| مجلات >ديدار آشنا>شماره 50 |
ميرزابنويس
معروف است كه ميگويند «پيكاسو» دلش ميخواست يك نقاشي بكشد كه هم كبريتي باشد و هم
خفاش! اين خلاقيت و نوآوري و اين كار نشدني را يكي از شاعران معاصر ما شدني كرده و
نشان داده كه چقدر از پيكاسو ميكاسو جلوتر است؛ آنچه كه گفته:
لاكپشت در خواب زمستاني
سنگها در زير آب
دريا در اتاق
اشعار بر ميز
حتماً ملتفت شديد كه اين شاعر سوپر مدرن در شعر خود، جبران مافات در نقاشي پيكاسو
را كرده و كاري كرده كه سنگ بتواند زير آب بماند، دريا در اتاق باشد، به گونهاي كه
اشعار روي ميز باقي بماند، نه كاغذ خيس ميشود نه نوشتههايش پاك شود و نه آب از
آب تكان ميخورد!
يكي از دوستان پس از اينكه كلي التماس كرديم، شمارة تلفن يكي از شخصيتهاي فرهنگي
را به ما داد و بعد با لحني مؤدبانه گفت: «در كشور انگلستان، يكي از راههاي كسب
درآمد، فروش اطلاعات است.»
بيست و پنج تومانيمان افتاد كه منظور آقا چيست … كلي بهش چيز گفتيم و بهش خنديديم.
همين نكته شد سوژة طنز ما در اين ستون.
راستي! به نظر شما در اين ميان كي به دنبال درآمد بود؟!
اين لطيفه را هم از ما بشنويد، تازه آن را شنيدهايم:
اولي: اگر گفتي چرا اسكلت، هيچ وقت خودش را از ساختمان پايين نمياندازد؟
دومي: چون …
نيمي از لطيفه را تعريف كرديم، نيم ديگرش را هم از دوستانتان بپرسيد! احتمالاً
خيليها آن را بلدند!
بيتي را برايتان ميخوانيم از شاعري نازك دل، مؤدّب، خيالپرداز و رمانتيك … و به
اصطلاح امروزي «پروانهاي» كه با ادب خود، سعي دارد دل از معشوق ببرد و احتمالاً
چون اين روش را با روشهاي ديگر سنجيده و امتحان كرده، به عاشقهاي ديگر هم كاربرد
آن را سفارش ميكند:
بايد به كار عشق، نزاكت به كار برد
يوسف به زور، يار زليخا نميشود!
وقتي اين شعر را خوانديم، ديگر رويمان نشد كه اين شعرمان را ادامه دهيم و از خير
سرودن بقية آن گذشتيم…
با عشق ما كي ميشه قاتي پاتي؟
قربون هرچي مرد عشق لاتي!
تا ديروز فكر ميكرديم «حرف اضافه» فقط در دستور زبان است و به درد متممسازي ميخورد؛ اما حالا فهميدهايم حرف اضافه مدتهاست كه دستور كار برخي مديران و رؤساي فرهنگي شده است!
زماني كه جبهه بوديم، يكبار احساس كرديم خيلي فَلَقي شدهايم و بوي «الرحمن»
گرفتهايم. زد به سرمان و شروع كرديم به نامه نوشتن و حلاليت طلبيدن از اين و آن.
يكي از دوستان جواب نامه ما را داد و كلي به ما روحيه بخشيد . نوشته بود:
ميدانم كه حالا حالاها زنده هستي و هيچ طورت نميشود، چرا كه:
در مسلخ عشق، جز نكو را نكشند
روبهصفتان زشتخو را نكشند!
راستش، اول بهمان برخورد، ولي بعد كمي فكر كرديم، ديديم پر بيراه نميگويد…
حالا ده دوازده سالي از اين، ماجرا ميگذرد و هنوز هم كه به آن فكر ميكنيم،
ميبينيم قصة ما باز همان است و همان …