مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

قرارمون سه سال ديگه همين‌جا!

فاطمه خوش‌نما

يادت مي‌آيد؟

هان! يادت مي‌آيد، وقتي بهمان مي‌گفتند «شما هم مثل بقيه مي‌شويد؛ مي‌رويد و ديگر همه چيز يادتان مي‌رود» تو چقدر عصباني مي‌شدي؟
عصباني مي‌شدي و مي‌گفتي: «نه! ما با بقيه فرق داريم!»
آن سال‌ها و آن‌روزها را يادت مي‌آيد؟ آن سال‌هايي كه بيشتر از نصف هر روزش را باهم بوديم، زير يك سقف، توي يك كلاس، روي يك نيمكت چوبي!
هر روز راه مدرسه تا خانه را پياده مي‌رفتيم، تا بيشتر با هم باشيم و چقدر حرف داشتيم كه براي هم بگوييم!
يادش به خير!
روز آخر مدرسه را مي‌گويم، آن روزي كه بچه‌ها را دعوت كرديم و براي خودمان جشن گرفتيم.
چقدر عكس گرفتيم و براي هم دو تا شاخ انگشتي گذاشتيم و خنديديم.
اما ... چقدر دلمان گرفته بود!
يادت مي‌آيد تو آن روز به بچه‌ها گفتي:«هركدوممون، هرجايي كه رفتيم، سه سال ديگه، همين روز، همين ساعت، قرارمون همين‌جا!»
بعد دستت را وسط گذاشتي و ما هم يكي‌يكي دست‌هايمان را گذاشتيم روي دستت!
چه قول بزرگي به هم داده بوديم!
حالا سه سال از آن روز مي‌گذرد و من مدت‌هاست كه تو را نديده‌ام. حالا به حرفشان رسيدي؟ ديدي راست مي‌گفتند: «ما هم كه مثل بقيه شده‌ايم»
حالا سه سال از آن روز مي‌گذرد. فردا روز قرار است و من نگرانم. مي‌ترسم تو نيايي! تو و بقية بچه‌ها!
مي‌ترسم تو آن قراري را كه خودت گذاشتي، يادت برود!
دلم مي‌خواهد پنجره را باز كنم و داد بزنم، آن قدر بلند كه صدايم را بشنوي!
داد بزنم كه پاشو! لباس‌هايت را تنت كن و آماده شو!
فردا باهم قرار داريم!