| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
محمدسعيد نجاتي
پدر روحاني كه آنها را زن و شوهر اعلام كرد، ادوارد بعد از حلقة ازدواج، من را به
گردن آنجلا انداخت و من همدم روز و شبش شدم. هيچوقت من را از خود دور نميكرد.
اولها كه به بيپولي ميخوردند، ميترسيدم كه گذارم به طلا فروشي بيافتد و بخواهند
مشكلشان را با قيمت من حل كنند، اما بعداً فهميدم كه حاضر نيستند به اين سادگي مرا
از دست بدهند.
هر وقت كه ادوارد دير ميكرد، يا به مسافرت ميرفت و آنجلا دلش براي او تنگ ميشد،
انگشتانش به ديدنم ميآمدند. كسي باور ميكرد كه آنجلا يك روز را بدون من سركند؟ چه
رسد به اينكه بخواهد مرا به شخص ديگري هديه بدهد، به مردي غير از ادوارد، مردي در
آنسوي آبها، يك پيرمرد مسلمان! خودم هم باورم نميشد، اما وقتي توي پاكت پست به
ايران فرستاده شدم، باور كردم. مرا كه از گردنش باز كرد و توي دستش گرفت، سنگيني
نگاهش را روي ميليمتر، ميليمتر وجودم حس كردم.باورم نميشد كه ادوارد اينقدر
آرام و راحت تماشا كند كه آنجلا هدية روز ازدواجش را به مرد ديگري هديه بدهد. اما
ادوارد تماشا ميكرد و لبخند ميزد و هزينة پست را ميپرداخت ...
ايران، تهران، جماران، دفتر حضرت امام(ره)
خدايا اينجا كجاست؟ اينها كيستند؟ اين آقاي خميني كجاست؟ چرا نميآيد و من را از اينجا نجات نميدهد؟ چه جايي؟! نه ويتريني دارد، نه پروژكتوري، نه مانكني، نه نگاههاي خريدار و خيرهاي و نه زن جواني كه مرا به گردن بيندازد. الآن چند روز است كه اين ميز كهنة چوبي در گوشه اين اتاق، شده جاي من، بيهيچ حفاظ و دزدگيري. آخر اين آنجلا مرا كجا فرستاده؟!...
ايران، يك شهر كوچك، يك خانة كوچك، دور يك گردن كوچك
آنها حرفهاي من بود قبل از اينكه دور گردن زهرا كوچولو بيافتم. از آن به بعد بود
كه امامخميني(ره) را شناختم؛ كه فهميدم چرا آنجلا من را به او هديه داده.
امام، پدر زهرا بود. پدرِ شهيدِ زهرا اين را گفته بود. اصلاً گفته بود كه امام پدر
او هم هست. اينها را زهرا برايم تعريف كرده. غروبها كه كنار حوض مينشيند و براي
ماهي قرمزها قصه ميگويد؛ وقتهايي كه عكس بابا را بغل ميكند و براي اوحرف ميزند.
«بابايي امروز به آرزوم رسيدم. باورت نميشه. امروز من و مامان و مادر بزرگ رفتيم
خونة امام. ميدونم كه خيلي دوست داشتي با ما بودي. ناقلا نكنه با ما اومده
بوديها؟ ديدي امام چه جوري منو بغل كرد؟ مثل خودت كلي باهام حرف زد. به من گفت كه
تو اونجا چقدر بهت خوش ميگذره . گفت كه اونجا مراقب مني و از كاراي خوبم خوشحال
ميشي و از بداش ناراحت. سفارش مامانو هم بهم كرد. راستي بابا اين گردنبند خوشگلو
ديدي. ديدي كه امام با دستاي خودش اونو گردنم انداخت؟ آره؟ ميدونم ناقلا ميدونم
كار خودته. ميدونم خودت اينو به امام دادي كه بهم بده.»