| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
اين فيلم كه از ابتداي اكران حتي از فيلم مارمولك هم پيشي گرفت و عنوان پرفروشترين
فيلم فصل بهار را به دست آورد، موضوع جالبي دارد: فرار مغزها. فيلمنامة فيلم با
توجه به تمام تكنيكهاي مرسوم در فيلمهاي گيشهاي به نگارش درآمده است، اما نحوة
پرداخت آن مشكل دارد. خوشبختانه جوان المپيادي و نخبه و به تعبير مشهور (مغز) در
اين كشور كم نداريم كه بسياري به دلايل عمدهاي چون نبود روحيه و فضاي پژوهشي مناسب
در داخل كشور به خارج از ايران كوچ ميكنند. (برخلاف نظري كه معتقد است به علت
مشكلات معيشتي و اجتماعي اين كار صورت مي گيرد) اما جوان نخبة اين فيلم، به نام
امير، چندان شباهتي به نخبههايي كه ما ميشناسيم، ندارد. هيچجا او را مشغول
مطالعه يا درس خواندن و يا كارهاي پژوهشي نمي بينيم. تنها در صحنههايي كه با پدرش
اختلاف فكري دارد، معلوم ميشود كه از آن مغزهاست! و فقط در ديالوگ و نه به صورت
تصويري و نمايشي. اميرخان يا مشغول گردش با نامزدش است، يا غر زدن به تمام مسئولين.
به وضع آسفالت خيابانها و چالهچولهها معترض است، به اينكه در اين كشور نيروي
انتظامي به او و نامزدش گير ميدهد، يا به سرووضع ظاهري او كه هنگام رفتن مأمور
فرودگاه ميگويد: «حالا كه ميخواهي بروي لااقل آن كراوات را دربياور». و امير جواب
مي دهد : «مشكل اين نيست. مسئله اين است كه يك مغز دارد از اين كشور مي رود!»
حالا اين جناب مغز، خودش چه گلي به سر كشور و مردمش زده، بماند؛ ايشان كه جز گردش و
تفريح با نامزدش و يا دوستي عجيب و غريبش با حسن كه يك لات داشمشتي است، كاري كه
مربوط به مغز و اين حرفها باشد، انجام نميدهد. البته نبايد از حق گذشت، الحق
والانصاف در سكانسي كه او و حسن مشغول انواع رقصها با نوارهاي خواننده هاي مختلف
از جاز و پاپ گرفته، تا نوار نوحه و سينه زني هستند، خوب از مغزش در جهت حركات
موزون استفاده مينمايد!
حالا كاري نداريم كه يك مغز المپيادي چقدر وقت آزاد دارد كه به اين اشتغالات مفيد
بپردازد. ما كه در كل عمرمان، حتي زماني كه الابختكي در مدارس تيزهوشان درس مي
خوانديم، وقت نداشتيم سرمان را بخارانيم چه برسد به اين كارها. اما گفتيم شايد ما
نديدهايم، دليل نميشود كه چنين چيزي نباشد. اين شد كه محض احتياط از همشيرهمان
كه در دانشگاه صنعتي شريف درس ميخوانند، پرس و جو كرديم. كاشف به عمل آمد كه چنين
آدمي وجود خارجي ندارد! همكلاسيهاي او آنقدر سرشان به درس گرم بود كه حتي وقت
شستن چادر و مقنعه را هم به زور از بيست و چهار ساعت شبانه روز ميدزديدند. اوقات
فراغتشان هم به كوه و دشت ميرفتند يا اگر خيلي بيكار ميشدند، در گروههاي
دانشجويي مثل هيأتها و گروه فرداي سبز، به كمك به محرومين و تدريس خصوصي به
فرزندان آنان به طور رايگان ميپرداختند؛ يا خيلي هم كه حوصله ميكردند عضو انجمن
اسلامي ميشدند كه مطالبات سياسي و اجتماعي و فرهنگي شان را از راهش درخواست كنند،
نه اينكه به چاله چولههاي خيابان گير بدهند و يا از شدت مخ بودن، بدون كراوات
كارشان راه نيفتد!
در نتيجه، با وجود پرفروش بودن ، فيلمنامه محكم نيست. روابط علت و معلولي حوادث
خيلي سست و حتي گاهي مضحك است. نگاه فيلمنامه نويس و كارگردان، تنها به گيشه بوده
است و بس. خود كارگردان نيز به اين موضوع اذعان دارد و حتي به آن افتخار ميكند. در
مصاحبة او با روزنامة جام جم آمده است كه كارگردان فيلم آقاي آرش معيريان سواد
سينمايي خيلي بالايي دارند، اما آنچه فراموش شده است اين است كه وي با وجود اينكه
كار تدوين سريال شب دهم را نيز انجام داده است، چندان تعهدي براي كارش قائل نيست.
سواد و علم زياد در هركاري همه چيز نيست. تسلط ايشان به ابزار هنري خويش غيرقابل
انكار است، كه اگر چنين نبود كسي به تماشاي فيلمش نميرفت. تنها تفاوت اين فيلم با
اسلاف و اعقابش در گيشه، نوع استفاده از تكنيك سينمايي است و نه محتواي قابل توجه و
پيام مفيد آن. اينكه يك سينماگر تنها به گيشه فكر كند، جاي افتخار ندارد. اين همان
كاري است كه رمان نويس بازاري هم ميكند و هميشه هم مورد اعتراض فيلمنامه نويسان
است كه چرا حوادث رمانش چنان تصادفي و مبهم است كه به درد فيلمنامه شدن نميخورد و
آقايان مدعي ميشوند كه ادبيات ما جاي كار در سينما را به همين دلايل ندارد. در
حالي كه خودشان مشوق اين نوع هنر هستند. بايد قبول كرد كه نه مكتب هنر براي هنر و
مخاطب خاص، مورد پذيرش عقل و منطق است، و نه مكتب هنر براي سليقة مخاطب عام. به
شكلي كه سليقة مخاطب ، فيلمساز و هنرمند را دنبال خودش بكشد.
بعد از اينهمه سال كه از انقلاب اسلامي ما مي گذرد، جاي تأسف است كه هنرمندان ما
به ويژه آنان كه توانايي خوبي هم در استفاده از ابزار هنري و تكنيك دارند، تنها به
دلايل مادي به دنبال جلب و جذب مخاطب باشند و تماشاگر كه از سينما بيرون مي آيد، نه
عمقي در كار ديده باشد و نه محتوايي كه سطح سواد هنري اش را بالا ببرد.
اينها را كه نوشتم، به ياد حرف رضا اميرخاني(رماننويس) افتادم كه در سفرنامة
داستان سيستانش به مجرياي اشاره كرد كه هم در كنسرتهاي آن چناني در كيش، مجريگري
ميكرد، هم در صلوات و گريه و اشك مردم را درآوردن تبحري داشت. يعني هر جا كه او را
مي خواستند و قرار بود پولي به جيب بزند، كاري نداشت كجاست و چي است. ميرفت و كارش
را ميكرد.
اين افراد خيلي هم خودشان را حرفهاي ميدانند كه ميتوانند هم مرغ عزا باشند، هم
عروسي. اما نكته اينجاست كه طرف همان مرغ مي ماند، و هرگز سيمرغ نمي شود.... چرا كه
تعهد را جزو كارش نمي داند.
چرا بايد هميشه از آن طرف بام بيفتيم؟