه و احمد بن حنبل كانوا يحذفون عليا من الامامة و يزعمون ان ولايته كانت فتنة!» (12)

عنوانى كه در كتاب السنة خلال در اين باره آمده، «السنة فى التفضيل‏» است; به اين معنا كه اعتقاد صحيح در باب تفضيل خلفا بر يكديگر چيست. اين‏جاست كه شواهد فراوانى مى‏يابيم كه اهل‏حديث نخست، كه سلف جريان تسنن در دنياى اسلام است، تا اوايل قرن دوم و حتى در بسيارى از موارد تا اواسط آن، اعتقادى به خلافت امام على(ع) نداشته است.

در اين بخش، نقل‏هاى فراوانى آمده كه چندان نظم منطقى ندارد; اما به هر حال، گوياى نوعى نگرش اعتقادى اهل‏حديث‏به مسئله تفضيل ميان خلفاست.

در نخستين نقل، صالح بن احمد بن حنبل از پدرش درباره گروهى سؤال مى‏كند كه شيخين را بر ديگران تفضيل نمى‏دهند. احمد مى‏گويد: «ما در باب تفضيل به سخن عبدالله بن عمر معتقديم كه مى‏گفت: زمانى كه رسول خدا زنده بود، ما در [تفضيل] معتقد بوديم كه اول ابوبكر دوم عمر و سوم عثمان به ترتيب بر يكديگر تفضيل دارند; اما در مورد شخص يا اشخاص بعد سكوت مى‏كرديم‏» (ص 371).

از نقل بعدى روشن مى‏شود كه عقيده كوفى‏ها برخلاف اين بوده، چون به امام على(ع) اعتقاد داشتند. ديگر آن كه اهل‏مدينه هم اعتقادى به تفضيل نداشته‏اند و هيچ‏كس را بر ديگرى تفضيل نمى‏داده‏اند (ص 371).

در باب تفضيل، كسانى يافت مى‏شدند كه تنها درباره ابوبكر و عمر اظهار نظر مى‏كردند و ساكت مى‏شدند. احمد بن حنبل بر اين باور بود كه اين نگرش، يك سنت تمام نيست، يعنى بايد نام بعدى‏ها نيز افزوده شود (ص 372). احمد معتقد بود كه اگر كسى پس از نام اين دو نفر توقف كند از اهل‏السنة نيست (ص 373). يحيى بن سعيد قطان، از تابعين برجسته، به پيروى از سفيان الثورى، تا نام عمر توقف مى‏كرد. در اين باره به او اعتراض شد كه مذهب مردم بصره چنين نيست (ص 372 و 373). (13) سفيان بن عيينه نيز در اعتقادات خود، تنها نام ابوبكر و عمر را مطرح مى‏كرد و بس. (14) شافعى، كه متهم به تشيع بود، ترتيب تفضيل را در قرن دوم، كه هنوز اهل‏حديث اعتقادى به امام على(ع) نداشتند، به ترتيب خلافت، از ابوبكر تا على(ع) مى‏دانست. (15) بسيارى از كسانى كه از عامه مسلمانان بودند و نه از وابستگان به نحله اهل‏حديث، از همان قرن اول و دوم، امام على(ع) را در شمار سه نفر ديگر مى‏آوردند.

يك مانع عمده بر سر راه تفكر اهل‏حديث، عقيده كوفيان بود كه نه تنها امام على(ع) را مى‏پذيرفتند، بلكه او را بر عثمان، و حتى شيعه‏ترها بر ابوبكر، مقدم مى‏داشتند. (16) به همين دليل، ابوبكر خلال، در ادامه عنوانى آورده است كه «الانكار على من قدم عليا على ابى‏بكر و من بعده‏». (17)

نخستين نقل از ابن حنبل است كه مى‏گويد: هر كس على را بر ابوبكر مقدم بدارد، بر ابوبكر طعنه زده است; چنين است اگر كسى او را بر عمر مقدم بردارد. اگر كسى وى را بر عثمان مقدم بدارد، بر ابوبكر و عمر و اصحاب شورا و مهاجر و انصار طعنه زده است (ص 374). سفيان الثورى هم گفته است كه اگر كسى على را بر ابوبكر و عمر مقدم بدارد، به دوازده هزار نفر از صحابه جسارت كرده است (ص 375).

شايد در برابر همين نگرش بوده است كه در منابع حديثى اهل‏حديث، به طور گسترده اين نقل را از امام على(ع) آورده‏اند كه خود فرموده است كه ابوبكر و عمر بهترين امت هستند. (18)

احمد بن حنبل هم گفته است كه اگر كسى على را بر شيخين مقدم بدارد مرد بدى است كه ما با او آميزش نخواهيم كرد (ص 377). ميمون بن مهران نيز درباره اين كه كسى على را بر شيخين مقدم بدارد، سخت‏خشمگين شد و گفت: شيخين «راس الاسلام و راس الجماعه‏» هستند (ص 379).

عنوان باب بعدى در كتاب خلال، «الانكار على من قدم عليا على عثمان‏» است. ابن حنبل، صاحب اين اعتقاد را نيز فردى بد وصف كرده است (ص 378). كسى از احمد بن حنبل مى‏پرسد: «اگر كسى على را بر عثمان مقدم بدارد، مبتدع است؟» احمد مى‏گويد: «گويى سزاوار آن هست كه بدعت گذار باشد; چرا كه اصحاب پيامبر(ص) عثمان را مقدم داشتند» (ص 380).

خلال، به نقل دلايل تقديم عثمان بر امام على(ع) پرداخته است و در اين زمينه، جملاتى از ابن‏مسعود و عبدالله بن عمر آورده است. اين نقل از عبدالله بن عمر، كه بدون شك كذب محض است، فراوان مورد استناد قرار گرفته است: «ما در حيات پيامبر(ص) ترتيب تفضيل را چنين مى‏دانستيم: ابوبكر، عمر، عثمان; و بعد ساكت مى‏شديم و كسى را بر كسى تفضيل نمى‏داديم‏» (ص 384، 396، 398 و 399). (19)

يزيد بن هارون مى‏گفت: براى ما فرقى نمى‏كند كه على را بر عثمان مقدم بداريم يا به عكس. ابن حنبل در اين باره مى‏گويد: نمى‏دانم يزيد بن هارون براين عقيده هست‏يا نه; اما «عامة اهل‏واسط يتشيعون‏» (ص 394); يعنى على را بر عثمان ترجيح مى‏دهند.

در نقلى ديگر از احمد آمده است: «اهل‏الكوفة كلهم يفضلون [عليا على عثمان رضى الله عنه و على جميع الصحابة]» (ص 395). همو مى‏گفت: اگر در ميان اهل‏كوفه سنى پيدا كنى، كاملا مشخص است: «كان يفوق الناس‏» (ص 395); چون همه كوفى‏ها على را بر عثمان، و حتى ساير صحابه، مقدم مى‏دارند و يك مورد خلاف كاملا سرشناس است. در نقلى ديگر به جاى تعبير كوفى سنى، از كوفى عاقل ديندار ياد شده كه «قد فاق الناس‏» و به نظر احمد از اصحاب قرآن است (ص 396). به اين ترتيب، در نگاه احمد حنبل، سنى واقعى كسى است كه به هيچ روى على را بر خلفا، و حتى عثمان، ترجيح ندهد.

اصل در تسنن، انكار خلافت امام على(ع) بود. ابوبكر خلال بابى در اين عنوان آورده و نقل‏هاى فراوانى را ارائه كرده است. از ابن عمر نقل شده كه مى‏گفت: «در زمان حيات پيامبر(ص) ما ابوبكر و عمر و عثمان را به ترتيب ياد مى‏كرديم و پس از آن ساكت مى‏شديم‏» (ص 396). اين حديث، كه اهل‏حديث آن را مسلم مى‏دانستند، مبناى اعتقاد صحيح آنان به عنوان يك سنى بوده كه مكرر به آن استناد مى‏كنند. خود احمد حنبل مى‏گفت: «نحن نقول ابوبكر و عمر و عثمان و نسكت على حديث ابن عمر» (ص 397).

احمد بن حنبل، برخلاف ساير اهل‏حديث، در كنار نام سه خليفه نخست، نام امام على(ع) را نيز مى‏افزود; گرچه تصريح مى‏كرد كه اگر كسى سه خليفه را نيز بپذيرد، اشكالى در اعتقاد سنى او نيست. وقتى از وى درباره «تفضيل‏» پرسيدند، گفت: «سنت آن است كه ابوبكر، عمر، عثمان و على را از خلفا بر ديگران تفضيل دهيم‏» (ص 372).

در نقلى ديگر آمده است كه كسى از وى درباره اين اعتقاد پرسيد كه ترتيب ابوبكر، عمر، على و عثمان درست است‏يا نه. گفت: از اين راى خشنود نيستم. سائل پرسيد: مى‏گويند اگر فردى چنين اعتقادى داشته باشد «مبتدع‏» است. احمد گفت: اين بدعت تندى نيست. سائل پرسيد اگر كسى بگويد: ابوبكر، عمر و على; و ساكت‏شود. احمد گفت: از اين سخن خشنود نيستم. سائل پرسيد: معتقد به آن مبتدع است؟ گفت از نسبت دادن اين سخن نيز خشنود نيستم. احمد ادامه داد: برخى از اصحاب پيامبر(ص) عثمان را مقدم مى‏داشتند. ابن مسعود درباره عثمان مى‏گفت: «خير من بقى‏». [وى اين سخن را در وقتى كه تازه خبر بيعت‏باعثمان به كوفه رسيده ابراز كرده است (ص 391)]. عايشه هم مى‏گفت: «اصبح عثمان خير من على‏» (ص 378 و 379). آگاهيم كه از هر دوى اين‏ها، چه اندازه بدگويى از عثمان نقل شده است; گرچه عايشه بعد از قتل عثمان، از گفته‏هايش پشيمان شد.

اين نقل نشان مى‏دهد كه احمد چندان درباره ترتيب پس از شيخين سخت‏گير نبوده است. البته نقل‏هايى برخلاف آن نيز هست كه به آن اشاره خواهيم كرد. در عين حال خواهيم ديد كه احمد كوشش مى‏كند به هر نحو شده، نام على را بر فهرست‏خلفا بيفزايد و سنى واقعى را كسى بداند كه به اين چهار نفر به ترتيب تفضيل اعتقاد دارد. شگفت آن كه احمد، با اين حال، حذف نام على(ع) را نيز بدون اشكال دانسته است. هارون الديك مى‏گويد: از احمد شنيدم كه مى‏گفت: ترتيب ابوبكر، عمر، عثمان «سنت‏» است. و اگر كسى بگويد: ابوبكر، عمر، على و عثمان، اين «رافضى‏» (يا گفت:) مبتدع است (ص 381).

احمد بن حنبل در روزگارى كه هنوز نفوذ چندانى نداشت، همان عقيده پيشين اهل‏حديث را ترويج مى‏كرد كه اعتقاد به سه خليفه كافى است و حتى تا به آخر نيز معتقد بود كه اگر كسى همين عقيده را داشته باشد كافى است، اما اشكالى ندارد كه نام امام على(ع) را نيز بر آن بيفزاييم. به همين دليل گاه اقوالى به ظاهر مخالف يك ديگر از او نقل شده است. مثلا يحيى بن معين هنوز نام همان سه نفر را كافى مى‏دانست و گويا چندان اعتقادى به افزودن نام امام نداشت. شخصى به او گفت از احمد شنيده است كه اگر كسى بگويد: ابوبكر، عمر عثمان و على، من آن را اعتقاد نادرست نمى‏دانم. يحيى گفت: من در خلوت احمد را ديدم و در اين باره از وى پرسش كردم، او گفت: «اقول ابوبكر و عمر و عثمان لا اقول على‏» (ص 397). (20) خلال بلافاصله پس از اين نقل آورده است كه يحيى بن معين مى‏گفت: «انا اقول ابوبكر، ثم عمر، ثم عثمان‏» (ص 398، 404). شگفت آن كه در كتاب ديگرى از يحيى بن معين نقل شده است كه مى‏گفت «خير الامة بعد نبيها ابوبكر ثم عمر ثم عثمان ثم على. هذا قولنا و مذهبنا». راوى تاكيد كرده است كه بارها اين مطلب را از وى شنيده است. (21)

سليمان بن حرب مى‏گفت: وقتى رسول خدا(ص) رحلت كرد، افضل مردم ابوبكر بود، بعد عمر و سپس عثمان; بنابراين ما هم پس از نام اين سه نفر، سكوت مى‏كنيم (ص 402). يزيد بن زريع نيز مى‏گفت: «خير هذه الامة بعد رسول الله(ص) ابوبكر، ثم عمر، ثم عثمان، ثم نقف‏» (ص 403). موسى بن اسماعيل تنبوذكى نيز مى‏گفت: ما همين - يعنى ترتيب سه نفرى خلفا - را ياد گرفته‏ايم و گوشت و پوستمان بر اساس آن رشد كرده و مردمان گذشته را هم بر اين اعتقاد ديديم: «تقديم ابى‏بكر و عمر و عثمان، ثم السكوت‏» (ص 403). بشر بن حارث درباره تفضيل مى‏گفت: «ابوبكر، عمر و عثمان‏» (ص 403). ايوب سختيانى گويد: داخل مدينه شدم در حالى كه مردم اطراف قاسم بن محمد و ديگران اجتماع كرده بودند. من نديدم احدى در اين اختلاف داشته باشد كه ابوبكر عمر و عثمان بر همه مقدمند (ص 403). قتيبه بن سعيد (م 240)، يكى از ائمه اهل‏حديث، در اعتقاديه كوتاه خود مى‏نويسد: «و افضل هذه الامه بعد نبيها ابوبكر، ثم عمر، ثم عثمان و الكف عن مساوى اصحاب محمد...» (22) با توجه به تاريخ درگذشت وى، مى‏توان حدس زد كه او سخن احمد بن حنبل را نيز نپذيرفته و هنوز مشى قديم اصحاب حديث را داشته است.

احمد بن حنبل و عقيده تربيع

در اين‏جا بايد به نقش احمد بن حنبل در مسئله «تربيع‏» بپردازيم. پيش از آن لازم است اين نكته را درباره احمد يادآور شويم كه وى نقش مهمى در شكل‏دهى به مذهب تسنن دارد; دليل آن نيز نفوذ فوق‏العاده او در ميان اهل‏حديث است. وى در برابر مامون و مسئله قرآن سخت مقاومت كرده و حاضر به پذيرش اصرار خليفه معتزلى درباره اعتراف به خلق قرآن نشد. از اين‏رو، پس از وى، جايگاه مهمى نزد متوكل يافت.

در دوره متوكل، اهل‏حديث‏حمايت‏شدند و احمد به عنوان رئيس آنان، از نفوذ چشم‏گيرى برخوردار شد. گرچه احمد از قرن پنجم و ششم به بعد، به عنوان يك فقيه شناخته شده و حنبلى منتسب به اوست، اما پيش از آن، در قرن سوم تا پنجم، وى به عنوان يك رهبر اعتقادى شناخته مى‏شد و حنابله، در مسائل مختلف اعتقادى سخت‏به وى معتقد بودند. در بيشتر كتاب‏هاى السنة، كه در قرن سوم و بعد از آن نگاشته شده‏اند، در بيشتر ابواب، به سخنان احمد استناد مى‏شود و سخنان وى فصل‏الخطاب مباحث اختلافى است. فهرستى از ديدگاه‏هاى وى را كه در آثار مختلف، از جمله السنه، اثر فرزندش بوده، در كتابى جمع‏آورى شده كه بخشى از آن نيز به خلافت اختصاص دارد. (23)

خلال، در جاى جاى اين كتاب، از قول خود يا ديگران، به لزوم پيروى از احمد در مسائل اعتقادى پرداخته است و بر آن تاكيد دارد. در رساله‏اى كه در رد بر يكى از علماى ترمذ در اين كتاب آمده - و در واقع در رد بر اوست كه حديث جلوس پيامبر را بر عرش الهى و در كنار خدا نشسته انكار كرده - چندين بار تكيه شده است كه: «اعاذنا الله و اياكم من مضلات الفتن و سلمنا و اياكم من الاهواء المضلة بمنه و قدرته و ثبتنا و اياكما على السنة و الجماعة و اتباع الشيخ ابى‏عبدالله رحمة الله عليه و رضوانه‏» (ص 227). لزوم پيروى از احمد بن حنبل، بلافاصله پس از لزوم ثبات بر مذهب سنت و جماعت آمده است. چند صفحه بعد از قول على بن داود قنطرى مى‏گويد: «اما بعد، فعليكم بالتمسك بهدى ابى‏عبدالله احمد بن محمد بن حنبل رضى الله عنه فانه امام المتقين لمن بعده‏» (ص 234). در انتهاى همين رساله باز آمده است: «اسال الله ان يمن علينا و عليكم بلزوم السنة و الاقتداء بالسلف الصالح بابى‏عبدالله رضى الله عنه فانه اوضح الامور المحدثات ما هو كفاية لمن اقتدى به‏» (ص 236).

مانند همين جملات در موارد ديگر هم تكرار شده است (ص 243). در انتهاى بحث از حديث جلوس، كه در ذيل آيه «عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا» آمده، ابوالفضل عباس الدورى مى‏گويد: «و نحن نقول فى هذه الاحاديث ما قاله احمد بن حنبل متبعين له و لآثاره فى ذلك‏» (ص 258).

اين تاكيدات نشان مى‏دهد كه احمد بن حنبل تا چه اندازه بر شكل‏گيرى عقايد اهل‏حديث تاثير داشته است. شگفت آن كه محمد بن جرير طبرى هم، كه احمد را فقيه نمى‏دانست در جاى جاى رساله صريح السنة، كه رساله اعتقاديه اوست، به كلمات احمد بن حنبل استناد كرده و در مواردى، پس از نقل سخن ابن حنبل، مى‏گويد: همين سخن ما را كفايت مى‏كند. در عين حال او حديث جلوس پيامبر را نمى‏پذيرفت; لذا حنابله افراطى بغداد سخت‏به او حمله كردند. (24)

بخش مهمى از اين تاثير، مربوط به تعديل ديدگاه اهل‏حديث درباره امام على(ع) است. اهل‏حديث كه ادامه همان جريان عثمانيه هستند سخت‏با امام على دشمنى داشتند. آنان نه تنها او را خليفه نمى‏دانستند بلكه به هيچ روى مزيتى هم براى آن حضرت در قياس با ساير صحابه نمى‏شناختند; و چنان كه ابن قتيبه مى‏نويسد، اهل‏حديث، از روى كينه‏توزى سبت‏به روافض، صريح‏ترين فضايل او، همچون حديث غدير و منزلت، را نيز انكار مى‏كردند. (25)

احمد بن حنبل، شكننده اين جو بود و در ميان رواياتى كه در مسند يا آثار ديگر خود آورده، روايات فراوانى هم درباره فضائل امام على(ع) نقل كرده است. وى در كتاب فضائل الصحابه (26) خود، كه در دو مجلد درباره فضايل و اخبار صحابه به چاپ رسيده، به ترتيب از ابوبكر آغاز كرده (صص 65 - 243)، پس از آن درباره عمر (صص 244 - 502)، سپس از عثمان (صص 503 - 527) و آن‏گاه از فضايل اميرالمؤمنين (صص 528 - 727) سخن گفته است. پس از آن نيز تا ص 990 فضايل شمارى ديگر از اصحاب آمده است.

اختصاص يافتن نزديك به دويست صفحه (27) به فضايل امام على(ع) در اين كتاب، كه همه روايات آن به نقل از احمد بن حنبل است، نشان مى‏دهد كه وى تا چه اندازه، در برابر اهل‏حديث عثمانى مذهب جوشكنى كرده است. در اين دويست صحفه، بسيارى از نكات زندگى آن حضرت و نيز فضايل ايشان، از جمله حديث غدير (ص 569)، منزلت، سدوا الابواب (ص 582)، ثقلين، نزول آية تطهير در حق اهل‏بيت (ص 588)، اولين مسلمان (ص 590)، اخوت (ص 598) و بيشتر فضايل و مناقب امام آمده است. حتى گاه در نقل‏هاى احمد، فضايلى براى اميرمؤمنان نقل مى‏شود كه شگفت‏آور است. (28)

نقل مناقب امام على(ع) در ميان اهل‏حديث، به مرور رو به گسترش نهاد. نگاهى به كتاب السنة ابن‏ابى‏عاصم، دامنه نقل فضايل امام را در ميان آثار اهل‏حديث نشان مى‏دهد. بسيارى از فضايل مهم امام على(ع) در اين كتاب آمده كه از آن جمله حديث غدير است. لالكائى نيز فصلى خاص را به نقل فضائل امام على(ع) اختصاص داده، (29) كه از آن جمله اين حديث است كه جابر بن عبدالله گفت: «ما كنا نعرف منافقينا معشر الانصار الا ببغضهم على‏». (30)

تاكنون ديديم كه اهل‏حديث اصرار بر آن دارند كه اعتقاد به سه خليفه در مجموع عقايد يك سنى واقعى، كافى است. كار احمد بن حنبل اين بود كه رابعيت‏خلافت امام على(ع) را بدون اشكال معرفى كرد.

عبدالله بن احمد بن حنبل مى‏گويد: از پدرم شنيدم كه در مسئله تفضيل مى‏گفت: «ابوبكر، عمر و عثمان.» بعد افزود: «و لانعيب من ربع بعلى لقرابته و صهره و اسلامه القديم و عدله; نسبت‏به كسى كه على را چهارمين خليفه بداند، به دليل قرابت آن حضرت با رسول خدا(ص)، دامادى او اسلام قديم و عدلش، عيب‏گيرى نمى‏كنيم‏» (ص‏404). (31)

افراد مختلفى از احمد نقل كرده‏اند كه درباره تفضيل مى‏گفت: ابوبكر، عمر و عثمان; اگر كسى على را اضافه كند، اشكالى ندارد (ص 406). و در نقل ديگرى مى‏گفت: «ارجو ان لايكون به باس; اميدوارم اشكالى نداشته باشد» (ص 406). و در نقل ديگرى احمد تاكيد مى‏كند كه هر دو گفته درست است; يعنى اين كه بگوييد: ابوبكر عمر و عثمان و سكوت كنيد; و يا اين كه على را هم بر آن بيفزاييد. تنها كسى برخطاست كه نام على را مقدم بر عثمان ياد كند (ص 407).

به نظر مى‏رسد كه احمد مراعات اهل‏حديث پيش از خود را مى‏كرد و ترس آن داشت كه اصرارش بر عقيده تربيع، كسانى را به شورش بر ضد وى وادارد. اين نكته از آن‏جا به دست مى‏آيد كه در برخى نقل‏ها، مى‏كوشيد تا فضايل اميرالمؤمنين را به طور جدى عنوان كند. در نقلى آمده است كه كسى از احمد پرسيد: اگر كسى بگويد «ابوبكر، عمر، عثمان و على‏» به نظر تو سنى نيست؟ احمد گفت: سنى است; چرا كه درباره على(ع) فضايلى نقل شده كه از شنيدن آن گويى پوست‏بدن كنده مى‏شود، مانند حديث «انت منى بمنزلة هارون من موسى‏» (ص 407).

هارون بن سفيان مى‏گويد: به احمد گفتم: «اگر كسى بگويد: ابوبكر و عمر و عثمان، درست است؟» گفت: «اين گفته عبدالله بن عمر است و مى‏پذيرم‏». گفتم: «اگر بگويد: ابوبكر و عمر و عثمان و على، چطور؟» گفت: «صاحب سنة‏». گفتم: «اگر كسى بگويد: ابوبكر و عمر؟» گفت: «اين سخن سفيان الثورى و شعبه و مالك بن انس است‏». گفتم: «اگر كسى بگويد: ابوبكر، عمر و على؟» گفت: «اين سخن تندى است; هذا الان شديد» (ص 408).

واهمه احمد بن حنبل از سنيان عثمانى مذهب از نقل بعدى به دست مى‏آيد. از احمد در شهر حمص، كه به تسنن عثمانى شهرت دارد، در اين باره سؤال شد و او اعتقاد صحيح را تنها اعتقاد به سه نفر نخست دانست. وقتى از يحيى بن معين در اين باره پرسيدند، گفت: «صدق ابوعبدالله، هو مذهبى‏» (ص 408). اين در حالى است كه وى اعتقاد صريح خود را در موارد ديگر بيان كرده بود. از جمله حامد بن يحيى بلخى مى‏گفت: «كان احمد بن حنبل يذهب فى التفضيل: ابوبكر و عمر و عثمان و على‏» (ص 409).

با وجود اين صراحت، ابوبكر خلال، بلافاصله پس از اين نقل، نكات جالبى را بيان كرده است. وى مى‏گويد: آنچه از احمد درباره تفضيل مشهور بود، اعتقاد به «ابوبكر، عمر و عثمان‏» بود. اما وى به عاصم و ابوعبيد مى‏گفت: «لست ادفع قولكم فى التربيع بعلى; سخن شما را درباره تربيع على(ع) رد نمى‏كنم‏». [گويى عقيده تربيع از اين دو نفر بوده است.]

بعد از آن برخى از بزرگان از رؤسا، كه معاصر وى بودند، از قول او نقل كردند كه گفته است: اگر كسى به على هم معتقد باشد، سنى است. احمدبن ابى الحوارى هم از او نقل كرده است كه او به على(ع) نيز اعتقاد داشته است. خلال مى‏افزايد: «عقيده من آن است كه وى به خاطر آن كه در زمان خود، امام همه مردم بوده، نخواسته است مردم شام را، كه درباره عثمان غلو مى‏كردند، مثل مردم كوفه، كه درباره على غلو مى‏كردند، از خود برنجاند. درست مانند سفيان الثورى كه وقتى به يمن درآمد، اول پرسيد مردم روى چه چيزهايى حساسيت دارند؟ گفتند: نبيذ و على. وى در اين باره چيزى نگفت تا از يمن خارج شد. چرا كه علما در اين باره رعايت مصلحت عامه مردم را دارند» (ص 410).

نقل ديگرى كه باز نزاع مخالفان احمد را با وى و پاسخ مبهم احمد را نشان مى‏دهد چنين است: ابوحاتم رازى گويد: از احمد بن ابى‏الحوارى شنيدم كه مى‏گفت: احمد بن حنبل بر ما وارد شد (گويا در همان شهر حمص); من نزد او آمدم و عقيده‏اش را درباره تفضيل پرسيدم. اصحاب وى بر من فرياد زدند: «او را رها كن، او از اهل‏سنت است، چه مى‏خواهى؟» گفتم: «عقيده‏ات درباره تفضيل چيست؟» گفت: «بر اساس حديث‏سفينه در مسئله تفضيل و خلافت‏» (ص 409). ديث‏سفينه همان حديثى است كه مدت خلافت پس از رسول خدا(ص) را سى سال دانسته كه سپس به ملوكيت تبديل مى‏شود.

احمد بن حنبل نوعى ايهام ديگر را نيز در پذيرش امام على(ع) در دايره عقايد اهل‏سنت‏به كار برد تا چندان مورد اتهام نباشد. او ميان اعتقاد به «تفضيل‏» با اعتقاد به مشروعيت «خلافت‏» تفاوت مى‏گذارد. در نقلى، درباره تفضيل، نام سه خليفه نخست آورده شده، اما درباره خلافت از چهار خليفه ياد مى‏شود. (32) مبناى استدلال احمد در تفضيل، سخن منسوب به عبدالله بن عمر و در امر خلافت، حديث‏سفينه است (ص 412). (33)

بر اساس اين حديث منسوب به پيامبر(ص) كه در آن آمده است: «الخلافة ثلاثون عاما»، خلافت چهار خليفه جمعا سى سال مى‏شود و طبعا بايد خلافت على(ع) نيز مشروع دانسته شود. وى در نقل ديگرى مستند مشروعيت‏خلافت امام على(ع)، كه جزء عقايد اهل‏سنت نيز هست - يعنى يك سنى واقعى بايد به آن معتقد باشد - حديث‏سفينه مى‏داند. در ادامه اين نقل از احمد نقل شده است كه: «على - رحمه الله - امام عادل‏» (ص 412). احمد مجبور بود با استدلال، اين سخن خود را به اهل‏حديث كه در حال تعديل شدن از مرام عثمانى به تسنن بودند، بقبولاند.

آنچه مسلم است اين كه ابن حنبل ممكن است‏به خاطر مراعات شاميان، در آن نواحى چندان اصرار بر عقيده تربيع نكرده باشد، اما در مجموع، براى جا انداختن موقعيت امام على(ع) در ميان اهل‏حديث‏بسيار كوشيده است و عقيده تربيع را هم كه ممكن است‏برخى از اهل‏حديث متشيع مطرح كرده‏اند، او در ميان سنيان تثبيت كرده است.

تفاوت ميان «تفضيل‏» و «خلافت‏» در كلمات ديگرى هم از احمد نقل شده است: «اقول ابوبكر و عمر و عثمان فى التقديم و فى الخلافة على عندنا من الخلفاء» (ص 413). در واقع، عثمانى‏ها، كه تربيت‏يافته دوره اموى بودند، از اساس خلافت امام على(ع) را مشروع نمى‏دانستند. احمد در نقلى براى اثبات مشروعيت‏خلافت امام على(ع) مى‏گويد: اصحاب رسول خدا(ص) راضى به خلافت على بودند، بر او اجتماع كردند و على در حضور برخى از آن‏ها اقامه حدود مى‏كرد و آنان مخالفت نمى‏كردند، او را خليفه مى‏شمردند و او خطبه مى‏خواند و غنايم را تقسيم مى‏كرد، درحالى كه او را انكار نمى‏كردند.

حنبل، برادر زاده احمد، مى‏گويد: به احمد گفتم: «خلافت على ثابت است؟» احمد گفت: «سبحان الله! آيا على در اقامه حدود و اخذ زكات و تقسيم آن، بدون آن كه صاحب حق باشد، عمل مى‏كرد؟ از اين نسبت‏به خدا پناه مى‏برم. او خليفه‏اى بود كه اصحاب به او رضايت دادند; همراهش جنگيدند; حج گزاردند، اميرالمؤمنينش ناميدند، بدون آن كه با او مخالفت كنند. ما پيرو آنانيم و در اين پيروى، در انتظار مثوبت الهى هستيم‏».

پس از آن، حنبل عقيده احمد را درباره ترتيب تفضيل ميان چهار نفر شرح مى‏دهد و مى‏افزايد: على پس از آن‏ها امام عادل است و امامت او ثابت و احكامش نافذ است و سزاوارترين مردم به خلافت است و اين‏ها - يعنى چهار تن - امامان هدايتند (ص 413).

نقل‏هاى بعدى خلال، درباره شمارى از احكام امام على(ع) و تقسيم غنايم و اعانات است كه به هدف نشان دادن استقرار امامت توسط آن امام، ارائه شده است. در واقع، دليل اصلى امامت از ديد احمد و اهل‏حديث، پذيرش صحابه است كه او را با نداى يا اميرالمؤمنين خطاب مى‏كردند (ص 414). احمد مى‏گويد: عمار و ابن مسعود او را اميرالمؤمنين مى‏دانستند (ص 415). گفتنى است كه ابن مسعود خلافت امام على(ع) را درك نكرد.

خلال پس از اين، روايت مفصلى را از محمد بن حنفيه، كه گزارش چگونگى به خلافت رسيدن امام على(ع) و حمايت مردم است، آورده است. در اين نقل‏ها، از بيعت مهاجرين و انصار با امام ياد شده است. (ص 415 - 417).

خلال براى تاييد صحت و مشروعيت‏خلافت آن حضرت، نقل‏هاى ديگرى را هم كه گاه مورد استناد برخى از محدثان بوده، آورده است. از جمله اين خبر ابوسعيد خدرى است كه گفته است همراه امام در جنگ با خوارج شركت داشته و شاهد كشته شدن ذى‏الثديه، كه وصف او را از پيغمبر(ص) شنيده بوده، بوده است. پس از آن از احمد بن حنبل نقل كرده است كه در اثبات خلافت امام على(ع) هيچ چيزى براى من قانع كننده‏تر از اين خبر ابوسعيد خدرى نيست (ص 418). (34) اين نيز نشان مى‏دهد كه احمد سخت‏به دنبال شواهدى براى تاييد موقعيت امام على(ع) به عنوان خليفه بوده است. در ادامه همين خبر، از تلاش احمد براى تاييد راويان اين حديث، مطلبى آمده كه باز مؤيد همان موضع احمد بن حنبل است.

در ادامه، بحث از حديث‏سفينه (الخلافة ثلاثون عاما ثم يكون بعد ذلك ملك) پيش آمده و كسى به احمد گفته است كه يكى از راويانى كه در طريق اين حديث است، يعنى سعيد بن جمهان، از سوى يحيى القطان مورد طعن واقع شده است. احمد با خشم به رد اين سخن پرداخته و كاملا دريافته است كه اين مسئله به دليل انكار خلافت امام على(ع) عنوان مى‏شود. به همين دليل در ادامه مى‏گويد: ابوبكر، عمر، عثمان و على همه از ائمه عدلند. از عدل امام على نقل شده است كه او حتى انار و ابزار را نيز كه به دستش مى‏آمد، تقسيم مى‏كرد و به اقامه حدود مى‏پرداخت و اصحاب رسول خدا(ص) او را اميرالمؤمنين خطاب مى‏كردند. در ادامه اين نقل آمده است «و جعل ابوعبدالله يفحش على من لم يقل انه خليفة‏»; احمد كسى را كه على را خليفه نمى‏دانست، دشنام مى‏داد و مى‏گفت: اصحاب پيامبر(ص) او را اميرالمؤمنين مى‏خوانند و اينان خلافت او را ثابت نمى‏دانند. اين به معناى تكذيب اصحاب رسول خداست (ص 419). در نقل بعدى هم از حماد بن سلمه، كه روايت‏سفينه را از سعيد بن جهمان نقل كرده، دفاع مى‏كند و اصرار دارد كه هر روز كه مى‏گذرد، بر بصيرت او بر صحت اصل مطلب افزوده مى‏شود (ص 420 و 421).

يادآورى اين نكته لازم است كه حديث‏سفينه، غير از حديث‏سفينه معروف در فضايل اهل‏بيت است. در اين‏جا مقصود حديث «الخلافة ثلاثون سنة ثم يكون بعد ذلك الملك‏» يا «خلافة النبوة ثلاثون سنة ثم يؤتى الله ملكه من يشاء» است. راوى اين خبر، ابوعبدالرحمن، از موالى رسول خداست كه گفته شده نامش مهران بوده است. همان‏طور كه گذشت، وى از رسول خدا(ص) نقل كرده است كه خلافت پس از من سى سال خواهد بود و پس از آن به ملوكيت تبديل مى‏شود. بر مبناى اين حديث، احمد بن حنبل، دوره خلافت را تا پايان خلافت اميرمؤمنان مى‏داند و بر همين اساس عقيده تربيع را پايه‏گذارى مى‏كند. تنها راوى خبر ياد شده از سفينه، سعيد بن جهمان است كه در برابر اين پرسش كه در كجا سفينه را ملاقات كرده است، مى‏گويد: در بطن نخله در زمان حجاج (ص 421). (35) به هر روى احمد، سخت‏به اين حديث پاى‏بند است و در برابر هر سؤالى كه از راويان اين خبر شده، مى‏كوشد تا از آن‏ها دفاع كند (ص 421 - 423).

در شناخت نقش احمد در اين باره، اين خبر نيز جالب است: صالح پسر احمد مى‏گويد: از پدرم پرسيدم: «اگر كسى خلافت را براى على (ع) به عنوان نفر چهارم ثابت‏بداند (عقيده تربيع) لازم است تا در تفضيل هم او را در مرتبت چهارم بداند (يعنى بهتر از ساير صحابه؟» احمد گفت: «ما پيرو اخبار هستيم. در اين باره چه چيز آمده؟ على براى من خليفه‏اى است كه خود را اميرالمؤمنين ناميده واصحاب رسول خدا(ص) و بسيارى از اهل‏بدر هم او را به اين لقب خوانده‏اند». گفتم: «نجد خارجى هم خود را اميرالمؤمنين خواند و مردم هم او را به همين لقب خطاب مى‏كردند». احمد گفت: «اين سخن بسيار زشتى است. آيا على را با يك خارجى مقايسه مى‏كنيد و اصحاب رسول خدا را با خوارج مى‏سنجيد؟» (ص 424).

اين نيز افزودنى است كه در محاسبه سى سال، قدرى اختلاف نظر پيش آمده است. در محاسبه احمد بن حنبل يا خود سعيد بن جهمان چنين است: ابوبكر دو سال و اندى; عمر ده سال; عثمان دوازده سال و امام على(ع) شش سال (ص 424) . (36) (گفتنى است كه خلافت امام على چهار سال و هفت ماه بوده است). اما در محاسبه دقيق‏تر مسعودى چنين آمده است: ابوبكر دو سال و سه ماه و هشت روز; عمر ده سال و شش ماه; عثمان يازده سال و يازده ماه و سيزده روز; على(ع) چهار سال و هفت ماه چند روز كم; و حسن هشت ماه و ده روز; و اين مى‏شود سى سال تمام. (37)

در نقل ديگرى آمده است كه عبدالله پسر احمد مى‏گويد: به پدرم گفتم: برخى مردم على را خليفه نمى‏دانند. پدرم گفت: اين سخن ناروايى است; او حج گزارده، اجراى حدود كرده و اصحاب پيامبر(ص) او را اميرالمؤمنين خوانده‏اند; آيا اين جز خلافت است؟ عبدالله گويد: اگر به حديث عبيدة بن عمرو سلمانى استناد شود كه به على گفت: راى تو در «جماعت‏» بهتر از راى تو در موقع «اختلاف‏» است، چه؟ آيا اين به همين معنا نيست؟ احمد گفت: من او را اميرالمؤمنين مى‏دانم; اگر هم اميرالمؤمنين گفته است كه: «خبطتنا فتنة; فتنه‏اى ما را فروگرفت‏»، تواضع كرده است [نه اين كه جماعت‏حاصل نشده است.] (ص 425). (38)

اين مطالب زمانى مطرح مى‏شد كه نوع اهل‏حديث‏خلافت امام على(ع) را نمى‏پذيرفتند و معتقد بودند كه اگر كسى على را امام عدل بداند خون طلحه و زبير را هدر داده است. پاسخ برخى ديگر اين بود كه طلحه را مروان حكم به تلافى عثمان كشته است و زبير را نيز ابن جرموز. بنابراين على(ع) دستى در اين كار نداشته است (ص 425).

موضع احمد بن حنبل، موضع كاملا جديدى بود و ديديم كه نه تنها اهل‏حديث، بلكه فرزند وى نيز در حل مسئله دشوارى‏هايى داشت. در نقل ديگرى آمده است كه عبدالملك ميمونى به احمد مى‏گفت: من و برخى از برادران ديگر از اين كه تو على را داخل در خلفا كرده‏اى، شگفت‏زده شده‏ايم. احمد گفت: به من بگو با اين گفته على چه كنم كه خود را اميرالمؤمنين مى‏خواند; با مردم حج مى‏گزارد; اجراى احكام مى‏كند; اقامه نماز مى‏كند؟ به او گفت: با جنگ وى با طلحه و زبير و ريختن خون آن‏ها چه مى‏كنى؟ احمد گفت: جنگ آن‏ها به ما چه ربطى دارد؟ (ص 427).

در خبر ديگرى آمده است: محمد بن ابى‏حسان مى‏گويد: به احمد گفتم: «آيا على امام بود؟» احمد، در حالى كه عمويش حاضر بود، گفت: «آرى، على امام عادل بود.» عمويش در حضور احمد، و در حالى كه او مى‏شنيد، به من گفت: «اين افراد فاسق فاجر، كه امامت على را ثابت نمى‏دانند، آيا كسى را كه اقامه حدود كرده، فى‏ء را تقسيم مى‏كرده و خود را اميرالمؤمنين مى‏خوانده، يك خارجى دروغگو مى‏دانند؟ و آيا اصحاب پيامبر(ص) دروغ مى‏گويند؟» احمد كه اين سخنان را مى‏شنيد، تبسم مى‏كرد (ص 427).

در نقل بعدى هم احمد از سعيد بن جمهان دفاع كرده و در پاسخ شخصى كه به او گفت: «درباره كسى كه خلافت على را ثابت نمى‏داند، چه نظرى دارى؟» گفت: «سخن نادرستى است.» آن شخص پرسيد: «آيا چنين كسى سنى است؟» احمد گفت: «من او را از اهل‏سنت‏خارج نمى‏دانم; چنين كسى تاويل كرده و بر خطا رفته است‏». فرد معترض مى‏گويد: «احمد بن حسن درباره حديث ابن مسعود كه در آن آمده است: «تدور رحى الاسلام بخمس و ثلاثين‏»، گفته است كه مقصود از سى و پنج‏سال، از مبدا هجرت پيامبر است، كه در اين صورت شامل خلافت على(ع) نمى‏شود». احمد گفت: «اين معنا ندارد كه مقصود پيامبر از سى و پنج‏سال، حتى محاسبه سال‏هايى باشد كه در حيات اوست، بلكه مقصود سال‏هاى پس از اوست‏». سائل باز سؤال مى‏كند: «آيا از پيامبر(ص) چيزى در دست هست كه خلافت على را ثابت كند؟» احمد پاسخ مى‏دهد: «اگر كسى خلافت على را ثابت نداند، صحابه را در گمراهى و فتنه دانسته و نظر آنها را باطل شمرده است‏».

به هر روى احمد كوشيد تا عقيده تربيع را در ميان اهل‏حديث رواج دهد; و با اين كه گاه چندان سخت‏گيرى نمى‏كرد و زمانى مى‏گفت: «لانعيب من ربع بعلى; ما از كسى كه على را چهارمين بداند عيب‏گيرى نمى‏كنيم‏» (ص 404)، اما در مواردى با تندى با عقيده مخالف آن برخورد مى‏كرد و مى‏گفت: «من لم يربع بعلى فهو اضل من حمار اهله; اگر كسى على را چهارمين نداند، از الاغش، گمراه‏تر است‏». (39)

ابوبكر خلال مى‏گويد: اگر مردم در سخنان احمد تدبر كنند و معانى آنچه را گفته، تعقل نمايند، درخواهند يافت كه مانند وى در متابعت از حديث، و عالم‏تر از او به حديث، در زمانش نبوده است. وى سپس نمونه‏هايى را بيان كرده است و از جمله در اثبات خلافت على بن ابى‏طالب و كيفيت استدلال وى به احاديث و انكار مخالفان و جهاد با آنان، درباره آنچه نسبت‏به طلحه و زبير و ديگران مى‏گفتند و پاسخ‏هاى وى كه در جهت نصيحت و شفقت‏بر مسلمانان و دعوت به راه حق بود (ص 430).

بعد از احمد، به رغم اين كه در كتاب‏ها هنوز اقوال مختلف نقل مى‏شد، اما راى «اهل‏الجماعة‏» اين بود كه چهار نفر را مى‏پذيرفتند. ابونعيم اصبهانى (336 - 430) در آغاز كتاب الامامة با اشاره به اين كه برخى، بهترين‏ها را ابوبكر، عمر و على مى‏دانند، و برخى ديگر، ابوبكر، عمر و عثمان، و توقف مى‏كنند، و برخى ديگر ابوبكر و عمر را بهترين دانسته و ميان عثمان و على توقف مى‏كنند، تصريح مى‏كند كه راى اهل‏الجماعة همان است كه چهار نفر را به ترتيب بهترين مى‏دانند. (40)

كتاب الامامه ابونعيم نيز درست مانند فصولى است كه در آثار اهل‏حديث‏به مبحث‏خلافت از نظر اعتقادى اختصاص دارد. وى در چندين فصل، مشابه همان احاديث و آثار را درباره خلافت‏خلفا به ترتيب آورده است.

تفاوت اين كتاب، با آثار حديثى قرن سوم و اوائل قرن چهارم در اين است كه مؤلف، افزون بر نقل احاديث و آثار، به بحث و انتقاد نيز پرداخته و به‏ويژه به قصد پاسخ گويى به انتقادها و استدلال‏هاى شيعه، كه در زمان ابونعيم قدرت فراوانى داشتند، (41) و در ابطال خلافت‏خلفا و اثبات خلافت امام على(ع) مطرح شده بود، نگاشته است. به همين دليل، بخش عمده كتاب اختصاص دارد به اثبات خلافت‏سه خليفه نخست و جواب اشكالاتى كه اماميه بر مشروعيت‏خلافت آنان وارد كرده‏اند.

از صفحه 358 بحث از خلافت امام على(ع) آغاز مى‏شود و نخستين حديث، همان روايت‏سفينه است كه اهل‏حديث پس از احمد، براى اثبات عقيده تربيع به آن استدلال مى‏كردند. ابونعيم در فضاى ايجاد شده پس از تعديل اهل‏سنت، خلافت امام على(ع) را، به رغم جنگ آن حضرت با شمار زيادى از صحابه پيامبر و در راس آنها عايشه و طلحه و زبير، مى‏پذيرد: «فتولى امر المسلمين عادلا زاهدا آخذا فى سيرته بمنهاج الرسول عليه الصلاة و السلام و اصحابه رضى الله عنهم حتى قبضه الله عزوجل شهيدا هاديا مهديا سلك بهم السبيل المستبين و الصراط المستقيم‏». (42)

پس از آن هم تصريح مى‏كند كه خروج مخالفان، خلافت او را ابطال نكرده است. پاسخ آنان به اين كه پس نزاع ميان صحابه چه بوده، جز اين نيست كه اين اختلاف رحمت است و ما نبايد درباره آن سخنى بگوييم. ابونعيم پاسخ‏هاى ديگرى هم داده كه نشان‏دهنده آشفتگى وى در پاسخ گويى به چنين اشكال مهمى است. (43)

پى‏نوشتها:

1) سال‏ها پيش، زمانى كه بيش از امروز خدمت استاد آيت الله حاج سيدمهدى روحانى -دام ظله- مى‏رسيدم، اصل سخنى را كه در اين مقاله مطرح كرده‏ام، از ايشان الهام گرفتم و ايشان از سر لطف مقاله حاضر را پيش از چاپ ملاحظه كردند. طبعا در همان حال زبان حالشان بوده است كه «هذه بضاعتنا ردت الينا».

2) هر سه رساله در رسائل الجاحظ، الرسائل السياسية، تصحيح على ابوملحم (بيروت، مكتبة الهلال) آمده است.

3) رسائل الجاحظ، الرسائل الكلاميه، صص 239 - 247.

4) ر.ك: عبدالله بن احمد، السنه، ج‏1، ص 151، ش 131.

5) رساله السنة وى در مجله معارف، شماره نخست، سال 69 چاپ شده است.

6) الفهرست، ص 111.

7) بربهارى مى‏نويسد: «الجماعة: ما اجتمع عليه اصحاب رسول الله(ص) فى خلافة ابى‏بكر و عمر و [عثمان]». (شرح السنة، تحقيق ابوياسر خالد بن قاسم، مدينه منوره، مكتبة الغرباء الاثرية، 1993، ص 105). نام عثمان در برخى از نسخه‏ها آمده است. در جاى ديگر مى‏نويسد: «و اعلم ان الدين العتيق ما كان من وفاة رسول الله الى قتل عثمان; و كان قتله اول الفرقة و اول الاختلاف‏» (شرح السنة، ص 107).

8) بربهارى، شرح السنة، ص 97.

9) همان، ص 111.

10) شماره صفحاتى كه در پرانتز آمده، همه متعلق به السنة خلال است.

11) ابن‏ابى‏عاصم، السنة، ص 522.

12) مسائل الامامه، ص 65 و 66. خواهيم ديد كه احمد بن حنبل، به اصلاح اين موضع پرداخت.

13) در نقل ديگرى آمده است كه «كان سفيان يفضل عليا على عثمان‏». (سير اعلام النبلاء، ج 7، ص 273). و در نقل ديگرى آمده است كه سفيان به شعيب بن حرب گفت كه مى‏بايد عثمان و على را بر افرادى كه پس از آنان هستند، مقدم بدارى. (شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة، ابوالقاسم هبة‏الله بن حسن اللالكائى، تحقيق احمد بن سعد بن حمدان الغامدى، الرياض‏دارطيبة، 1994، ج 1، ص 171). اين نشان مى‏دهد كه از يك فرد چندين قول مختلف نقل مى‏كنند كه برخى از آنها ساختگى است.

14) شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة، ج 1، ص 175.

15) همان، ج 8، ص 1450. در ص 1451 به مالك نيز چنين نسبتى داده شده است. متاسفانه در غالب اين نسبت‏ها بايد ترديد كرد، زيرا اندكى قبل از آن در ص 1450 از مالك نقل شده است كه در تفضيل تنها بايد ابوبكر و عمر را مقدم داشت و درباره على و عثمان ساكت‏بود.

16) شيعيان كوفى، كه به طور عمده بايد آن‏ها را غير از شيعيان زيدى يا امامى دانست، به واسطه سابقه‏اى كه از حضور امام على(ع) در كوفه داشتند و نزاع آن حضرت را با عثمانيه ديده بودند، از اساس عثمان را قبول نداشتند و عقايد رايج اهل‏حديث را در عادل دانستن همه صحابه نمى‏پذيرفتند. از آن جمله بايد به ابواسحاق سبيعى و اعمش اشاره كرد. نوشته‏اند كه سلام بن ابى‏مطيع كتاب حديثى ابوعوانه كه درباره صحابه بود گرفت و احاديث اعمش را آتش زد. او خطاب به ابوعوانه گفت: بدعت‏هايى را كه از كوفه آورده‏اى به ما نشان ده. پس از آن، آن نوشته‏ها را در تنور ريخت. خالد بن خداش مى‏گويد: پرسيدم: در اين كتاب چه احاديثى بود. گفت: يكى آنها حديث على(ع) بود كه «انا قسيم الجنة و النار». (السنة، خلال، ص 509 و 510). ذهبى نيز مى‏نويسد: «بلى غالب على الشامييين فيهم توقف عن اميرالمؤمنين على رضى الله عنه من يوم صفين ... كما ان الكوفيين - الا من شاء ربك - فيهم انحراف عن عثمان و موالاة لعلى، و سلفهم شيعته و انصاره... ثم خلق من شيعة العراق يحبون على و عثمان، لكن يفضلون عليا على عثمان و لايحبون من حارب عليا مع الاستغفار لهم. فهذا تشيع خفيف‏» (ميزان الاعتدال، ج‏3، ص 552).

17) لالكائى در اين باره، چندين نقل قول آورده است كه بسيارى از برجستگان اهل‏حديث، هر دشنامى كه توانسته‏اند، به كسانى كه على را بر عثمان مقدم بدارد، داده‏اند. ر.ك: شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة، ج 8، ص 1452.

18) السنة، عبدالله بن احمد بن حنبل، ج 2، صص 574 - 589

19) شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة، ج 8، ص 1446.

20) با اين حال از يحيى نقل شده است كه گفت: اگر كسى بگويد ابوبكر و عمر، اشكالى ندارد. اگر بگويد ابوبكر و عمر و عثمان، باز هم اشكالى ندارد. اما بهتر آن است كه بگويد ابوبكر، عمر، عثمان و على (شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة، ج 8، ص 1476).

21) شعار اصحاب الحديث، تحقيق صبحى السامرائى (كويت، دارالخلفاء للكتاب الاسلامى، 1404)، ص 35.

22) همان، ص 31.

23) عبدالاله بن سلمان الاحمدى، المسائل و الرسائل المرويه عن الامام احمدبن حنبل فى العقيده (دو جلد، رياض، دارطيبه، 1412)، ج 1، ص 368 به بعد.

24) ر.ك: مقالات تاريخى، دفتر دوم، مقاله «اهل‏حديث و كتاب صريح السنة طبرى‏»، ص 239.

25) الاختلاف فى اللفظ، صص 47 - 49 (تحقيق محمد زاهد كوثرى). اين متن مفصل و بسيار جالب است كه ما ترجمه آن را در كتاب «جغرافياى تاريخى و انسانى شيعه‏» صص 121 - 122 آورده‏ايم. ابن حبان، رجال شناس معروف قرن چهارم مى‏نويسد: من ياد ندارم كه ديده باشم مالك بن انس يا زهرى چيزى از مناقب امام على(ع) روايت كرده باشند. نك : المجروحين، ج 1، ص 258.

26) تصحيح وصى‏الله بن محمدعباس، مكه، جامعة ام القرى، 1403.

27) از صفحه 609 به بعد روايات فضائل امام على(ع) است كه ابوبكر بن مالك از شيوخ خود، غير از عبدالله بن احمد بن حنبل روايت كرده است.

28) براى نمونه به اين حديث توجه كنيد كه عبدالله بن احمد، از پدرش روايت كرده است: حدثنى ابى، حدثنا سفيان عن ابى موسى و هو اسرائيل عن الحسن عن على - رضى الله عنه - قال: فينا - والله - نزلت «و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلين‏». (السنة، عبدالله بن احمد، ج 2، ص 573).

29) شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة، ج 8، صص 1455 - 1468.

30) همان، ص 1462.

31) عبدالله بن احمد، السنة، ج 2، ص 590، 573.

32) شرح اصول اعتقاد اهل‏السنة، ج 8، ص 1453.

33) عبدالله بن احمد، السنة، ج 2، ص 590.

34) احمد روى نقل اين روايت و نظائر آن كه از پيامبر(ص) درباره خوارج نقل شده، تكيه خاصى داشته است. ر.ك: السنة، عبدالله بن احمد، ج 2، صص 618 - 648.

35) اين روايت را تزمذى در صحيح خود، كتاب الفتن، باب ما جاء فى الخلافة، حديث 2225 (ج‏4، ص 503) آورده است. همين طور احمد بن حنبل در مسند (ج‏5، ص 220) و نيز ابن ابى‏عاصم در السنة (ج‏2، ص 562). البانى در ذيل حديث در السنة ابن‏ابى عاصم نوشته است كه به خاطر همين اختلافى كه در سعيد بن جمهان هست، اين حديث‏حسن است نه صحيح.

36) مسند احمد، ج‏5، صص 220 و 221; فضائل الصحابه، ج‏2، ص 601. السنة، ابن‏ابى‏عاصم، ص 549; ترمذى روايت مزبور را به نقل از سعيدبن‏جمهان از «سفينه‏» نقل كرده; آنگاه از قول سعيد آورده كه از سفينه پرسيدم: بنى‏اميه براين باورند كه خلافت از آن آن‏هاست. او گفت: آنان دروغ مى‏گويند، آن‏ها از پادشاهانند، آن هم از بدترينشان. ر.ك: الجامع الصحيح، ج‏4، ص 503 و النزاع و التخاصم، ص 70; از توضيحات ترمذى در ادامه حديث‏بر مى‏آيد كه بنى‏اميه مى‏گفته‏اند رسول خدا(ص) خلافت را در ميان آنان قرار داده است.

37) مروج الذهب، ج‏2، ص 429. بايد توجه داشت آن‏ها نيز كه حديث را ساخته‏اند، سعى كرده‏اند در محاسبه دقت كنند.

38) عبدالله بن احمد، السنة، ج 2، ص 590.

39) ابن تيميه، الفتاوى، ج 35، صص 18 و 19 به نقل از پاورقى السنة، خلال، ص 421.

40) الامامة و الرد على الرافضة، (تحقيق على بن محمد الفقيهى، مدينة المنورة، مكتبة العلوم و الحكم، 1407) ص 205 و 206.

41) ابن‏بطه حنبلى (م 387) كه در همين دوره مى‏زيسته، در كتاب الابانة عن شريعة الفرقة الناجية مكرر از غلبه بدعت در زمان خود ياد كرده است. ر.ك: صص 164، 169، 186، 188، 246، 259، 260، 261، 270، 274، 366، 423.

42) الامامة، ص 361.

43) همان، صص 364 - 370.