| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
مهدي فرجي
در ذهن خاك خورده اين چارچوبها
دل بستهام به آمدنت از غروبها
كو زورقي كه عطر تو را هديه آورد؟
با موجها نيامده جز پاره چوبها
در من نشست، خاطره روزهاي دور
يك مرد دفن شد كم كم در رسوبها
حالا ببين! حوالي من هيچ چيز نيست
غير از صداي نوك زدن داركوبها
در يك غروب راه بيفت و شكوفه كن
در بيشه شمالي مرد جنوبها
او را درآور از دهن خاطرات دور
از ذهن خاك خورده اين چارچوبها
آيه بياباني نغمه مستشار نظامي
چقدر لحظه شمردم براي باراني
كه پشت بارش آيينهاش تو مهماني
چقدر ابر شمردم، چقدر اشك، چقدر
چقدر درد كشيدم، چقدر، ميداني
حريم عشق بلند است و دست ما كوتاه
كجاست پله معراج نام انساني؟
عطش، غبار، افق سبز، آسمان تيره
مجال خلقت يك آيه بياباني
زمان عرض امانت، و باز،اي انسان
چقدر ظالم و جاهل، چقدر ناداني
دوباره منتظرم، قطره، قطره باران، تو
دوباره منتظرم پشت بيت پاياني
و باز نغمه دل همنواي باران شد
غزل نوشت در آن لحظههاي طوفاني
ما كه به دنيا آمديم غزل بهمني
ما كه به دنيا آمديم
مادر
بهشت را زمين گذاشت
تا
ما را
در آغوش بگيرد
حالا
همانطور كه ميگويند بهشت
زير پاي مادران است
غريب
زهرا يعقوبي
خوشا به او كه بيايد شب ولادت زهرا
به ميهماني كوثر، فقط به دعوت زهرا
وضو گرفت دلم تا دوباره شعر بگويد
فقط غزل بسرايد به نذر حضرت زهرا
ستارههاي نبوت! زبان لال دلم را
كمك كنيد بگويد، از استقامت زهرا
خدا! تو كاش ببخشي، قصور بنده خود را
بگير هرچه كه دادي بهجز شفاعت زهرا
þ
هزار قرن گذشتي، هزار قرن غريبه
چقدر فاصله داري، به بينهايت زهرا
بيا امام رهايي، بقيع ماند و سكوتش
بيا كه شيعه غريب است، تو را به حرمت زهرا
التماس سبز فاطمه عبدالعظيمي قهري مگر، چشمت چرا بسته است حالا؟
ديگر نميبيني من واين اشكها را
دنياي تو لبريز احساس بهار است
دنياي من تنهايي و دنياي من با
صدها هزاران تيرگي پيوند خورده است
دنيايم آبي نيست، مثل آرزوها
اينجا دعاي ابرها هم بياثر شد
اين دستها پوچاند، بيدستانت،
آق تو هرچه اينجا را پر از گنجشك كردي؛
پُر كردم اينجا را از اصرار قفسها
در كوچه ايمان فقط يك ردّپا هست
جامانده از آن ردپا، يك كفش زيبا
آن كفشهايي كه ملائك جفت كردند
پيش صداي نبض دنيا، پيش آن پا
تنها برايت سبز ميمانم هميشه
رنگ صدايت ميشوم، امروز و فردا
در اين دقيقه، ثانيه بايد بفهمي
بايد بفهمي دوستت دارم سراپا
فانوس
هادي نقوي
تقديم به رهبر مقتدر ايران زمين سيدعلي حسيني خامنهاي
غريبم، با نگاهت آشنايم كن
از اين غربت، از اين ترديد، از اين تشويش؛
از اين ظلمت رهايم كن.
þ þ þ
منم قطره!
منم ماهي!
من از معراج ميآيم، از اوج نيلي هستي، كنار خانة خورشيد
و ميغلتم سوي دريا.
از اقيانوس چشمان شما فانوس ميخواهم.
þ þ þ
ألا اي حضرت فانوس!
همين يك شب، همين يك دم،
غريبم،
رهنمايي كن.
هلا آرامش آبي!
نهنگ و كوسه و گرداب ميبينم،
شتابان و شناور، با دهانِ خون.
مبادا چشم برداري!
از اين ماهي كه افتاده در اين درياي بيتابي.
þ þ þ
سلامت باشي اي همدم!
كه خوش بر موج ميرقصم؛
نميلرزم، نميگريم.
چراغ خانهات روشنتر اي فانوس!
þ þ þ
منم يك قطره، بر پيشاني دريا!
لباس ابر پوشيده.
من از شوق تو ميميرم
و در خورشيد پيشانيات اوجي تازه ميگيرم
مبادا چشم برگيري زمن ز آنسوي اقيانوس،
اي فانوس!