مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

اگر اول وقت نباشد ...

س . حسيني

ملا عبدالله شوشتري از علماي شيعه است. ملاعبدالله در زمان صفويه زندگي مي‌كرد. او با شيخ بهايي آمد و شد داشت. ملا عبدالله فردي فاضل و مؤمن و مقيد بود و در نزد مردم فردي دانا و معتبر به حساب مي‌آمد.
صداي اذان ظهر بلند شد: الله اكبر ... الله اكبر
كارم با آقا تمام شده بود. مي‌دانستم كه الان وقت نماز خواندنش است. گفتم: آقا اگر اجازه بدهيد از خدمتتان مرخص مي‌شوم.
آقا كه داشت پر دستارش را باز مي‌كرد تا تحت‌الحنك(1) بيندازد، گفت: «كجا؟ تشريف داشته باشيد از محضرتان استفاده كنيم.»
ـ بنده ارادتمند آقا هستم؛ ولي خيلي وقت است كه اينجايم و وقتتان را گرفته‌ام. فكر مي‌كنم مباحثه براي امروز كافي است. جواب چند تا از سؤال‌هاي امروزم را گرفتم.
آقا شانه‌اي چوبي از جيب قبايش در‌آورد و مشغول شانه كردن ريش‌هايش شد كه اغلب به رنگ سفيد در آمده بودند. گفت: «خواهش مي‌كنم. پس حالا كه دارند اذان مي‌گويند، تشريف داشته باشيد نماز را اينجا بخوانيد. ما هم به شما اقتدا مي‌كنيم.» جا خوردم. با خودم گفتم:«يعني شيخ بهايي بيايد پشت سر من نماز بخواند؟»
چيزي توي دلم موج زد. يك چيز خيلي گرم و شيرين. سبك مثل پر. نگاهم را در اتاق چرخاندم. چند نفر داخل اتاق بودند. يكي‌شان با شنيدن حرف‌هاي شيخ بهايي گفت:‌ «بله ديگر حاج ملاعبدالله بلند شويد.»
ديگري گفت: «حاج ملاعبدالله عجله كنيد به ثواب اول وقت برسيم.»
شيخ فكر كرد كه حواس من در جاي ديگر است. با صداي بلندتر مي‌گفت: «حاج ملاعبدالله با شما هستم. ان‌شاءالله مي‌خواهيم نماز را پشت سر شما اقتدا كنيم.» لبخندي زدم:«والله ... چه عرض كنم ... آخر ...»
دو سه نفر بلند شدند بروند وضو بگيرند. بقيه هم كه نشسته بودند حتماً وضو داشتند مثل خود من. بلند شدم كه خودم را براي نماز آماده كنم. بازهم فكر كردم: «شيخ بهايي بيايد پشت سر من نماز بخواند؟ جلوي اين همه آدم؟»
يك‌دفعه حالم بد شد. احساس كردم چيز تلخ و سنگيني در دلم موج برداشته است.
ديگر از چيز شيرين و نرم وسبك خبري نبود. سرم داشت گيج مي‌رفت. يك لحظه از خودم بدم آمد. با خودم گفتم: «آفرين ملا عبدالله ... آفرين!»
شيخ بهايي كه بلند شده بود تا مثل من خودش را براي نماز آماده كند، متوجه حالم شد.
ـ اتفاقي افتاده حاج ملاعبدالله؟
گفتم: «نخير، چيز مهمي نيست؛ ولي اگر اجازه بدهيد، بنده از خدمتتان مرخص مي‌شوم.»
شيخ كه فكر مي‌كرد ناخوش شده‌ام با نگراني گفت: «مشكلي پيش آمده؟»
ـ نخير، نخير ، هيچ مشكلي پيش نيامده! فقط اگر اجازه بدهيد بنده از خدمتتان مرخص مي‌شوم.
شيخ بهايي كه هنوز نگراني‌اش از بين نرفته بود، گفت: «عجب! ما دوست داشتيم نماز را پشت سرشما اقتدا كنيم.»
از همه معذرت خواهي و خداحافظي كردم و از خانه زدم بيرون. همين‌كه پايم را از خانه بيرون گذاشتم، يك‌دفعه خيالم راحت شد. سبك شدم. عرق صورتم را پاك كردم. تند تند قدم بر مي‌داشتم تا به خانه برسم و نماز را اول وقت بخوانم.
به وسط‌هاي كوچه كه رسيديم، صدايي شنيدم.
ـ حاج‌ ملاعبدالله، حاج ملاعبدالله.
برگشتم و پشت سرم را نگاه مي‌كردم. يكي از دوستانم بود كه داشت تند تند به طرفم مي‌آيد و صدايم مي‌كرد.
ـ حاج ملاعبدالله! صبر كنيد من هم به شما برسم.
ايستادم تا به من رسيد. با لبخند و همان‌طور كه نفس مي‌زد گفت: «حاج ملاعبدالله، چرا يك‌دفعه غيبتان زد؟ من رفتم وضو بگيرم. برگشتم ديدم شما رفته‌ايد.»
حرفي نزدم. راه افتادم. او هم شانه به شانه‌ام آمد و گفت:‌آقا برايتان نگران شدند، فكر كردند شايد برايتان ناراحتي پيش آمده است.
ـ نخير، هيچ ناراحتي در ميان نبود.
ـ الحمدلله.
كمي كه راه آمديم، دوستم پرسيد: «راستي حاج‌ملاعبدالله چه مسأله‌اي برايتان پيش آمد كه از نماز مهمتر بود. من از وقتي با شما‌آشنا شده‌ام، يادم نمي‌آيد كه نماز اول وقتتان ترك شده باشد؟»
ايستادم و گفتم: «راستش را بخواهي. اول تصميم گرفتم نماز بخوانم؛ اما بيشتر كه با خودم فكر كردم، ديدم اگر شيخ پشت سر من نماز بخواند، احتمال دارد نَفسم تغيير كند ... مي‌فهمي كه ...»
ـ بله ... بله ... عجب ... عجب ...
دوباره راه افتاديم.

پي‌نوشت:
1. تحت الحنك: روحانيون هنگام خواندن نماز گوشة عمامة‌خود را بر شانه‌ها و دورگردن مي‌اندازند. به اين عمل مستحب تحت الحنك مي‌گويند.