مجلات >ديدار آشنا>شماره 48

لورنس عربستان؛ كسى كه چرچيل بر قبرش گريست

به كوشش حسن ابراهيم‏زاده

«آن‏چه از نظر مى‏گذرد زندگى لورنس عربستان عامل محورى استعمار پير انگلستان در فروپاشى امپراطورى عثمانى، تبديل كننده كشورهاى عربى به مستعمره انگليس و زمينه‏ساز شكل‏گيرى دولت غاصب صهيونيستى در آغاز قرن بيستم است.

اين فرد كه در كودتاى افغانستان هم نقشى محورى داشته است از چهره‏هاى مرموز تاريخ است. اين زندگى نامه برگرفته از كتاب «در پيشگاه حقيقت» نوشته رنه ويكتورپيل ـ ژان پيرامبر و هوريس ترجمه دكترابوالفضل قاضى است كه بيانگر اهداف استعمارى قدرت‏هاى بيگانه در نفوذ افراد و شيوه‏ها و شگردهاى آنان در بسترسازى براى فروپاشى ملل مسلمان است.»

* * *

در تاريخ بيست و ششم فوريه 1935، مكانيسين خلبان شاو(1) همانند كليه سربازان مرخص شده با بقچه كوچك خود زيربغل نيروى هوايى انگلستان را ترك كرد و ظاهرا بسيار خوشحال به نظر مى‏رسيد. شاو، ديگر جوان نبود. بلكه چهل و هفت سال داشت. ولى آنقدر خود را جوان مى‏دانست كه در نظر داشت با ميل و علاقه سالهاى متمادى و طولانى بازنشستگى خود را بگذراند.

در بامداد چنين روزى اين مكانيسين خلبان گيره دوچرخه‏سوارى را بر شلوار خود زد، پارچه‏اى كلفت و چهارخانه بدور صورت خود پيچيد و بر روى دوچرخه خود پريد و در جاده كوچكى كه به سوى جنوب مى‏رفت در افق ناپديد شد.

چه منظره‏اى پيش پا افتاده‏تر از اين كه يك نفر نظامى درست در روز مرخصى از خدمت ديده شود؟ ميكانيسين خلبان شاو به سوى كلادز هيلز(2) در اين نوع زندگى‏ها تجربه فراوانى داشت. به همين جهت كارى مى‏كرد كه زحمات داخل خانه‏اش به حداقل ممكن تقليل يابد. مثلاً از لحاف و تشك پرهيز مى‏كرد و به داشتن يك ساك براى خوابيدن قانع بود، جوراب به پا نداشت تا مجبور نباشد آنها را بشويد. يازده هفته بعد از مرخصى از خدمت، روز نوزدهم مه 1935 اين مكانيسين خلبان در يك تصادف موتورسيكلت به هلاكت رسيد. در بيست و يكم ماه مه مردى در كنار قبرش گريه مى‏كرد. نام اين مرد وينستون چرچيل معروف بود. مگر دراين روز چه آدم مهمى را در اين روستاى كوچك انگليسى دفن مى‏كردند؟

در واقع مردى كه دراين مناظر شبيه كارت‏هاى پستى ابلهانه به هلاكت رسيد. يكى از برجستگان تاريخ و يكى از نيرومندترين شخصيت‏ها و اسرارآميزترين آنها بود كه اروپا توانسته بود بوجود آورد. اين ميكانيسين خلبان بنام شاو كسى جز لارنس عربستان، جاسوس، مرد جنگى بى‏نظير، نويسنده و مؤلف كتاب نبوغ‏آميز: هفت ستون خرد نبود، كسى كه بخشى از زندگيش على‏رغم كوشش‏هاى شايان توجه شرح حال نويسانش، هنوز كاملاً روشن نيست.

چه شخصيت شگفت‏انگيزى؟ توماس ادوارد الورنس فردى از سرزمين گال(3) بود كه در سال 1888 در ترمادوك(4) به دنيا آمد. از نژاد خالص سلت(5) بود و گرايش مقاومت ناپذيرى به سوى مسافرت‏هاى دور و دراز، جنگ و حادثه‏جويى داشت.

از نيرويى غيرعادى كه در اثر داشتن حس اطاعت از مافوق يعنى صفتى غيرطبيعى كه سرنوشت براو تحميل كرده بود تا بتواند بهتر او را بيازمايد و در كوره حوادث آبيده كند برخوردار بود. اين نيرو بازهم زيادتر مى‏شد. لورنس مرد كوتاه قدى بود. حدود يك متر و شصت، با وجود چنين قدى در سراسر زندگى خود توانست برترى قابل ملاحظه خود رانسبت به كسانى كه به او نزديك مى‏شدند به كار گيرد. چهره‏اش پر قدرت بود. نگاهش آبى و همانند فولاد محكم بود. هوشش خارج ازرده‏بنديهاى ساير مردم بود و حافظه‏اى معجزه آسا داشت. در بيست سالگى هرچه به دستش رسيد خواند و احتمالاً همه چيز را به خوبى فهميد. به ويژه واله و شيداى نقشه‏كشانى بزرگ نظير گزنفون و ناپلئون بود. روحيه ضد كنفرميسم او و همچنين بى‏ترديد كشش نهانى و پيش رسش به سوى شرق، وى را از ادامه تحصيلات كلاسيك بازداشت و به سوى باستان‏شناسى كشيد.

در بيست و يك سالگى انگلستان را ترك گفت وبا دوچرخه، لبنان و سوريه و فلسطين را طى كرد. غذايش شير و ميوه‏هاى گوناگون بود و در اين مدت زبان عربى را به نيكى فرا گرفت. ولى هيچكس بدرستى نمى‏داند كه در اين نخستين مسافرت واقعا به چه كارى اشتغال داشته است. برخى فكر مى‏كنند كه در اعماق شهر بيروت فرو رفته بود و برخى ديگر گمان دارند كه از طرف سرويس‏هاى مخفى انگليس به آنجا رفته بود. از همان موقع افسانه لورنس آغاز شده بود.

يك چيزى قطعى است و آن اينكه نخستين مسافرت، سرنوشت اين مرد جوان را رقم زد. از آن پس زندگى خود را وقف جهان غرب و مسائل آن كرد. در سال 1910 در مسافرت دوم خود به سواحل رودخانه فرات، رهنمون شد. هدف او چه بود؟ رسما مطالعه مرده ريگ تمدن هيتيت‏ها.(6) ولى درسال 1910 وقايع وحوادث فراوانى در اين بخش از جهان به وقوع پيوست.

چهارسال به آغاز جنگ جهانى اول مانده بود. آلمان راه‏آهن بين برلن تا بغداد را ساخت و مهندسان آلمانى نيز، برحسب تصادف در اطراف رودخانه فرات گرد آمده بودند. در اين هنگام لورنس جوان به تعميق شناخت خود زبان و آداب و رسوم دوستان عرب خود پرداخته بود. وانگهى فقط زندگى در ميان اعراب را دوست مى‏داشت. مانند آنان لباس مى‏پوشيد، مانند آنان مى‏خوابيد و غذا مى‏خورد. افزون برآن، برجسم ضعيف و شكننده خود انضباط سنگينى را تحميل مى‏كرد. درست مانند مرتاضان زندگى مى‏كرد. با يك راهزن قديمى رابطه برقرار كرد و همراه با او، پاى برهنه و با لباس باديه‏نشينان(جلابه) صحراها را طى كرد و به گوشه و كنار آن آشنايى يافت.

در آنجا، يعنى در دل صحراى سوريه بود كه طى اين عمليات مرموز، لورنس با يك خركچى جوان پانزده ساله‏اى به نام صاحون آشنا شد. صاحون همان كسى است كه بعدها ضمن نبرد به هلاكت رسيد.

لورنس هنگامى كه راهزن و خركچى جوان را با خود به انگلستان برد در آنجا جنجال غريبى برپا كرد. در لندن همراه با دو دوست عرب خود و با لباس عربى ظاهر شد و از واكنش جامعه متمدن بريتانيا سخت به وجد آمد.

در سال 1913 دوباره به سوى شرق روان شد و در 1914 قهرمان ما به علت قد كوتاه خود از واحد ارتشى كه درآن خدمت مى‏كرد اخراج گرديد و با درجه ستوان سومى در واحد جغرافياى ارتش به كار گماشته شد. اما ديرى نگذشت كه شناخت او از جهان عرب موجب گرديد كه در سرويس‏هاى اطلاعاتى ستاد ارتش انگليس در قاهره به كار گرفته شود. از اين تاريخ، لورنس از كليه وسايل استفاده كرد تا انديشه‏اى را كه گرامى مى‏داشت و براى شخص او اهميت فوق العاده‏اى يافته بود، حاكم گرداند. بر آن سر بود كه قبايل بدوى يعنى سلاطين صحراها را از خواب بيدار كند تا اينان استقلال خود را از سيطره تركها بدست آورند. البته دولت انگلستان با او كاملاً موافق بود، ولى به علل ديگر، يعنى تسلط برجاده‏هاى منتهى به هندوستان و مقابله با نفوذ فرانسه در اين منطقه.

ماجراى واقعى جنگويى لورنس و موفقيت‏هايى كه بدست آورد به علل آن ملقب به لورنس عربستان گرديد در اين دوره آغاز گرديد. لورنس بى‏اعتنا به گرسنگى و تشنگى و بدون كوچكترين توجهى به خطر مرگ دايمى كه از سوى دسته‏هاى چپاولگر او را تهديد مى‏كرد، يعنى خيلى پيش از مائو، جياپ و كاسترو، روشها و استراتژدى‏هاى جنگ‏هاى پارتيزانى را پايه گذاشت. بر اين روال، دسته هايى از جنگجويان مقاوم و جسور كه اين سرزمين را به نيكى مى‏شناختند توانستند از عهده ارتش مشكل و مدرن تركها برآيند. لورنس از اين به بعد روز به روز به نحو فزاينده‏اى جانب اعراب را گرفت. از اينكه شورش به صورت بازآفرينى و رهايى اعراب تغيير شكل يابد، موضوع شخصى او شد و با زندگى خصوصى او پيوند خورد، بدينسان احساس مى‏كرد كه وارد تاريخ خواهد شد.

امروز كليه كارشناسان با اين جهش انقلابى لورنس كه از صورت عامل سياسى كشور خود بيرون آمد و به چهره قهرمان ناسيوناليستى عرب تبديل شد، موافقت دارند. ولى در پايان جنگ با كمال شگفتى ملاحظه كرد كه اعراب از زير سلطه يكى به در آمده و تحت تسلط ديگرى درآمده‏اند. انگلستان عراق و فلسطين و اردن را به تحت الحمايگى خود در آورده و فرانسه نيز بر لبنان و سوريه تسلط يافته است. در حالى كه لورنس به اعراب وعده استقلال داده بود و در اين زمينه شخصا متعهد شده بود. ولى با اين همه افكار خود را به كنارى ننهاد. چرچيل كه در اين زمان به عنوان وزيرممالك مستعمره منصوب شده بود او را مشاور خود كرد و اين دو نفر نسبت به يكديگر احساس ستايش متقابل پيدا كردند. در اين هنگام، لورنس عربستان داراى وجهه مردمى فوق العاده‏اى در لندن بود و موفقيت‏هاى او وارد افسانه‏ها شده بود. معذلك، از اين وجهه استفاده‏اى نكرد. از روحيات انسانى بدش آمد و ناگهان به اشتغالات بيهوده و پوچ سياسى، دروغ‏ها و تظاهرات آن پشت كرد و وارد راه ديگرى شد. يعنى اين فرد ماجراجو نويسنده بزرگى نيز از آب درآمد.

در سال 1926، لورنس كتاب اعجاب‏انگيزى بنام هفت ستون خرد منتشر ساخت. اين كتاب شرحى است در باب لشكركشى‏ها در عربستان كه خود بهانه‏اى است براى انديشيدن در باب موقعيت انسان و عظمت وحقارت آن. درهاى جهان ادبيات با انتشار اين كتاب بر روى او باز شد. به قله موفقيت و پيروزى صعود كرد. زنان طبقات بالا در برابر اين مرد خارق العاده كه صفات جنگويى و شاعرى را در خود جمع داشت غش و ضعف مى‏رفتند. برنارشاو، نويسنده معروف از نبوغ او سخن مى‏گفت، چرچيل در حلقه دوستان او درآمد. از لحاظ كشورهاى عربى كه اهميت سياسى خود را احساس كرده بودند، مانند شهريارى شده بود كه از اروپا ظهور مى‏كرد. داراى درجه سرهنگى در ارتش شده بود. در ميان چين‏هاى جلابه زيباى خود بر لندن تسلط يافته بود. در سن سى و چهارسالگى در چندين نوع زندگى مختلف توفيق يافته بود و نردبان ترقى سياسى در برابر او خودنمايى مى‏كرد. در اين هنگام بود كه توماس ادوارد لورنس تصميم شگفت‏آور گرفت.

به منظور فرار از اين‏گونه امور بى‏معنى و پوچ و براى اينكه مبادا در اقيانوسى از پوچى‏ها فرود رود در نيروى هوايى انگلستان با نامى مجهول به عنوان سرباز عادى استخدام شد. او را به انبار اوكسبريج(7) فرستادند تا زمين را جارو كند. ظرف بشويد، سيب‏زمينى پوست بكند و توالت‏ها را پاك نمايد. به چندين از دوستان شگفت‏زده خود گفت: هدفى كه از اين‏كار تعقيب مى‏كنم براى آن است كه تا نخوت شخصى خود را بشكنم. ولى آخرالامر شايعه‏اى بر سر زبانها افتاده كه سرباز رس(8) كسى جز سرهنگ لورنس عربستان نيست. در نتيجه نيروى هوايى امپراطورى او را به زندگى غيرنظامى بازگرداند.

ولى اين امر قهرمان ما را از هدف باز نداشت. سرسختى به خرج د اد و در سال 1923 دوباره با نام جعلى ديگر ولى اين بار در نيروى موتوريزه كار گرفت. نام خود را شاو گذاشت. بدون اينكه خم به ابرو بياورد كليه رنج‏ها وتعب‏ها دشوار تمرين «آبى‏ها» را تحمل كرد. در سال 1925 بالاخره موفق شد كه دوباره وارد نيروى هوايى امپراطورى شود و نام مجعول شاو را براى خود نگهدارد. او را به هاراچى(9) فرستادند. در اين هنگام، پادشاه افغانستان به وسيله كودتايى (برحسب تصادف!) از سلطنت خلع شد و يك روزنامه‏نگار آمريكايى جاى پاى لورنس را در آنجا يافت و در يكى از مقالات خود نوشت: با آنكه سرباز درجه دومى است، ولى ممكن است در اين قضيه دخالت داشته باشد.

بهت و حيرت همه‏جا را فراگرفت. لورنس به انگلستان فراخوانده شد و اين‏بار براى هميشه از خدمت مرخص شد.

در سن چهل و هفت سالگى به عنوان خلبان مكانيسين ديده شد كه خورجين نظامى را بر پشت خود بسته و دوچرخه‏اش را آماده حركت مى‏كند، ولى ديرى نگذشت كه دوچرخه خود را با يك موتور عوض كرد، بى‏آنكه بتواند يورش نظامى ببرد يا از قلاح مستحكم بالا رود، يا صحراها را طى كند يا دست به تحريكات بزند. هرچه مى‏خواست گفته و نوشته بود و يكى از مهم‏ترين آثار اين قرن را پديد آورده بود. حال چه چيزى برايش مانده بود؟ فقط سرعت!

روستاييان منطقه مورتون(10) با وحشت ديدند كه سروكله اين فرد ناشناس بنام شاو پيدا مى‏شد و قوانين تعادل بروى جاده كوچك آنها را ناديده مى‏گرفت. فكر مى‏كردن بى‏ترديد ديوانه است. آيا واقعا ديوانه بو؟ شايد، ولى سلطان ماجرا و قهرمان ذوق، مسلما!

پي نوشتها:

____________________________

.1 Show

.2Clauds Hills

.3Gall

.4Tremadoc

.5Celte

.6Hitites

.7Uxbridge

.8Ross

.9Harachi

.01Moreton

منبع: در پيشگاه حقيقت، رنه ويكتور پيل ـ ژان پيرامبروهوريس، ترجمه دكترابوالفضل قاضى، ص 177 الى 184.