مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

فقط دختر خانم‌ها بخوانند

معصومه اسماعيلي

طالعت نحسه

فنجانم را جلوي زن فالگير مي‌گذارم و خودم چند قدمي دورتر منتظر نوبتم مي‌شوم. دختري كه كنارم نشسته، مدام با موهايش ورمي‌رود. انگار از چيزي عصباني است. بوي چمن‌هاي داغ پارك، دماغم را مي‌سوزاند. زن فالگير نگاهش را متوجه من مي‌كند. سرش را تا گردن در فنجانم فرو برده است؛ انگار دنبال آدرسي مي‌گردد. چشم‌هاي پر از چين و چروكش را به نوك دماغم مي‌دوزد:
«تو فنجونت يه خطه. يه قلبم هست كه مي‌خواد برات بتپه اما يك نفر نمي‌ذاره. طالعت يه جورايي نحسه. بايد منتظر بشي تا ستاره از آسمون بيفته تا بختت روشن بشه ...)
فالگير ديروزي هم همين جملات را گفت. انگار از روي هم كپي مي‌كنند. چه حرف‌ها طالعت نحسه!
نبض تو هم نمي‌زنه
گاهي اوقات فكر مي‌كنم اگر پلك‌هايم را روي هم بگذارم و تا صد بشمارم، حتماً به يك خواب ابدي فرو مي‌روم. خوابي مثل بيهوشي مطلق كه در بيمارستان ايران مهر اتفاق افتاد و ككمان هم نگزيد. براي خودم بي‌اختيار راه مي‌روم ... از كنار آدم‌ها كه عبور مي‌كنم، سعي مي‌كنم صداي قلبشان را بشنوم. آهسته دستم را روي مچ دست دختري مي‌گذارم كه روي صندلي پارك نشسته است، اما نبضش را نمي‌فهمم. حتي صداي نفس‌هاي خودم هم گاهي به گوشم نمي‌رسد. يعني گاهي مي‌ميرم و دوباره زنده مي‌شوم. بعضي وقت‌ها كه نمي‌دانم كي، كجا و براي چه هستم، مي‌ميرم و بعد كه جواب سئوالم را پيدا مي‌كنم، نفس مي‌كشم. چه كار بيهوده‌اي است اين رفت و آمد اكسيژن، وقتي آدم از بودنش يك نتيجة معقول نمي‌گيرد. دوباره چشم‌هايم را مي‌بندم و تا صد مي‌شمارم.
دوباره تا صد بشمار
فردا صبح كه از يك خواب عميق هشت ساعتي بيدار مي‌شوم، اول از همه دستم را دراز مي‌كنم تا نقاب هميشگي‌ام را روي صورتم بگذارم. چند دقيقه با تأمل به خودم خيره مي‌شوم. من ديگر من نيستم. اين نقاب‌ها و اين زندگي روزمره چه از من ساخته است؟ فكر مي‌كنم به نقطة پايان رسيده‌ام. دوباره به آينه خيره مي‌شوم. انگار چيزي حرف‌هايم را انكار مي‌كند. احساس مي‌كنم از خودم شكست‌خورده‌ام، اما چرا طور ديگري فكر نكنم؟ شايد اين نقاب‌هاي روزمره به پايان رسيده‌اند و من مي‌خواهم آزاد شوم. مي‌خواهم به دنبال خود واقعيتم، تمام نقاب‌هاي روزمره‌ام را پاره كنم. دوباره چشم‌هايم را مي‌بندم و به يك نتيجة معقول فكر مي‌كنم. خط انگشت‌هاي من با ديگران فرق دارد. پس من هم با همه فرق دارم. شايد در من چيزي است كه هيچ كس ندارد. بايد كمي فكر كنم.