| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
ابوالفضل عليدوستابرقويي
در دهههاي اخير كه پيريزي اساسي ساختمانها ضرورت بيشتري پيدا كرده و در حقيقت
سيستم شهرسازي و ساختمانسازي شكلي نوين به خود گرفته است، شهرداريها مجوز ساخت و
ساز را زماني صادر ميكنند كه يك مهندس ناظر بر مراحل مختلف ساخت و ساز ساختمان
نظارت داشته باشد و كيفيت مناسب و قابل قبول ساخت و بنا را تأييد كند؛ و الّا
شهرداري برگ پايان كار صادر نميكند و اين در حكم آن است كه ساختمان بدون هويت و
شناسنامه باشد. تق اين قضيه زماني در ميآيد ( اين مشكل زماني خودش را نشان ميدهد)
كه صاحبخانه بخواهد آن را بفروشد. طبيعي است كه در اين وضعيت كسي آن را نميخرد،
مگر با زد و بندي غيرقانوني و بسيار كمتر از قيمت واقعي. آدمها هم همينجورند.
هرگاه خانواده زيرساختي قوي به آنها نداده باشد، هر اندازه هم در برخي زمينههاي
علمي و هنري و فني پيشرفته باشند، بالاخره ماهيت خود را بروز ميدهند و نقاب از
صورت خود كنار ميزنند.
وظيفة پدر و مادرهاست كه فرزندان خود را با يك پيريزي اساسي تربيت كنند، شناژ و به
قول امروزيها فوندانسيون شخصيت فرزندان خود را محكم و اساسي پي بريزند. در اين
صورت است كه شخصيت فرزندانشان اساسي و مستحكم ميشود و در برابر حوادث زلزلهوار
فرو نميريزند؛ والّا:
«خشت اول گر نهد معمار كج
تا ثريا ميرود ديوار كج»
گنج ميجو در همه ويرانهها
شنيدهايد كه ميگويند: به ظاهر نبايستي قضاوت كرد؟ مبناي اين حرف آن است كه انسان
به دليل برخورداري از عقل خدادادي، ميتواند آنچنان كه وانمود ميكند، نباشد. با
ظاهري بزك كرده و مقدس مآب با ديگران مراوده كند، در حاليكه در پشت اين نقاب،
انساني غيراخلاقي و آدمي ديوصفت قرار دارد.
نقطة مقابل اين را هم بايستي در نظر داشت: افرادي هستند كه ظاهرشان جلب توجه
نميكند و ممكن است بارها آنها را در كوچه وبازار ديده و بدون سلام و عليك از
كنارشان رد شده باشيم؛ اما وقتي مناسبتي پيش ميآيد و عموماً زماني كه اجل آنها سر
ميرسد و دستمان از آنان كوتاه ميشود، آن وقت ميفهميم چه گوهري از دستمان رفته
است.
عليالاصول آدمهايي كه از دورن اقناع شده و براي خودشان عالمي دارند، حاضر نخواهند
شد كه دنياي زيبا و عرفاني درون خود را با قيد و بندهاي ناشي از احترام ديگران برهم
بزنند؛ لذا ترجيح ميدهند گمنام بمانند و البته مرگ آنها پردة گمنامي را از
شخصيتشان كنار ميزند و نام و نشاني جهاني به آنها ميبخشد: همان طور كه مرگ، نام
بسياري از انسانها را براي هميشه محو ميكند.
در مجموع بسيارند، انسانهايي با ظواهري معمولي، اما شخصيتي فراتر از ديگران؛
همانطور كه بسيارند ويرانههايي پر از گنج پيشينيان كه احياناً دست يك آدم
خوششانس به اين گنجها ميرسد و از آن استفاده ميكند.
دو بيت شعر از مولانا مناسب اين نكته است:
«كودكان افسانهها ميآورند
دَرج در افسانهشان بس سرّ و پند
هزل ميگويند در افسانهها
گنج ميجو در همه ويرانهها»
ز هر خرمني توشهاي يافتم
در گذشتهها كه مردم از لطف و مرحمت اينترنت و ايميل و وبلاگ و تلفن و تلگراف و
موبايل و اينجور مسايل ارتباطي محروم بودند، عمده وسايل ارتباطي افراد با
سرزمينهاي ديگر مطالبي بود كه در كتابها، آنهم در شكلهايي محدود نوشته ميشد.
از ديگر وسايل ارتباطي كه عاليترين شكل كسب و ازدياد تجربه به حساب ميآمد، مسافرت
بود. در طول اين مسافرتها تجربيات فراواني در زمينههاي مختلف عايد مسافران ميشد.
بسياري از مسائل جغرافيايي، آبوهوا، موجودات زندة بياباني و دهها مورد ديگر از
جمله چيزهايي بودند كه بر اطلاعات سفر كننده افزوده ميشد.
قرآن كريم عمدة فلسفة سير و سفر را عبرت پذيري از گذشتگان ميداند. بگذريم از اينكه
در حال حاضر مسافرتها از اين فلسفه تهي شدهاند و يا حداقل اين فلسفه در آنها به
شدت كمرنگ شده است.
در هرحال سعدي شيرازي از جمله كساني است كه بسياري از اندوختههاي خود را مديون
مسافرتهايش ميداند. گواه اين نكته دو اثر گرانسنگِ گلستان و بوستان است كه هنوز
از وراي قرنها ميدرخشد.
دو بيت شعر از سعدي در اين خصوص ناگفتهاي باقي نميگذارد:
در اقصاي عالم بگشتم بسي
به سر بردم ايام، با هركسي
تمتع به هرگوشهاي يافتم
ز هر خرمني توشهاي يافتم