| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
به كوشش: حسن ابراهيمزاده
در شمارة چهل و هفت مجله به زندگي «لورنس عربستان» مرد مرموز انگليسي پرداختيم كه
با سازماندهي جنگهاي چريكي و تحريك قبائل عرب بر عليه امپراطوري عثماني،افرادي
چون «محمدبن سعود» را به قدرت رساند ودر بُعد نظامي زمينة فروپاشي دولت عثماني را
فراهم ساخت.
در اين شماره به لبة ديگر پيكان فروپاشي امپراطوري عثماني در بعد فرهنگي به نام
«مستر همفر» ميپردازيم كه توانست با تغذية فكري و القاء آزادانديشي و استقلال
فكري فردي را به نام «محمد عبدالوهاب» چنان كاناليزه كند كه در جهان عرب و اهل تسنن
جريان «وهابيت» را به موازات شكلگيري جريان «بهائيت» در ايران و جهان تشيّع بنيان
گذارد.
خاطرات مستر همفر جاسوس انگليسي در كشورهاي اسلامي براي نخستين بار در خلال جنگ
جهاني دوم در مجلة اشپيگل چاپ شد. آنچه فرا روي شماست، تلخيص و گزيدهاي از كتاب
«دستهاي ناپيدا» دفتر خاطرات مستر همفر به ترجمة «احسان قرني» است.
همزمان با اعزام نه نفر از بهترين كارمندان وزارت مستعمرات در سال هزاروهفتصدوده
به امپراطوري عثماني و ديگر كشورهاي اسلامي در راستاي به دست آوردن اخبار و اطلاعات
و ناتوان كردن مسلمانان، اين وزارتخانه مرا نيز به مصر، عراق، تهران، حجاز و
استانبول اعزام كرد. وزارت پول كافي، اطلاعات لازم و نقشههاي مربوطه را به همراه
نام حاكمان و سران قبايل و عالمان ديني در اختيار ما قرار داد و در هنگام وداع،
دبيركل اين وزارتخانه به نام مسيح به ما گفت: «آيندة كشور ما در گرو موفقيت شماست».
من با هدف دوگانهاي راهي استانبول مركز خلافت اسلامي شدم، در لندن مقدار زيادي
زبانهاي تركي، عربي و فارسي آموخته بودم، اما بايد زبان تركي را كامل ميكردم1 و
همة ريزهكاريهاي اين زبان را به گونهاي ميآموختم كه مورد بدگماني قرار نگيرم،
خوشبختانه از آنجا كه پيروان پيامبراسلام بدگماني را نكوهيده ميدانستند و حكومت
تركان در حال شعف بود، بنابراين با خاطري آسوده كار خود را آغاز كردم. 2
پس از يك سفر خسته كننده به استانبول رسيدم و خود را «محمد» ناميدم و در مسجد
جايگاه گردهمايي مسلمانان براي عبادت رفتم، پاكيزگي و فرمانبرداري آنان مرا شگفت
زده كرده، با خود گفتم چرا بايد ما با چنين انسانهايي بجنگيم اما زود اين انديشه
را از خود دور كردم. 3
به ياد آوردم كه حكومت بريتانيا از هند به دليل وجود قوميتهاي مختلف و اديان
متفاوت نگراني نداشت؛ چنانكه چين هم نگران كننده نبود، زيرا اديان بودا و كنفوسيوس
انگيزة قيامي را در آنان بر نميانگيخت. اينها دو دين مردهاي بودند كه به مسائل
اجتماعي كاري نداشتند و تنها به ابعاد دروني انسان ميپرداختند.4
اما وضع كشورهاي اسلامي ما را نگران ميكرد. ما با اين مرد بيمار ]عثماني[
قراردادهايي بسته بوديم كه همه به نفع ما بود. كارشناسان وزارت مستعمرات نيز بر اين
باور بودند كه اين مرد ]حكومت عثماني[ در كمتر از يك قرن آينده نفسهاي آخرش را
خواهد كشيد. 5
در مسجد با عالمي سالخورده به نام «احمد افندي» آشنا شدم. پيرمردي
خوشنفس،پرحوصله، پاكباطن و خيرخواه كه بهترين مردان دينمان را چون او نديده
بودم. شب و روز ميكوشيد تا همچون پيامبر محمد(ص) شود. 6
به شيخ گفتم: جواني هستم كه پدر و مادرم را از دست دادهام و برادري ندارم؛ آنان
برايم ثروتي به ارث گذاشتهاند و بر آن شدم تا قرآن و سنت بياموزم و از اينرو به
دنبال دين و دنيا به پايتخت اسلام آمدهام، شيخ به من خوشامد گفت و به من گفت به
چند دليل احترام تو لازم است: 1ـ تو مسلماني و مسلمانان برادرند. 2ـ تو ميهماني و
پيامبر(ص) فرموده است «ميهمان را نوازش كنيد» 3ـ تو در پي دانشي و اسلام بر
بزرگداشت پويندگان دانش سفارش ميكند. 4ـ تو در پي كسبي و در روايت آمده است
كه«كاسب دوست خداست» از اين سخنان بسيار شگفتزده شدم و با خود گفتم چه خوب بود،
مسيحيت چنين حقايق تابناكي داشت، تعجب كردم كه چگونه اسلام با چنين تعاليمي، به دست
حاكمان سركش و عالمان بياطلاع بدين پايه ناتوان و سست شده است. 7
خوشبختانه اين عالم حتي يكبارهم از كسان و اجداد من نپرسيد. او مرا «محمد افندي»
صدا ميكرد و آنچه ميپرسيدم به من ميآموخت. 8
به شيخ گفتم ميخواهم قرآن كريم بياموزم. وي از درخواست من شادمان شد و آموزش سورة
حمد و تفسير مفاهيم آن را آغاز كرد. هنگامي كه ميخواست مرا آموزش دهد، وضوي نماز
ميگرفت و از من هم ميخواست كه چون او وضو بگيرم و رو به قبله بنشينم.
هنگامي كه در استانبول بودم، پولي به خادم مسجد ميپرداختم و شبها را نزد وي
ميخوابيدم، نامش مروان افندي و فردي تندخو بود. 10
شام را خادم برايم فراهم ميكرد و با وي ميخوردم. جمعهها را كه عيد مسلمانها
بود، كار نميكردم اما ديگر روزها براي نجاري كار ميكردم كه مزد اندكي به صورت
هفتگي به من پرداخت ميكرد. نامش خالد بود؛ تندخو و بدمزاج. او به من اطمينان داشت،
اما من دليلش را نميدانستم. 11
در مغازه غذا ميخوردم و براي نماز به مسجد ميرفتم. تا وقت نماز عصر در مسجد
ميماندم و پس از نماز راهي خانة شيخ احمد ميشدم. در خانة او دو ساعت به آموختن
قرآن و زبانهاي تركي و عربي ميپرداختم. 12
من در مدت اقامت در استانبول ماهانه گزارشي از رويدادها و مشاهدات خود را براي
وزارت مستعمرات ميفرستادم. به ياد دارم يك بار در گزارشم در خواست صاحب مغازة
نجاري را آوردم. پاسخ شگفتآور اين بود كه اگر در دستيابي به هدف كمك ميكند
اشكالي ندارد. هنگام خواندن پاسخ وزارت، آسمان برگرد سرم چرخيد، با خود انديشيدم
چگونه رؤساي من از فرمان دادن به چنين كار زشتي شرم نميكنند؟ اما من ناگزير بودم
كه اين جام را تا پايان بنوشم، بنابراين كارم را ادامه دادم و لب فروبستم. 13
پس از دوسال به لندن بازگشتم. 14وزارت نُه دوست ديگرم را نيز همچون من به لندن
فراخوانده بود، ولي از بخت بد تنها شش تن بازگشتند. 15
به گزارش دبيركل از چهارنفر بازنگشته به لندن يكي در مصر مسلمان شده بود و در آنجا
باقي مانده بود. يكي كه گمان ميرفت نفوذي سرويس جاسوسي روسيه بوده، به كشور خود
بازگشته؛ يكي در شهر عماره در نزديكي بغداد به مرض وبا دچار شده و در آنجا مرده بود
و از سرنوشت چهارمي در صنعاي يمن هم خبري به دست نيامده بود. 16
دبير كل پس از شنيدن گزارشهاي اوليه، مرا به كنفرانسي فرستاد كه با شركت گروهي از
كاركنان وزارت مستعمرات به رياست شخص وزير تشكيل شده بود. همكارانم و من گزارشهايي
از مهمترين فعاليتهايمان را ارائه كرديم. وزير و دبيركل و برخي حاضران مرا تشويق
كردند، اما من دريافتم كه كاركرد من پس از جرج بلكود G.Belcoude و هنري فانس
H.Fanse در درجة سوم قرار دارد. من از نظر آموزش زبانهاي تركي، عربي، قرآن و شريعت
موفقيت كامل به دست آورده بودم، اما از جهت ارسال گزارشهايي كه ضعفهاي دولت
عثماني را براي وزارت آشكار كند، توفيقي نداشتم. 17
دبيركل به من گفت: بيترديد تو موفق بودهاي، اما من اميدوارم در اين بخش نيز
توفيقيابي، همفر! تو در سفر آينده دو وظيفه بر عهده داري:
1. نقطه ضعف مسلمانها را كه ما ميتوانيم از طريق آنها آسيب برسانيم، دريابي و
اين پاية پيروزي بر دشمن است.
2. اگر اين نقطه ضعف را يافتي، بر آن يورش ببر؛ اگر توانستي چنين كني، بدان كه
موفقترين مزدوراني و شايستة نشان افتخار وزارت. 18
ازدواج
ششماه در لندن به سر بردم، در اين مدت با دختر عمويم «ماري شواي»كه يك سال از من
بزرگتر بود، ازدواج كردم. من دراين هنگام بيست و دوسال داشتم و او بيست و سهساله
بود. من در اين زمان بهترين روزهاي زندگيام را با وي گذراندم، هنگامي كه منتظر به
دنيا آمدن فرزندمان بودم، وزارت به من دستور داد كه به عراق بروم. 19
پيش از سفر به عراق دبيركل به من گفت: همفر بدان كه انسانها از آن هنگام كه خداي،
هابيل و قابيل را بيافريد، تا آنگاه كه مسيح بازگردد، به طور طبيعي اختلافاتي
دارند، اختلاف به سبب رنگ، اختلافهاي قبيلهاي، قومي، ديني و اختلاف بر سر سرزمين.
وظيفة تو در اين سفر آن است كه اين اختلافها را در ميان مسلمانان بازشناسي و
كوههاي آمادة آتشفشاني را بيابي و اطلاعات دقيق آن را براي وزارت بفرستي، اگر
بتواني آتشفشاني را بيابي و اطلاعات دقيق آن را براي وزارت بفرستي، اگر بتواني آتش
اختلافات را شعلهور كني، خدمت بزرگي به بريتانياي كبير كردهاي. 20
ششماه بعد در بصره بودم. ]بصره[ شهري است عشايري كه در آن دو طايفة اسلامي ـ شيعه
و سني ـ زندگي ميكنند. برخي از اهالي آن عرب و برخي فارس و اندكي هم مسيحي بودند.
21
هنگامي كه به بصره رسيدم، به يكي مساجد رفتم كه امامت آن را شخصي از نژاد عرب به
نام «شيخ عمرطايي» بر عهده داشت. با او آشنا شدم و به او اظهار محبت كردم. اين مرد
اما از نخستين ديدار در من شك كرد و پرسوجو از كس و كار و ديگر ويژگيهاي مرا آغاز
كرد، اما من توانستم از اين تنگنا بگريزم. 22
من ناگزير به ترك مسجد شيخ عمر شدم. به مسافرخانهاي رفتم و اتاقي گرفتم. صاحب
مسافرخانه مرد احمقي بود. 23
پيش از پايان ماه، مسافرخانه را ترك كردم و راهي دكان نجاري شدم؛ او مرد شريف و
بزرگواري بود و با من چون يكي از فرزندانش رفتار ميكرد. شيعهاي ايراني از اهالي
خراسان و نامش عبدالرضا بود. فرصت را غنيمت شمردم تا از او زبان فارسي بياموزم. 24
در آن مغازه بود كه با طلبةجواني كه به سه زبان تركي، فارسي و عربي آشنايي داشت و
نامش «محمدبن عبدالوهاب» بود آشنا شدم. او جواني بسيار بلندپرواز و تندخو بود و از
حكومت عثماني انتقاد ميكرد، اما به حكومت ايران كاري نداشت.
]اين انتقاد[ شايد دليل دوستياش با صاحب مغازه بود كه هر دو از خليفه ]عباسي[
ناخشنود بودند. من نميدانم اين جوان سني مذهب از كجا زبان فارسي آموخته بود و
چگونه با عبدالرضاي شيعه آشنا شده بود. اين محمدبن عبدالوهاب واقعاً جوان آزاد
انديشي بود. 25
اين جوان بلندپرواز به فهم خود از قرآن و سنت تقليد ميكرد و نظرات بزرگان را، نه
تنها بزرگان زمان خود و مذاهب چهارگانه، بلكه آراي ابوبكر و عمر را به نقد ميكشيد
و اگر نظرش با نظرات آنها متفاوت بود، گفتههاي آنان را به چيزي نميگرفت. 26
يك بار در ميهماني در منزل عبدالرضا ميان محمد و يكي از علماي ايراني كه نامش «شيخ
جواد قمي» بود و مهمان عبدالرضا بود، بحثي در گرفت. 27
من از اين مباحثه بسيار شگفتزده شدم. محمد جوان در برابر اين شيخ سالخوردة قمي،
همچون گنجشكي در دست صياد توان حركت نداشت، اما من گمشدهاي را كه در جستجويش بودم
يافتم: محمدبن عبدالوهاب. بلندپروازي، آزادانديشي،ناخشنودي از عالمان زمان و نيز
استقلال رأي، مهمترين نقطه ضعفهاي او بودند كه ميشد از آنها سود جست و وي را در
اختيار گرفت. 28
حتي نظرات خلفاي چهارگانه هم براي او در برابر فهم خودش از كتاب و سنت ارزشي نداشت.
اين جوان سركش كجا و آن شيخ ترك كه در تركيه از او دانش ميآموختم كجا؟29
با محمد قويترين روابط و پيوندها را ايجاد كردم و همواره بر او ميدميدم و ميگفتم:
تو موهبتي بزرگتر از علي(ع) و عمر هستي و اگر پيامبر(ص) هم اكنون زنده بود، تو را
به جانشيني خود بر ميگزيد و آنها را رها ميكرد. به او ميگفتم اميدوارم اسلام به
دست تو احيا شود و تو يگانه فردي هستي كه ميتواني اسلام را از پرتگاه نجات دهي.
تصميم گرفتيم كه تفسير قرآن را با او و در پرتو انديشههاي خودمان مورد گفتگو قرار
دهيم ـ نه دريافت صحابه و مذاهب و بزرگان ـ من ميخواستم او را در دام بيندازم و او
نيز با قبول نظرات من در اين انديشه بود كه خويشتن را به عنوان مظهر آزادانديشي
جلوه دهد و بيش از پيش اعتماد مرا جلب كند. 30
زيبا بود اين سخن طلايي كه وزير مستعمرات هنگام خداحافظي به من گفته بود كه ما
اسپانيا را با زنا و شراب از كافران ـ منظور مسلمانان ـ بازپس گرفتيم وبايد
بكوشيم ديگر كشورها را هم با همين دو نيروي بزرگ باز ستانيم. ميخواستم ترس انجام
كارهاي مخالف اعتقادات عمومي را در او از ميان ببرم؛ فوراً به ديدار يكي از زنان
مسيحي در خدمت وزارت مستعمرات كه براي فاسدكردن جوانان مسلمان در آنجا حضور داشتند،
شتافتم و شرح داستان را براي او گفتم و نام او را صفيه گذاشتم. در روزي كه قرار
گذاشته بوديم، با محمد به خانة وي رفتيم. در خانه او تنها بود. پس از آنكه صفيه
هرچه ميتوانست از محمد گرفت و محمد نيز شيريني مخالفت با اوامر شرعي را در پوشش
استقلال رأي و آزادانديشي چشيد؛ 31
از او خواستم كه به شيخ شرابي سخت بياشامد. او چنين كرد و در پي آن به من خبر داد
كه شيخ شراب را تا به آخر نوشيده و عربده كشيده و شب را در كنار او بوده است. روز
بعد از آن شب،من آثار ضعف و ناتواني را در او ديدم. بدين گونه من و صفيه به طور
كامل بر شيخ چيره شديم. 32
روزي به وهاب گفتم: دين، پاكي دل، سلامت روان و تجاوزنكردن به ديگران است. مگر
پيامبر نگفت:«دين دوست داشتني است» مگر خدا در قرآن نگفته «خدايت را ستايش كن تا به
يقين برسي» اگر انسان به خدا و روز بازپسين يقين كند، خوش قلب و نيكوكار باشد،
برترين مردم است. 34
كوشيدم اين روح را در او بدم كه غير از شيعه و سني خود راه سومي را برگزيند. او اين
پيشنهاد را با دل و جان پذيرفت؛ زيرا با غرور و آزادانديشي وي سازگار بود. 35
با وي عقد اخوت و برادري بستم و از آن هنگام من همواره حتي در سفرها با او بودم.
ميخواستم نهالي كه بهترين روزهاي جوانيام را صرف آن كرده بودم، بارور شود. 36
هرماه نتايج را براي وزارت مينگاشتم و پاسخ به اندازة كافي تشويقكننده بود. هدف
من آن بود كه روح استقلال، آزادانديشي و ترديدافكني را در او پرورش دهم. او را
همواره به آيندهاي درخشان مژده ميدادم، روح جستجوگر و ذهن نقاد او را ميستودم.
38
در اين روزها از لندن دستوراتي رسيد كه من راهي كربلا و نجف شوم. 39
از بصره به سمت بغداد حركت كردم، از حله رهسپار نجف شدم ـ در جامة بازرگاني از
بازرگانان آذربايجان با دين مردان آميختم، به درسهايشان رفتم، با آنها رفت و آمد
نمودم و از پاكي جانشان بسيار شگفت زده شدم. 40چهارماه در كربلا و نجف ماندم و به
بيماري شديدي نيز مبتلا شدم، چنانكه از ادامة زندگي مأيوس گشتم. سه هفته بيمار
شدم. در اين مدت در سرداب صاحبخانهاي بودم كه در برابر مزد اندكي غذا و دارو
برايم فراهم ميكرد. او خدمت به مرا بهترين راه براي نزديكي به خدا ميدانست، چرا
كه مرا زائر اميرالمؤمنين(ع) ميپنداشت. 41
پس از بهبودي بيماري رهسپار بغداد شدم و در آنجا گزارش طولاني مشاهداتم را در نجف،
كربلا، بغداد و حله نوشتم. يك گزارش بلند صد صفحهاي را به نمايندة وزارت در بغداد
سپردم و در انتظار دستور وزارت بودم كه به لندن بازگردم و يا در عراق بمانم. 42
به هنگام ترك بصره و سفر به كربلا و نجف از سرنوشت شيخ عبدالوهاب بسيار نگران بودم.
ميترسيدم كاخ آرزوهايم ويران شود. 43
پس از مدتي كه در بغداد بودم، دستور آمد كه فوري به لندن بازگردم، و چنين كردم. در
لندن با دبيركل و برخي اعضاي وزارت جلسه داشتم. وزير از به چنگ درآوردن محمد بسيار
شادمان بود و گفت او گمشدة وزارت است و پيوسته به من ميگفت با وي همه گونه پيمان
ببند. او افزود اگر همة رنجهايت جز شيخ دستاوردي نميداشت، بازهم ارزشمند بود. 45
وزير خبر داد محمدعبدالوهاب در اصفهان با صفيه ديدار كرده است و زير نظر افراد
وزارت در آنجاست. 46
دبيركل سپس يك كتاب پربرگ هزارصفحهاي را به من داد كه نتايج بررسي انديشههاي پنج
فرد نظامي اقتصادي، فرهنگي و ديني و پنج نفر بدل آنها (درجهان اسلام) را به من
داد كه در مدت سه هفته مرخصيام همة آن را مطالعه كردم و به توانايي حكومتم
اميدوارتر شدم. 47
كتاب را با دقت و توجه كافي صفحه به صفحه خواندم. 48
كتاب براي از ميان بردن نقطههاي قوت، سفارشهاي زير را كرد: 49
1. زنده كردن فريادهاي قومي، سرزميني، زباني، نژادي...
2. پراكنده كردن چهارچيز: شراب، قمار، زنا و گوشت خوك آشكار يا نهاني. 50
3 و 4. كاستن از پيوستگي عالمان ديني با مردم و ... 51
5. برانگيختن ترديد در امر جهاد و شناساندن آن به ]مثابة[ مسئلهاي مربوط به زمان
خاص كه سپري شده است.
6. بيرون كردن انديشة نجس بودن كافران در ديدگاه شيعيان.
7. باوراندن به مسلمانان در اينكه منظور پيامبر(ص) از «توفني مسلماً ...» (مرا
مسلمان بميران ـ سوره يوسف، آيه 110) اين است كه همة اديان مسلمانند. 52
8. عدم تحريم رفتن به كليساها از سوي مسلمانان و القاء اين سخن كه قرآن براي
صومعهها و كليساها احترام قائل است. 53
دبيركل گفت: جنگهاي صليبي بيفايده بود؛ مغولها هم نتوانستند ريشة اسلام را
برافكنند، زيرا كاري بدون فكر و برنامهريزي انجام دادند. عمليات نظامي ظاهري
تجاوزكارانه داشت، به همين دليل آنان به سرعت ناتوان شدند، اما اكنون انديشة رهبران
حكومت بزرگ ما اين است كه با يك برنامهريزي حساب شده و بردباري بيپايان، اسلام را
از درون ويران كنند. 54
از دبيركل به خاطر اينكه اين سند را در اختيارم قرار داده، تشكر كردم و يك ماه ديگر
در لندن ماندم. وزارت دستور داد بار ديگر به عراق روانه شوم، تا كار محمدالوهاب را
به پايان برسانم. دبيركل به من گفت: در كار او هيچگونه كوتاهي نكنم. او گفت:
براساس گزارشهاي دريافتي از مزدوران، شيخ بهترين كسي است كه ميتوان به او تكيه
كرد. او گوش به فرمان وزارت است. با شيخ بيپرده سخن بگو، مزدورها در اصفهان با او
بي پرده سخن گفته و شيخ همه چيز را پذيرفته است. 55
چند روز بعد از وزيركل و دبيركل اجازه گرفتم. با خانواده و دوستانم بدرود گفتم. پس
از يك سفر دراز، شبي به خانة عبدالرضا در بصره رسيدم. در خواب بود. چون مرا ديد، به
گرمي خوشامد گفت. شب را تا صبح خوابيدم. به من گفت محمد به بصره آمد و پيش از سفر
دوباره نامهاي برايت گذاشت. بامداد نامه را خواندم و دانستم كه به نجد رفته است،
صبحگاه روانة نجد شدم. 56
قرار گذاشتيم من خود را بندة او معرفي كنم كه از بازار خريده است. مردم مرا به
همينگونه ميشناختند. من دوسال با او بودم و ما زمينة آشكار كردن دعوت را فراهم
نموديم و در سال هزارو صد و چهل و سه هجري او عزم جزم كرد، تا ياراني گردآورد و
فراخوان خود را با واژههاي مبهم و حرفهاي رمزآلود براي نزديكترين يارانش باز گفت
و به تدريج دعوتش را گسترش ميداد. من بر گرد وي گروهي توانمند گردآوردم كه به
آنها پول ميداديم. 57
پس از سالها كار، وزارت توانست «محمدبن سعود» را هم به سوي او سوق دهد. آنان كسي
را پيش من فرستادند كه اين مطلب را به من بگويد و لزوم همكاري ميان اين دو محمد را
بيان نمايد. دين از محمدالوهاب و قدرت از محمدالسعود؛ اين چنين شد كه قدرت بزرگي در
سوي ما گرد آمد. 58
ما «الدرعيه» را پايتخت حكومت و دين تازه قرار داديم و وزارت پنهاني به حكومت نو،
پول كافي ميرساند. حكومت تازه بندگاني خريد كه در واقع بهترين كارشناسان وابسته به
وزارت بودند. آنها زبان عربي آموخته و جنگهاي بياباني فرا گرفته بودند. من و آنان
كه يازده تن بودند، در اجراي برنامههاي مورد نياز همكاري ميكرديم و اين دو محمد
هم در انجام برنامههاي ما پيش ميرفتند.
ما همگي با دختراني از عشاير ازدواج كرديم و چه شگفتزده شديم از يكرنگي زن مسلمان
با شويش. اينگونه ما با عشاير بيش از پيش پيوند خورديم و اينك پيشرفت كارها هر روز
از روز پيش بهتر است و مركزيت ما روز به روز تقويت ميشود، به گونهاي كه اگر
فاجعهاي ناگهاني روي ندهد، بذرهاي كاشته شده چنان رشد ميكنند كه ميوههاي مطلوب
به بار خواهد نشست. 59
برگرفته از كتاب «دستهاي ناپيدا»، خاطرات مستر همفر جاسوس انگليس در كشورهاي
اسلامي، ترجمة احسان قرني، تهران، نشر گلستان كوثر، 1377
پينوشتها در دفتر مجله موجود است.