مجلات >ديدار آشنا>شماره 50

فرهنگ خاكريز

زوروي دسته: نيرويي كه دور از چشم ديگران و بچه‌هاي دسته ظرف غذا را مي‌شست، ظرف آب را آب مي‌كرد و سنگر و چادر را نظافت مي‌كرد؛ به نحوي كه هيچ‌وقت هيچ‌كس نمي‌توانست بفهمد كه چه كسي انجام داده است. در واقع سر به‌ زنگ‌ها حاضر مي‌شد، كارش را مي‌كرد و دوباره غيبش مي‌زد.
دنده عقب رفتن و صفر كيلومتر شدن: پشت به زندگي و مافيها كردن و رو به سوي او داشتن، به فيض شهادت رسيدن و به اصطلاح نو شدن.
شست پاي كسي را گرفتن: دست شخص را گرفتن و با خود آن بالابالاها بردن، در جوار حق تعالي؛ عبارتي بود كه بچه‌ها هروقت به اشخاص عارف مسلك و شاخص در عبادت مي‌رسيدند مي‌گفتند. كنايه از اينكه اگر ما كله پا شده‌ايم و در حدي نيستيم كه دست ما را بگيري، شست پاي ما را هم كه بگيري راضي هستيم.
كمپوت‌خور شدن: مجروح شدن و در حال انتقال يافتن به عقب بودن. وقتي كسي از حال دوست مجروحي مي‌پرسيد، در جواب او اين عبارت را مي‌گفت، كنايه از اينكه بيمار است و بستري.
واحد جنجال و هياهو: واحد تبليغات لشكر، واحدي كه سيم بلندگويش از خروس‌خوان تا شغال‌خوان يعني از كلة سحر تا ساعت دوازده شب وصل بود و حتي در مواقع عمليات و در خط و در شرايط خاص، گوشش بدهكار هيچ چيز نبود؛ فقط صداي خودش را مي‌شنيد و بس.
مورد حسين جاني: تشنگي، وقتي يكي آب مي‌خواست، آنكه مي‌دانست او چه مي‌گويد به كسي كه ظرف آب نزديكش بود، مي‌گفت: مورد حسين جاني دارد، يعني تشنه است.
موشك شش‌متري رفته در كوچة دو متري: آژيري كه هم‌اكنون مي‌شنويد، اعلان وضعيت قرمز است و معني و مفهوم آن اين است كه … هنوز بقية حرفش را نگفته بود كه موج انفجار يك بار ديگر تن زمين و زمان را لرزاند وبعد هركس در هركجا پناه گرفته بود، آمد بيرون و رفت پي‌كار خودش؛ كه ديگر ديدن محل اصابت موشك هيچ تازگي نداشت. چون در طي روز چندين بار اين وضعيت تكرار مي‌شد. ما هم كه در منطقه چشم و گوشمان پر شده بود از اين جور چيزها؛ با اين وصف،‌ همان‌طور كه در شهر پرسه مي‌زديم، رسيديم به محل حادثه‌ در آنجا طنابي را حايل كرده بودند تا افراد متفرقه مانع عمليات كمك‌رساني و نجات مجروحين نشوند. زيدي كه كنار ما ايستاده بود و ظاهراً به سر و وضعش نمي‌خورد كه در شهر با اين شرايط مانده باشد، رو كرد به يكي از بچه‌ها كه در حاضرجوابي ما هم از او سرمشق مي‌گرفتيم و گفت: اخوي چه خبره اينجا؟ و او با كمال خونسردي گفت:‌چيز مهمي نيست؛ دوباره مثل اينكه يك موشك شش‌متري افتاده تو كوچة دومتري و طبق معمول گير كرده و مردم دارند كمك مي‌كنند بلكه درش بياورند. بندة خدا زيدي مانده بود كه چه عكس‌العملي نشان بدهد كه او اضافه كرد:‌ اين‌كه غريب است در اين شهر و جايي را بلد نيست، آن مردك كه او را راهي مي‌كند بايد اين ملاحظه را بكند، ‌يا كسي را با او بفرستد، يا اسم و آدرس محل را بگذارد داخل جيبش. تازه آن وقت فهميد كه دوست ما دارد با او مزاح مي‌كند؛ تبسمي كرد و گفت: داشتيم؟‌دوست ما در جواب گفت: نه خريديم!
برگرفته از كتاب فرهنگ جبهه