مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

حرف‌هاي مينياتوري

مريم راهي

نامة دوم

ديروز كه زمين بر صفي از ياكريم سلام مي‌گفت و آن‌ها را به سوي جاذبة خود مي‌كشاند، من از خواب نوشين چشم گشودم. احساس كردم كه خورشيد مي‌گويد: هنوز عاشقي؟ گفتم: عاشقم، بلند. اما نمي‌دانم چرا چهارديوار خانه‌ام خنديدند، آرام. مگر زمان عشق من در حصار است كه اينان مي‌خندند. عشق من بي‌مرز است و هيچ خنده‌اي نمي‌تواند سرور مرا بِرُبايد كه تو عاشقي و من نيز عاشق. من مي‌دانم و تو نيز مي‌داني و هردو آرام روزة سكوت گرفته‌ايم و شيواترين كلاممان نگاه گرمي است كه غبار از مژگان عطوفت مي‌سترد. عشقم هدية خداوند است و من اين هديه را مي‌ستايم، ولي گاه به خود مي‌گويم حال كه عقل، فرمان عشق صادر كرده است و مرا عاشقي آزاد خوانده، جايي براي ترس نيست. شايد ديگر خورشيدي طلوع نكند كه بهشت كوچكمان را روشنايي دهد، شايد ديگر عاشقي نباشد كه زمرد عشق را از درياي خاطرة تو صيد كند. آري عاشقم و بگذار همه بدانند كه نمي‌ترسم از طعنه. من عشاق عشق توأم هرجا كه باشد، چه در ساحلي زيبا و چه در شهري شلوغ، هم‌چون شهر ما. اي عزيز خاكي من! آن هنگامة فجر كه خورشيد چوب قليان از سر كوه بر مي‌دارد، به گوشة لب مي‌گذارد و دود آن را به زمين رهسپار مي‌كند، هزاران قصة رنگي در سر مي‌پرورانم كه اگر يكي از آن هزاران قصه هم متولد شود، دنيا همان دنيايي مي‌شود كه من مي‌خواهم. دنيايي كه با عقيق لبخند تو بيدار مي‌شود و با مرواريد چشمان تو به خواب مي‌رود. روزهاست كه تنهايي‌ام را به شوق با تو بودن از ياد برده‌ام. آن قدر شمع نسيه در سقاخانة خواب‌هايم روشن كرده‌ام كه شهر رؤياهايم روشن از آتش شده است و چه منظره‌اي دارد اكنون.
هر روز نزديك ظهر كه مي‌شود، دل از چهارديوار سينه‌ام به شهر تو پرواز مي‌كند، اما سرگردان است، نمي‌داند تو در كجايي كه اين‌چنين عاشق شده‌اي؟ در سبأ يا كه در مصر؟ چه تفاوت دارد تو عاشقي و مرا با عشق از خودم راندي و حال در دياري دور در شهري شلوغ، سوداي عشق خود را به روي كاغذي مي‌نويسم كه مردمانش آن را نمي‌بينند. آن‌ها در افسانة صنعت خفته‌اند، نه از عشق مي‌دانند و نه از عاشق، همه قمار مي‌كنند و آه كه چقدر آزارم مي‌دهند.
اين سنگدلان كه احساس معنوي را به دادگاه عقل مادي مي‌كشانند و آن را به جهل محكوم مي‌كنند كه چرا در عطش عشق، معشوق را طلب مي‌كند؟ آن‌قدر دلم در هوايت پر مي زند كه غروب رنجور و خسته باز مي‌گردد، اما نمي‌هراسم كه هرشب در خانه‌اي به وسعت بال يك پرستو شعر مي‌گويم و شعر مي‌خوانم و سحر با غمزة چشمان تو به خواب مي‌روم. درخواب، رؤياي بانوي دريا را مي‌بينم و تو را كه سوار بر قايقي چوبي به سويم مي‌آيي. خواب را دوست دارم كه تو هميشه در رؤياي شبانة مني، اما افسوس كه گاهي خورشيد حسادت مي‌كند و صبح با صداي قل‌قل قليانش بيدارم مي‌كند. امروز كه خورشيد دوباره بيدارم كرد، در آينه دويست و نود شاخة گل ديدم، تو فرستاده بودي،‌ نه؟