| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
مهري حسيني
سرتيپ صبري سرش را روي ميز گذاشته بود و چرت ميزد. اسير، زيرچشمي نگاهي دواند دور
تا دور سنگر. دلش ميخواست براي دقايقي هم كه شده، پلك روي پلك بگذارد. كلافة خواب
بود. كمي با طناب دور دستش ور رفت. هرچه فشار آورد، نتوانست گره كور آن را ذرهاي
شل كند.
دلش آشوب بود. حس غريبي روحش را به حلاجي گرفته بود. صداي خُروپف سرتيپ صبري
ميپيچيد توي گوشش و بيشتر حرصش ميگرفت. نگاهي انداخت به طناب دور پاهايش. داخل
پوتين عرق كرده و پاهايش گُر گرفته بود. آرزو ميكرد براي لحظهاي هم كه شده، پوتين
را از پاهايش بكشد بيرون. خون خشكيده بود گوشة لبش. دهانش مزة گَسي ميداد.
سرباز عبود الجاسم نفسنفسزنان، وارد سنگر شد. سرفهاي كرد و كنار در ايستاد. سرفة
عبود، تهماندة خواب را از كلة سرتيپ صبري پراند. سرتيپ چند بار پلك زد و با پلك
نيمهباز، نگاهي انداخت به عبود و گفت:«اُسكُت!»1
دوباره چشمش گرم خواب شد و سكوت، فضاي سنگر را پر كرد.
عبود كه عرقريزان فاصلة خاكريز تا سنگر را دويده بود،هنوز نفسنفس ميزد. در حالي
كه چشم دوخته بود به قيافة خوابآلود سرتيپ صبري، حوصلهاش طاق شد و سيگاري از جيبش
كشيد بيرون. آن را آتش زد و تند و تند حلقههاي دود را فرستاد هوا.
بوي تند سيگار پيچيد زير دماغ اسير. نفسش تنگ شد و زد زير سرفه. نيش پوتين عبود روي
ساق پايش نشست و گفت: «اُسكُت!» 2
درد پيچيد توي پاي اسير و نفسش را بند آورد. فريادي كشيد و دوباره ساكت شد. سرتيپ
صبري كه خوابزده شده بود، اينبار توپش پر بود. نگاه تندي انداخت به عبود و فرياد
كشيد:«شُعور ما عندك، فِهِم ليس عندك، ماذا تعمل؟»3
چهرة عبود رنگ باخت و عصبانيت سرتيپ را از چشم اسير ديد. نگاه نفرتانگيزي انداخت
سمت اسير كه هنوز تك و توك سرفه ميزد. گلويش ميسوخت و نگاهش را دوخته بود به پارچ
آب كه روي ميز سرتيپ بود.
سرتيپ صبري سراپاي اسير را برانداز كرد و خيره شد به لبهاي خشكيدة او. لبخندي
تمسخرآميز روي لبهايش نشست. پارچ آب را برداشت و به اسير نزديك شد. آن را گرفت
جلوي لبهايش و بلافاصله دستش را كشيد عقب. آب را خالي كرد روي زمين و قهقهه سرداد.
خاك تشنه با ولع آب را مكيد. عبود كه حسابي دلش خنك شده بود، زد زير خنده. صداي
قهقهة او دل اسير را كه رمق نداشت چشمهايش را باز نگهدارد، لرزاند. با بيحالي
خيره شده به زمين خيس.
سرتيپ صبري دستش را روي شانة عبود گذاشت و گفت: «اُقتُلهُ!» 4
عبود سرنيزه را از كمرش جدا كرد و به اسير نزديك شد. او را هل داد وسط سنگر. اسير
با صورت چسبيد روي خاك و عبود با پوتين افتاد به جانش. خون از بينياش بيرون زد و
شرشر عرق از سرو رويش ميريخت. دلهره و ترس افتاد توي جانش. بغض راه گلويش را بند
آورد. با چشمهاي پر از وحشت خيره شد به سرنيزه.
عبود نشست روي سينة اسير و سرنيزه را روي گلويش گذاشت. اسير كه كار را تمام شده
ميديد، شهادتين را خواند.
نالة «يا حسين»، فضاي تنگ سنگر را جِر داد و خون پاشيد روي صورت و سينة عبود. عبود
كه دلش آرام گرفته بود، موهاي اسير را گرفت و سرش را به گوشهاي پرتاب كرد.
پينوشتها:
1. ساكت باش
2. خفه شو
3. بيشعور احمق، چيكار ميكني؟
4. بكشش!