مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

ملكوت كلمات

محمدسعيد ميرزايي

صائب تبريزي

آيينه هرچه ديد، فراموش مي‌كند

پيش از اين در هواي ملكوت كلمات تنفس كرديم. سيرحركت ما لزوماً تاريخي نيست. به درس حكمتِ «ناصر خسرو» رفتيم؛ به انگور چيني باغ «منوچهر دامغاني» شتافتيم.
براي مقالات به زندان «مسعود سعد» رفتيم. سري به حجرة «عطار» زديم. از بلخ تا قونيه با كاروان «مولانا» همسفر شديم.
مثل شراب، در رگ‌هاي حافظة شيراز روان شديم و از «حافظيه» سر برآورديم. نخواستيم برگرديم، پلك بستيم و در خلوتگاه «سعدي» بيدار شديم. بعد در آيينه خانة حيرتِ «بيدل» با پلك‌هاي باز به خواب رفتيم.
سفر ما تا كرانه‌هاي روزگار خودمان ادامه داشت.
از آسمان «پروين» ستاره چيديم و به كلاس درس «شهريار» رفتيم. گفتيم كه سفرما تاريخي نيست. ما در ملكوت كلمات شناوريم. ممكن است بازگرديم و به ميهمانيِ «سنايي» برويم، يا پيش‌تر برويم و در خيابان‌هاي مدرنيته پوسترهاي «نيما» و «سهراب سپهري» را تماشا كنيم.
حالا مي‌خواهيم به سراغ صائب تبريزي برويم.
صائب از شاخص‌ترين نمايندگان سبك هندي است.
«صائب بدون شبهه اعظم شعرايي است كه در قرن هفدهم مسيحي )يازده هجري) طلوع كرده‌اند...»1
آنچه بيش از هرچيز در شعر صائب و به طور كلي سبك هندي به چشم مي‌خورد، استفاده از تمثيل است.
«تمثيل در معني دقيق آن ـ كه محور خصايص سبك هندي است ـ مي‌تواند در شكل معادلة دو جمله مورد بررسي قرار گيرد ... كه به لحاظ نوعي شباهت، ميان دو سوي بيت ـ دو مصرع ـ وجود دارد و شاعر در مصراع اول چيزي مي‌گويد و در مصراع دوم چيزي ديگر، اما دو سوي اين معادله از رهگذر شباهت قابل تبديل به يكديگرند...

در بيت

«صورت نبست در دل ما كينة كسي
آيينه هرچه ديد، فراموش مي‌كند»

مي‌توان (=) ميان دو مصراع قرار داد؛ يعني دو مصراع سوي يك معادله‌اند...» 2
در اين اسلوب معادله، يك مصراع را «نامحسوس» و يك مصراع را «محسوس» ناميده‌اند. 3 مثلاً در بيت «صورت نبست در دل ما ...» مصراع اول نامحسوس و مصراع دوم محسوس است. اين‌گونه مضمون پردازي در هر بيت بيش از پيش باعث تشخّص ابيات در غزل صائب گرديده است. بعضي اهميت صائب را تنها در همين تك‌بيت‌ها دانسته‌اند: «حافظ اين عصر (صفوي) محمد علي صائب تبريزي است كه ديوان قطوري ... به يادگار گذاشته است. در ميان اين غزل‌ها كه تقليد و تكرار سخنان اساتيد گذشته است، گاهي مفردات ممتازي مي‌توان يافت ... اين ابيات مانند امثال زبانزد عموم گرديده است.» 4
بهار مي‌گويد: «]در زمان صفويه[ شعر قدري نامرغوب شد، ولي نه چنان است كه شهرت دارد بلكه شعرايي مانند فغاني و ... صائب تبريزي و كليم كاشاني ... پيدا شدند كه امروز ايران از داشتن نظير هر يك محروم است.»5
بايد گفت اشباع و به ابتذال كشيده شدن ظرفيت‌هاي شعر سبك هندي پس از صائب (در حوزة ايران) غالباً باعث ايجاد نوعي بدبيني نسبت به سبك هندي شده است. شايد استقبال‌هاي فراوان صائب از غزل‌هاي شاعراني چون حافظ و مولوي باعث شده است كه شعر او تقليد گذشتگان تصور شود.
«اين نكته مسلم است كه ظهور صائب سبب شد تا فريفتگان سبكش كه از توانايي‌هاي او بي‌بهره بودند، در يافتن نكته‌ها و مضمون‌هاي باريك و گنجانيدن آن‌ها در كلام به نارسايي‌هايي گرفتار شوند و اندك اندك سخن عذبِ فارسي را به وضع بدي دچار كنند كه مي‌دانيم و مي‌شناسيم ... چون نوبت سخن به بنيانگذاران شيوة جديد در نيمة دوم از سدة دوازدهم رسيد، به جاي آنكه مبالغه‌كاران يا ناتواناني از ميان نوآوران عهد اخير صفوي را نشانة تير ملامت كنند، به تواناترين آنان يعني صائب تاختند و همة تقصيرها بر عهدة او نهادند و بعضي از بيت‌هاي او را كه قابل عيب گيري است، بهانة تخطئة وي ساختند و حال آنكه صائب در واقع در غزل تواناست و با آنكه بسيار گفته، كمتر سخن قابل ايراد دارد.» 6
صائب در تبريز به سال نهصد و هشتادهجري شمسي (1010 هـ.ق) متولد شده است و در اصفهان در سال هزارو هشتادو شش (يا به قولي هزارو هشتادو هشت) در گذشته است. او در نوجواني به امر شاه‌عباس به همراه خانواده‌اش به اصفهان مهاجرت مي‌كند.
در آخرين سال‌هاي شاه‌عباس، صائب در اصفهان مورد توجه شاه صفوي بوده است. پس از مرگ شاه‌عباس (1028هـ.ق) به هند مي‌رود. او با فرمانداري كابل رابطه‌اي دوستانه داشته است. صائب در سال هزارو چهل و دو هجري قمري به ايران باز مي‌گردد.
«صائب وقتي به اصفهان رسيد كه ... اقتدار صفويان از اوج به فرود مي‌گراييد، با اين‌همه اصفهان هنوز درخشش داشت و قهوه‌خانه‌هاي پر رنگ و نگارش پذيراي شاعران و شعردوستان بود.» 7
با آنكه صائب صوفي نبوده است، اما گرايش‌هاي عرفاني و مضاميني چون وحدت وجود، تجلي ذات الهي در عالم، استغنا، فقر و درويشي، تسليم، توكل و ... در غزل‌ او فراوان به چشم مي‌خورد.

تك بيت‌ها:

ز ابراهيم ادهم پرس، قدر ملك درويشي
كه طوفان ديده از آسايش ساحل خبر داد

پردة پندار، سدِّ راه وحدت گشته است
چون حباب از خود كند قالب تهي، دريا شود

گل در اين گلزار مي‌ريزد ز استغنا به خاك
نامة ما را كه از بال كبوتر وا كند؟

يك صبحدم خيال تو از گلستان گذشت
شبنم هنوز بر رخ گل آب مي‌زند

من آن نيم كه به نيرنگ دل دهم به كسي
بلاي چشم كبود تو آسماني بود

ز خال گوشة ابروي يار مي‌ترسم
از اين ستارة دنباله‌دار، مي‌ترسم

روشن دلي نماند در اين باغ و بوستان
با خود مگر چو آب روان گفتگو كنم

وصال، با منِ خونين‌جگر چه خواهد كرد؟
به تلخ‌كاميِ دريا، شكر چه خواهد كرد؟
از آن فسرده‌ترم كز ملامت انديشم
به خون مردة من نيشتر چه خواهد كرد؟
منم كه پاي به دامن كشيده‌ام چون كوه
درازدستي موج خطر چه خواهد كرد؟
چه صرفه‌ مي‌برد از انتقام من، دوزخ
به دامن‌ِترِ من يك شرر چه خواهد كرد؟
مرا ز ياد تو برد و تو را ز ديدة من
ستم، زمانه از اين بيشتر چه خواهد كرد؟
زخشك سال نگردد دهانِ گوهر خشك
فلك به مردمِ روشن‌گهر چه خواهد كرد؟

پي‌نوشت‌ها:
1. ادوارد بروان، تاريخ ادبيات ايران، ج4، ص 189
2. محمدرضا شفيعي كدكني، صور خيال در شعر فارسي، ص 85 ـ 83
3. به اين مطلب در كتاب «بيدل، سپهري و سبك هندي»، نوشتة مرحوم دكترسيدحسن حسيني اشاره شده است.
4. از صبا تا نيما، يحيي آرين‌پور، ج1، ص 11
5. سبك‌شناسي، ملك‌الشعراء بهار، ج 3، ص 254 ـ 255
6. تاريخ ادبيات ايرن، ذبيح‌الله صفا، ج5،‌بخش 2، ص 1280
7. گزيدة‌ اشعار صائب تبريزي، چاپ اول 1368، از مقدمة حسن انوري