مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

تپش واژه ها

اطلاعيه

هادي كاظمي‌نژاد

از همكاري با شيطان جداً معذوريم.

بدين‌وسيله، به اطلاع «هواي نفس» مي‌رساند، از تاريخ صدور اين اطلاعيه به هيچ عنوان گوش به حرف‌هاي او داده نخواهد شد و به درخواست‌هاي بي‌شمار و مكرر او ترتيب اثر داده نخواهد شد. بديهي است خواهش‌هاي صادره از سوي شهوات، فاقد اعتبار بوده و قابل اجرا نخواهند بود. هرگونه خشم و حرص و شهوت در دنيا و آخرت پيگرد قانوني داشته و متخلفين در دادگاه «وجدان» در اينجا و در دادگاه «عدل الهي» در فرداي قيامت، محكوم به مجازاتي مناسب با جرمشان خواهند شد.
ادارة كل «عقل» و «نفس لوامه»
ستاد مبارزه با هواي نفس،‌ شعبة انسان‌هاي آزاد
جهت نصب‌العين شدن، براي وجدان‌هاي بيدار تمامي جوانان و علاقمندان به كمال و سعادت ابلاغ گردد.
الحمدلله رب العالمين

نيازمندي‌ها

امشب من نياز به چند جرعه سكوت دارم و يك سفره حزن از ملكوت.
من امشب چند جريب آه مي‌خواهم؛
و چند هكتار ناله؛
و يك بركه اشك؛
من امشب يك تنگ سوز مي‌خواهم، كه ماهي قلبم را در آن بيندازم.
يك بغل زنبق درد مي‌خواهم، تا در گلدان بلوري غربتم بكارم.
من در اين خلوت تنهايي،
از ساقي خم‌خانة شب،
چند قدح ضجة بي‌تابي،
و چند جام شيون شيدايي مي‌خواهم.
من دراين ظلمت شب،
از همنشين شب‌پويان٭،
چند سبو مي‌ِ نور مي‌خواهم،
و چند خم بادة حضور.
شبي غمگين و دل تنگ
دلم شيشه، سخن سنگ
٭ «أنا جليس من جالسني»

غير از خدا ...

حميده رضايي

چقدر با تو غريبه‌ايم. انگار كه هيچ‌وقت ميان ما آشنايي‌اي نبوده است. انگار كه هيچ‌وقت به تو سلام نكرده‌ايم. انگار كه هيچ‌وقت كسي در گوشمان زمزمه نكرده است كه يكي بود و يكي نبود، زير گنبد كبود غير از تو هيچ‌كس نبود. انگار كه هيچ‌وقت …
حالا سال‌هاست كه از آن روزها مي‌گذرد. از آن روزها كه باهم ريز گنبد كبود جمع مي‌شديم و منتظر مي‌مانديم تا تو بيايي. بيايي كه هستيمان معنا بگيرد. آن‌وقت تو مي‌آمدي و ما جان مي‌گرفتيم. گرماي وجودت نوازشمان مي‌كرد.
در كنارِ تو حس لطيفي داشتيم. يك جور خاص بود. مثل ياكريم‌هاي خانة‌مان كه روزها روي پرچين خانه صف مي‌كشند و همين‌طور زير نور خورشيد براي خودشان بق‌بق مي‌كنند. چقدر ذوق مي‌كرديم. مثل ياكريم سمج بوديم و از كنارت جُم نمي‌خورديم. يك قدم آن‌طرف‌تر كه مي‌رفتيم، لرزه برمان مي‌داشت. سردمان مي‌شد. هركجا غير از كنار تو سرد بود، هركجا.
اما گذشت … همه چيز خيلي زود گذشت. از همان وقتي كه سرمان شلوغ شد و وقت رفتن به «زيرگنبد كبود» و شنيدن قصة «يكي بود و يكي نبود» را پيدا نكرديم وديگر همه چيز از يادمان رفت. يادمان رفت كه قرار بود، جز تو كسي نباشد.
يادمان رفت كه «چشم چشم دوابرو»ي‌ما فقط به سوي تو بود.
ديگر هيچ كجا برايمان سرد نبود و بخاري‌هاي گازي همه‌جا را گرم مي‌كردند. ياكريم‌ها هنوز همانجا روي پرچين خانه بودند، ولي ما هركجا كه خواستيم، رفتيم. ما به گرماي مصنوعي عادت كرديم، به خورشيد مصنوعي، زندگي مصنوعي و كم كم …
حالا سال‌هاست كه سرمان گرم است؛ خيلي هم گرم. با اين همه هر از گاهي يك هو انگار يك حس غمگين به سراغمان مي‌آيد، يك خاطرة دور. خاطره‌اي از يك عزيز! از يك گم‌كرده. بي‌خبر از آنكه او در دو قدمي ماست؛ نه، نزديك‌تر. نزديك‌تر از رگ گردنمان و هربار يك دفعه يادمان مي‌آيد كه چقدر با تو غريبه‌ايم. انگار كه هيچ‌وقت هيچ آشنايي‌اي بينمان نبوده است. انگار كه هيچ‌وقت به تو سلام نكرده‌ايم. انگار كه هيچ‌وقت كسي در گوشمان زمزمه نكرده است كه: يكي بود، يكي نبود. زير گنبد كبود غير از خدا هيچ‌كس نبود.

گمشده

مهديه باقري

وقتي دست بر گردن تنهايي مي‌اندازي، خودت مي‌شوي و خودت. نمي‌دانم آيا حرف‌هاي مرا مي‌فهمي يا نه؟ اين‌ها كلماتي هستند كه از آيينة تنهايي من سرريز كرده‌اند. خودم و تمام وجودم را غرق تنهايي مي‌بينم، تنهايي…
شايد تا به حال سر بر ديوار «ذكر» گذاشته باشي و در وادي بي‌كران «نياز» غرق شده‌باشي، من هم چندي است كه احساس غربت مي‌كنم،‌ غربت محض؛ ولي چه كنم كه احساس مرا دريابي؟ مي‌داني، وقتي لابه‌لاي كتاب‌ها او را نيابي، در نگاه افراد او را پيدا نكني، وقتي كه آسمان آبي با همة وسعتش براي تو تنگ شود، وقتي زمين با همهمة خاكي بودنش تو را در نيابد، وقتي شهرت، كوچه‌هايش … همه و همه باتو غريبه شوند، چه مي‌كني؟ مي‌داني‌ چه مي‌گويم؟ صدايي مبهم دل مرا مي‌نوازد. كوچه‌هاي دلم پر از هياهوست. ديگر دلم با استدلال‌هاي عقلم قانع نمي‌شود. دلم را امروز آزاد كرده‌ام از قفس جسمم و با او براي تو مي‌نويسم، تو كه اشتياق دلم هستي،‌ اشتياق تمام خستگي‌هايم. براي تو مي‌نويسم كه «ديگر فردا دير است» زمزمة شب‌هايم شده است. باور كن چيزي نمي‌خواهم، از روي تكليف نمي‌نويسم، از روي تكليف گريه نمي‌كنم، تو را مي‌خوانم زيرا كه مرا مي‌شنوي، مرا كه گمشده‌ام…
مرا كه احساس خلأ تمام وجودم را پر كرده است، خلأيي كه فقط احساس پاك تو آن را پر مي‌كند، مولاي خوب من! در دل پاييزي‌ام عطر حضورت را جاري كن. مولاجان باور كن
«هرچند پير و خسته‌دل و ناتوان شدم
هرگه كه ياد روي تو كردم، جوان شدم»
آقاجانم! بيا از زاوية روشن پاكي‌ها، نيك زندگي كردن را برايم معنا كن.
مولايم! مي‌داني،‌من به اين يقين دارم كه تمام سربازانت جوان هستند. من مي‌خواهم، سرباز تو باشم؛ هرچند رسم عاشقي را به جا نياورده‌ام، ولي اين را بدان كه به جز تو هيچ كس را ندارم و اگر گاهي با تو بيگانه مي‌شوم، به خاطر آن است كه دروازة دلم مورد تهاجم غفلت قرار مي‌گيرد. با اين همه هميشه اين حرف مولايم ورد زبانم است: «امان ز لحظة غفلت كه شاهدم هستي»
آقاي خوب من! تك سوار حجازي من! هرچه از غربتم با تو بگويم،‌ كم است.
امروز گم‌شده‌ام، زيرا كه تا گم نشوي، گم‌شدة خويش را نمي‌يابي ...

مثل پروانه

طيبه رضواني

چهل شاخه ياسِ «سلام» مي‌چينم و تقديم مي‌كنم به شما. لابد مي‌پرسيد: «اول سلام، چرا چهل شاخه ياس؟» مي‌دونيد يكي گفت: «چهل هفته است با چهل شاخه اطلسي به سراغش مي‌رَم. آخه گفته‌اند نذر چهل روزه بي‌پاسخ نمي‌مونه.» يكي ديگه در جواب گفت: «شوق پاسخ داري يا شوق ديدار؟» گفتم:«اگر فقط گوشه‌اي از جمالش رو ببينم، چيز ديگه‌اي نمي‌خوام. جواب تموم چيزايي رو كه مي‌خواستم، گرفتم، حالا مي‌گيد چي بگم؟! نه گفتنم خوب نيست»،‌ مي‌نويسم:
عاشق درويش است و معشوق توانگر، نمي‌دانم امروز چندمين نامه‌اي است كه براي تو مي‌نويسم، حتي نمي‌دانم نامه‌رسان‌ها پيغام مرا به تو مي‌رسانند يا نه؟! راستي تو كه از حوالي لحظه‌هاي دلتنگي هر هفته مي‌گذري، خطي از عاشقي مرا خوانده‌اي يا نه؟! بارها و بارها در بيابان‌هاي سوزان به راه افتاديم، به شوق آنكه تو را ببينيم؛ اما هر بار رد پاي عاشقاني را ديديم كه به دنبال تو مي‌گردند، و در آخر رسيديم به آنجا كه نغمه‌هاي پرسوز جدايي، يخبندان دل‌ها را آب مي‌كند. شانه‌هايم زير بارانِ مناجات‌هاي دلتنگي مي‌لرزيد و زبانم قفل مي‌شد از هرچه مي‌خواستم بگويم. در اين پريشاني‌ها بود كه پيرزني روي شانه‌ام زد، كاغذي دستم داد. گفت: قلم داري، برايم چند خط بنويسي، قلم درآوردم، هرچه گفت، نوشتم:
اي غايب از نگاه! بي‌خبر نيستي، مي‌داني، آفتاب لب بومم و عمري براي انتظارت ندارم، بيا، مگذار پيش از آنكه ببينمت بميرم!

اين‌طوري ديگر فراموش نمي‌كنيم

مهديه رضايي

غروب كه مي‌شود دلم بدجور مي‌گيرد. وقتي خورشيد آرام آرام پشت كوه مي‌رود و چشم‌هاي آسمان كم‌كم قرمز مي‌شود، تازه يادم مي‌آيد كه يك روز ديگر هم تمام شده است و من هنوز همين‌جا روي زمين هستم. حتي يك قدم هم به سمت آسمان برنداشته‌ام ـ حتي يك قدم. تازه يادم مي‌آيد كه هر شب زير نورماه با ستاره‌ها عهد مي‌بندم كه پا روي شانه‌هاي ‌آسمان بگذارم و بروم پيششان؛ اما صبح كه مي‌شود يك‌هو انگار همه چيز از يادم مي‌رود. نمي‌دانم چرا اين بيماري قرن‌ ـ خود فراموشي ـ روزها يقه‌ام را مي‌گيرد و ولم نمي‌كند. وقتي از خواب بيدار مي‌شوم و به سراغ تلويزيون مي‌روم، مزة شيرين كرة صبحانه‌اي كه تبليغ مي‌كنند، طعم خوش عهد و پيمان ديشبم را از ياد مي‌برد. تا مي‌آيم سرم را بلند كنم و يك نگاهي به آسمان بيندازم، چشمم مي‌افتد به تابلوهاي رنگ و وارنگي كه در و ديوار شهر را پر كرده است و آن‌قدر حواسم پرت مي‌شود كه اصلاً يادم مي‌رود چرا سرم را بلند كرده بودم. كاش لااقل جاي اين تصويرهاي عجيب و غريب، چند تا عكس درست و حسابي به در و ديوار شهر مي‌چسباندند، چند تا عكس قشنگ. حالا كه قرار است حواسمان پرت شود و فراموش كنيم كه سربلند كرده‌ بوديم تا آسمان را ببينيم، نه اين عكس‌ها را، لااقل بگذار ارزشش را داشته باشد. اصلاً كاش مي‌شد جاي هر كدام از اين‌ عكس‌ها يك ستاره مي‌زديم. خُب چه عيبي دارد، اين‌طوري لااقل فراموششان نمي‌كنيم. اين‌طوري لااقل جلو چشممان هستند و شايد بالاخره يك روز كمكمان كردند كه پا روي شانه‌هاي آسمان بگذاريم و برويم پيششان. اين‌طوري ديگر عهد و پيمانمان را فراموش نمي‌كنيم. اين‌طوري ديگر غروب كه مي‌شود، اين‌قدر دلمان نمي‌گيرد كه …