| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه > شماره 12-11 |
يك كتاب در يك مقاله M. Tavakol, Socicogy of knowledge, Theoretical problems Sterling
Publishers Private Limeted, India, 1987. تهيه ونگارش: عبدالرضا عليزاده همان طور كه از عنوان كتاب بر مىآيد، كانون اصلى تحقيق، بررسى نظريههاى جامعه شناختى در مورد
معرفت است. با وجود اين، به علت ارتباط تحليل جامعه شناختى معرفتبا تحليل فلسفى آن، در سرتاسر اين
مطالعه، پاى نظريهها و تحليلهاى فلسفى به ميان آمده است و گاهى فهم مسائل و تحليلهاى جامعهشناختى،
متوقف بر فهم آن نظريههاست. البته نويسنده در ديباچه كتاب تذكر مىدهد كه هميشه خواننده خود را، داراى سطحى از دانش فلسفى
انگاشته، و بنابراين از ورود به مسائل تفصيلى نظريههاى فلسفى خوددارى كرده است. نويسنده معتقد است كه از لحاظ روششناسى، داراى رويكرد وجودى پديدارشناختى ، (existential -
phenomenological) است اما بر آن است كه اين رويكرد مانع از توجه او، به امور و واقعيتهاى ماهوى
نشده است. همچنين رويكرد جامعهشناختى او به معرفت و تفكر، رويكردى تبيينى هرمنوتيكى، (
explanatory - hermeneutical) است. در اين كتاب، هر گونه عليتيكجانبه چه به مفهوم مكانيكى يا به معناى فيزيكى آن كنار گذاشته شده است. به
جاى آنكه به يك عامل اجتماعى خاص در تعين معرفت، توجه شده باشد، به عوامل مختلف توجه شده و معرفت
و جامعه داراى رابطه متقابل و تعين متقابل تلقى شدهاند. همچنين، نظريه و آراى ماكس شلر، (Max
Scheler) بيش از ديگر متفكران مورد، توجه و عنايت نويسنده است و همه جا با وسواس و تفصيل به نظرات
او، پرداخته است. كتاب در سه بخش جداگانه تنظيم شده است. بخش نخست، درصدد بررسى رويكرد و پيشفرض بنيادى
نظريههاى مربوط به معرفت چه فلسفى و چه جامعهشناختى است. بخش دوم، عهدهدار مساله اساسى در
جامعه شناسى معرفت تعين اجتماعى معرفت است. آنگاه در بخش سوم، به مساله صدق و معيار آن توجه شده است. در اين معرفى، سعى مىكنيم كه به اختصار
تمام، محتواى بخشها و فصلهاى كتاب را بيان كنيم. در اين بحث، بحث اصلى بر سر پيشفرضهاى پنهان و رويكردهاى ناخودآگاه نظريههاى مربوط به معرفت است،
پيشفرضهايى كه نظريهها را هدايت مىكنند. نويسنده در صدد استبا تحليل وجودى نظريههاى فلسفى و
جامعهشناختى، در سطحى فراتر از ارزيابى و نقد درونى، خاستگاه معرفتشناختى نظريهها را تشخيص دهد و
در نتيجه به طبقه بندى نظريهها از اين منظر نائل آيد. اين بخش، مشتمل بر سه فصل است: در فصل نخست،
از رويكرد وجودشناختى، سخن به ميان آمده است. آنگاه، در فصل دوم، رويكرد غايتشناختى مورد بررسى قرار
گرفت و در فصل سوم، انديشه ماكس شلر به عنوان انديشهاى كه جامع هر دو رويكرد است، به تفصيل مورد
مطالعه قرار گرفته است. در رويكرد وجودشناختى، مفهوم معرفتبر وجود شناسى انسان مبتنى است و غايتشناسى معرفت، جنبه
ثانوى دارد. در تفكر عتيق فلسفى در يونان، عقل والاترين امر انحصارى براى انسان تلقى گرديد. نويسنده
مىگويد: «اين انديشه تا امروز ماندگار است، اگر چه از حيث ماهيت و تفسير آن، تغييرهايى يافته است. عقل كه
از طريق آن، بايد معرفتحقيقى (3) بدست آيد، عاملى متعالى، فعال (توانا)، ابدى و منحصر به انسان است. اشياء
مادى نمىتوانند آن را لمس كنند، به آن زيان برسانند، بر آن تاثير بگذارند يا بتنهايى آن را متعين كنند.
خلاقيت عقل، بر هر قلمروى تفوق دارد، به اندازهاى كه، براى مثال خداى يونانى و به طور كلى خداى فيلسوف
عقل كل آرمانى، يك موجود خود مدار منطقى، موجود بسته فى نفسه، در مشاهده قائم به خود است و در تفكر،
نيز قائم به خود است، "موجودى كه اهميت چندانى براى جريان حوادثى كه روى زمين بوقوع مىپيوندد، قائل
نيست". منتهى، اين پديده جهانى، اين افتخار را دارد كه زندانى محبس عقل باشد. اينها، كمابيش، عقايدى است كه از
پارمنيدس (4) ، افلاطون و ارسطو ناشى شده و به دكارت، كانت و هوسرل رسيده است». در اين فصل، سعى مىشود بيان كوتاهى از يكايك اين فلسفههاى نامبرده، ارائه شود. از فلسفه يونان آغاز مىگردد و در ذيل آن به فلسفه افلاطون و ارسطو توجه مىشود. آنگاه، نويسنده از فلسفه مسيحى و فلسفه اسلامى و پس از آن از فلسفه هندى سخن مىگويد. در ذيل عنوان
فلسفه دكارتى، به عقايد دكارت و اسپينوزا مىپردازد. پس از بيان نظريه كانت، به بررسى نظريه هگل مىپردازد.
سرانجام از پديدار شناسى و اگزيستانسياليسم سخن به ميان مىآورد و عقايد فيلسوفان برجسته اين دو مكتب
يعنى هوسرل، سارتر و هيدگر را بيان مىدارد. در اين رويكرد، استقلال عقل و قدرت و تفوق آن بر زندگى، انكار مىشود. هيچ تفاوت جوهرىاى بين انسان و
حيوان وجود ندارد. انسان فقط جانورى است كه بيش از موجودات ديگر، تكامل يافته است. علاوه بر اين، قدرت تفكر، معرفت و روح، امورى هستند كه در جريان كنشهاى متقابل و رويارويىهاى اجتماعى
روزمره و فرايند تاريخى، از طريق ادراك حسى و ديگر سوائق، بوجود آمده است و بنابراين، از امور پيشينى (5)
پديد نيامدهاند. در اين صورت، معرفت مجموعهاى از تصاوير و نمادها و روابط قراردادى بين آن نمادهاست. اين امرى است كه
انسان را به واكنشهاى سودمند، خوب، ملموس و هدفمند، نسبتبه طبيعت و انسانهاى اطراف خود، رهنمون
مىكند. اگر معرفت داراى چنين ويژگىاى باشد، معرفتى حقيقى است و الا دروغين خواهد بود. در اين رويكرد،
انسان داراى سه ويژگى دانسته مىشود: خلاقيت، توانايى بكارگيرى نمادها (زبان) و توانايى استفاده از ابزارها و
در اختيار داشتن مغز. اين ديدگاه، به شيوههاى مختلف توسط بسيارى از متفكران و مكتبهاى فكرى، از حس گرايان، سوفسطائيان،
شكاكان يونانى گرفته تا پوزيتيويستها (قديم و جديد)، تحول گرايان، سنتهاى فكرى ماركسيستى و
ماترياليستى، فلسفههاى لذت گرايانه و پراگماتيستها همچنين فلسفه زبانى ويتگنشتاين، (Wittgenstein)
و پيروان او، رفتارگرايى و غيره پذيرفته شده است. با وجود تفاوتهاى آشكار بين اين مكتبها و ديدگاهها، اعتقاد
عمومى غايتشناختى كه بين آنها مشترك است اين است كه تاريخ داراى نوعى تحول «معنا دار» و نوعى تكامل
گريز ناپذير به سوى هدف عالى است. معرفت، ابزارى براى رسيدن و دستيافتن به آن هدف غايى است. همه
اين ديدگاهها، به معرفتبه عنوان ابزار مىنگرند. نويسنده، در اين فصل مىكوشد تا مهمترين اين مكتبها و ديدگاهها را، به اختصار، شرح دهد. (The Searech for a Reconciliation: Max Scheler) نويسنده بر آن است در ميان صاحبنظرانى كه به مساله معرفت پرداختهاند، شلر به موفقترين وجه، توانسته
است از دو رويكرد وجود شناختى و غايتشناختى، سنتزى فراهم آورد. آنگاه پس از شرح كوتاهى در مورد نظريه
معرفتشلر، اذعان مىدارد كه او براى سلسله مراتب ارزشى، جاودانگى و استقلال قائل بود و سلسله مراتب
معرفتى را موازى با آن در نظر مىگرفت. شلر با سخن گفتن درباره عينيت مستقل معرفت، مىنويسد: «قانون
جاذبه، مدتها قبل از آنكه نيوتن آن را كشف كند، موجود بود. ارزشها نيز عينيتى از اين نوع دارند: آنها از عقايد و
خواستههاى همه افراد مستقلند. در اين معنا، ارزشها را نمىتوان داراى عينيتى كمتر از اشياى مادى قلمداد كرد». شلر، معرفت را نوعى رابطه
وجود شناختى مىدانست. او به مسائل معنوى به نحو وجود شناختى، تقرب جسته است. با وجود اين، او نظريه
عقل را از يونانيان گرفته تا دكارت و هگل رد مىكند، نظريهاى كه در آن، عقل واجد وصف توانايى ، (
است. شلر خود، روح را ناتوان، (impotent) مىداند و فقط نقش بازدارى و رهايى بخش
نيروهاى حياتى و كور را براى آن قائل است. چهره ديگر نظريه معرفتشلر، مفهوم ترجيح ارزشى است. اين
مفهوم را مىتوان پادزهر غايتشناختى او قلمداد كرد. به نظر او، هر كنش فكرى (انديشيدن)، مسبوق به نوعى
احساس ارزشى همراه با قصد، است. او همين معنا را، در كتاب جامعه شناسى معرفت ارائه مىدهد: «برداشت ارزشى، بر ادراك مقدم است ... كودك، قبل از آنكه به كيفيتحسى «شيرين» پىببرد، ابتدا
«خوشايندى» شكر را در مىيابد. هر كس، سيستم (دستگاه)ترجيح ارزشى مخصوص به خود دارد; خصلت هر
شخصى است كه ماهيتشخصيت او را شكل مىدهد و بر طبق فرامين آن، عمل مىكند». پس از معلوم شدن اين نكته كه هر دو جنبه وجود شناختى و غايتشناختى در فلسفه معرفتشلر، موجود است،
بايد ديد كه آن رويكردها در نظام فلسفى او، چگونه توزيع شده است. نويسنده پس از توضيح نسبتا مفصلى در
و محتواى، (content) معرفتبه طور عمده به شرح اين مساله
مىپردازد كه چگونه شلر، محتوا و مفاد همه معرفتها را ثابت و قطعيتيافته مىداند و فقط اشكال و صور معرفت
را تحت تاثير عوامل سائقى، متغير و متحول مىداند مىگويد: «به طور خلاصه، نظريه شلر هر دو جنبه وجود
شناختى و غايتشناختى را داراست. در توجه به جنبه وجود شناختى، او «روح» را جوهر انسان مىداند و مفهوم
معرفت را به آن مربوط مىكند. در عطف نظر به جنبه غايتشناختى، «روح» را ناتوان مىداند و آن را به نيروى
ذاتى (حياتى) مرتبط مىكند. اين موضوع را مىتوان بدين طريق روشن و طبقه بندى كرد; محتواى معرفت،
در نظام فكرى شلر، داراى يك مقوله وجود شناختى است، در حالى كه، شكل معرفت، يك مقوله غايتشناختى
است». نويسنده در پايان اين فصل، براى وضوح هر چه بيشتر دو رويكرد غايتشناختى و وجود شناختى، همراه
با ارائه يك جدول متقارن از ويژگيهاى اين دو رويكرد، سعى مىكند كه تفكيك اين دو رويكرد را بيش از پيش،
ميسر كند. آنگاه نويسنده به اجمال، نقد رويكرد وجود شناختى را در مطلق كردن جنبههاى نسبى و تعين پذير
معرفت مىداند و نقد رويكرد غايتشناختى را در نسبى كردن محتواى معرفت، مىانگارد و شرح اين اشارت را
به بخش سوم وامىگذارد. (A Critique of the Social Determination of Knowledge) نويسنده بر آن است كه در بخش نخست، به مساله تعين معرفت، در سطح ماهوى، (essential) پرداخته و
در بخش دوم، اين مساله را، در سطح وجودى ، (existential) مورد بررسى قرار داده است. اين بخش، داراى
چهار فصل است: فصل چهارم به طرح اصطلاحات كليدى تعين اجتماعى معرفت، اختصاص يافته است. فصل
پنجم، مطالعهاى مقايسهاى و انتقادى درباره نظريههاى مربوط به تعين اجتماعى معرفت است. در فصل ششم، پارادايم (سرمشق) نويسنده در مورد تعين تفكر ارائه و معرفى مىشود. سرانجام، در فصل هفتم، از تعين اجتماعى چهار قلمرو جداگانه معرفت دين، فلسفه، علم اثباتى و معرفتسياسى
بحث مىشود. نويسنده عقيده دارد كه تلاش كرده است تا نظريههاى عمده را به طور روشن و واضح و بدون از دست رفتن
ويژگيهاى ساختارى آنها، طرح كند. آنگاه مىگويد «پيروى از روشى كه بر خود تحميل كردهايم، علىالخصوص در جايى دشوار مىشده است كه در
صدد بحث از انديشهها و نظريه پردازان مختلفى بودهايم كه هنوز به طور كلى در جامعهشناسى معرفت،
ناشناختهاند يا اگر هم شناخته شده باشند ارتباط آن انديشه يا آن نظريه در اين رشته علمى، فهم و بحث نشده
است». (The Social Determination of Knowledge : An Analysis of the Key Terms) با وجود اين كه بحث از تعين اجتماعى معرفت، هسته مركزى جامعهشناسى معرفت را تشكيل مىدهد، هنوز
هيچ توافقى بر مفهوم آن وجود ندارد. از اين رو، سزاوار است كه در آغاز اين بخش، به بحث از اصطلاحات كليدى
يعنى جامعه، (Society) ،تعين، (determination) و معرفت، (knowledge) ، پرداخته شود.
نويسنده در فصل چهارم، با عقيده به آنچه گفته شد، شرح اصطلاحات مذكور را با مفهوم جامعه آغاز مىكند و
تعاريف انجام شده از جامعه را در دو دسته كلى، طبقهبندى مىكند: الف) جامعه به عنوان يك واحد منسجم ب) جامعه به عنوان مجموعهاى از بخشهاى متفاوت (متمايز). از ميان طرفداران ديدگاه نخست، به افلاطون، ارسطو، توماس آكويناس قديس، مونتسكيو، دوركيم، ماكس
وبر، موريس بلوندل (6) و از ميان مكاتب جامعه شناختى، به كاركرد گرايان (7) اشاره مىشود. البته اين تذكر داده
مىشود كه بين ديدگاه دوركيم و وبر، تفاوت عمدهاى وجود دارد و آن اينكه: ماكس وبر، على رغم پذيرفتن كليت
جامعه، بر خلاف دوركيم، در عين حال بر نقش افراد تاكيد مىورزد. بنابراين، وبر بر كنش اجتماعى تاكيد
مىكند، در حالى كه دوركيم، توجه اصلى خود را به نهاد اجتماعى معطوف مىدارد. ديدگاه دوم، به شكل گيرى رشته جامعهشناسى باز مىگردد. يكى از پيشگامان آن، چارلز كرى (8) بود كه جامعه
را به مجموعهاى از افراد تقليل داد و كوشيد تا اصول و اصطلاحات فيزيك و مكانيك را در مورد آن نيز بكار برد.
نويسنده همچنين از هار (9) ، پارتو (10) و ويس (11) ياد مىكند. اينان در نظر داشتند كه جامعه را به عنوان توده و
مجموعهاى از اجزاى مستقل كه در كنار هم به فعاليت مىپردازند، مورد بررسى قرار دهند. در مورد مفهوم تعين، (determination) ،چندان اتفاق وجود ندارد و نويسندگان و متفكران، با تعابير
گوناگونى از آن سخن گفتهاند. تعابير بيست و هشتگانهاى (origination, determination,
causation, coherence,...) توسط نويسنده مطرح مىشود و آنگاه تذكر داده مىشود كه هر كدام از
اين اصطلاحات، داراى معناى ضمنى مخصوص به خود هستند. اگر از موضع تعين مطلق و يكجانبه يا عدم
تعين مطلق دستبرداريم، چه پاسخى بايد به پرسش داده شود؟ در اينجا، تلاش مىشود كه فراتر از الگوهاى
ساده فى المثل «زير بنا و رو بنا» معيارهاى دقيقترى انتخاب شود تا چگونگى اين تعين و رابطه متقابل را نشان
دهد. علاوه بر اين، چنين تحليلى ما را از عقايد جزئى يكجانبه نيز، رهايى مىبخشد. آنگاه، مولفههاى عمده
تعين اجتماعى به طريق ذيل معرفى مىشود: ه’) موضوع تعين (16)
علىالظاهر، جامعه شناسان معرفت از مفاهيمى چون درجه تعين و مانند آن سخن گفتهاند و پارادايم مرتن نيز
مىتواند الهام بخش چنين رهيافتى باشد، اما اين سبك از كار كه جامع و با ارائه مصاديقى از ديدگاههاى جامعه
شناختى همراه است، شايد فقط در همين كتاب فراهم آمده باشد. در بحث از مفهوم معرفت، (Knowledge) ،پس از آنكه موضع و ديدگاه فيلسوفان كه البته از ديدگاه وجود
شناختى به معرفت نگريستهاند و خصوصا فيلسوفان كلاسيك مطرح مىگردد، به فيلسوفان تجربهگرا اشاره
مىشود، فيلسوفانى كه معرفت را به فرآورده ادراك حسى، محدود كردند. اما در جامعه شناسى معرفت،
«معرفت، مفاهيمى چون مقولههاى تفكر، آگاهى، ايدئولوژى، جهانبينى، باور، عناصر فرهنگى، هنجارهاى
ارزشى، احساسهاى روانى و نگرشها و ويژگيهاى شخصى را شامل مىشود». (ص 50) البته جامعه شناسان
معرفت، هميشه به همه اين گستره معنايى، توجه نكردهاند. اما ماكس شلر، سعى كرده استبا تقسيم بندى
انواع معرفتخود را از اين مغالطهها، رهايى بخشد. او بين شكل و محتواى معرفت، همچنين بين «جهانبينى
نسبتا طبيعى» و «جهانبينى مصنوعى يا تعليمى» تفكيك كرده، در جاهاى ديگر، انواع معرفت را به سه نوع،
تقليل داده است: دين، فلسفه و علم اثباتى. نويسنده به نقل از بسيارى از فيلسوفان و جامعه شناسان، اين تقسيم
بندى را مناسبترين نظريه دانسته است، سپس مىگويد يگانه انتقادى كه بر اين نظريه وارد به نظر مىرسد اين
است كه او در بيانى كه از قلمروهاىمختلف معرفت ارائه كرده، هيچ جايگاه خاصى براىمعرفتسياسى، در نظر
نگرفته است. به نظر نويسنده، اين قلمرو از معرفت، به اندازهاى مهم و بحثبرانگيز است كه جايگاه خاص و
مشخصى را مىطلبد. (ص51) (The Social Determination of knowledge: General Approaches) مباحث اين فصل كه پس از فصل هفتم، مفصلترين فصل كتاب است در شش قسمت فراهم آمده است:
پيشگامان نظريه جامعه شناختى درباره معرفت، ماترياليستهاى قبل از ماركس، ماركس و ماركسيسم، مانهايم،
شلر و ديگر نظريهها و فلسفههاى اجتماعى. تحت عنوان پيشگامان نظريه جامعه شناختى درباره معرفت، از افلاطون سخن مىرود. برخى نويسندگان، گمان دارند كه نظريه معرفت افلاطون بر تعين اجتماعى مبتنى است; زيرا افلاطون اعتقاد
داشت كه فقط افراد «اصيل» مىتوانند به معرفتحقيقى نائل آيند. نويسنده اين سخن را از دو جهت قابل انتقاد
مىداند: نخست آنكه افلاطون، معرفت را نسبى نمىدانستبلكه آن را امرى عينى و واقعى قلمداد مىكرد; دوم
آنكه، اگر چه نظريه او از اين جهت، نخبه گرايانه است، تقسيم توانايىها براى نيل به معرفتحقيقى بر هيچ
نظريه طبقاتىاى مبتنى نبود، بلكه بر مفهوم اشرافيت موروثى، تكيه داشت. سپس از ديدگاه سوفسطائيان
يونانى، تائوئيستهاى چينى و بوداييان هندى بحث مىشود. در ادامه، شرح كوتاهى از كار تجربى ابن خلدون،
بيان مىگردد. نويسنده مىگويد «ابن خلدون، از روش على بهره مىبرد و به عوامل جغرافيايى، همانند عوامل
اجتماعى و اقتصادى مرتبط با مساله تمدن، اهميت مىداد. عصبيت مفهوم كليدى در نظريه ابن خلدون
موضوعى سازمانى و اجتماعى است... اين ديدگاه ابن خلدون، كه به جبريت متقابل بين ظهور و افول جوامع
قائل است، در قرن هجدهم توسط ويكو (17) و به شكل قويترى توسط روسو اتخاذ گرديد». (ص 55) فرانسيس
بيكن بتهاى چهارگانه را مطرح مىكند و عقيده دارد كه براى خلاصى يافتن از معرفت كاذب بايد اين بتها را
كنار گذاشت و معرفتحقيقى را از شكل دادن به تصورات و اصول موضوعه بر اساس استقراء واقعى، بدست آورد.
فيلسوفان تجربه گراى انگليسى لاك، هيوم و ميل از خط فكرى بيكن پيروى كرده، آن را بسط دادهاند. نويسنده
در خاتمه، به ديدگاه انديشمندانى چون ويكو، منتسكيو (18) و روسو، به اجمال اشاره مىكند. ماترياليسم قبل از ماركس، (Pre - Marx Materialism) كانتبا برقرارى آشتى بين نقش عقل و حس يا
ذهن و ماده در جريان توليد معرفت، راه را براى معرفتشناسى راديكال هگلى گشود. نكته بسيار مهم، آن است
كه وجود دو امر در فلسفه هگل، بىگمان تاثير عميقى بر تحولات بعدى در هگلىهاى جوان و ماركسيسم داشت:
يعنى طرح هگل درباره ديالكتيك و تاريخى شدن، .(Historicisation) نويسنده براى نشان دادن آگاهى
هگل از تعين اجتماعى معرفت، اظهار نظر او را در مورد معرفت فلسفى كه آن را عاليترين شكل معرفت
مىدانست نقل مىكند: «هر فردى، فرزند زمان خويش است...». در ادامه بحث، كيفيت ايجاد نحلههاى فكرى مختلف در آلمان، پس از مرگ هگل، توضيح داده مىشود. مباحث
مورد اختلاف، در حوزه دو معرفت معرفتسياسى و معرفت دينى شكل گرفت. دو تن از سرشناسترين متفكران
در ميان هگلىهاى جوان، برونو بائر (19) و فوئر باخ (20) بودند. تاكيد برونو بائر، بر قدرت انديشهها، تفكرى كاملا
هگلى است. با وجود اين، هرگز تاريخ واقعى (عينى) را تابعى از انديشههاى فردى نمىدانست. فوئر باخ با مقايسه
دوران جديد و قرون وسطى و توجه به تغييرهايى كه در فهم و درك بوجود آمده، از تعين وجودى و روانى،
اجتماعى و تاريخى معرفت، سخن مىگويد; اما، اين مطلب را مبهم مىگذارد و حدود هر يك از تعينها را بيان
نمىدارد.نويسنده در اينجا، به مكتب جامعه شناختى فرانسه در همين دوران، اشارهاى كوتاه مىكند و بر آن
است كه آنان تا حدى از آراى برخى از هگلىهاى جوان متاثر بودند. (Marx & Marxism) همه هگلىهاى جوان از جمله ماركس خود را مريدان فوئر باخ مىدانستند و بيشتر از كتاب جوهر مسيحيت (21)
او، متاثر شدهاند. رويكرد اقتصاد گرايانه ماركس، بر تحليل طبقاتى مبتنى بود و درونمايه اصلى آن، مفهوم از
خود بيگانگى در جامعه سرمايهدارى بود. مفهوم از خود بيگانگى، نخست، توسط هگل به صورت فلسفى مورد
بحث قرار گرفت، آنگاه بوسيله فوئر باخ، در قلمرو مباحث الهياتى، بحثشد. ماركس از از خود بيگانگى كارگر در
جامعه سرمايهدارى سخن مىگويد. او در كتاب يادداشتهاى اقتصادى و فلسفى، به مساله رابطه بين مقولههاى
مربوط به اقتصاد طبقاتى و سياسى و جامعه سرمايهدارى پرداخت كه اين، موضوع مشخصى در بحث تعين
اجتماعى انديشهها يا تعين زيربنايى روبنا است. به نظر ماركس، در جوامع، معرفت دچار پيشداورى است; زيرا در جامعهاى با زير بناى غير عقلانى، معرفت كه
توسط همين زير بنا، متعين مىگردد، متحمل همان عدم عقلانيت نيز مىشود. نويسنده مىگويد كه با اين ايراد
به نظر مىآيد ماركس خود نيز در قفس جبرگرايانه خودش، گرفتار مىشود. ماركس، راههايى را براى خلاصى
از اين تنگنا، فرض مىكرد. كلىترين و ريشهاى ترين راه حل، نظريه انقلاب اوست. (ص 67) نويسنده عقيده
دارد اگر چه در ماركسيسم، ناسازگاريهاى بسيارى در مورد موضوعات اساسى جامعه شناسى معرفت وجود
دارد; به طور كلى بايد نويسندگان ماركسيست را تحت دو گرايش طبقه بندى كرد: پوزيتيويسم و ارتدكسى
(ماركسيستهاى راست آيين). برخى از اعضاى گروه دوم، توجه بيشترى به مسائل مرتبط با تفكر و تغييرات
فرهنگى فكرى، مبذول داشتهاند و بنابر اين، با جامعه شناسى معرفت، بيشتر مرتبط بودهاند. كسانى چون اريك فروم، هربرت ماركوزه، ژان پل سارتر و موريس مرلئو پونتى. مانهايم، (Mannheim) نويسنده، پس از آنكه مانهايم را به شدت، تحت تاثير ماركسيسم قلمداد مىكند، او
را پيرو چشم و گوش بسته نمىداند و معتقد است در بسيارى جهات، با ماركسيسم معهود زمانهاش، به
خالفتبرخواسته است. مانهايم كوشيد تا تاثير واقعيت وجودى اجتماعى را بر تفكر، به عنوان مساله مهم در
دستور كار جامعه شناسى معرفت، سامانمند كند. او بر آن بود كه اين گفته نادرست است كه «فرد به تنهايى
مىانديشد». فرد در جريان رشد، در جامعه با وضعيتهاى از پيش ساخته شده، مواجه مىشود و از سوى ديگر،
الگوهاى تفكر را شكل مىدهد. مطابق با موقعيتهاى اجتماعى مختلف، نه تنها مفاهيم مختلف مىگردد بلكه «مقولههاى اساسى تفكر» نيز
گوناگون مىشود. همچنين، اين سخن در مورد «مدلهاى فكرى» و «سطح انتزاع» نيز صادق است. مفهوم چشم
انداز، (perspective) در جامعه شناسى معرفت مانهايم، نقشى اساسى ايفا مىكند. به نظر مانهايم، چشم
انداز «شيوه نگريستن به موضوع، چگونگى مشاهده و ادراك و همچنين نحوه تفسير و تعبير آن را تعيين
مىكند». بنابراين، چشمانداز، چيزى بيشتر از تعين اشكال معرفت است، بلكه همچنين «عناصر كيفى موجود در ساختار
تفكر» را تعيين مىكند، عناصرى كه به گمان مانهايم، در منطق صورى، مغفول مانده است. نويسنده تذكر مىدهد كه مانهايم در مخالفتبا ماكس شلر، در جاهاى مختلف به تعين وجودى شكل و
محتواى معرفت تاكيد مىورزد، اما نكته قابل توجه اين است كه مانهايم «محتواى معرفت» را به همان معنايى
كه شلر فهم مى كرد، تصور نمىكرد. آنچه را كه مانهايم در برخى موارد به عنوان «محتوا» معرفى كرده، به نظر شلر «شكل» است. نسبى گرايى نامحدود و بى حد و حصر مانهايم بر تاريخى گرايى تمام عيار او مبتنى است. اما نسبى گرايى،
مشكلات خاص خود را دارد و مانهايم تلاش مىكرد تا خود را از آن رهايى بخشد. با وجود اين، ديدگاه مانهايم
همان ديدگاه ماركسيستى نيست و نويسنده مىكوشد تا تفاوتهاى عمده اين دو ديدگاه را بيان دارد. در نظريه
جامعه شناختى مانهايم درباره معرفت، همه جا، ارجاع غير مستقيم و ضمنى به معرفتسياسى، قابل مشاهده
است. شلر، (Scheler) در سرتاسر جامعه شناسى معرفت ماكس شلر، از يك قانون در مورد نحوه ارتباط عوامل
مادى واقعى و عوامل ذهنى واقعى سخن مىرود. شلر بر آن است كه عوامل واقعى (22) و سائقى، زيربناى حيات
انسانى هستند و به عوامل معنوى (23) اين امكان را مىدهند كه ظهور و تحقق يابند. شلر محتواى عوامل ذهنى
و معنوى را دستخوش عوامل مادى و عينى نمىداند و از همين لحاظ، تفاوتى عمده بين نظريه او و ايدهآليسم و
همچنين ماترياليسم، وجود دارد. او، واقعيتها را داراى جريان ضرورى، خشك و غير قابل انعطاف مىداند،
جريانى كه از ديدن نقطه نظرهاى معنوى و ذهنى انسان، كور و ناتوان است. انسان در مقابل اين عوامل واقعى و
مادى قضا و قدر فقط مىتواند به تفكر و تامل پردازد و به پيشبينىهاى فرضى و امكانى دست زند، ولى
نمىتواند در مورد آينده به محاسبه بپردازد. همچنين، انسان بوسيله اراده خود، مىتواند جلوى يك حالت
موقت و فعلى را بگيرد، از وقوع حادثهاى جلوگيرى كند يا به وقايع در حال گذر، سرعتببخشد. شلر، اشكال مختلف تفكر و معرفت را با صور متفاوت جامعه و سازمان معرفت، برابر هم قرار مىدهد. در مورد
ماهيت عوامل واقعى، اين توضيح داده مىشود كه شلر معتقد نبود عوامل واقعى، ثابت و غير قابل تغييرند، بلكه
كارآيى عوامل واقعى، در سه مرحله اصلى فرهنگ شكوفايى، ثمر دهى و انحطاط در مقابل كنترل و هدايت روح،
به نوعى، تغيير پيدا مىكند. به طور خلاصه، شلر هيچكدام از عوامل واقعى عامل خويشاوندى، عامل سياسى و
عامل اقتصادى را به تنهايى در نظر نمىگيرد; نه مانند ماترياليسم كه عامل اقتصادى را محور مىداند و نه
مانند فلسفه تاريخ پوزيتيويستى كه در هر مرحلهاى، يك عامل واقعى را موثر مىداند، بلكه او همه عوامل را در
طول تاريخ، موجود مىداند، ولى معتقد است كه در هر مرحله، يكى از آنها عامل مسلط است. شلر در مورد نحوه ارتباط عامل مسلط بودن عوامل واقعى و رابطه بين عوامل واقعى و معنوى، توضيح مىدهد
و آن را داراى نوعى پيشرفت همراه با توسعه مىداند و نويسنده به نقد و ارزيابى آن مىپردازد. در خاتمه اين قسمت، نويسنده چند نكته اساسى در نظريه شلر را شرح مىدهد: نخستبه نحوه تاثير عوامل
واقعى و عوامل معنوى بر هم اشاره مىكند و به توضيح اين نكته مىپردازد كه چگونه شلر، براى هيچكدام از
آنها، نقش تعيين كننده و يكطرفه، قائل نشده است; دوم آنكه، اگر چهشلر، ماهيت اجتماعى همه معرفتها را در
نظر مىگيرد، اما بىدرنگ، خاطر نشان مىكند كه مقصودش از معرفت، شكل معرفت است نه محتواى آن;
سوم آنكه، ساختار اجتماعى كاملا مساوى با سازمان طبقاتى، نيست، سازمان طبقاتى در مرحله خاصى پديدار
شده است. ديگر نظريههاى اجتماعى، (Other social theories) در اين قسمت، نويسنده مىكوشد تا به اجمال در
مورد متفكران و جامعه شناسانى كه به نحوى در پيشينه جامعه شناسى معرفت، دخالت داشتهاند، مطالبى
ارائه دهد. ويلهلم ديلتاى عقيده داشت كه علوم انسانى، داراى ساختار خاص خود است و كسانى چون كنت، ميل
و اسپنسر كه مىخواستند روشهاى كاملا تجربى و مشاهدهاى را در اين علوم وارد كنند، در صدد انجام كارى
آنان، او روش هرمنوتيك (25) خود را كه شيوهاى براى «فهميدن»
و «تفسير» بود پيشنهاد كرد. ماكس وبر نيز با ابداع روش تفهمى (26) ، در خط فكرى ديلتاى حركت كرد. همچنين، شباهت زيادى بين نظريه «قرابت انتخابى» (27) ماكس وبر و نظريه «عوامل واقعى و آرمانى» (28) ماكس
شلر، وجود دارد. دوركيم كوشيد تا بين حس گرايى، تجربه گرايى و معرفتهاى پيشين كانتى، آشتى و توافق برقرار سازد. آگاهى
جمعى به نظر دوركيم «آگاهى به آگاهى» است و ذهن فرد، فقط به سطحى از عرضه آگاهى جمعى، تقليل
مىيابد. واقعيتبرتر جامعه، وجود عينى ديگر سطوح وجودى را تحت پوشش خود مىگيرد. در جامعه شناسى
معرفت آمريكايى، از نظريه پردازان مكتب كنش متقابل نمادين جيمز (29) ، ديويى (30) ، كولى (31) و هربرت ميد (32)
سخن مىرود. از پيشگامان جامعه شناسى معرفت آمريكايى، تورشتاين وبلن (33) است. او بر رابطه بين معرفت و
بنيانهاى اجتماعى، مانند اشكال اجتماعى و نهادها و مشاغل اجتماعى، تاكيد مىورزد. سپس نويسنده از
سوروكين، زنانيكى، گورويچ، يروزالم، لاند سبرگ، هونيگزهايم، پلاسز و گرونوالد ياد مىكند و از اين ميان، فقط
اندكى در شرح انديشه سوروكين و گورويچ مىنگارد. در خاتمه، از رابرت مرتن سخن گفته مىشود. مرتن در دوسطحنظرىو عملى،در تحولجامعه شناسى معرفت،
دخالت داشته است. او در كتاب علم، تكنولوژى و جامعه در انگلستان قرن هفدهم (1938) از خط فكرى وبر،
پيروى كرد و به مطالعه رابطه عوامل اجتماعى و پيشرفت علم در انگلستان پرداخت. آثار او، علىالخصوص در
قلمرو جامعه شناسى علم، رواج و قبول عام يافت. (Paradigm : Outline of an Inclusive Framwork for Analysis in the
Determination of Thought) در اين فصل، نويسنده طرح جامع خود را در مورد تعين اجتماعى معرفت، ارائه مىكند. او معتقد است، اين
تحليل ساختارى به واقعيتهاى عينى مختلف، انواع و سطوح گوناگون تفكر، انواع مختلف تعينها و در نتيجه،
فرضيهها و نظريههاى مربوط به تعين معرفت، توجه دارد. اين چارچوب براى ارائه يك فرمول ساده، تهيه نشده
است. اكنون ديگر، عصر نظريههاى ساده و روشن، به سرآمده است. نخست، چهار فضا كه هر كدام به صورت يك طيف است از هم متمايز مىشود: فضاى تحول تاريخى و موقعيتى (34) ،
فضاى عوامل تعيين كننده تفكر (35) ، فضاى انواع معرفت (36) و فضاى ناظر به سطوح معرفت (37) . در هر يك از اين
فضاهاى چهارگانه، تمايزهاى متعددى وجود دارد. فضاى تحول تاريخى و موقعيتى، حاوى موقعيتهاى اجتماعى
متعددى تعادل يا ثبات، اوجگيرى، سقوط، بحران كوچك و بحران است. فضاى عوامل تعيين كننده معرفت، حاوى تعداد بسيارى از عوامل تعيين كننده است (ر.ك تصوير شماره 3،
ص 108 از كتاب). شكل بندى عوامل تعيين كننده معرفت، با توجه به نكات مربوط به اوضاع و احوال مختلف،
متغير خواهد بود. در اين ديدگاه، نه فقط يك عامل تعيين كننده دائمى به صورت عامل مسلط، مورد قبول
نيستبلكه حتى يك مجموعه عوامل دائمى نيز، قابل قبول نيست. همچنين مجموعه عوامل، فقط به عوامل
اجتماعى منحصر نمىشود بلكه همه عوامل وجودى، مورد توجه است. در فضاى انواع معرفت، چهار نوع معرفت
مذهب، فلسفه، علم و معرفتسياسى از هم متمايز مىشوند (تصوير ص 107). در نهايت، فضاى سطوح معرفت
نيز، داراى لايههاى سه گانه معرفت فردى، معرفت مشترك و جهانبينى نسبتا طبيعى است. نويسنده مىكوشد نحوه ارتباط اين فضاهاى چهارگانه را توضيح دهد. براى مثال، در موقعيت تعادل نسبى، در
طيف عوامل تعيين كننده، در حالى كه هر يك از عوامل درونى و بيرونى به ايفاى نقش مىپردازند، عامل
اوليهاى كه معرفت را تعيين مىكند، عامل شخصى است و تعين معرفت مشترك، بدست عامل اجتماعى رقم
مىخورد. البته اين بدان معنا نيست كه هيچ عامل غير شخصىاى بر فرد و معرفت فردى، تاثير نمىگذارد. نويسنده تلاش مىكند تا تحليلهاى مختلفى را، در اين قسمتبه انجام رساند. در پايان، ويژگيهاى اين پارادايم بيان مىگردد. مهمترين ويژگى اين پارادايم، اين است كه عامل تعيين كننده
معرفت را از حيث تاريخى، كاملا نسبى مىكند. اما اين نسبى كردن، در حالى كه هرگونه ادعاى حقانيت جهانى
و مطلق را براى نظريههاى يكجانبه و جزمى، رد مىكند، قسمتى از هر يك را صحيح مىانگارد. به اين لحاظ،
نظريه ماركس در مورد تعين اقتصادى روبنا، فقط نسبتبه وضعيتى كه تمدن در حال اوج گيرى و شكوفايى
است و عامل اقتصادى در مجموعه واقعيت اجتماعى، داراى برترى و تفوق باشد، صحيح و بر حق است.
همچنين نظريههاى فوئر باخ (با تاكيد بر تحليل معرفت دينى)، منتسكيو (با تاكيد بر تعين محيطى و
جغرافيايى ذهن) و فرويد (با تاكيد بر تعين روانشناختى ايدئولوژى) در موقعيتهاى تاريخى خاص، كارآيى
داشته، واقعيت را به خوبى تحليل مىكند. ويژگيهاى ديگر اين چارچوب نظرى و جامع، عبارتند از: امكان
تحليل و فهم بسيارى از پديدههاى ذهنى، در نتيجه رد كليت هر نظريهاى در مورد تعين اجتماعى معرفت; در
اين طرح، مقصود از تعين، صرفا نوعى گرايش (38) است نه عليت فيزيكى. بنابراين، خلاقيت و آزادى انسان، كنار گذاشته نمىشود; اين پارادايم، هر گونه تفسير
مبتنى بر برداشتهاى فردى و آرزومندانه و دلبخواهى را رد مىكند، تفسيرهايى كه در مقام نفى جبر اجتماعى و
به نام آزادى، ابراز مىشوند. (The Social Determination of Knowledge: Particular Domains of
Knowledge) در اين فصل، به ترتيب از تعين اجتماعى دين (معرفت دينى)، فلسفه (معرفت متافيزيكى)، علم (علم اثباتى و
تجربى) و معرفتسياسى (ايدئولوژى) بحث مىشود. (Social Determination of Religion) در ميان تحليلهاى جامعه شناختى از دين، با دو رويكرد عمده، مواجه مىشويم: الف دين چه از لحاظ اصل و
اساس آن و چه از حيث تحول آن، پديدهاى اجتماعى است; ب منبع معرفت دينى از تشكلهاى اجتماعى، مستقل
و جداست. با وجود اين، در رويكرد اخير، نفوذ واقعيت اجتماعى بر باور دينى، پذيرفته مىشود. نويسنده پس از
بيان اين رويكرد، دو نكته را بيان مىكند: نخست آنكه، اعتقاد به دروغين بودن معرفت دينى، انديشهاى جديد و
مربوط به دوران معاصر نيست و از دورانهاى باستان تا كنون، وجود داشته است; دوم آنكه، اين طرز تفكر،
سبتبه تعين اجتماعى دين، به طور انحصارى از طرف مكتبهاى فكرى الحادى و غير دينى طرح نشده است و
حتى در انديشههاى دينى نيز وجود داشت. سپس نويسنده به اجمال، به عقايد و آراى منتسكيو، هيوم، كنت، هگل، فوئر باخ و ماركس مىپردازد و به
انديشههاى كسانى كه دين و معرفت دينى را نسبى مىكنند چون شلاير ماخر، ديلتاى، وبر، دوركيم، و ماكس
شلر، اشاره مىكند. در مقام نتيجه گيرى از بحث، كل تبيينهاى جامعه شناختى از باورهاى دينى در قالب دو
خط فكرى عمده، طبقه بندى مىشود. خط فكرى نخست، مسائلى از قبيل ماهيت و جوهر دين، استعداد و
انگيزه دينى و رغبت آدمى به دين را خارج از قلمرو پرسش و جستجوى جامعه شناختى مىداند. بنابراين، از
لحاظ روششناختى، اين پرششها را ناشنيده، و در واقع، ناموجود، محسوب مىكند و به شرح تعين اجتماعى
دين «واقعى» رو مىآورد، دينى كه در برهههاى مختلف تاريخى و در جوامع گوناگون، داراى اشكال متفاوت است.
خط فكرى دوم، با محدوديتى كه در چارچوب نخستبيان گرديد، نمىتواند كنار بيايد. اين ديدگاه، پرسشهاى بنيادى در باب ماهيت و جوهر دين را نيز تحت عليت جامعه شناختى قرار مىدهد. به
ديگر سخن، اين ديدگاه از طريق نوعى تعين اجتماعى نامحدود و عميق، كل واقعيتهاى زندگى را از جمله دين و
معرفت دينى در داخل چارچوب جامعه، به مانند صفحهاى سفيد تقليل مىدهد. با اين اعتقاد كه تمام هويت آن
را جامعه و زندگى اجتماعى، متعين مىكند. به نظر نويسنده، در رشته جامعه شناسى معرفت، خط فكرى نخست، ثمر بخشتر و بيشتر مجاز و ممكن به
نظر مىرسد. «من [ نويسنده] با اين انديشه بسيارى از فيلسوفان و جامعه شناسان موافقم كه پرسشهاى مربوط
به ماهيت و جوهر [دين]، پرسشهايى متافيزيكىاند و قبول يا رد چنين مدعياتى، بايد در قلمرو صحيح آن (براى
مثال، انسانشناسى متافيزيكى) مطرح شود، يعنى، به اين پرسشها نمىتوان از طريق مشاهدات جامعه
شناختى، پاسخ داد». (ص133) بنابراين، در حالى كه جبرگرايان افراطى مانند دوركيم گمان مىكردند كه
تحليلى بدون اصل موضوع، (axiomless analysis) بنا نهادهاند، در واقع، آنان تمام مباحثخود را با يك
اصل موضوع متافيزيكى، آغاز و استدلال خود را بر آن مبتنى كردهاند و آن اصل، اين است كه همه چيز، حتى
موضوعات دينى را، جامعه مىآفريند. نويسنده بر آن است كه وارسىهاى موشكافانه جامعه شناختى در مورد وجود نظامهاى مذهبى، شكل گيرى
آنها، كاركرد و احتمالا آينده آنها در ارتباط با واقعيت اجتماعى، روشنگر و سودمند است. اساسا فقط از همين
طريق يعنى رويكرد اجتماعى و تاريخى نسبتبه باورهاى عينى دينى مىتوان ماهيات و موضوعات تحقق يافته
اديان كنونى را فهم كرد. (Social Determination of Philosophy) نويسنده اين عقيده را كه تحليلهاى فلسفى و متافيزيكى، مستقل از زمان و مكان است، مورد ترديد قرار مىدهد
و متفكران نيز در مورد امكان داشتن يك متافيزيك فارغ از زمان (39) اتفاق نداشتهاند. هگل بود كه با قدرت و در
سطح وسيع، هر فلسفه و تفكرى را وابسته و فرزند زمانهاش دانست. هگل همه فلسفههاى پيش از خود را، مراحل ضرورى براى تحول تفكر مىدانست. پس از آن، به اجمال به
ديدگاه متفكران مختلفى چون فوئر باخ، ماركس، انگلس، لوكاچ، ماركوزه و... از يك سو و ديلتاى و شلر از سوى
ديگر، اشاره مىكند. البته در اينجا نيز، ديدگاه و آراى شلر در مورد معرفت فلسفى، به تفصيل بيان مىشود (ص
146-142). در خاتمه اين قسمت، مىخوانيم كه «مطالعه جامعه شناختى درباره نظامهاى متافيزيكى كه در اينجا، با
محدوديتبسيار بحثشده استبه اجبار از قلمرو «برج عاجهاى» تفكر فلسفى مىگريخته و به اجبار، به آن قلمرو
وارد مىشده است، قلمروى كه بسيارى از فيلسوفان و نافيلسوفان، آن را مطلق، ناب، (pure) و غير قابل تغيير
مىدانند. پژوهشگرانى از اين دست، در صدد آنند كه به اين واقعيت دستيابند كه فيلسوفان، صرفا ذهن و خرد
(عقل) نيستند، بلكه آنان نيز، موجودات انسانىاى هستند كه داراى گوشت و خون، خواستهها و علائق بوده و
تحت تاثيرات گوناگون قرار دارند و همه اين امور، در اشكال تفكر فلسفى آنان، موثر است». (ص 146) در اينجا
نيز، از تفكر شلر پيروى مىشود: يعنى عوامل وجودى و مادى فقط مىتواند شكل معرفت فلسفى را تعيين كند و
نمىتواند در محتواى نظامهاى فلسفى نفوذ كند. با اين توجه كه عوامل اجتماعى، هميشه و همه جا، نظامهاى
فلسفى را به يكسان و به طور مشابه از حيث نوع و درجه تعين متعين نمىكنند. علاوه بر اين، پژوهشگران
اجتماعى مختلف، آن تاثيرها (يا تعينها) را به طور مشابه، ارزيابى نمىكنند. سپس نويسنده مىكوشد تا در
فلسفههاى قديم (يونان، چين، هند، فلسفه مسيحى و فلسفه اسلامى دوران قرون وسطى)، نمونههايى از تعين
اجتماعى يا حداقل نفوذ عوامل اجتماعى بر تفكر فلسفى را نشان دهد. (ص147-146) در پايان، به اين نكته
اشاره مىشود كه نسبى بودن نظامهاى فلسفى، داراى جنبه مثبت نيز مىباشد و آن اين واقعيت است كه نسبى
شدن نظام فكرى و فلسفى ما، نه فقط محدوديت و جانبدارى آن را نشان مىدهد و معلوم مىدارد كه فقط
قسمتى از آن مىتواند صحيح و درست تلقى گردد، بلكه اين فايده را دارد كه از طريق تواضع در برابر حقانيت
نسبى فكرى ديگر، بر جانبدارى و غرض ورزى خود فائق آييم. در نتيجه، آمادگى و اشتياق براى نوعى همكارى
جهانى، به منظور دستيافتن به فهم و دركى غنى از جهان، حيات و خود، ايجاد مىشود. (Social Determination of Science) بحث از تعين اجتماعى در قلمرو علم، دشوارتر مىشود. پس از رنسانس، تلاش كردند تا علم را معرفتى غير
جانبدارانه و بى غرضانه، معرفى كنند و اين اعتقاد بوجود آمد كه بايد علم را مدلى براى ساير گسترههاى
معرفتى دانست. نهضت پوزيتيويسم، علم را شكل نهايى معرفت مىدانست كه ديگر اشكال معرفت را، از روايى و
اعتبار ساقط كرده است. ماركس از نظريه حس گرايانه فوئر باخ، حمايت كرد و نظريه او را اساس علم مىدانست.
ماركس، به دليل آنكه محتواى مفهومى علم را داراى تعين اجتماعى نمىدانست، بر اين نوع معرفت، تاكيد
مىورزيد و آن را عارى از خصلتهاى ايدئولوژيك مىانگاشت. با وجود اين، ماركس علم را از حيث هدف آن،
دچار تعين اجتماعى مىدانست; براى مثال، در جامعه سرمايه دارى، علم در خدمت طبقه بورژوا است. دوركيم اعتقاد داشت كه «انديشههاى اساسى مربوط به علم، داراى خاستگاهى مذهبىاند» و خود مذهب نيز
داراى خاستگاه اجتماعى است. و مبدا اجتماعى، (
social genesis) تمايز قائل شود. مفهوم اخير، اشاره به اين است كه انديشهها و افكار را، جامعه مىآفريند.
هركس چه دوركيم و چه غير او اگر اصول موضوعه خود را چنان بسط دهد كه به چنين نتيجهاى منتهى شود،
فقط و فقط در ورطه حماقت فرو افتاده است، حماقتى كه بر طبق آن، مفهوم انسان، جهان و معرفت فوق العاده
اجتماعى انگاشته مىشود. البته، دوركيم در جاهاى ديگر، روششناسى خود را تغيير داده است و به نقش مذهب
در شكوفايى علم و فلسفه، گواهى داده است. در هر صورت، دوركيم به لحاظ جهتبكارگيرى علم، آن را
دستخوش تعين مىداند; از اين حيث كه افكار عمومى آن را ارزش، قدرت يا هدف محسوب كند، افكار
عمومىاى كه خود در نتيجه تحولات اجتماعى تاريخى، تعيين مىگردد. ديلتاى و وبر، معرفت علمى را معرفتى
مستقل از نظامهاى ارزشى و ثابت پنداشتند. ماكس شلر، نه فقط بين علم و مطالعات علوم انسانى، تمايز قائل شد، بلكه در طبقه بندى خود از انواع معرفت،
بين علم اثباتى، دين و متافيزيك تفكيك كرد و به مقايسه آنها در سطوح مختلف پرداخت. شلر در طبقهبندى
انواع معرفت، انگيزه تسلط بر طبيعت را موجب پرداختن به علم اثباتى مىداند و بر اين اساس، خاستگاه
اجتماعى علم اثباتى را جامعه اقتصادى مىداند، جامعهاى كه متضمن كار و تجارت است. شلر معتقد است كه
«اراده كنترل»، (will to control) كه انگيزه علم است، به همراه ديگر عوامل مادى و سوائق انسانى،
شيوههاى تفكر و انديشه را تعيين مىكند. شلر در نقد تفسير اقتصادى ماركس مىنويسد: «ماركس بر آن بود كه نه فقط علم اثباتى بلكه همه كارهاى فكرى،
به روابط توليد اقتصادى، وابسته است. من عقيده دارم كه فقط علم اثباتى داراى چنين گرايشى است». (ص 151)
ماكس شلر در تحليل جامعه شناختى خود از شرايط پيدايش علم نوين، شش عامل را توضيح مىدهد. (ص 152)
او با بيان اين عوامل در صدد تذكار اين معناست كه همه اين مطالب نشان مىدهد كه چگونه و چرا جامعه نوين،
گرفتار نوعى «جرم» معرفتشناختى شده است; يعنى، اين خطا كه علم اثباتى را جايگزين متافيزيك كرد. اساسا
اين كار، يك دليل اقتصادى داشت و نه آنكه، به دليل بى اعتبارى فلسفه يا هرگونه نقصى در شيوه فلسفى بوده
باشد. (ص 151) نويسنده از آغاز اين فصل، در بحث از معرفت دينى، معرفت فلسفى و در اينجا نيز در بحث از
معرفت علمى، نظريه شلر را به طور مفصل بيان و سعى مىكند ويژگيهاى ششگانه سنخيتى هر يك از اين
معرفتها را از نظر شلر، توضيح دهد. نتيجه اين شد كه براى هر يك از معرفتهاى سه گانه، ويژگيهاى ششگانهاى
بيان شد (ر.ك ص 132، 146 و 152). همچنين نويسنده در كتاب جامعه شناسى علم، مىكوشد تا متناظر با اين
ويژگيهاى ششگانه، شش ويژگى سنخيتى را براى معرفتسياسى (ايدئولوژى) نيز اثبات كند. (40) (Social Determiation of Political Thought) نويسنده در ابتدا، بر اين واقعيت تاكيد مىورزد كه زمينه و انگيزه اصلى در جامعه شناسى معرفت، پرسشهاى
اساسى مربوط به معرفتسياسى و ايدئولوژى بود و نظريه پردازان، داورى خود را در اين ساحت معرفتى به علم
و فلسفه و مذهب، تعميم دادند. چنانكه اشاره شد، نويسنده بين ساحت معرفتسياسى و ديگر ساحتهاى
معرفت، تمايز اساسى و ذاتى قائل است. او خاطر نشان مىكند كه معرفتسياسى بر سائق حيات مبتنى است.
در اينجا، مقصود از معرفتسياسى، چيزى نيست كه در اصطلاح دانشگاهى از علوم سياسى، (Politics) فهم
مىشود، بلكه حتى معرفتهايى را كه در زندگى روزمره نيز جارى است، شامل مىشود. در واقع، همان معنايى كه
از ايدئولوژى، (Ideology) در دورانهاى اخير، رواج يافته مد نظر است، البته با دو تفاوت: يكى آنكه
ايدئولوژى بيشتر وابسته به ارزش است و ديگرى اين است كه ايدئولوژى اغلب به نظامى هنجارى كه بر اساس
يك نقطه نظر خاص سياسى سازمان يافته، اطلاق مىشود. پس از بيان پيشينه بكارگيرى واژه ايدئولوژى و ديدگاه ماركس كه آن را آگاهى كاذب، تلقى مىكرد، به اين
مطلب تذكر داده مىشود كه گذشته از ماهيت و ذات ايدئولوژى، آن ويژگى كه در همه تعريفها، مشترك است،
سياسى، (politiclal) بودن آن است. اگر اين سخن را بپذيريم، آنگاه معلوم مىشود كه چرا لوكاچ، تفكر طبقه
پرولتاريا را نيز، ايدئولوژى مىنامد و گرامشى (41) بر ويژگى ايدئولوژيكى ماركسيسم، اصرار مىورزد. رويكرد
نسبى گرايانه مانهايم به تعين اجتماعى معرفت نيز بر ساحت معرفتسياسى متمركز شد. ماكس شلر اين
انديشه را كه همه انديشهها ايدئولوژيكى است، رد مىكند. او معتقد است كه معرفتى دروغين وجود دارد كه از
علائق جمعى و انديشه، تركيب مىشود. ويژگى اين معرفت دروغين كه به قشر يا حرفه يا طبقه يا حزب خاصى
تعلق دارد آن است كه افرادى كه واجد آنند از ريشه جمعى آن و مكانيزم دارا شدن آن، آگاهى ندارند. شلر
مىگويد اگر اين نظام پيشداوريها، در مقام دفاع سرسختانه از مذهب، متافيزيك يا علم تجربى به طور آگاهانه،
ابراز شود، در اين صورت با شكل تركيبى جديدى از معرفتبا نام «ايدئولوژى» روبرو مىشويم. بدين لحاظ،
ماركسيسم نيز نوعى «ايدئولوژى طبقه ستمديده» است. در جامعه شناسى معرفت، وفاق عمومى بر آن است كه
معرفتسياسى (ايدئولوژى)، بيشتر از ساير انواع معرفت دچار تعين اجتماعى است. (Truth And Knowldge) نويسنده بر آن است كه بسيارى از جامعه شناسان كوشيدهاند در تحليلهاى جامعه شناسانه خود از معرفت، از
پرداختن به مساله صدق و كذب معرفت، خوددارى كنند. حتى برخى با صراحت اظهار داشتهاند كه بنا ندارند،
بحث اصلى خود را، بر مساله صدق و كذب معرفت، مترتب كنند. با وجود اين، هرگز آنان در اين امر موفق
نبودند و چه به صورت ضمنى و چه به نحو صريح، موضع معرفتشناسانه خود را بر ملا كردهاند. البته، بحث از
حقانيت و اعتبار معرفت در قلمرو جامعه شناسى معرفت نيست، اما اين امر جاى ترديد ندارد كه هيچ
نويسندهاى نمىتواند از پرداختن به اين پرسش اساسى، شانه خالى كند. در اين بخش، نويسنده در صدد آن
است كه موضع خود را با صراحت اظهار كند و در عين حال مطالب را با وضوح و روشنى، بيان كند. در فصل
هشتم، به نظريههاى فلسفى اشاره مىشود. آنگاه در فصل نهم، تحليلهاى جامعه شناختى ارائه مىشود و در آخرين فصل (فصل دهم) موضع، سامانمند نويسنده در مورد اين پرسش، بيان مىشود. (The philosophical Approach) نويسنده از آنجا كه علتبسيارى از اختلافها و مشكلات فلسفى را فهم نادرست تعابير و اصطلاحات فلسفههاى
مختلف مىداند، نخستبه بررسى نظريههاى فلسفى درباره صدق معرفت، مىپردازد. سه نظريه عمده در باب
صدق معرفت، معرفى شده، شرح مختصرى درباره هر يك بيان مىشود. نظريههاى سه گانه عبارتند از: نظريه
تطابق، (Correspondence theory) ،نظريه تلائم، (Coherence theory) و نظريه
پراگماتيستى، .(Pragmatic theory) نظريه تطابق، همان نظريه مطابقت داشتن گزاره حامل معرفتبا
واقعيت است. اين نظريه را مىتوان تا افلاطون پى گرفت. نظريه تلائم (انسجام) عبارت است از اينكه يك گزاره وقتى صادق است كه با ديگر گزارههاى آن نظام فكرى،
سازگارى و انسجام داشته باشد. اين نظريه از سوى اسپينوزا و لايبنيتز (42) مطرح شد. نظريه سوم، نظريه پراگماتيستى در مورد صدق است كه
در آن بنيان و اساس صدق يك گزاره، كارآمد بودن آن است، يعنى يك گزاره وقتى صادق است كه بكار آيد.
فيلسوفانى چون پيرس (43) ، شيلر (44) ، جيمز و ديويى شخصيتهاى اصلى اين مكتب به شمار مىروند. سپس نظريه
چهارمى، با عنوان نظريه تنجيزى، (Prefomative theory) مطرح مىشود اما نويسنده معتقد است كه
نمىتوان از اين نظريه، انديشه نوينى بدست آورد. نكته مهم و شايان توجه آن است كه نبايد مفهوم صدق را با
معيار صدق، درآميخت. آنگاه بررسى نقادانه اين نظريهها به انجام مىرسد و در خاتمه اين فصل، به اجمال،
نظريههاى مطرح در فلسفههاى شرقى در مورد صدق معرفت، بيان گرديده، مشابهت و تفاوت آنها با نظريههاى
سه گانه، مورد توجه قرار مىگيرد. (The Sociogical Approach) در مورد رابطه صدق و معرفت و تعين اجتماعى آن، مىتوان سه تعريف و ديدگاه را از هم تفكيك كرد. بر اساس
اولين ديدگاه، واقعيت اجتماعى، همه ذهنيات و تفكرات روبنايى را تعيين مىكند. به طور كلى، طبق اين
تعريف، صدق نيز به عنوان عنصرى از تفكر، داراى تعين اجتماعى است. بر اين ديدگاه مىتوان به طريق ذيل، استدلال كرد: صدق، مدعايى در قلمرو عقلانيت است و عقلانيت، عبارت
است از انطباق با هنجارها. هنجارها، به طور آشكار، به زمينه و بافت اجتماعى وابسته است. بنابراين، نتيجه آن است كه صدق، وابسته به
متن، وابسته به فرهنگ، و وابسته به جامعه است. در قرون اخير، متفكران و مكتبهاى فكرى مختلف، چنين
رويكردى به مساله، اتخاذ كردهاند. ديدگاه دوم براى گريز از مشكلات ديدگاه اول، اتخاذ شده است و خلاصه آن، اين است كه اساسا به طور
مستقيم به مساله صدق و معرفت، نپردازند. كسانى چون ماركس، دوركيم و مانهايم با آنكه در شمار پيروان
ديدگاه اول، محسوب شدهاند بندرت از مساله صدق، سخن به ميان آوردهاند. نويسنده سعى مىكند، موضع هر
يك از اين سه جامعه شناس را توضيح دهد. (ص 192-187) در ديدگاه سوم، محتواى صدق، داراى تعين
اجتماعى قلمداد نمىشود، يعنى صدق، مفهومى قابل تغيير نيست. دو گرايش دراين ديدگاه، يافت مىشود:
يكى جدايى كامل بين صدق معرفت و تعين اجتماعى آن، برقرار مىكند. تصوير يا گرايش دوم، به غير قابل
تغيير بودن مفهوم صدق، اذعان دارد و در عين حال، ربط بين واقعيت اجتماعى و مساله صدق را تصديق
مىكند. در پايان، نويسنده تذكر مىدهد كه اين ديدگاه اخير، همچنين توسط نويسندگان معاصر در حوزه
جامعهشناسى معرفت از جمله شلتينگ، مرتن و اشتارك مطرح شده است. (A Reconstruction) بنيان كار در باز نگرى مساله تعين اجتماعى معرفت و صدق آن، ترسيم تمايزى اساسى بين «صدق واقعى» (45) و
«صدق تعين يافته» (46) است. مقصود نويسنده از «صدق تعين يافته»، چيزى است كه توسط افراد، گروهها، طبقات، ملتها و نسلهاى
گوناگون در برهههاى مختلف تاريخى، بيان مىشود. همچنين آن را مىتوان «صدق ذهنى»، «صدق مدرك» و
«صدق مورد اعتماد» نيز ناميد. به ديگر سخن، اين همان برداشتى است كه در زندگى تحقق يافته و در ذهن
آدميان به عنوان مفهوم يا برداشت صادق، قلمداد شده است و صدقى است كه با زندگى نيروهاى شخصى،
اجتماعى و تاريخى و انگيزهها، علائق و خواستههاى شخصى، اجتماعى و تاريخى و غير آن، مرتبط است. اما
«صدق واقعى» چنين نيست. هيچ ضرورتى وجود ندارد كه «صدق واقعى» همان باشد كه به عنوان صدق، مورد
اعتقاد آدميان واقع شده است. «صدق واقعى» از ذهنيت افراد، مستقل است و به ذهنيت و آگاهى جمعى در تاريخ نيز وابسته نيست. نويسنده
معتقد است كه اين تقسيم بندى او، به دوگانگى در مفهوم صدق نمىانجامد، بلكه از اين امر جلوگيرى مىكند،
زيرا تا آنجا كه به «صدق واقعى»مربوط مىشود فقط يك صدق، وجود دارد و «صدق تعين يافته»، ادعايى به غير از
اين ندارد كه ممكن است صادق يا كاذب باشد و شكل ديگرى در بين نيست. بنابراين، حالت صدق فقط يك
حالت است. نويسنده پس از آنكه تقسيم بنديهايى را در مورد واقعيت (47) به انجام مىرساند (يعنى بين شىء و واقع، بين
ماهيت و وجود و بين ژرفاى واقعيت و ظهور واقعيت) از اين تفكر كه انسان و فهم او را معيار بود و نبود، قرار
مىدهد، انتقاد مىكند و جوانب مساله را مورد بررسى قرار مىدهد. او مىنويسد: «معلوم نيست كه چرا بايد
وجود و كاركرد هر چيزى، به تفكر انسان وابسته باشد و در نهايت، به بايد و نبايد انسان، وابسته گردد... چرا
نبايد واقعيتبراى خود داراى عينيتى جداگانه لحاظ شود، عينيتى (وجود عينى) كه از ذهن و علائق انسانى،
مستقل باشد، يعنى، وجود شناسى جهان، از معرفتشناسى و غايتشناسى انسان، مستقل باشد». (ص203) به
طور خلاصه، نتيجهاى كه نويسنده از اين طرح، بدست مىدهد آن است كه «صدق واقعى»، هرگز متحمل تعين
اجتماعى نيست و ثابت و ابدى است، اما صدق در معناى دوم «صدق تعين يافته» از لحاظ اجتماعى، دچار هم
تعينى (48) است، يعنى، توسط مجموعه عوامل اجتماعى، تعيين مىشود يا حداقل بر آن تاثير مىگذارند. به گمان
او، در اين صورت اين امكان حاصل مىآيد كه دو رشته معرفتشناسى فلسفى و جامعه شناسى معرفت، مكمل
وجود يكديگر باشند. در پايان بايد افزود كتاب، داراى يك كتابنامه مفصل است. اين كتابشناسى در مقايسه با كتابهاى ديگر اين رشته،
كه در دسترس است، جامعتر و دقيقتر به نظر مىرسد و مرجع مناسبى براى محققان اين رشته است. پىنوشتها: . 1 - Metacritiques of Theories of Knowledge . 2 - The Ontologica Approach . 3 - true knowledge . 4 - parmenides . 5 - a priori . 6 - M.Blondenl 7 - Founctionalists . 8 - K.Carrey . 9 - Haret . 10 - Pareto . 11 - Weiss 12 - Depth of determiation . 13 - Degree of detemination . 14 - Level of determination . 15 - Dominat factor in determination . 16 - Target (object) of determination . 17 - Vico . 18 - Montesquieu . 19 - B.Bauer . 20 - L.Feuerbach . 21 - The Essence of Christianity . 22 - Real factors . 23 - Ideal factors 24 - Causal explanation .تاويل 25 - Hermeneutics . 26 - Verstehen 27 - elective affinity . 28 - Real and Ideal factors . 29 - James . 30 - Dewey 31 - Cooley . 32 - Mead . 33 - T.Veblen . 34 - space of historical situational developement . 35 - space of thought determinats . 36 - space of knowledge type . 37 - space of knowledge - level . 38 - tendency . 39 - times - free 40 ر.ك توكل، محمد; جامعه شناسى علم; موسسه علمى فرهنگى نص، 1370، ص 14-12. . 41 - Gramsci . 42 - Leibniz . 43 - peirce . 44 - Schiller . 45 - Objective thruth . 46 - objectified truth . 47 - reality . 48 - Co - determination معرفى محتوايى كتاب جامعه شناسى معرفت
مقدمه
بخش اول: فرانقد نظريههاى معرفت (1)
فصل اول: رويكرد وجود شناختى (2)
فصل دوم: رويكرد غايتشناختى، (The Teleological Approach)
فصل سوم: ديدگاه ماكس شلر: در جستجوى نوعى رويكرد آشتى جويانه
بخش دوم: نقدى بر تعين اجتماعى معرفت
فصل چهارم: تعين اجتماعى معرفت: تحليل اصطلاحات كليدى
فصل پنجم: تعين اجتماعى معرفت: رويكردهاى كلى
ماركس و ماركسيسم
فصل ششم: پارادايم: شرح چارچوبى جامع براى تحليل مساله تعين تفكر
فصل هفتم: تعين اجتماعى معرفت: قلمروهاى خاص معرفت
تعين اجتماعى دين
تعين اجتماعى فلسفه
تعين اجتماعى علم
تعين اجتماعى معرفتسياسى (ايدئولوژى)
بخش سوم: صدق و معرفت
فصل هشتم: رويكرد فلسفى
فصل نهم: رويكرد جامعه شناختى
فصل دهم: بازسازى