مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

وب گردي

توجيه‌نامه!

ف. خوشنما

نه اينكه بخوام خودمو توجيه كنم‌ها! ولي چي بگم بايد خودمو توجيه كنم ديگر!
آخ! ببخشيد ... سلام يادم رفت.
سلام!
اين‌قدر حواسم پرت شد كه يادم رفت سلام كنم.
مي‌پرسي چرا حواسم پرت شد؟ خُب، معلومه دارم فكر مي‌كنم كه چه جوري خودمو براتون توجيه كنم!
راستش خودمو كه نه، منظور اين مطلب جديده!
قراره من برم وب‌گردي، شما هم بنشينين و بخونين! به همين سادگي!
حالا اگه توجيه شدين كه خدارو شكر، اگر هم كه توجيه نشدين، مشكل خودتونه!
من بي‌تقصيرم!!
نوشته شده توسط (خودم) ساعت 00/24
پنج‌شنبه؛ 21/3/83
چند وقت پيش توي يه وبلاگ يه داستان ترجمه شده خوندم كه اگر قول بدين خوابتون نبره، براتون مي‌نويسم.
داستان از اين قراره: كه روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي‌كرد كه براي گذراندن زندگي‌اش دست‌فروشي مي‌كرد. از اين خانه به آن خانه مي‌رفت تا شايد بتواند پولي به دست بياورد. يك روز كه شديداً احساس گرسنگي مي‌كرد، متوجه شد كه فقط يك سكة ده‌سنتي برايش مانده! بنابراين تصميم گرفت كه از خانه‌اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي در خانه‌اي را زد. دختر جواني در را باز كرد. اما پسرك خجالت كشيد و نتوانست خواستة خود را بگويد. فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دخترك متوجه گرسنگي پسرك شده بود و برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسرك شير را سر كشيد و گفت:«چقدر بايد بپردازم؟» دخترك گفت:«چيزي نبايد بپردازي، مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازايي ندارد»
سال‌ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز كردند و او را براي ادامة معالجات به يك شهر بزرگ فرستادند.
دكتر «هاوارد كلي» جهت بررسي وضعيت بيمار به اتاق مشاوره فراخوانده شد. وقتي فهميد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده، برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اتاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي‌اش را به تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اتاق شد. در نگاه اول او را شناخت. سپس به اتاق مشاوره بازگشت، تا هرچه زودتر براي نجات جان بيمارش اقدام كند و از آن روز به بعد، زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد. سرانجام پس از يك تلاش طولاني، پيروزي از آن دكتر «كلي» گرديد!
آخرين روز بستري‌شدن زن بود. به درخواست دكتر هزينة درمان زن جهت تأييد نزد او برده شد. گوشة صورت‌حساب چيزي نوشت. آن را درون پاكت گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از بازكردن پاكت و ديدن مبلغ صورت‌حساب واهمه داشت. مي‌دانست بايد تمام عمر بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت پاكت را باز كند! چند كلمه‌اي روي قبض نوشته شده بود.
آهسته آن را خواند!
«بهاي اين صورت‌حساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
 تموم شد، حالا مي‌تونين بيدار شين!
نوشته شده توسط (خودم) در ساعت 30/1
دلا!
شهيدانه‌اي كاش شبي مي‌شكفتي
و شوق شقايق شدن را
به اين صخره‌ها مي‌چشاندي
به اين صخره‌هاي سياه!
به اين صخره‌هاي گناه!

نوشته شده توسط خودم در ساعت 55/2