| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 14 |
تحقيقى در فلسفه تعليم و تربيت
اسرائيل اسكفلر
خسروباقرى
استاد دانشگاه تهران
"نقد حاضر به كتاب در باب استعداد آدمى، تحقيقى در فلسفه تعليم و تربيت نوشته آقاى اسرائيل اسكفلر ناظراست. خلاصهاى از اين كتاب در شماره هشتم فصلنامه حوزه و دانشگاه در بخش يك كتاب در يك مقاله درج شدهبود. بحث از چگونگى فطرت و وجود و عدم آن، تاثير بسزايى در انتخاب روشهاى تربيتى دارد. در شماره نهمفصلنامه كه ويژه انسانشناسى بود، درباره اين مساله مهم نيز دو مقاله سودمند به چاپ رسيد. يكى مقاله «فطرت وشخصيت» از آقاى على محمد حاضرى و ديگرى مقاله «فطرى بودن دين» از آقاى سيديحيى يثربى. باب بحث وگفتگو هنوز در اين مساله باز است و اميدواريم با درج مطالب ديگرى در غنى سازى اين بحثبكوشيم.
اسكفلر از جمله متفكران معاصر در قلمرو فلسفه تعليم وتربيت و چهرهاى برجسته در ميان بنيانگذاران و مروجانسنت تحليلى در اين قلمرو است. از مهمترين آثار اومىتوان از «كالبدشكافى تحقيق» (1954) (1) و «زبان تعليمو تربيت» (1960) (2) نام برد.
كتاب حاضر از آثار متاخر اسكفلر و مضمون اصلىآن، تحليل و بررسى مفهوم «استعداد» است; مفهومى كهدر آثار مربوط به تعليم و تربيت، بسيار مانوس و پراستعمال است چندانكه خود مفهوم تعليم و تربيت، به طورمكرر با تعبير «پرورش استعدادها» قرين شده است. با اينهمه، اگر بگوييم مفهوم «استعداد» در تعليم و تربيت وروانشناسى، غرق در هاله اجمال و ابهام است، سخنى بهگزاف نگفتهايم.
از نظر اسكفلر، استعمال رايج مفهوم استعداد در متونعلمى، هنوز كم و بيش نشان از اسطورههاى ارسطويىدارد كه متافيزيك وى، زمينه تاريخى و فلسفى اين مفهومرا تشكيل داده است. او ريشه اسطورههايى را كه موردبحث قرار مىدهد، به خصوص در بخشى از متافيزيكارسطو مىداند كه مربوط به ماهيت آدمى است. اسكفلربر آن است كه در جهان غايتمند و غايتگراى ارسطويى،آدمى نيز موجودى است كه ماهيتى معين و غايتىمشخص دارد و در جريان رويشى مداوم و هماهنگمىتواند صورت تحقق يافته و نهايى خود را بيابد.اسطورههاى مورد نظر اسكفلر كه مفهوم استعداد را احاطهكردهاند ناشى از چنين ديدگاهى در مورد ماهيت آدمىاست. اين اسطورههاى سه گانه چنيناند: استعدادها ثابت ومعين اند، رشدى هماهنگ دارند، و همگى مثبت وخوبند.
به همين سبب، اسكفلر فصل اول كتاب حاضر را بهبحث در مورد ماهيت آدمى اختصاص داده و با طرح نظرويژه خود در اين باب، در واقع زمينه بازسازى مفهومارسطويى استعداد را فراهم آورده است. در تصوير وى ازماهيت آدمى، عناصرى چون اعتقاد، تفسير پديدهها،نمادپردازى، عواطف، خودآگاهى، خلاقيت و عملحضور دارند. از اين رو، حركت آدمى به سوى غايتمعينى نيستبلكه تحت تاثير اعتقادها و نمادپردازىها وساير ويژگيهاى اوست و بنابراين با تغيير دانش آدمى، نوعو حدود استعدادهاى او دگرگون مىشوند و چنين نيستكه ثابتباشند. به علاوه، هماهنگى رشد استعدادها همضرورتى ندارد; زيرا حركت آدمى توسطغايتگرايىهاى قاهر هدايت نمىشود بلكه به تبع نوعخود آگاهىها و عواطف آدمى، صورتهاى متفاوت وبلكه متعارضى خواهد داشت. همچنين، استعدادها همهخوب نيستند، بلكه بر حسب چهار چوب ارزشى، ممكناستخوب يا بد باشند.
اسكفلر با تكيه بر برداشتخود از ماهيت آدمى،بازسازىهاى مورد نظر خويش را در باب مفهوم استعدادبه دست مىدهد. ، و«قابليت» (×3) بيان شدهاند. استعداد به معنى توانايى، حاكى ازآن است كه فرد مىتواند ويژگىاى بيابد و مراد از توانايىآن است كه مانعى [همچون نقص عضو يا تابوهاىاجتماعى] بر سر راه وى نيست. استعداد به معنى گرايش،حاكى از آن است كه زمينههايى در فرد تحقق يافته و درصورت وجود شرايط خاصى، ويژگى مورد نظر در وىجلوهگر خواهد شد. مثلا فرد سيگارى، مستعد حمله قلبىاستبه اين معنى كه اگر شرايط خاصى [افراط در سيگاركشيدن، عدم تغذيه خوب] وجود داشته باشد، حمله قلبىدر وى ايجاد خواهد شد. و سرانجام، استعداد به معنىقابليت، حاكى از آن است كه زمينههايى در فرد تحققيافته و اكنون او مىتواند ويژگى معينى بيابد، منوط به اينكهتلاش لازم براى كسب آن را از خود نشان بدهد. مثلافردى كه چهار عمل اصلى را مىداند، استعداد آن را داردكه جبر بياموزد و اين البته مشروط به نشان دادن تلاشلازم براى اين كار است. تفاوت اين مفهوم با مفهوم دومدر آن است كه در اينجا تلاش به تصميم خود فرد وابستهاست، اما در حالت دوم، روندى به ظهور رسيده كه به هردليلى ادامه يابد [كه ضرورتا تصميم فرد را دربرنمىگيرد]، ويژگى نهايى پديدار خواهد شد.
اسكفلر اين بازسازيها را هم براى تحقيقهاى علمى وهم كاربردهاى عملى مفيد و ثمربخش مىداند. از حيثتحقيق علمى، براساس مفهوم اول استعداد، لازم استبراى تعيين استعدادهاى فرد، به بررسى موانع يادگيرى وىبپردازيم و اين مشتمل بر موانع فيزيكى، بيولوژيكى واجتماعى است. وجود يا عدم اين موانع، معياربرخوردارى يا عدم برخوردارى از استعداد است.براساس مفهوم دوم استعداد يعنى گرايش، تحقيق علمىمعطوف به تعيين شرايط خاصى است كه در صورتوجود آنها، ويژگى مورد نظر [مثلا حمله قلبى] جلوهگرخواهد شد. و بر اساس مفهوم سوم استعداد يعنى قابليت، تحقيق علمى براى تعيين استعداد، معطوف به بررسىشرايط و زمينه هايى است [همچون دانستن چهار عملاصلى] كه فرد با برخوردار بودن از آنها قابليت كسبويژگى معينى [همچون آموختن جبر] را دارد.
اما از حيث كاربردهاى عملى، فايده بازسازىهاىمذكور در قلمرو تعليم و تربيت و بخصوص در كارسياستگذاران تعليم و تربيت آشكار مىشود. فصل پايانىكتاب، به بررسى اين امر اختصاص يافته كهاگرسياستگذاران تعليم و تربيت، با چنين ذهنيتى پرورشيابند، داوريها و نيز سياستگذاريهاى آنان چه تغييراتى رابه خود خواهد ديد. در مورد كفايت تحليل اسكفلر چهمىتوان گفت؟ آيا صورت بنديهاى وى از مفهوم استعدادقابل قبول است و كارآيىهاى تحقيقى و عملى مذكور راداراست؟
جان وايت (×4) (1986) در بررسى كتاب اسكفلر، در اينمورد چنين اظهار نظر كرده است كه مبنا و معيار اسكفلردر تحليل مفهوم استعداد، زبان عادى است. (3) به عبارتديگر، او با توجه به نحوه بكارگيرى واژه استعداد در زبانعادى [مثلا در جملهاى چون: «جان استعداد پيانو نوازىدارد» كه مورد تحليل اسكفلر بوده است] بهصورتبنديهاى مورد نظر خويش دستيافته است.
نظر وايتبرآن است كه چنين صورتبنديها رانمىتوان از تحليل زبان عادى به دست آورد; زيرا بهگمان وى، مردم هنگامى كه مفهوم استعداد را در زبانعادى بكار مىگيرند، همان پيشفرضهاى سنتى اينمفهوم را در نظر دارند كه اسكفلر آنها را مورد نقادى قرارداده است. يعنى آنها هنگامى كه فردى را داراى استعدادپيانو نوازى مىدانند و از اين امر سخن مىگويند، مرادشانآن است كه او توانايى درونى خاصى دارد كه اگر موانعىبر سر راه آن آشكار نشود، شكوفا خواهد شد و فرد، پيانونواز خواهد گرديد. وايت معتقد است كه تنها دومينبازسازى اسكفلر از مفهوم استعداد (به معنى گرايش) درزبان عادى بكار گرفته مىشود، چنانكه گفته مىشود كسىمستعد حمله قلبى است. اما در اين مورد نيز نظر وى بر آناست كه «...مفهوم گرايش ممكن است در سطح جهانفيزيكى، كاربرد داشته باشد، اما به نظر نمىرسد كه درموارد مربوط به يادگيرى، هيچ كاربردى داشته باشد وبنابراين، بتواند در باب هيچيك از مسائل تربيتى بكارگرفته شود». (ص 138) حاصل سخن وايت آن است كهبازسازىهاى اسكفلر، از منبع مورد نظر وى يعنى زبانعادى به دست نمىآيند و بازسازى دوم هم كه تا حدىقابل حصول است، در تعليم و تربيت كارآيى ندارد.
اما همانطور كه خود وايت هم اشاره كرده، عدمكفايت زبان عادى براى تحليلهاى مذكور، اشكالعمدهاى براى آراى اسكفلر محسوب نمىشود و ممكناست پيشنهادهاى وى را قطع نظر از منبع استخراج آن ياامكان اين امر، مورد تامل قرار دهيم. و در واقع، همانطوركه پيشتر بيان كرديم، اسكفلر با ديدگاه خاصى كه در موردماهيت آدمى برگزيده، به تحليلهاى خود راه برده است.به عبارت ديگر، بازسازىهاى وى، مبتنى بر نظريه خاصىاست، نه اينكه مستقيما و مستقل از چارچوب نظريهاىخاص، بتوان آنها را از زبان عادى بدست آورد.
و اما در مورد كفايت تحليل اسكفلر، وايت اين سؤالرا مطرح مىكند كه ضابطه و معيار براى اطلاق اصطلاح«استعداد» چيست؟ نخستين مورد طرح اين سؤال هم،بازسازىهاى سه گانه، اسكفلر است: چرا هر سه مفهومتوانايى، گرايش، و قابليت، ذيل عنوان استعداد قرارگرفتهاند؟ آيا اين مفاهيم، ناظر به انواعى تحت جنس«استعداد» هستند يا ميان آنها مشابهتى برقرار است ازنوعى كه ويتگنشتاين آن را «مشابهتخانوادگى» (family-resemblance) ناميد؟ با توجه به اينكهاسكفلر، احتمال دوم را مورد بحث قرار نداده، وايت وجهاول اين سؤال را بررسى مىكند و مىگويد ممكن است ماعنصر مشترك ميان سه مفهوم مذكور را در اين سخناسكفلر جستجو كنيم كه گفته است «ويژگى مشتركمفاهيم مذكور اين است: هر سه به نحوى تفسير شدهاند كهآنها با اكتساب خصيصهاى ارتباط دارند كه در حال حاضرموجود نيست» (ص 63) [ معادل ص 63 كتاب در ترجمهفارسى]. وايت مىگويد اين ويژگى مشترك براى مفاهيماستعداد، يعنى ارتباط داشتن با اكتساب خصيصهاى كه درحال حاضر موجود نيست، ريشه در مفهوم سنتى استعداددارد كه البته از «اسطورههاى» آن مبرا است. اما به نظروى، اين ويژگى از دقت كافى برخوردار نيست كه بتواندهمچون معيارى براى يافتن يك استعداد بكار گرفته شود.ممكن است امورى با اكتساب خصيصهاى كه در حالحاضر موجود نيست «ارتباط» داشته باشند، اما كسى قبولنكند كه آنها را استعداد يا مفاهيم بازسازى شده استعدادبداند، همچون مجبور بودن براى اكتساب خصيصه موردنظر.
حاصل بحث وايت اين است كه اگر قرار دادن سهمفهوم بازسازى شده توانايى، گرايش و قابليت تحتعنوان «استعداد»، معيارى (يا معيار روشنى) نداشته باشد،در اين صورت، «استعداد»، عنوانى دلبخواهى خواهد بودكه صرفا به نحو قراردادى، مفاهيم سه گانه مذكور را دربرمىگيرد و هيچ تفاوتى نمىكند كه آنها را «استعداد»بناميم يا مثلا ج . به علاوه، اگر چنين باشد، نمىتوان واژه«استعداد» را بدون قيد بكار برد زيرا روشنگر چيزىنيست، بلكه بايد همواره قيدى همچون «از نوع توانايى» بهآن اضافه كرد در حالىكه فىالواقع رابطه نوع و جنس همدر اينجا مطرح نيست. در اين صورت، آيا بهتر نيست كهاز بكارگيرى اصطلاح «استعداد»، خوددارى كنيم و همانواژههاى توانايى، گرايش، قابليتيا نظير آنها را با نظر بهاستعمال بمورد و مناسب آنها بكار گيريم؟
به نظر مىرسد در عين حال كه وايتبر نكته مهمىانگشت گذاشته و پاشنه آشيل صورتبنديهاى اسكفلر رايافته است، اما تيرى كه به سوى آن پرتاب مىكند،ناتوانتر از آن است كه آسيبى جدى به آن وارد آورد. بهراستى معيار مورد بحث («ارتباط» داشتن با اكتسابخصيصهاى كه در حال حاضر موجود نيست) از دقتكافى برخوردار نيست، اما بهرهبردارى وايت از اين نكته،دشوارى قابل توجهى براى نظريات اسكفلر ايجادنمىكند. زيرا اين مساله كه اسكفلر، «استعداد» را به منزلهمفهومى كلى، به روشنى تعريف نكرده و از اينرو اشتمالآن بر مفاهيم بازسازى شده، مورد ترديد است، مسالهاىاساسى نيست. توسل به نظريه ويتگنشتاين در باب«مشابهتخانوادگى»، براى رفع اين مساله كافى است. بااينكه وايت مىگويد اسكفلر از اين نظريه وينگشتاينذكرى به ميان نياورده، اما سخن در اين است كه آيانمىتوان با توسل به آن، از آراى اسكفلر در برابر نقدوايت دفاع كرد. به نظر مىرسد كه پاسخ اين سؤال مثبتاست. ويتگنشتاين در كارهاى متاخر (4) خود در باببررسى خلاقيت و نوآورى در زبان طبيعى مردم، به ايده«مشابهتخانوادگى» راه يافت و راى اوليه خود در بابزبان را مردود اعلام كرد كه طبق آن، زبان داراى تعدادثابتى از ذرات معنايى است همراه با قواعدى براى استنتاجقضايا از آنها و همين ايده براى حل مساله مفاهيم كلى واجمال و ابهام آنها از حيث اشتمال بر مصاديق، بكار گرفتهشده است. مصاديق يك مفهوم كلى، دقيقا قابل تعييننيستند و در عين حال كه اشتراك و مشابهت، ميان آنهابرقرار است اما ممكن است افراد جديدى براى آن بهظهور برسند كه لزوما به طور كامل، مشابه افراد پيشيننباشند، درست مانند فرزندان يك خانواده كه در عينداشتن ريشه مشترك، از همه جهات به هم شباهت ندارند.قبول نظريه ويتگنشتاين، ما را از محاجه بر سر تعريفدقيق و قاطع مفاهيم باز مىدارد. بر اين اساس، نيازىنيست كه اسكفلر در مقام سخن گفتن از مفهوم استعداد، بهطور كامل آنرا تعريف كند به طورى كه بتوان مشخصاتتمام افراد آن را بهيكباره معلوم كرد.
اكنون، ما بهبررسى ابهامى كه در تصور اسكفلر ازاستعداد وجود دارد، خواهيم كوشيد به شيوهاى متفاوت باوايت، دشواريهايى را كه در صورت بندى اسكفلر به نظرمىرسد توضيح دهيم. چنانكه پيشتر اشاره شد، اسكفلروجه مشترك مفاهيم استعداد را ارتباط داشتن با اكتسابخصيصهاى مىداند كه در حال حاضر موجود نيست.آنچه اسكفلر را به اينگونه سخن گفتن واداشته، گريز ازاسطوره هايى است كه او به تصور ارسطويى از استعدادنسبت مىدهد. به تعبير وى، در تصور ارسطويى،خصيصههايى كه بايد كسب شوند، از پيش در فرد، تعينبالقوه يافتهاند و او آنها را بالقوه در خود دارد، در حالىكهاز نظر اسكفلر، فرد حتى بالقوه «داراى» چنينخصيصههايى نيست. اساسا استعدادهاى فرد ياخصيصههايى كه قرار است كسب شوند، در شمار«دارايىهاى» فرد نيستند بلكه بر حسب زمينه اجتماعىفرد و ميزان دانش آدمى در مقطع زمانى مورد نظر، تعيينمىشوند و از همين رو، ثبات در استعدادهاى آدمىوجود ندارد (ص63). بنابراين، با حذف چنيناسطورههايى، آنچه در تصور اسكفلر از مفاهيم استعدادباقى مىماند، تنها همين است كه اين مفاهيم، مربوط وناظر به اكتساب خصيصهاى هستند كه در حال حاضرموجود نيست.
تيغ اسكفلر در اسطورهزدايى از مفهوم استعداد،چندان عريان و بران بوده كه بيم آن مىرود اين مفهوم راسترون بر جاى گذاشته باشد. مردود دانستن هرگونه تعينبالقوه در آدمى، طبيعتا اسكفلر را به آنجا برده است كهنسبى بودن استعدادهاى آدمى بر حسب موقعيتهاىفرهنگى و سطح دانش زمان را در هر سه مفهوم بازسازىشده خود بپذيرد و مورد تاكيد قرار دهد. اما آيا با ملاحظهتاريخ بشر، نمىتوان از استعدادها (يا خصيصههاىمكتسبى) سخن گفت كه در نوع بشر مشترك بوده است(همچون استعداد رياضى)؟ و اگر بتوان از استعدادهاىمشتركى در نوع بشر سخن گفت، آيا اين حاكى از«اقتضاهاى» درونى و نوعى بشر نيست؟ به عبارت ديگر،آيا اين استعدادها تصادفا در آدمى آشكار شده يا بهمقتضاى نوع ويژه اين موجود به ظهور رسيده است؟ اگربخواهيم به زبان اسكفلر سخن بگوييم، به جاى اقتضاىدرونى نوع بشر، بايد موقعيتهاى فرهنگى و اجتماعى رادر كانون توجه قرار دهيم و آشكار است كه وجوداستعدادهاى مشترك نوع بشر را در طول تاريخ، بايدبرحسب مشابهتهايى توضيح دهيم كه ميان موقعيتهاىفرهنگى و اجتماعى جوامع مختلف در طول تاريخ وجودداشته است. اما سؤال مذكور، همچنان قابل طرح است:چرا موقعيتهاى فرهنگى و اجتماعى جوامع مختلف درطول تاريخ، مشابهتهايى به هم داشتهاند؟ آيا اينمشابهتها حاكى از اقتضاهاى معينى در نوع بشر نيست؟پذيرش چنين اقتضاهايى، ضرورتا به معنى روى آوردنبه چيزى نيست كه اسكفلر آن را اسطورههاى ارسطويىمىنامد. قبول اين اقتضاها به معنى پذيرش «ثبات»استعدادها يا «رشد هماهنگ» آنها نيست (در مورداسطوره سوم، يعنى ارزش سرتاسر مثبت استعدادها، مسالهاندكى متفاوت است كه ذيلا به آن اشاره خواهيم كرد.)مىتوان چنين اقتضاهايى را پذيرفت. اما با نظر به تنوعموقعيتهايى كه اين اقتضاها در دامنه آنها مجال ظهورمىيابند و تاثير متقابل موقعيتها و اقتضاها، امكان تغييردر استعدادها و ناهماهنگى ميان آنها را نيز قبول كرد.پذيرش اقتضاهاى درونى يا ناشى از نوع ويژه بشر، بهمعنى قبول پارهاى ويژگيهاى بالقوه در آدمى است. دراينجا، تعبير «بالقوه»، نه همچون تصوير ارسطويى، تعينيافته و بىانعطاف است و نه همچون تصوير اسكفلرى ازاين كلمه، بىتعين و بىهويت است، بلكه حاكى از نوعىتعين اجمالى، در عين تطورپذيرى در بستر شرايطتاريخى است.
اما در خصوص اسطوره سوم، يعنى ارزش سرتاسرمثبت استعدادها، نكته قابل بحثى وجود دارد. اسكفلر درصورتبندى خود از مفهوم استعداد، اين اسطوره را چنينزدوده است كه استعدادهاى آدمى را خنثى در نظر گرفتهو برحسب نظام ارزشى معينى كه به منزله چارچوبداورى در مورد اين استعدادها عمل مىكند، مثبتيامنفى بودن آنها را نسبى دانسته است.
اگر بپذيريم كه ويژگىهاى «بالقوهاى»، به معنىاقتضاهاى ناشى از نوع بشر، براى آدمى وجود دارد، دراين صورت مىتوان در مجموعه استعدادهاى آدمى، بهنوعى تقسيمبندى ارزش (گرچه نه از نوع خوب و بد)پرداخت كه بر حسب آن، مرتبت استعدادهاى وى،يكسان نخواهد بود، بلكه برخى از مرتبت مهمتر و برخىاز مرتبت كم اهميتترى برخوردار خواهند بود كه مادسته اول را استعدادهاى «محورى» يا خاص، و دسته دومرا استعدادهاى «جنبى» يا عام مىناميم.
مناسب است اين نكته را با ذكر مثالى نظير يكى ازمثالهاى مورد بحث اسكفلر توضيح دهيم. او ضمن بيانمثالى مىگويد كه يك دانه بلوط مىتواند توسط سنجابىخورده شود، چنانكه مىتواند به درختبلوطى تبديلشود و هيچيك از اين دو بر ديگرى ترجيح ندارند. مثالمورد نظر ما، متناظر با مثال مذكور، اين است: يك جنينمىتواند سقط شده، خوراك جانورى بشود و مىتواند بهنوزادى تبديل شود.
البته اسكفلر مثال خود را در بحث از رابطه «است» و«بايد» مطرح ساخته و از آن مستقيما در مورد استعدادبهره نجسته است. اما اگر بخواهيم به زبان استعداد سخنبگوييم، مىتوان گفت كه دانه بلوط، هم مستعد آن استكه خوراك سنجاب شود و هم مستعد آن كه به درختبلوطى تبديل شود و به همين قياس، جنين آدمى ازدوگونه استعداد مذكور برخوردار است. اما اين دو گونهاستعداد در شمار استعدادهاى دانه بلوط يا جنين، ازمرتبتيكسانى برخوردار نيستند، بلكه با نظر به اقتضاهاىنوعى، يك دسته از اين استعدادها، محورى يا خاص ودسته ديگر، جنبى يا عام است. به عبارت ديگر، اقتضاىجنين براى نوزاد شدن با اقتضاى آن براى خوراك يكجانور شدن يكسان نيست. ممكن است مادهاى، همانارزش خوراكى را براى آن جانور داشته باشد كه جنينداشت، اما در جنين، استعداد ديگرى نيز هست كه در آنماده نيست: تبديل شدن به طفل و انسانى كه مىانديشد،احساس مىكند و ويژگيهاى ديگر. از حيث ارزشخوراكى مزبور، جنين و آن ماده. استعداد مشترك دارند واز اين جهت، اين استعداد جنين، عام است، اما از حيثتبديل شدن به طفل، جنين، استعدادى خاص يا محورىدارد. به همين قياس و به بيان كلىتر، در يك سطح، شاهداستعدادهايى هستيم كه بين مواد بيجان و جاندار مشتركاست، اما در سطوح بالاتر، شاهد استعدادهاى خاصى درانواع معينى از موجودات هستيم. بر اين اساس،استعدادهاى يك موجود در موجوديت او از مرتبتيكسانى برخوردار نيستند.
از آنچه گذشت مىتوان به اين نتيجه راه يافت كه درمفهوم استعداد، اقتضاى درونى براى اكتساب خصيصهاىكه در حال حاضر موجود نيست، معيار محسوب مىشود.اما اين اقتضا مىتواند انواع مختلفى داشته باشد. اكنون اگربخواهيم طبق اين تعريف، صورتبنديهاى اسكفلر رامورد تعبير مجدد قرار دهيم، انواعى از اقتضا به شرح زيرخواهيم داشت:
نخست، مفهوم بازسازى شده اول اسكفلر را موردتوجه قرار مىدهيم. اسكفلر، استعداد به معنى «توانايى» رااصولا به شيوهاى سلبى تعريف كرده است. طبق بيان وى،«توانايى» براى كارى داشتن، به معناى نفى ضرورتطرف مقابل است، مثلا وقتى مىگوييم نوزادى مىتوانددونده شود، مراد آن است كه ضرورتى براى دونده نشدناو وجود ندارد. به نظر مىرسد بهتر است اين مفهوم، بهصورت ايجابى تعريف شود. در اين صورت، مىتوانيم«توانايى» را به منزله اقتضاى درونى در نقطه مبدا در نظربگيريم، به اين معنا كه هنوز هيچ حركت و تحولى در ايناقتضا رخ نداده است، يكى ديگر از شاخصهاى نقطه مبدااين است كه اقتضا براى اكتساب خصيصههاى مختلفعلىالسويه است. مثلا كودكى كه از سلامتى و تندرستىبرخوردار است، استعداد يا توانايى دونده شدن را دارد،چنانكه توانايى شناگر شدن يا كوهنورد شدن ونظاير آنهارا نيز دارد.
دومين مفهوم بازسازى شده اسكفلر، «گرايش» است.اگر استعداد به معنى گرايش را بر حسب اقتضاى درونىتعبير كنيم بايد بگوييم گرايش، حاكى از نوعى اقتضاىدرونى شكل گرفته و شبه اضطرارى است. به عبارتديگر، نسبتبه خصيصه اكتسابى مورد نظر، روندى درفرد ظهور كرده كه تا حدى از كنترل و اختيار او خارجاست. فردى كه مستعد حمله قلبى شده، در اثر كشيدنسيگار يا پرخورى، وضعيتى درونى پيدا كرده كه او را بهسمتحمله قلبى مىراند. در اينجا لازم ستبه نقدى كهوايت در مورد اين مفهوم پيشنهادى اسكفلر مطرح كردهو پيشتر به آن اشاره كرديم، پاسخ بگوييم. وايتبر آناست كه مفهوم گرايش در نظامهاى فيزيكى بكار مىآيداما در تعليم و تربيت موردى ندارد.
به نظر نمىرسد كه اين نقد وارد باشد; زيرا اينگونهويژگىهاى شبه اضطرارى در شكلگيرى منش (Character) به ظهور مىرسد و استعداد به معنىگرايش، براى تبيين چنين وضعيتى بسيار مناسب است.
سومين بازسازى اسكفلر از استعداد، مفهوم «قابليت»است. در اينجا نيز با اقتضاى درونى شكل گرفتهاى سر وكار داريم، اما اقتضايى كه حركت آن به سمتخصيصهاكتسابى مطلوب، اختيارى و در كنترل فرد است. كسى كهچهار عمل اصلى را آموخته، مستعد آموختن جبر است واين اقتضاى شكل گرفتهاى است، اما تحولات بعدى آندر گرو تلاش فرد است.
با اين تعبير مجدد، مىتوان استوارى بيشترى بهصورتپردازيهاى اسكفلر بخشيد بدون آنكه از مزاياىاين صورت پردازيها كاسته شود. در واقع، نقشهاىنظرى و عملى مفهوم استعداد كه شفلر آنها را توضيحداده، از مزاياى صورت بندى وى در مورد اين مفهوماست و همچنان بايد آنها را به منزله رهنمودى در انجامتحقيقهاى علمى و فعاليتهاى عملى تعليم و تربيت،مورد بهرهورى قرار داد و حتى به بسط و تفصيل آنهاپرداخت.
پىنوشت -
1. Scheffler, I. Anatomy of Inquiry.
2. Scheffler, I. The Language of Education1960, Illinois: Cherles C Thomas Publishers.
3. White, John (1986). On reconstructing TheConcept of human Potential. Journal ofPhilosophy of Education, Vol. 20, NO. 1, PP.133 - 142.
4. Wittgenstein, L. (1974). PhilosophicalInvestigations. Oxford: Blackwell.
*1. capacity
*2. propensity
*3. capability
*4. John white