| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
زهره شريعتي
ـ روز عاشورا گفتند حق عزاداري نداريد. اردوگاه ساكت بود. طاقت نياورديم. سينه زديم
و نوحه خوانديم. افسرهاي عراقي ريختند توي اردوگاه. با كابل و چوب خيزران افتادند
به جانمان. خيالمان راحت شد. ديگر واقعاً روز عاشورا بود.
ـ شب عاشورا، آمدند بهمان واكسن زدند. يكي به دست راست، يكي به دست چپ. تب كرديم و
افتاديم. دستهامان خشك شده بود، نمي شد سينه بزنيم. آب هم ندادند. گلومان خشك شد.
بزاق دهانمان را جمع كرديم تا حلقمان نرم بشود و صدايمان دربيايد. نوحه خوانديم و
گريه كرديم. چشمهامان كار مي كرد. دم گرفتيم يا ابالفضل العباس (ع)
ـ بردندش اتاق شكنجه. گفتند به امام توهين كن. چوپان بود. همان روزهاي اول كه شنيده
بود جنگ شده، گلة گوسفندش را آورده بود منطقه. ميخواست قرباني كند براي رزمنده ها،
كه اسير شد. گوسفندهايش هم. مي گفت عراقي ها اينقدر عصباني بودند كه وقتي من را
كتك ميزدند، به گوسفندهام هم مي زدند. فكر نمي كردند خب اينها كه عقل و شعور
ندارند.
گفتند به امام توهين كن. قبول نكرد. زدندش. افسر كلتش را گذاشت روي سر او. گفت «به
يك شرط توهين مي كنم. يكي از اين گوسفندهام رو براي سلامتي امام قربوني كنيد.» افسر
عراقي با همان كلت كوبيد توي سرش. وقتي برگشت اردوگاه، تا مدتها نمي توانست حرف
بزند.
ـ خيلي تشنهمان بود. آب ميخواستيم. يكي از بچه ها در سلول را كوبيد و به عربي
گفت: «ماء ماء». افسر آمد تو. به هماني كه در زده بود و گفته بود ماء خيره شد. كلتش
را درآورد و شليك كرد توي سرش.
خون و مغزش پاشيد به صورت و لباسمان. افسر گفت : كس ديگه اي هم آب ميخواهد؟
ـ آزاد شده بودم. نگران مادرم بودم. اين مدت فقط خواهرم مي نوشت و از قول مادر سلام
ميرساند. گفتم بيخبر بروم خوشحالش كنم. خواهرم در را باز كرد. تا مرا ديد نشست
روي زمين. گفت مادر و برادر به دنيا نيامدهام توي راهپيمايي برائت از مشركين توي
مكه شهيد شدهاند.