| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
خدامراد سليميان
«حجت»، از نظر لغت به معناي برهان و دليلي است كه در بحث و گفتگو با آن حريف را
قانع يا دفع كنند. اين كلمه در قرآن مجيد در معاني مختلفي به كار رفته است و
ميتوان آن را در زمينههاي گوناگون زندگي اجتماعي به كار برد.
از امام كاظم(ع) نقل شده است كه فرمود:«خداوند را بر مردم دو حجت است: يكي ظاهر كه
آن عبارت است از پيامبران و رهبران دين و ديگر باطن كه آن عقول مردم است.»1
پيامبران و اوصياي آنها از آن جهت «حجت» ناميده شدهاند كه خداوند به وجود ايشان
بر بندگان خود احتجاج كند و نيز از آن جهت كه آنان دليل بر وجود خداوند هستند و
گفتار و كردارشان نيز دليل بر نياز مردم به قانون آسماني است.
براساس روايات بسيار، هرگز زمين از حجت خالي نميماند، چنانكه از امامرضا(ع) سؤال
شد: «آيا زمين از حجت خالي ميماند؟» آن حضرت فرمود: «اگر زمين ]به اندازه چشم برهم
زدني[ از حجت خالي بماند، اهلش را فرو ميبرد.» 2
از ديدگاه شيعه، حضرت مهدي(ع) به عنوان آخرين حجت الهي است كه به حجتبنالحسن
العسكري نيز شهرت دارد.
داود بن قاسم گويد: از امام دهم شنيدم كه ميفرمود: «جانشين من پس از من پسرم حسن
است. شما را چه حالي خواهد بود نسبت به جانشين پس از جانشين؟»
عرض كردم: «چرا؟ خداوند مرا قربانت كند.» فرمود: «براي آنكه شخصش را نتوانيد ديد و
ذكر او به نام مخصوصش روا نباشد.»
عرض كردم: «پس چطور او را ياد كنيم؟» فرمود: «بگوييد حجت از خاندان محمد(ص).» 3
«خاتمالاوصياء» يكي از القاب حضرت مهدي(عج) و به معناي پايان بخش جانشينان
پيامبراكرم(ص) است. اين لقب ابتدا بر زبان خود آن حضرت در كودكي ـ آنگاه كه در
كودكي لب به سخن گشود ـ جاري شد.
طريف ابونصر گويد: بر صاحبالزمان، وارد شدم، آن حضرت فرمود: «براي من صندل احمر
(ظاهراً نوعي چوب) بياور!». پس براي ايشان آوردم؛ آن حضرت به من رو كرد و فرمود؛
«آيا مرا ميشناسي؟» عرض كردم:«بله»، سپس فرمود:«من كيستم؟» گفتم: «شما آقاي من و
فرزند آقاي من هستيد.» پس آن حضرت فرمود: «مقصودم اين نبود» گفتم: «خداوند مرا فداي
شما گرداند. بفرماييد مقصودتان چه بود؟» حضرت فرمود: «من خاتمالاوصياء هستم كه
خداوند به وسيلة من بلا را از اهل و شيعيانم دور ميسازد»4
پينوشتها:
1. شيخ كليني، الكافي،ج 1، ص 15.
2. شيخ صدوق، عللالشرايع، ج 1، ص 198
3. ر.ك: علل الشرايع، ج 1، ص 245؛ كمالالدين و تمام النعمه، ج 2، ص 648
4. شيخ طوسي، كتاب الغيبه، ص 246، ج 215