مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 14

نقد كتاب «در باب استعداد آدمى‏»

تحقيقى در فلسفه تعليم و تربيت

اسرائيل اسكفلر

خسروباقرى

استاد دانشگاه تهران

"نقد حاضر به كتاب در باب استعداد آدمى، تحقيقى در فلسفه تعليم و تربيت نوشته آقاى اسرائيل اسكفلر ناظراست. خلاصه‏اى از اين كتاب در شماره هشتم فصلنامه حوزه و دانشگاه در بخش يك كتاب در يك مقاله درج شده‏بود. بحث از چگونگى فطرت و وجود و عدم آن، تاثير بسزايى در انتخاب روشهاى تربيتى دارد. در شماره نهم‏فصلنامه كه ويژه انسانشناسى بود، درباره اين مساله مهم نيز دو مقاله سودمند به چاپ رسيد. يكى مقاله «فطرت وشخصيت‏» از آقاى على محمد حاضرى و ديگرى مقاله «فطرى بودن دين‏» از آقاى سيديحيى يثربى. باب بحث وگفتگو هنوز در اين مساله باز است و اميدواريم با درج مطالب ديگرى در غنى سازى اين بحث‏بكوشيم.

اسكفلر از جمله متفكران معاصر در قلمرو فلسفه تعليم وتربيت و چهره‏اى برجسته در ميان بنيانگذاران و مروجان‏سنت تحليلى در اين قلمرو است. از مهمترين آثار اومى‏توان از «كالبدشكافى تحقيق‏» (1954) (1) و «زبان تعليم‏و تربيت‏» (1960) (2) نام برد.

كتاب حاضر از آثار متاخر اسكفلر و مضمون اصلى‏آن، تحليل و بررسى مفهوم «استعداد» است; مفهومى كه‏در آثار مربوط به تعليم و تربيت، بسيار مانوس و پراستعمال است چندانكه خود مفهوم تعليم و تربيت، به طورمكرر با تعبير «پرورش استعدادها» قرين شده است. با اين‏همه، اگر بگوييم مفهوم «استعداد» در تعليم و تربيت وروانشناسى، غرق در هاله اجمال و ابهام است، سخنى به‏گزاف نگفته‏ايم.

از نظر اسكفلر، استعمال رايج مفهوم استعداد در متون‏علمى، هنوز كم و بيش نشان از اسطوره‏هاى ارسطويى‏دارد كه متافيزيك وى، زمينه تاريخى و فلسفى اين مفهوم‏را تشكيل داده است. او ريشه اسطوره‏هايى را كه موردبحث قرار مى‏دهد، به خصوص در بخشى از متافيزيك‏ارسطو مى‏داند كه مربوط به ماهيت آدمى است. اسكفلربر آن است كه در جهان غايتمند و غايتگراى ارسطويى،آدمى نيز موجودى است كه ماهيتى معين و غايتى‏مشخص دارد و در جريان رويشى مداوم و هماهنگ‏مى‏تواند صورت تحقق يافته و نهايى خود را بيابد.اسطوره‏هاى مورد نظر اسكفلر كه مفهوم استعداد را احاطه‏كرده‏اند ناشى از چنين ديدگاهى در مورد ماهيت آدمى‏است. اين اسطوره‏هاى سه گانه چنين‏اند: استعدادها ثابت ومعين اند، رشدى هماهنگ دارند، و همگى مثبت وخوبند.

به همين سبب، اسكفلر فصل اول كتاب حاضر را به‏بحث در مورد ماهيت آدمى اختصاص داده و با طرح نظرويژه خود در اين باب، در واقع زمينه بازسازى مفهوم‏ارسطويى استعداد را فراهم آورده است. در تصوير وى ازماهيت آدمى، عناصرى چون اعتقاد، تفسير پديده‏ها،نمادپردازى، عواطف، خودآگاهى، خلاقيت و عمل‏حضور دارند. از اين رو، حركت آدمى به سوى غايت‏معينى نيست‏بلكه تحت تاثير اعتقادها و نمادپردازى‏ها وساير ويژگيهاى اوست و بنابراين با تغيير دانش آدمى، نوع‏و حدود استعدادهاى او دگرگون مى‏شوند و چنين نيست‏كه ثابت‏باشند. به علاوه، هماهنگى رشد استعدادها هم‏ضرورتى ندارد; زيرا حركت آدمى توسط‏غايت‏گرايى‏هاى قاهر هدايت نمى‏شود بلكه به تبع نوع‏خود آگاهى‏ها و عواطف آدمى، صورت‏هاى متفاوت وبلكه متعارضى خواهد داشت. همچنين، استعدادها همه‏خوب نيستند، بلكه بر حسب چهار چوب ارزشى، ممكن‏است‏خوب يا بد باشند.

اسكفلر با تكيه بر برداشت‏خود از ماهيت آدمى،بازسازى‏هاى مورد نظر خويش را در باب مفهوم استعدادبه دست مى‏دهد. ، و«قابليت‏» (×3) بيان شده‏اند. استعداد به معنى توانايى، حاكى ازآن است كه فرد مى‏تواند ويژگى‏اى بيابد و مراد از توانايى‏آن است كه مانعى [همچون نقص عضو يا تابوهاى‏اجتماعى] بر سر راه وى نيست. استعداد به معنى گرايش،حاكى از آن است كه زمينه‏هايى در فرد تحقق يافته و درصورت وجود شرايط خاصى، ويژگى مورد نظر در وى‏جلوه‏گر خواهد شد. مثلا فرد سيگارى، مستعد حمله قلبى‏است‏به اين معنى كه اگر شرايط خاصى [افراط در سيگاركشيدن، عدم تغذيه خوب] وجود داشته باشد، حمله قلبى‏در وى ايجاد خواهد شد. و سرانجام، استعداد به معنى‏قابليت، حاكى از آن است كه زمينه‏هايى در فرد تحقق‏يافته و اكنون او مى‏تواند ويژگى معينى بيابد، منوط به اينكه‏تلاش لازم براى كسب آن را از خود نشان بدهد. مثلافردى كه چهار عمل اصلى را مى‏داند، استعداد آن را داردكه جبر بياموزد و اين البته مشروط به نشان دادن تلاش‏لازم براى اين كار است. تفاوت اين مفهوم با مفهوم دوم‏در آن است كه در اينجا تلاش به تصميم خود فرد وابسته‏است، اما در حالت دوم، روندى به ظهور رسيده كه به هردليلى ادامه يابد [كه ضرورتا تصميم فرد را دربرنمى‏گيرد]، ويژگى نهايى پديدار خواهد شد.

اسكفلر اين بازسازيها را هم براى تحقيق‏هاى علمى وهم كاربردهاى عملى مفيد و ثمربخش مى‏داند. از حيث‏تحقيق علمى، براساس مفهوم اول استعداد، لازم است‏براى تعيين استعدادهاى فرد، به بررسى موانع يادگيرى وى‏بپردازيم و اين مشتمل بر موانع فيزيكى، بيولوژيكى واجتماعى است. وجود يا عدم اين موانع، معياربرخوردارى يا عدم برخوردارى از استعداد است.براساس مفهوم دوم استعداد يعنى گرايش، تحقيق علمى‏معطوف به تعيين شرايط خاصى است كه در صورت‏وجود آنها، ويژگى مورد نظر [مثلا حمله قلبى] جلوه‏گرخواهد شد. و بر اساس مفهوم سوم استعداد يعنى قابليت، تحقيق علمى براى تعيين استعداد، معطوف به بررسى‏شرايط و زمينه هايى است [همچون دانستن چهار عمل‏اصلى] كه فرد با برخوردار بودن از آنها قابليت كسب‏ويژگى معينى [همچون آموختن جبر] را دارد.

اما از حيث كاربردهاى عملى، فايده بازسازى‏هاى‏مذكور در قلمرو تعليم و تربيت و بخصوص در كارسياستگذاران تعليم و تربيت آشكار مى‏شود. فصل پايانى‏كتاب، به بررسى اين امر اختصاص يافته كه‏اگرسياستگذاران تعليم و تربيت، با چنين ذهنيتى پرورش‏يابند، داوريها و نيز سياستگذاريهاى آنان چه تغييراتى رابه خود خواهد ديد. در مورد كفايت تحليل اسكفلر چه‏مى‏توان گفت؟ آيا صورت بنديهاى وى از مفهوم استعدادقابل قبول است و كارآيى‏هاى تحقيقى و عملى مذكور راداراست؟

جان وايت (×4) (1986) در بررسى كتاب اسكفلر، در اين‏مورد چنين اظهار نظر كرده است كه مبنا و معيار اسكفلردر تحليل مفهوم استعداد، زبان عادى است. (3) به عبارت‏ديگر، او با توجه به نحوه بكارگيرى واژه استعداد در زبان‏عادى [مثلا در جمله‏اى چون: «جان استعداد پيانو نوازى‏دارد» كه مورد تحليل اسكفلر بوده است] به‏صورت‏بنديهاى مورد نظر خويش دست‏يافته است.

نظر وايت‏برآن است كه چنين صورت‏بنديها رانمى‏توان از تحليل زبان عادى به دست آورد; زيرا به‏گمان وى، مردم هنگامى كه مفهوم استعداد را در زبان‏عادى بكار مى‏گيرند، همان پيش‏فرضهاى سنتى اين‏مفهوم را در نظر دارند كه اسكفلر آنها را مورد نقادى قرارداده است. يعنى آنها هنگامى كه فردى را داراى استعدادپيانو نوازى مى‏دانند و از اين امر سخن مى‏گويند، مرادشان‏آن است كه او توانايى درونى خاصى دارد كه اگر موانعى‏بر سر راه آن آشكار نشود، شكوفا خواهد شد و فرد، پيانونواز خواهد گرديد. وايت معتقد است كه تنها دومين‏بازسازى اسكفلر از مفهوم استعداد (به معنى گرايش) درزبان عادى بكار گرفته مى‏شود، چنانكه گفته مى‏شود كسى‏مستعد حمله قلبى است. اما در اين مورد نيز نظر وى بر آن‏است كه «...مفهوم گرايش ممكن است در سطح جهان‏فيزيكى، كاربرد داشته باشد، اما به نظر نمى‏رسد كه درموارد مربوط به يادگيرى، هيچ كاربردى داشته باشد وبنابراين، بتواند در باب هيچيك از مسائل تربيتى بكارگرفته شود». (ص 138) حاصل سخن وايت آن است كه‏بازسازى‏هاى اسكفلر، از منبع مورد نظر وى يعنى زبان‏عادى به دست نمى‏آيند و بازسازى دوم هم كه تا حدى‏قابل حصول است، در تعليم و تربيت كارآيى ندارد.

اما همانطور كه خود وايت هم اشاره كرده، عدم‏كفايت زبان عادى براى تحليل‏هاى مذكور، اشكال‏عمده‏اى براى آراى اسكفلر محسوب نمى‏شود و ممكن‏است پيشنهادهاى وى را قطع نظر از منبع استخراج آن ياامكان اين امر، مورد تامل قرار دهيم. و در واقع، همانطوركه پيشتر بيان كرديم، اسكفلر با ديدگاه خاصى كه در موردماهيت آدمى برگزيده، به تحليل‏هاى خود راه برده است.به عبارت ديگر، بازسازى‏هاى وى، مبتنى بر نظريه خاصى‏است، نه اينكه مستقيما و مستقل از چارچوب نظريه‏اى‏خاص، بتوان آنها را از زبان عادى بدست آورد.

و اما در مورد كفايت تحليل اسكفلر، وايت اين سؤال‏را مطرح مى‏كند كه ضابطه و معيار براى اطلاق اصطلاح‏«استعداد» چيست؟ نخستين مورد طرح اين سؤال هم،بازسازى‏هاى سه گانه، اسكفلر است: چرا هر سه مفهوم‏توانايى، گرايش، و قابليت، ذيل عنوان استعداد قرارگرفته‏اند؟ آيا اين مفاهيم، ناظر به انواعى تحت جنس‏«استعداد» هستند يا ميان آنها مشابهتى برقرار است ازنوعى كه ويتگنشتاين آن را «مشابهت‏خانوادگى‏» (family-resemblance) ناميد؟ با توجه به اينكه‏اسكفلر، احتمال دوم را مورد بحث قرار نداده، وايت وجه‏اول اين سؤال را بررسى مى‏كند و مى‏گويد ممكن است ماعنصر مشترك ميان سه مفهوم مذكور را در اين سخن‏اسكفلر جستجو كنيم كه گفته است «ويژگى مشترك‏مفاهيم مذكور اين است: هر سه به نحوى تفسير شده‏اند كه‏آنها با اكتساب خصيصه‏اى ارتباط دارند كه در حال حاضرموجود نيست‏» (ص 63) [ معادل ص 63 كتاب در ترجمه‏فارسى]. وايت مى‏گويد اين ويژگى مشترك براى مفاهيم‏استعداد، يعنى ارتباط داشتن با اكتساب خصيصه‏اى كه درحال حاضر موجود نيست، ريشه در مفهوم سنتى استعداددارد كه البته از «اسطوره‏هاى‏» آن مبرا است. اما به نظروى، اين ويژگى از دقت كافى برخوردار نيست كه بتواندهمچون معيارى براى يافتن يك استعداد بكار گرفته شود.ممكن است امورى با اكتساب خصيصه‏اى كه در حال‏حاضر موجود نيست «ارتباط‏» داشته باشند، اما كسى قبول‏نكند كه آنها را استعداد يا مفاهيم بازسازى شده استعدادبداند، همچون مجبور بودن براى اكتساب خصيصه موردنظر.

حاصل بحث وايت اين است كه اگر قرار دادن سه‏مفهوم بازسازى شده توانايى، گرايش و قابليت تحت‏عنوان «استعداد»، معيارى (يا معيار روشنى) نداشته باشد،در اين صورت، «استعداد»، عنوانى دلبخواهى خواهد بودكه صرفا به نحو قراردادى، مفاهيم سه گانه مذكور را دربرمى‏گيرد و هيچ تفاوتى نمى‏كند كه آنها را «استعداد»بناميم يا مثلا ج . به علاوه، اگر چنين باشد، نمى‏توان واژه‏«استعداد» را بدون قيد بكار برد زيرا روشنگر چيزى‏نيست، بلكه بايد همواره قيدى همچون «از نوع توانايى‏» به‏آن اضافه كرد در حالى‏كه فى‏الواقع رابطه نوع و جنس هم‏در اينجا مطرح نيست. در اين صورت، آيا بهتر نيست كه‏از بكارگيرى اصطلاح «استعداد»، خوددارى كنيم و همان‏واژه‏هاى توانايى، گرايش، قابليت‏يا نظير آنها را با نظر به‏استعمال بمورد و مناسب آنها بكار گيريم؟

به نظر مى‏رسد در عين حال كه وايت‏بر نكته مهمى‏انگشت گذاشته و پاشنه آشيل صورت‏بنديهاى اسكفلر رايافته است، اما تيرى كه به سوى آن پرتاب مى‏كند،ناتوان‏تر از آن است كه آسيبى جدى به آن وارد آورد. به‏راستى معيار مورد بحث («ارتباط‏» داشتن با اكتساب‏خصيصه‏اى كه در حال حاضر موجود نيست) از دقت‏كافى برخوردار نيست، اما بهره‏بردارى وايت از اين نكته،دشوارى قابل توجهى براى نظريات اسكفلر ايجادنمى‏كند. زيرا اين مساله كه اسكفلر، «استعداد» را به منزله‏مفهومى كلى، به روشنى تعريف نكرده و از اين‏رو اشتمال‏آن بر مفاهيم بازسازى شده، مورد ترديد است، مساله‏اى‏اساسى نيست. توسل به نظريه ويتگنشتاين در باب‏«مشابهت‏خانوادگى‏»، براى رفع اين مساله كافى است. بااينكه وايت مى‏گويد اسكفلر از اين نظريه وينگشتاين‏ذكرى به ميان نياورده، اما سخن در اين است كه آيانمى‏توان با توسل به آن، از آراى اسكفلر در برابر نقدوايت دفاع كرد. به نظر مى‏رسد كه پاسخ اين سؤال مثبت‏است. ويتگنشتاين در كارهاى متاخر (4) خود در باب‏بررسى خلاقيت و نوآورى در زبان طبيعى مردم، به ايده‏«مشابهت‏خانوادگى‏» راه يافت و راى اوليه خود در باب‏زبان را مردود اعلام كرد كه طبق آن، زبان داراى تعدادثابتى از ذرات معنايى است همراه با قواعدى براى استنتاج‏قضايا از آنها و همين ايده براى حل مساله مفاهيم كلى واجمال و ابهام آنها از حيث اشتمال بر مصاديق، بكار گرفته‏شده است. مصاديق يك مفهوم كلى، دقيقا قابل تعيين‏نيستند و در عين حال كه اشتراك و مشابهت، ميان آنهابرقرار است اما ممكن است افراد جديدى براى آن به‏ظهور برسند كه لزوما به طور كامل، مشابه افراد پيشين‏نباشند، درست مانند فرزندان يك خانواده كه در عين‏داشتن ريشه مشترك، از همه جهات به هم شباهت ندارند.قبول نظريه ويتگنشتاين، ما را از محاجه بر سر تعريف‏دقيق و قاطع مفاهيم باز مى‏دارد. بر اين اساس، نيازى‏نيست كه اسكفلر در مقام سخن گفتن از مفهوم استعداد، به‏طور كامل آنرا تعريف كند به طورى كه بتوان مشخصات‏تمام افراد آن را به‏يكباره معلوم كرد.

اكنون، ما به‏بررسى ابهامى كه در تصور اسكفلر ازاستعداد وجود دارد، خواهيم كوشيد به شيوه‏اى متفاوت باوايت، دشواريهايى را كه در صورت بندى اسكفلر به نظرمى‏رسد توضيح دهيم. چنانكه پيشتر اشاره شد، اسكفلروجه مشترك مفاهيم استعداد را ارتباط داشتن با اكتساب‏خصيصه‏اى مى‏داند كه در حال حاضر موجود نيست.آنچه اسكفلر را به اينگونه سخن گفتن واداشته، گريز ازاسطوره هايى است كه او به تصور ارسطويى از استعدادنسبت مى‏دهد. به تعبير وى، در تصور ارسطويى،خصيصه‏هايى كه بايد كسب شوند، از پيش در فرد، تعين‏بالقوه يافته‏اند و او آنها را بالقوه در خود دارد، در حالى‏كه‏از نظر اسكفلر، فرد حتى بالقوه «داراى‏» چنين‏خصيصه‏هايى نيست. اساسا استعدادهاى فرد ياخصيصه‏هايى كه قرار است كسب شوند، در شمار«دارايى‏هاى‏» فرد نيستند بلكه بر حسب زمينه اجتماعى‏فرد و ميزان دانش آدمى در مقطع زمانى مورد نظر، تعيين‏مى‏شوند و از همين رو، ثبات در استعدادهاى آدمى‏وجود ندارد (ص‏63). بنابراين، با حذف چنين‏اسطوره‏هايى، آنچه در تصور اسكفلر از مفاهيم استعدادباقى مى‏ماند، تنها همين است كه اين مفاهيم، مربوط وناظر به اكتساب خصيصه‏اى هستند كه در حال حاضرموجود نيست.

تيغ اسكفلر در اسطوره‏زدايى از مفهوم استعداد،چندان عريان و بران بوده كه بيم آن مى‏رود اين مفهوم راسترون بر جاى گذاشته باشد. مردود دانستن هرگونه تعين‏بالقوه در آدمى، طبيعتا اسكفلر را به آنجا برده است كه‏نسبى بودن استعدادهاى آدمى بر حسب موقعيت‏هاى‏فرهنگى و سطح دانش زمان را در هر سه مفهوم بازسازى‏شده خود بپذيرد و مورد تاكيد قرار دهد. اما آيا با ملاحظه‏تاريخ بشر، نمى‏توان از استعدادها (يا خصيصه‏هاى‏مكتسبى) سخن گفت كه در نوع بشر مشترك بوده است(همچون استعداد رياضى)؟ و اگر بتوان از استعدادهاى‏مشتركى در نوع بشر سخن گفت، آيا اين حاكى از«اقتضاهاى‏» درونى و نوعى بشر نيست؟ به عبارت ديگر،آيا اين استعدادها تصادفا در آدمى آشكار شده يا به‏مقتضاى نوع ويژه اين موجود به ظهور رسيده است؟ اگربخواهيم به زبان اسكفلر سخن بگوييم، به جاى اقتضاى‏درونى نوع بشر، بايد موقعيت‏هاى فرهنگى و اجتماعى رادر كانون توجه قرار دهيم و آشكار است كه وجوداستعدادهاى مشترك نوع بشر را در طول تاريخ، بايدبرحسب مشابهت‏هايى توضيح دهيم كه ميان موقعيت‏هاى‏فرهنگى و اجتماعى جوامع مختلف در طول تاريخ وجودداشته است. اما سؤال مذكور، همچنان قابل طرح است:چرا موقعيت‏هاى فرهنگى و اجتماعى جوامع مختلف درطول تاريخ، مشابهت‏هايى به هم داشته‏اند؟ آيا اين‏مشابهت‏ها حاكى از اقتضاهاى معينى در نوع بشر نيست؟پذيرش چنين اقتضاهايى، ضرورتا به معنى روى آوردن‏به چيزى نيست كه اسكفلر آن را اسطوره‏هاى ارسطويى‏مى‏نامد. قبول اين اقتضاها به معنى پذيرش «ثبات‏»استعدادها يا «رشد هماهنگ‏» آنها نيست (در مورداسطوره سوم، يعنى ارزش سرتاسر مثبت استعدادها، مساله‏اندكى متفاوت است كه ذيلا به آن اشاره خواهيم كرد.)مى‏توان چنين اقتضاهايى را پذيرفت. اما با نظر به تنوع‏موقعيت‏هايى كه اين اقتضاها در دامنه آنها مجال ظهورمى‏يابند و تاثير متقابل موقعيت‏ها و اقتضاها، امكان تغييردر استعدادها و ناهماهنگى ميان آنها را نيز قبول كرد.پذيرش اقتضاهاى درونى يا ناشى از نوع ويژه بشر، به‏معنى قبول پاره‏اى ويژگيهاى بالقوه در آدمى است. دراينجا، تعبير «بالقوه‏»، نه همچون تصوير ارسطويى، تعين‏يافته و بى‏انعطاف است و نه همچون تصوير اسكفلرى ازاين كلمه، بى‏تعين و بى‏هويت است، بلكه حاكى از نوعى‏تعين اجمالى، در عين تطورپذيرى در بستر شرايطتاريخى است.

اما در خصوص اسطوره سوم، يعنى ارزش سرتاسرمثبت استعدادها، نكته قابل بحثى وجود دارد. اسكفلر درصورت‏بندى خود از مفهوم استعداد، اين اسطوره را چنين‏زدوده است كه استعدادهاى آدمى را خنثى در نظر گرفته‏و برحسب نظام ارزشى معينى كه به منزله چارچوب‏داورى در مورد اين استعدادها عمل مى‏كند، مثبت‏يامنفى بودن آنها را نسبى دانسته است.

اگر بپذيريم كه ويژگى‏هاى «بالقوه‏اى‏»، به معنى‏اقتضاهاى ناشى از نوع بشر، براى آدمى وجود دارد، دراين صورت مى‏توان در مجموعه استعدادهاى آدمى، به‏نوعى تقسيم‏بندى ارزش (گرچه نه از نوع خوب و بد)پرداخت كه بر حسب آن، مرتبت استعدادهاى وى،يكسان نخواهد بود، بلكه برخى از مرتبت مهم‏تر و برخى‏از مرتبت كم اهميت‏ترى برخوردار خواهند بود كه مادسته اول را استعدادهاى «محورى‏» يا خاص، و دسته دوم‏را استعدادهاى «جنبى‏» يا عام مى‏ناميم.

مناسب است اين نكته را با ذكر مثالى نظير يكى ازمثال‏هاى مورد بحث اسكفلر توضيح دهيم. او ضمن بيان‏مثالى مى‏گويد كه يك دانه بلوط مى‏تواند توسط سنجابى‏خورده شود، چنانكه مى‏تواند به درخت‏بلوطى تبديل‏شود و هيچيك از اين دو بر ديگرى ترجيح ندارند. مثال‏مورد نظر ما، متناظر با مثال مذكور، اين است: يك جنين‏مى‏تواند سقط شده، خوراك جانورى بشود و مى‏تواند به‏نوزادى تبديل شود.

البته اسكفلر مثال خود را در بحث از رابطه «است‏» و«بايد» مطرح ساخته و از آن مستقيما در مورد استعدادبهره نجسته است. اما اگر بخواهيم به زبان استعداد سخن‏بگوييم، مى‏توان گفت كه دانه بلوط، هم مستعد آن است‏كه خوراك سنجاب شود و هم مستعد آن كه به درخت‏بلوطى تبديل شود و به همين قياس، جنين آدمى ازدوگونه استعداد مذكور برخوردار است. اما اين دو گونه‏استعداد در شمار استعدادهاى دانه بلوط يا جنين، ازمرتبت‏يكسانى برخوردار نيستند، بلكه با نظر به اقتضاهاى‏نوعى، يك دسته از اين استعدادها، محورى يا خاص ودسته ديگر، جنبى يا عام است. به عبارت ديگر، اقتضاى‏جنين براى نوزاد شدن با اقتضاى آن براى خوراك يك‏جانور شدن يكسان نيست. ممكن است ماده‏اى، همان‏ارزش خوراكى را براى آن جانور داشته باشد كه جنين‏داشت، اما در جنين، استعداد ديگرى نيز هست كه در آن‏ماده نيست: تبديل شدن به طفل و انسانى كه مى‏انديشد،احساس مى‏كند و ويژگيهاى ديگر. از حيث ارزش‏خوراكى مزبور، جنين و آن ماده. استعداد مشترك دارند واز اين جهت، اين استعداد جنين، عام است، اما از حيث‏تبديل شدن به طفل، جنين، استعدادى خاص يا محورى‏دارد. به همين قياس و به بيان كلى‏تر، در يك سطح، شاهداستعدادهايى هستيم كه بين مواد بيجان و جاندار مشترك‏است، اما در سطوح بالاتر، شاهد استعدادهاى خاصى درانواع معينى از موجودات هستيم. بر اين اساس،استعدادهاى يك موجود در موجوديت او از مرتبت‏يكسانى برخوردار نيستند.

از آنچه گذشت مى‏توان به اين نتيجه راه يافت كه درمفهوم استعداد، اقتضاى درونى براى اكتساب خصيصه‏اى‏كه در حال حاضر موجود نيست، معيار محسوب مى‏شود.اما اين اقتضا مى‏تواند انواع مختلفى داشته باشد. اكنون اگربخواهيم طبق اين تعريف، صورت‏بنديهاى اسكفلر رامورد تعبير مجدد قرار دهيم، انواعى از اقتضا به شرح زيرخواهيم داشت:

نخست، مفهوم بازسازى شده اول اسكفلر را موردتوجه قرار مى‏دهيم. اسكفلر، استعداد به معنى «توانايى‏» رااصولا به شيوه‏اى سلبى تعريف كرده است. طبق بيان وى،«توانايى‏» براى كارى داشتن، به معناى نفى ضرورت‏طرف مقابل است، مثلا وقتى مى‏گوييم نوزادى مى‏توانددونده شود، مراد آن است كه ضرورتى براى دونده نشدن‏او وجود ندارد. به نظر مى‏رسد بهتر است اين مفهوم، به‏صورت ايجابى تعريف شود. در اين صورت، مى‏توانيم‏«توانايى‏» را به منزله اقتضاى درونى در نقطه مبدا در نظربگيريم، به اين معنا كه هنوز هيچ حركت و تحولى در اين‏اقتضا رخ نداده است، يكى ديگر از شاخصهاى نقطه مبدااين است كه اقتضا براى اكتساب خصيصه‏هاى مختلف‏على‏السويه است. مثلا كودكى كه از سلامتى و تندرستى‏برخوردار است، استعداد يا توانايى دونده شدن را دارد،چنانكه توانايى شناگر شدن يا كوهنورد شدن ونظاير آنهارا نيز دارد.

دومين مفهوم بازسازى شده اسكفلر، «گرايش‏» است.اگر استعداد به معنى گرايش را بر حسب اقتضاى درونى‏تعبير كنيم بايد بگوييم گرايش، حاكى از نوعى اقتضاى‏درونى شكل گرفته و شبه اضطرارى است. به عبارت‏ديگر، نسبت‏به خصيصه اكتسابى مورد نظر، روندى درفرد ظهور كرده كه تا حدى از كنترل و اختيار او خارج‏است. فردى كه مستعد حمله قلبى شده، در اثر كشيدن‏سيگار يا پرخورى، وضعيتى درونى پيدا كرده كه او را به‏سمت‏حمله قلبى مى‏راند. در اينجا لازم ست‏به نقدى كه‏وايت در مورد اين مفهوم پيشنهادى اسكفلر مطرح كرده‏و پيشتر به آن اشاره كرديم، پاسخ بگوييم. وايت‏بر آن‏است كه مفهوم گرايش در نظام‏هاى فيزيكى بكار مى‏آيداما در تعليم و تربيت موردى ندارد.

به نظر نمى‏رسد كه اين نقد وارد باشد; زيرا اينگونه‏ويژگى‏هاى شبه اضطرارى در شكل‏گيرى منش (Character) به ظهور مى‏رسد و استعداد به معنى‏گرايش، براى تبيين چنين وضعيتى بسيار مناسب است.

سومين بازسازى اسكفلر از استعداد، مفهوم «قابليت‏»است. در اينجا نيز با اقتضاى درونى شكل گرفته‏اى سر وكار داريم، اما اقتضايى كه حركت آن به سمت‏خصيصه‏اكتسابى مطلوب، اختيارى و در كنترل فرد است. كسى كه‏چهار عمل اصلى را آموخته، مستعد آموختن جبر است واين اقتضاى شكل گرفته‏اى است، اما تحولات بعدى آن‏در گرو تلاش فرد است.

با اين تعبير مجدد، مى‏توان استوارى بيشترى به‏صورت‏پردازيهاى اسكفلر بخشيد بدون آنكه از مزاياى‏اين صورت پردازيها كاسته شود. در واقع، نقش‏هاى‏نظرى و عملى مفهوم استعداد كه شفلر آنها را توضيح‏داده، از مزاياى صورت بندى وى در مورد اين مفهوم‏است و همچنان بايد آنها را به منزله رهنمودى در انجام‏تحقيق‏هاى علمى و فعاليت‏هاى عملى تعليم و تربيت،مورد بهره‏ورى قرار داد و حتى به بسط و تفصيل آنهاپرداخت.

پى‏نوشت -

1. Scheffler, I. Anatomy of Inquiry.

2. Scheffler, I. The Language of Education1960, Illinois: Cherles C Thomas Publishers.

3. White, John (1986). On reconstructing TheConcept of human Potential. Journal ofPhilosophy of Education, Vol. 20, NO. 1, PP.133 - 142.

4. Wittgenstein, L. (1974). PhilosophicalInvestigations. Oxford: Blackwell.

*1. capacity

*2. propensity

*3. capability

*4. John white