مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

تا ديو ماليخوليا دود شود ...

س. حسيني

وقتي صحبت‌هاي علاءالدوله تمام شد، بوعلي به فكر فرو رفت. حرف‌هاي علاءالدوله را در ذهنش مرور كرد و دنبال راه حل گشت. علاءالدوله خسته از حرف زدن، بي‌قرار منتظر ماند. بوعلي مدتي انديشيد، عاقبت سربلند كرد و به چشم‌هاي منتظر و نگران علاءالدوله چشم دوخت.
ـ صبح فردا خدمت مي‌رسم. ان‌شاء الله بتوانم راهي پيدا كنم و شاهزاده را از اين گرفتاري نجات دهم. فعلاً تا فردا بايد فكر كنم.
ـ هر چقدر كه دوست داريد فكر كنيد؛ ولي بايد راهي پيدا كنيد. اعلي حضرت به جز شما اميد ديگري ندارند. متأسفانه اطباء ديگر نتوانستند راهي پيدا كنند. جناب شاهزاده لاغر و نحيف شده‌اند. روزهاست كه آب و غذا نمي‌خورند و بيم آن مي‌روند كه جان خود را از دست بدهند. جناب شاهزاده تا به حال داروي هيچ پزشكي را نخورده‌اند. پيوسته در اين فكر هستند كه يك قصاب ببريم و زبانم لال، سرِ مباركشان را از بدن جدا كنيم. پزشكان هم گفته‌اند به جز خوردن دارو راه علاج ديگري نيست؛ شاهزاده اصلاً غذا هم نمي‌خورند، چه برسد به دارو. مطمئناً شيخ‌الرييس اگر ايشان را معالجه كنند، اعلي‌حضرت پاداش بسيار شايسته‌اي به ايشان عطا خواهند فرمود.
ـ سعي خودم را خواهم كرد جناب وزير!

نگهبان وارد تالار شد. تعظيمي كرد و گفت: شيخ‌الرييس، شرف‌الملك، حجت‌الحق، بوعلي سينا اجازة شرفيابي مي‌خواهند.
ـ بگوييد وارد شوند. ما خودمان او را احضار كرده‌ايم.
بوعلي وارد شد و با صداي رسا گفت: سلام بر جناب وزير.
ـ سلام بر شيخ‌الرييس حكيم بوعلي سينا. جناب شيخ‌الرييس راهي براي درمان شاهزاده يافتند؟
ـ تقاضا مي‌كنم مرا پيش جناب شاهزاده ببريد.
چشم‌هاي علاء‌الدوله برقي زد: پس پيدا كرديد!
ـ اگر خدا كمكم كند، ان‌شاء‌الله شاهزاده بهبود خواهند يافت. مرا پيش شاهزاده ببريد.
ـ الساعه جناب شيخ‌الرييس!
علاءالدوله به همراه، بوعلي و دو نگهبان نيزه و سپر به دست ـ با تشريفات كامل نگهباني ـ به راه افتادند.
صداي قدم‌هايشان بر سنگفرش دالان قصر، در فضا مي‌پيچيد. به اتاق شاهزاده رسيدند. از پشت در بسته صداي «ماما» به گوش مي‌رسيد. اگر كسي ماجرا را نمي‌دانست باور مي‌كرد كه واقعاً گاوي در اتاق است.
در را وا كردند و داخل اتاق شدند. وقتي چشم شاهزاده به آن‌ها افتاد، صداي «ماما»يش را بالا برد.
بوعلي شاهزاده را نگاه كرد. شاهزاده‌اي كه فكر مي‌كرد گاو است! شاهزاده نسبت به چندماه قبل كه بوعلي ديده بود، تفاوت زيادي كرده بود. رنگ صورتش زرد شده بود و به شدت لاغر و خشكيده بود. ديگر از آن هيكل تنومند و زيبا خبري نبود. دستاري را كه هميشه به صورتي منظم بر سرش مي‌پيچيد، بر سر نداشت و موهايش ژوليده و به هم ريخته بود.
ـ ما ... ما ... ا ... ا...
شاهزاده پس از چندبار ماما كردن رو كرد به علاءالدوله: چرا مرا نمي‌كشيد؟ براي چي معطّليد؟ چندبار بگويم كه دارم تلف مي‌شوم؟ برويد يك قصاب بياوريد و مرا راحت كنيد. اگر همين‌طور بميرم، گوشتم حرام مي‌شود و به هيچ دردي نمي‌خورم.
علاءالدوله با آرامش و احترام گفت: جناب شاهزاده! آيا جناب شيخ‌الرييس، طبيب مخصوص دربار را مي‌شناسيد؟
شاهزاده، بوعلي را نگاه كرد، با اينكه قبلاًَ هم چهرة بوعلي را با آن موهاي بلند و تميز وشانه كرده و ريش‌هاي مشكلي مرتب و دستار سفيدي كه پر آن به گردن و شانه‌هاش افتاده بود، ديده بود، او را نشناخت. به خاطر همين به جاي اينكه جواب بوعلي را بدهد، با عصبانيت گفت: ما ... ما ... چندبار بگويم بياييد مرا سر ببريد.
علاءالدوله بادرماندگي به بوعلي نگاه كرد. بوعلي به علاءالدوله گفت: جناب وزير آيا گاوي را كه بايد سر بِبُرم اين است؟
ـ بله همين است.
شاهزاده اين را كه شنيد، صداي «ماما»يش را بيشتر كرد. بوعلي نگاهي به او كرد و گفت: بعد از ظهر چاقو و ساطوري مي‌آورم و سرش را جدا مي‌كنم. الان ديگر وقت كشتن اين گاو است.
لبخندي بر لب‌هاي شاهزاده درخشيد. با خوشحالي صداي گاو درآورد. بوعلي و علاءالدوله و نگاهبان‌ها از اتاق بيرون آمدند و در را بستند. علاءالدوله به دهان بوعلي چشم دوخت. بوعلي نفسي كشيد و گفت: ماليخوليا به شدت او را گرفتار كرده است.
علاءالدوله با نگراني پرسيد: حال چه مي‌خواهيد بكنيد؟
ـ بعدازظهر چاقو و ساطوري آماده كنيد. وقتي آمدم كار را شروع مي‌كنيم. فقط هركار كه گفتم بايد انجام شود.
ـ شما هركاري كه مي‌تواني براي معالجة شاهزاده انجام بده. همة نگهبان‌ها و خدمه در اختيار شما هستند.
ـ ان‌شاء الله به زودي شاهد بهبودي شاهزاده خواهيم بود.
بوعلي وقتي مي‌خواست از علاءالدوله خداحافظي كند و از تالار بيرون برود، گفت: فقط مراقب باشيد هركاري كه گفتم انجام شود، بدون ذرّه‌اي چون و چرا.
ـ در اين باره خاطر جمع باشيد.
ـ بدرود جناب وزير!
ـ به خدا مي‌سپارمتان!
ادامه دارد ...