| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
هواي شهر ما خيلي گرمه، آنقدر كه اگر دو سه تا كولرآبي هم كار كند، بازهم عرق از سر و رويمان ميريزد، ولي ... نوشتن براي شما و كار كردن به خاطر شما آنچنان خنكايي را در وجودمان تزريق ميكند كه احساس ميكنيم در حال خوردن فالودة شيرازي هستيم. راستي گفتم فالودة شيرازي يادم آمد كه بگويم، به حرف ما كه گوش نميكند، اقلاً شما به اين آقاي چراغي بگوييد كه گاهي برايمان بستني بخرد. اگر يادتان باشد در همين ستون فقدان بيسكويت و چايي را گفتيم، حالا همينطور از آسمان و زمين چاي و بيسكويت برايمان ميبارد. خدا رحم كند با اين همه بستني چه بايد بكنيم؟!
ما تحريرية بسيار باحالي داريم. شما نميدانيد اين بروبچههاي تحريريه چقدر شما را دوست دارند. حالا كه تابستان شده، اصلاً هيچ كدامشان اينجا آفتابي نميشوند. اگر التماسهاي مؤدبانة كاظم نبود، خدا ميداند ما چگونه ميتوانستيم اين مطالب را جمع و جور كنيم. حتي اين سردبير هم يك روز يزد است، يك روز مشهد، اصلاً بايد يك چيزي نذر كنيم ايشان را در دفتر تحريريه ببينيم.
همين وسط، كه ما براي شما در حال جمعآوري و نوشتن مطالب هستيم، بعضي از دوستان ميخواهند به ما ثابت كنند كه هستند. مثلاً حسين ذاكرزاده پايش را كرده تو يك كفش كه ستون من بايد اسمش زي ذي باشد. من كه ميدانم دردت چيست حسينجان! ميخواهي از طريق مجلة ما به همه بفهماني كه هستي، آنوقت شايد يك كسي هم پيدا شد ... اما باشد ما كه بخيل نيستيم، تو بنويس زي ذي ولي آدم بايد يك ويژگيهايي داشته باشد كه بتواند همسر اختيار كند.
شما نميدانيد چه موجوداتي در مجموعة خودمان داريم. اگر بخواهيد يك جين از مخلوقات خداوند را يكجا ببينيد، بايد يك سري به مجلة ما بزنيد. نمونهاش اين آقاي مهدي توكليان اصلاً سوپر من است، يا به عبارت ديگر ماركوپولو؛ يك لحظه يك جا قرار نميگيرد. به قول آن دوست ظريف آقا مهدي اينجا، آقامهدي آنجا، آقا مهدي همهجا. خُب اين البته از خوبيهاي اوست، اما خدا ميداند براي گرفتن يك مطلب از ايشان هزاربار بايد آرزو كنيم يعني آنقدر كه ما آرزوي ديدن مطالب ايشان را داريم، اگر آرزوي ديگري داشتيم حالا صد برابر برآورده شده بود. به هرحال آقامهدي اگرچه جزء آدمهاي سنگين وزن است، اما خيلي پرتحرك و اكتيو است و ماهم خيلي دوستش داريم. دعا كنيد اين آقاي سوپرمن، ماركوپولو، زبلخان يا هرچه شما اسمش را بگذاريد يك گوشة چشمي هم به ما داشته باشد.
باران كه ميبارد، تو روي صورتهاي ما نقش ميبندي. چشمهايمان پلك ميزند تا شرجي
حضور تو را شفافتر ببيند، اما حيف كه از آنهمه لطافت، تنها رطوبتي سرد نصيبمان
ميشود. در شهرما هر روز ميباري از آسمان چشمها به كوير ترك خوردة دلها، اما كسي
نيست اين همه طراوت را دريابد. ما شنزارهاي بيحاصليم. هرقدر باران باشد، هر قدر
آفتاب بتابد، ما هنوز همان سرزمين لميزرع بيحاصليم. اما تو نااميد نيستي ... هر
روز باران ميشوي و هر ثانيه آفتاب.
تا كي رنگينكمانِ آمدنت را خواب ببينيم؟