مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

آزادگان

علي شريعتي

يكي بود يكي نبود، غير از عشق خدا هيچ نبود. زير اين آسمان كبود، تنگ غروب، توي سرزمين داغ جنوب، صداي خمپاره و رگبار مسلسل‏ها بود. فرياد الله اكبر برادرانم «احمد» و «محمود» و «اصغر» بود. يكي شجاع و پهلوان و پرتوان بود. سراسر وجودش عشق و ايمان، پرصلابت، پرقدرت، تنش خسته اما دلش پراز شور و اميد بود. شب تا به صبح نخوابيد، ديگري كه بزرگتر بود - پدر هم بود - برادرم بود. امشب او نگهبان بود. نگهبان برادرهاي كوچكترم، پاسدار تماميت ارضي وطنم، هويت و فرهنگم.
آسمان كبود هرچند پرستاره بود، اما او تنها يك ستاره داشت. ستاره كوچك او «فاطمه» نام داشت. به انتظار پدر هر شب با مادر گل يا پوچ بازي مي‏كرد - پدر مي‏آيد؟ گل است يا پوچ؟ واي اگر پوچ ... چشمانش از اشك، ستاره باران مي‏شد - مثل همان آسماني كه پدر هرشب در آن ‏ستاره‌اش را جستجو مي‏كرد.يكي بود...قهرمان قصه ما... قهرمان قصه‏ها. اسمش چي بود؟ حسين؟ حسن؟ اكبر؟ اصغر؟... - نه! او يك نام نبود. «او» بي‏شمار بود. او يك ملت پرشور بود. پير بود. جوان بود. كودك يا نوجوان. آري، او برادرم بود. خدايا امشب او كجا بود؟ آبادان؟ اهواز؟ يا خرمشهر؟ جنوب؟ غرب ؟ هرجا كه بود، خوب مي‏دانم آتش قلبش از آتش چاه‏هاي نفت جنوب شعله‏ورتر بود. صلابت وجودش از «الوند» هم استوارتر بود.
خوب مي‏دانم عشقش خدايي بود. برادر پرتوانم، ايثارگر، جانباز، مدافع وطن وفرهنگ و دينم بود. سال‏ها به انتظارش به در چوبي و كهنة خانه چشم دوختيم، سال‏ها به انتظار شنيدن صداي محكم پوتين‏هاي سربازي‏اش سكوت كرديم سرانجام يك روز، خورشيدِ نيك‏بختي‏ها از پشت ابرهاي تيره درخشيد. برادرم - برادرانم - از اسارت باز مي‏گشتند. آزادگان به وطن باز مي‏گشتند. آن روز، فاطمه و مادرش ديگر گل يا پوچ بازي نكردند. آن روز همه‏جا گل بود. اشك شادي بود. آن روز حياط را مادر آب‌پاشي كرد. گلدان‏ها را دور حياط چيد. گل و نقل و شربت و شيريني را در ظرف‏ها گذاشت. آخر آن روز او مي‏آمد، پدربزرگ رفته بود به استقبال. لحظه‏هاي انتظار به درازاي يك فصل از جنگ طول كشيد. چشمان همه منتظر بود. نفس‏ها در سينه گرفته بود. لب‏ها خاموش مانده بود. ـ اگر امروز نيايد؟ اگر... و فاطمه مي‏انديشيد اگر پوچ باشد؟... سرانجام صدايي شنيده شد؛ اما صداي پاي او - صداي پوتين‏هاي پرصلابت و محكم سربازي او نبود... چيزي مثل كشيدن چوب بر روي زمين به گوش رسيد و دستي به آهستگي بر دركوبيد. صدايي خسته برخاست - بازكن مادر...
همه پرشور به سمت در دويدند...او آمده است... درباز شد... چهره‏اي آفتاب سوخته، گونه‏اي زخمي، لبخندي بر لب...اما...آخ با پايي چوبين و دستي شكسته.. با دلي رنج ديده، اما پرشور و سرشار از شوق ديدار...
آن‏روز ستاره‏باران شد. مادربزرگ به سجده افتاد. مادر به نماز ايستاد. فاطمه به سوي پدر دويد. دوستان و همسايگان هلهله و شادي مي‏كردند. عود و اسپند، فضا را پر كرده بود. امروز او ايثارگر، جانباز، آزاده، در كنار خانواده بود.
او يكي بود؟... نه او صدها؛ هزاران نفر بود؛ با كوله‏باري از خاطره‏هاي ياران و هم‌رزمان شهيد... برادر جانبازم آمد تا ياد و نام شهيدان را زنده نگه دارد. آمد تا براي «فاطمه‏»ها قصّه بگويد و من بنويسم. فصل‏هايي از فداكاري‏ها، از حماسه‏ها، دلاوري‌ها...حالا بايد بنويسم يكي بود يكي نبود، يك آزاده بود، يك جانباز، ايثارگر، يك شهيد جاويد. او يك ملت بود... او هميشه پرتوان، شجاع، اميدوار بود وهست... او هميشه هست.
او هميشه درتاريخ، ماندگار است...