| مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه > شماره 12-11 |
آراء و ارزشهاى ايدئولوژيك در نظريههاى زمينشناسى تولمين (2) محقق: روى پورتر (3) مترجم: فرهاد مشتاق سياست در حوزه علم، اخيرا نظر مورخان را به خود جلب كرده است. اين مورخان رقابتهاى درونى و بيرونى موسسات علمى، مناقشات تعيين اولويتها، راهبردهاى جلب حمايت
عمومى و بودجههاى هنگفت تحقيقاتى را مورد توجه قرار دادهاند. بسيارى از زمينشناسان برجسته انگليسى،
كه در اوايل قرن نوزده فعال بودند، در سياستبازيهاى متداول حزبى فعاليت داشتند. افرادى چون جرج بلاس
گريناف (4) اولين رئيس انجمن زمينشناسى لندن (5) و به دنبال او جرج پوله اسكراپ (6) «اسكراپ اعلاميهچى» از
نمايندگان پارلمان بودند. اين امر شايد تبيينگر اين مطلب باشد كه چرا ميز و صندليهاى اطاق اصلى مباحثات
انجمن زمينشناسى عينا مانند ميز و صندليهاى پارلمان چيده شده بود. ژان آندره دولوك (7) شديدا در ديپلماسى ضد انقلابى بينالمللى فعاليت مىنمود. در چپ اين طيف، چند تن از اعضاى اوليه انجمن
زمينشناسى خصوصا مخالفان مذهبى كه هسته اصلى انجمن آسكيزيان و انجمن انگليسى كانىشناسى (8) را
تشكيل مىدادند داراى نظرات راديكال بودند. جيمز پاركينسون (9) ، مولف كتاب بقاياى آلى جهان پيشين (10) (11
1804) از اعضاى انجمن مكاتبه لندن (11) و يك اعلاميه نويس راديكال برجسته بود. جان پليفر، (12) شارح «نظريه
كره زمين جيمز هاتن»، نيز در دفاع از نظرات سنتى حزب ويگ، از نظر سياسى به هيچ وجه آرامتر از ديگران
نبود. با اين حال، در مورد شكلگيرى برخى از وجوه محتوى فكرى تاييد شده علم زمينشناسى توسط ارزشها و
موضعگيريهاى سياسى آن زمان، تحقيق چندانى صورت نگرفته است. سوالاتى از اين قبيل كه موضوعات مجاز
و مقبول زمينشناسى چيست؟ موضوعات غيرقابل طرح (تابوها) كدامند؟ چه چيزى علمى و مطمئن است؟ روشهاى مناسب آن كدامند؟ رابطه آن با رشتههاى ديگر چون الهيات و علوم
انسانى چيست؟ تبعات آن براى انسان و جامعه چيست؟ همه سوالاتى بودند كه زمينشناسى در آن روزهاى
اول و بىثبات خود با آن مواجه بود. تصميماتى اتخاذ شد، اما تصميماتى كه بعضا تحت تاثير تمايلات خود
زمينشناسان و بعضا تحت تاثير فشار بيرونى ناشى از هيجانات انقلاب فرانسه، جنگهاى انقلابى و ناپلئونى،
راديكاليسم و واكنشهاى آن در داخل كشور [انگلستان] حاصل شد. زيرا دقيقا در اين زمان بود كه
شروعيتبخشيدن به روش و محتواى علم با توجه به اعتقاد رايج عمومى كه ادموند برك (3) به نحو احسن آن را
تبليغ مىكرد كه آتش انقلاب فرانسه توسط نظريات و روشنفكران برافروخته شده است و نظريهها موجب
سقوط جامعهاى شدهاند كه ايرادى نداشته است، كارى بسيار حساس بود. در نتيجه اين حساسيت، حاميانى
و جوزف تاونزند (15) پيشقدم شده و نظرات زمينشناسى تهديد كننده نظريات كيهان
شناختى و در نتيجه اجتماعى و دينى سنتى را محكوم كردند. اين زمينشناسان در بيان مطالب خود احتياط
لازم را به عمل آوردند و آن دسته از همكاران خود را كه به «نظريههاى» اغتشاش آفرين غيرضرورى و
خالىكننده زيرپاى جامعه مىپرداختند محكوم نموده و حمايت و طرفدارى خود را از «واقعيات»ترديدناپذير
اعلام كردند. اما جرج هوگارت تولمين (16) (1817 1754)، همانطور كه خواهيم ديد، نظريه كره زمين خود را به عنوان نمايش
آشكارى از راديكاليسم سياسى منتشر نمود. از نظر او ارائه كيهانشناسى صحيح، مشاركت در مبارزه تاريخى
جهانى حقيقت، آزادى و پيشرفت در مقابل سنت و اقتدار بود. نظريههاى تولمين تاثير مهمى در تكوين و توسعه
جهت اصلى زمينشناسى انگليس بر جاى نگذاشت. زيرا، به رغم اين واقعيت كه او يكى از طرفداران سرسخت
بود، اما زمينشناسان يكنواختگراى بعدى همچون چارلز لايل، (18) به جاى تولمين،
جيمز هاتن را از طريق كتاب شرح نظريه كره زمين هاتن نوشته جان پليفر، مرجع خود قرار دادند. هدف اين
مقاله، نشان دادن اهميت نظريههاى تولمين به عنوان شاخصى از نفوذ ايدئولوژيكى متقابل و نزديك تعمد
سياسى و علم زمينشناسى در انتهاى عصر روشنگرى و آغاز عصر رمانتيك است. اما علاوه بر بررسى راهبردهاى سياسى حاضر و نافذ در ارائه و قبول نظريههاى زمينشناختى، يك بعد ديگر از
حضور انديشههاى سياسى در علم را كه غالبا ناديده انگاشته شده است نيز مورد توجه قرار خواهيم داد و آن اين
است كه تا چه حد محتواى كاريك دانشمند آراء وى (در اينجا، نظريهاى درباره كره زمين)، انگارههاى وى،
تشبيهات و بالاتر از همه حتى زبان مورد استفاده وى شامل دنياى ذهنىاى است كه با آگاهىها و باورهاى ديگر
او و نيز باورهاى عصرش همخوانى و پيوستگى دارد. زبان حامل ارزشها و دغدغههاى برآمده از تلقىهاى
اجتماعى روزمره دانشمند استبعضا اين ارزشها و اشتغالات به طور ناخودآگاه در زبان حمل مىشوند و وسعت،
محدوديت و اشكال آن تلقىها را آشكار مىسازد و همه اينها را در «دريافتهاى» علمى وى از طبيعت وارد
مىنمايد. بررسى اين فرافكنى علمى به نوبه خود محدوده اشتغال اجتماعى سياسى دانشمند را در سطحى پيچيده آشكار
مىنمايد. در مورد تولمين نيز بايد دستبه چنين تحليلى زد. زيرا وى مدعى ارائه يك فلسفه كيهانى صريح و كل نگر بود كه رابطه گذشته، حال و آينده انسان و طبيعت را
تبيين كند. اما كيهانشناسى وى داراى ابهامات زيادى است كه در نگاه اول به چشم نمىآيد و برخلاف روايات
مسيحى آفرينش جهان در اواخر دوره استوارتها، با نظريههاى تكاملى عصر ويكتوريا پى بردن به خاستگاه و
آثار آن بسيار دشوار است. اين ابهامات هشدارى براى توجه به پيچيدگيهاى نظام ارزشى تولمين و تجويزات
عملى متعارض ناشى از كيهانشناسى وى است. جرج هوگارت تولمين به تحصيل طب در دانشگاه ادينبورو (19) پرداخت. (1780) وى ابتدا شايد در استان
ساسكس و سپس مطئمنا در ميدلند غربى به طبابت پرداخت و گويابخش اعظم عمر خود را نيز در اينجا
گذرانده است. اطلاعات چندانى در مورد فعاليتهاى او غير از آنچه كه در آثار منتشر شده وى درج گرديده و يا از
آنها قابل استنتاج است، در دست نيست. اين فعاليتها سهدسته هستند. او نظريه كره زمين خود را ابتدا در
كتاب قدمت و طول عمر جهان (20) (1780) منتشر نمود. اين اثر با اندك تعديلى مجددا در 1783 و 1785 منتشر
شد و بالاخره با اضافات فراوانى تحت عنوان جاودانگى جهان (21) در سال 1789 انتشار يافت. تولمين خطوط
اصلى آن را در مقدمه خود بر ترجمهاى كه از بخشهاى زمينشناسى عناصر شيمى تاليف چاپتال (22) انجام داده
بود مجددا بيان كرد. تولمين اين ترجمه را در سالهاى اوليه قرن نوزدهم به پايان رساند اما هرگز چاپ نشد. ثانيا، تولمين دو اثر در طب منتشر نمود، يكى با عنوان ابزار طب يا راهنماى فلسفى و طبابت (1789)، و
ديگرى عناصر طبابت در يك طرح عمومى... كارى مقدماتى براى دانشجويان (1810) كه در آنها شديدا از نظام
طبى برونونى طرفدارى شده بود. و بالاخره مجموعهاى از اشعار تولمين تحت عنوان تصاوير محبت و اشعار
ديگر كه پس از مرگ وى در سال 1819 به چاپ رسيد. سمت و سوى اصلى فلسفه زمينشناسى تولمين اثبات جاودانگى زمين و در نتيجه جاودانگى مواد معدنى،
نباتات و حيوانات ازجمله انسان ساكن در آن به عنوان بخشى از جاودانگى كل نظام طبيعتبود. او كره زمين را
نيز همانند طبيعتبه طور كلى خودكفا و خودزا مىدانست. از نظر وى، هيچ شاهدى نشان نمىداد كه زمين
هرگز دخالتبيرونى الهى را تجربه كرده است و يا از چنين دخالتى متاثر شده است. هيچ نشانهاى از انحطاط يا
انقراض نظام طبيعت نيز در كار نبود. تولمين براى موضع خود در سطوح مختلف استدلال مىكرد. وى مدعى آن بود كه شواهد انسانى ضبط شده
در مورد منشا كره زمين و انسان نمىتوانند واجد ارزش علمى باشند چون لزوما مىبايد با فاصله زمانى بسيار
طولانى پس از واقعه ارائه شده باشند. در هر صورت، در چنين افسانههايى از آفرينش مىتوان همه آثار ذهن
خام و نابالغ را مشاهده نمود. او شواهد واقعى زمينشناسى قشرها و سنگوارهها و فرآيندهاى فعال در طبيعت
همچون فرسايش خاك و فعاليتهاى آتشفشانى را مورد بررسى قرار داد تا نشان دهد كه زمين خود نشانهاى از
سرآغاز خود بدست نمىدهد، بلكه همهچيز گواهى مىدهد كه براى تشكيل قارهها و اقيانوسها به صورت فعلى
كه خود از ويرانههاى نظامهاى قبلى سربرآوردهاند، مدت زمان بسيار طولانى لازم بوده است. او فلسفهاى را در
مورد جهان خاكى ارائه كرد كه در آن هرچند اجزاى نظام صعود و سقوط مىكردند، تغيير مىيافتند، رشد
مىكردند و نابود مىشدند، اما طبيعتبه عنوان يك نظام كلى، كامل، بىنقص، خودكفا و نامتغير باقى مىماند:
«و در عين حال، هرچند كه ماده بدين ترتيب هميشه متحرك است و طبيعتشكل عوض مىكند اما تمام
اشكال آن همه موجود هستند. هرچند كه مشاهده مىشود انسانها مىميرند، يا تغيير وجود مىدهند، اما نوع
بشر در وجود ابدى شكوفا مىشود «زيرا» يكنواختى خطاناپذيرى در تماميت طبيعتحفظ مىشود.» تاكيد بر
اختلاف اساسى تاريخ زمين و فلسفه تولمين حتى با گونههاى ملايمتر الهيات طبيعى و زمينشناسى مقبول
مسيحى در قرن هجدهم، همچون تفحصى در وضعيت اوليه و تشكيل كره زمين (1778) نوشته جان
ايتهرستشايد ضرورتى نداشته باشد. به جاى خداى جاودانه، طبيعت و ماده باقى و ماندگار شدند. تولمين به جاى تصرف غايتگرايانه و سلسله مراتبى الهى، معجزه را حذف نمود و وحدت مطلق قوانين
طبيعى را مفروض گرفت. او منكر مقام ممتاز بشر در نظام طبيعتشد. طبيعت نسبتبه صعود و سقوط تمدنهايى كه به دنبال هم مىآيند كاملا بىتفاوت است. بشر جزيى كوچك اما لازم «در طبيعت است» و زندگى ما، محاسبات ما چيزى جز نقطههايى در زمان و
طبيعت نيست. نوشتههاى تولمين عملا بمنزله چالشى آگاهانه به كيهانشناسى و اعتقاد مسيحى تلقى شد.
جان اوگيلوى در تفحصى در علل كفر و شكاكيگرى در طول اعصار (1783) به درستى تولمين را در زمره آزاد
انديشان عصر روشنگرى كه شامل بولينگبروك، هيوم و گيبون (23) بود، قرار داد. رالف اسيند در نامهاى به دكتر
تولمين در مورد كتاب او درباره قدمت جهان (1783) اساسى بودن عقيده جاودانگى ماده و الحاد براى راهبرد
تولمين را نشان مىدهد. اسيند كار تولمين را توطئهاى براى نابودى اخلاق، عدالت و جامعه مىدانست. زيرا
وقتى كه زندگى انسانى از قلمرو طبيعتخداوند حكيم، عادل و فردى تبعيد شود لزوما به جنگ هابزى (24) هم
عليه همه تنزل مىيابد. به همين دليل اسيند اعتقاد داشت كه گرچه «دل و فلك» به عنوان ابزار تطهير ملحدان
اكنون درافتاده است، اما آزادى قانونى تولمين براى انتشار مطالب خود «ننگ» است و خواستار حبس وى شد.
البته هدف نظريه زمين تولمين نيز برانگيختن خشم مسيحيان بود. زيرا او در تمام مكتوبات زمينشناسى خود،
دين را تحقير نموده و به آن ناسزا گفته است و خصوصا مطالب زهرآگينى درخصوص وحشىگريهاى بدوى
مسيحيت عنوان نموده است. تولمين بارها و بارها از نشاندن خداوندى بيگانه بر تختسلطنت در كيهانشناسى
دينى سخن مىگويد، خداوندى كه انسان آن را مطابق انگاره خود ابداع نموده و بر بشر و طبيعت مسلط نموده
است. به عقيده وى غرور جاهلانه انسان موجب ابداع افسانههاى دينى انسان محورى شده است كه طبيعت را
مخلوقخاصاستفاده و كامجويى بشر مىدانند. تولمين چنيننظراتىرا «خطا»، «اوهام»، «رويا» و «تعصب»
مىداند. اين محصولات «جهل»، «خطا» و «شوق ناصواب»، غل و زنجيرهاى «خيالى»اى هستند كه ذهن بشر را ساخته
است. اينان «نظامات مفصلى» هستند كه به علت «زودباورى عوام بىبصيرت» و مهارت كشيشان، اين «جاعلان
زبردست اوهام» كه خود را بر «حواس بشر مسلط نموده» و تلاش مىكنند «قوه تمييز آنان را ساقط نمايند»، رواج
يافتهاند. اين دشمنان تحقيق آزادمنشانه «انسانها را به» فريب خوردگان تردستى نظام» تبديل نمودهاند. انسانها
توسط آن ديدگاه كيهانشناسى كه لحنى «مهلك» و «مفلوك» داشت و اثر آن «بىاعتبارى» و «تحقير» نوع بشر
بود، به افراى «چشم و گوش بسته» مبدل شدند. خرافه كيهان شناختى ميراث سوم اروپا بود. زيرا مسيحيت در
ابتدا دين قبيلهاى «نامعلوم» در خاور نزديك بود و سپس دين وحشيهاى قرون وسطايى شد كه تمدن غير دينى
باستانى را ويران نموده بودند. كيهان شناسىمسيحىخشن،روحگرا،عافيتطلب،انسان انگارانه و انسان مركز تجلى انديشه بدوى بود.» در
عصر بىفرهنگى كه انسان نسبتبه قوانين جارى طبيعت جاهل بود، هر اتفاق سادهاى مبالغهآميز مىنمود و
مىتوانست موجبخلقبىمعناترينوباورنكردنىترينحدسياتشود. بنابراين تولمين با برنامه قبلى و آگاهانه و
مطابق با خطوط كاملا تثبيتشده نهضت روشنگرى درصدد ايجاد انقلابى در انديشه بود. وى درصدد آن بود كه
اخلاق معرفتى و «حقيقت» كيهانى را كه به طور رصين و محكمى بر «عقل» و «طبيعت» بنا شده استبه جاى
دين سازمان يافته و عقايد «موروثى» و «رايج» تحت محافظت «مراجع» بنشاند. چنين حقايقى مىتواند توسط
اذهان جستجوگر «در محيط تحقيقات» فلسفى حقيقى در فضايى از «باريكانديشى» و «آزادانديشى»، كه محصول
پيشرفت تمدن است، كشف شوند. با دميدن اين «صبح دولت»، اذهان «روشنايى يافته» مىتوانند با افكار «راحت»،
«آسوده» و «غيرمتعصبانه» بالاخره ماهيت «ساده»، «متعالى» و «گسترده»نظام كيهانى را درك نموده و
بدينوسيله بر حيثيت نوع بشر و شكوه جهان» بيفزايند. تولمين اساسا به عنوان يك آزادانديش اواخر عصر روشنگرى كه كيهانشناسى بديلى ارائه مىكند، از نظر
سياسى در آن هنگام بىترديد وابسته بود (25) وى نيز همانند مدافعان مسيحيت، پيروى از فلسفه خود را براى
همنوايى و سعادت نوع بشر ضرورى مىدانست. در آن صورت سرنوشت انسان كه تولمين معتقد بود فلسفه
طبيعى وى ضامن آن است، چه بود؟ يا به عبارت ديگر سوال اين است كه تولمين در فلسفه زمين خود كدام
ارزشهاى سياسى و اخلاقى را «طبيعى ساخت» و «عينيتبخشيد»؟ در نظر تولمين طبيعت «حكيم» و «خير» منشا غايى ارزشها بود. تولمين قبل از هر چيز يك وحدتگرا بود. او
طبيعت را يك كليت، يك نظام خودكفا و يك اقتصاد سازمان يافته مىدانست. هر يك از اجزاء نقش خاص خود
را درون كل ايفا مىكنند و «كوچكترين رابطه و ارتباط در تماميت نظام اشياء حفظ مىشود و هر يك از اجزاء يا
اعضاى عالم در انجام وظيفه خود در جهتحفظ خود و حفظ كل عمل مىكند.» تسليم هر يك از اعضاى به كل،
نظام يكسان و نقضناپذير قوانين طبيعى است كه موجب برقرارى و تداوم ابدى «دايره هستى» مىشود.
«طبيعت همه جا يكسان و قوانين آن ابدى و تغييرناپذير است.» مظاهر طبيعت مطمئنا دستخوش تغيير و
تحول موضعى و موقت مىشوند. زيرا طبيعت منبع انرژى، حيات و فعاليت است (طبيعت در حركت مىزيد).
اما نقش تغيير در طبيعت، حفظ ثبات، نظم و شكل كلى كل است. افراد از ميان مىروند اما نوع آن باقى
مىماند. ماده در يك گردش كامل است اما هيچيك از انواع نه منقرض مىشوند و نه به وجود مىآيند. در نتيجه
تغيير در طبيعت نهايتا تغيير نمود است و تغيير نسبى در ارتباط با ساير اجزاست، بدون آنكه تغييرى مطلق در
كل حاصل شود. تولمين يك «يكنواختگراى افراطى» بود. به همين ترتيب ممكن است «بىنظمى» نيز در
طبيعت پديدار شود، اما اين فقط يك توهم و ماحصل كوتهبينى و جهل انسان است. آتشفشان، زلزله و ساير
بلاياى طبيعى عملا جزئى از طرح طبيعتبراى حفظ نظم كل است و همه اينها مطابق با قوانين طبيعت عمل
مىكنند. آنچه كه در مورد بىنظمى گفته شد در مورد غليان نيز صادق است زيرا ممكن است طبيعت در نظر
انسان غليانى جلوه نمايد. اما از منظر كليت نظام، عمليات طبيعت در واقع «تدريجى» است. در نتيجه قارهها
«تدريجا تشكيل شده» و «مشمول انحطاط تدريجى» هستند. بعلاوه، در پرتو مطالب فوق است كه مىبايد دو
مفهوم بسيار با اهميت در واژگان تولمين، يعنى «پيشرفت» و «انقلاب» را فهم نمود. تولمين در توصيف تغييرات
طبيعتيا تمدن از واژه «پيشرفت» استفاده نمود. منظور وى بيان بهبودى مداوم، اجتناب ناپذير، برگشت ناپذير
و تك خطى نبود بلكه القاى اين مطلب بود كه در طبيعت همهچيز گام به گام و متدرجا پيش مىرود. در نتيجه
او غالبا از تشكيل كند، تدريجى و يكنواخت «صخرهها» يا پيشرفت تدريجى طبيعتسخن مىگويد. اراسموس داروين (27) فكر مىكردند نبود،
بلكه توصيفى از نحوه وقوع تغيير بود. به همين علت او نوشته استحتى آتشفشانها، اين «فرزندان سيال
طبيعت» نيز مشمول «طلوع، پيشرفت و انقراض» هستند. به همين ترتيب نيز وقتى تولمين طبيعت را صحنه
«انقلابات مداوم» توصيف نمود، به هيچ وجه قصد وى برجسته نمودن غليان، بىنظمى، يا اختلال در نظام
بنيادين اشياء نبود. جهت اصلى مفهوم «انقلاب» القاى تغييرى كلى در نمود طبيعتيا انسان بود، اما تغييرى كه
در چارچوب اقتصاد طبيعت، از طريق قوانين آن و شايد مهمتر از همه، تدريجا واقع مىشود. تولمين تاكيد
داشت كه انقلابات در طبيعت «كند» و «توالى وقايع لاينقطع» هستند. ديدگاه اساسى تولمين نسبتبه
بيعتبه عنوان يك نظام دورى، ثابت، قانونمند و تدريجى، مفتاح فهم ديدگاه و تجويزات او در مورد بشر است.
در واقع، هستىشناسى وى مستلزم چنين چيزى است. زيرا وى با انتخاب يك طبيعتگرايى وحدت گرايانه
تمام عيار، اعتقاد داشت كه انسان كاملا جزيى از طبيعت و مشمول قوانين طبيعت است و چيزى جز يك جزء
كوچك اما ضرورى «در نظام كلى اشياء نيست». توجه انسان بدوى به خود معطوف بوده است. اين بدوى وحشى
انگاره خويش را بر تخيل ذهن انسان، يعنى خدا، فرا فكند و بدين طريق طبقهبندى تحريف شدهاى از نظام
اشياء تحصيل نمود. تصويرى كه انسان و طبيعت در آن دوگانه شدند و نظم و بىنظمى، غليان و آرامش، قانون و
معجزه، پيشرفت و انحطاط، تولد و مرگ به خطا در مقابل يكديگر نشانده شد. اما انسان منور، با بينش
طبيعتگراى خود و با درك «وضعيت نسبى خويش در حيات»، همه اين دوگانگيها را در طبيعت متلائم و
متعالى مىبيند. انسان بايد از تظاهر به «سلطه بر طبيعت»خوددارى كند زيرا او مشمول قوانين طبيعت است
هر يك از آحاد بشر بايد بياموزد كه چيزى جز يك واقعه در تاريخ جهان نيست. اين قوانين طبيعت كه انسان
مىبايد خود را تسليم آن كند چيست؟ اين قوانين اساسا همان قوانينى هستند كه بر كل كيهان حاكمند. نوع
بشر هميشه محفوظ مانده است و تقريبا در وضعيتى ثابت از نظر جمعيت، كمال و دانش به طور كلى محفوظ
خواهد ماند. طبيعت انسان يكنواخت است و نوسانات بين بدويت و تمدن نسبتا كم است. حتى بالاترين حد
كمال كه انسان قادر به تحصيل آن است تفاوت زيادى با هنر و رفتار خام بخشهاى كمتر منور نوع بشر ندارد. اين
ثبات از طريق دور يا سيكل جامع امور انسانى تداوم مىيابد. نژادها، تمدنها، ملتها و امپراطوريها طلوع و افول
مىكنند و دچار بسط و قبض مىشوند. قوانين حاكم بر تغييرات اجتماعى تا حدى همان قوانين زيست
محيطى هستند. شرايط مساعد آب و هوا موجب توسعه اقتصادى و فرهنگى مىشود. اما بلاياى طبيعى متعاقبا
دستاوردهاى نامطمئن بشر را در معرض تخريب قرار مىدهند. اين قوانين تا حدى نيز قوانين درونى تلاش
انسان براى بهبودى، شهرت، دانش و آزادى هستند كه محرك پيشرفتهايى در تمدن مىشوند اما تجمل و فساد
به دنبال آن مىآيد و موجب سقوط درونى يا انهدام آن فرهنگ توسط مهاجمان وحشى مىشود. دانش و تمدن
انسانى در بهترين صورت نيز سطحى و ناقص است. پس تمام تمدن ذاتا ناپايدار و زوالپذير است. و «مشمول چه
فراز و نشيبهاى غيرقابل ذكرى كه نيست!» مقدار اندكى از فرهنگ مشهور و متاخر يونانى رومى از دست
«ويرانگرى زمانه» آنهم «صرفا بر حسب اتفاق» جان سالم بدر برده است. هيچ ذخيره خالصى از حكمت، علم،
اخلاق، ثروت يا توسعه اقتصادى در امور انسانى دقيقا به علت ريشه كن شدن مداوم ملتهاى متمدن توسط
ملتهاى كمتر متمدن، وجود ندارد. اين دور بايد پا برجا بماند و براى انسان، به علت آنكه شرايط زيست محيطى
وى اينگونه مشمول تخريب و غارتهاى طبيعى است و نيز به علت روانشناسى او، هيچ راه گريزى از اين فشارهاى
طبيعى وجود ندارد. تولمين اعتقاد داشت كه در تمام جوامع تودههايى لزوما نادان، جاهل و زودباور هستند و به سهولت فريب
مىخورند. اين خصلتهاى روانشناختى علاجناپذير در مقابل كسب هرگونه دستاورد عظيم فرهنگى قد علم
مىنمايد. چنين مردمى هميشه در معرض استثمار توسط قشرى از جباران و كشيشان حيلهگر و بىرحم قرار
مىگيرند. مطمئنا گروه سومى در جامعه يعنى اقليتى و «عده اندكى» از نخبگان عاشق حقيقت ممكن استبه
مبارزه عليه نيروهاى تعصب و بدويتبرخيزند، اما نمىتوانند انتظار پيروزيهاى بزرگى را داشته باشند.
«شخصيتهاى بزرگ كه جهان را روشنى بخشيدهاند، غالبا قربانى سفاهت و حماقت نوع بشر شدهاند.» بنابراين
موضع سياسى تولمين مطابق آنچه كه در فلسفه انسان در طبيعت وى آمده است، موضعى معترضانه اما نهايتا
تسليم طلبانه است. طبيعت، اميد هرگونه دگرگونى عمده براى بهبودى دائمى جامعه را به ياس تبديل نموده است. زيرا تولمين
نيز مانند بسيارى از جماعت فلاسفه، معتقدين به واجب الوجود و آزادانديشان، تودهها را فقط تهديدى
تحركناپذير و اصلاح ناپذير مىشمرد. حدود عمل سياسى براى او با حدود دانش تعريف مىشد. مبارزه براى تولمين مبارزهاى فكرى بود: «ما براى
حقيقت مبارزه كردهايم.» (28) تولمين تجلى اين اعتقاد انديشمندان است كه آزادى از طريق بسط آگاهى معقول
حاصل مىشود: خود را بشناس. (29) او در تعهد خود به رهايى از طريق دانش، معتقد بود كه حقيقت ضامن
سعادت و رفاه است همانطور كه برعكس آن انديشههاى گمراه كننده ريشه بيماريهاى اجتماعى هستند.
«انسانها بدون استثناء به تناسب ادراكات روشن خود از امور داراى فضيلت هستند. انسان رهايى يافته از قيد
بندگى فكرى مىتواند به دنبال نوعدوستى، همدردى، مهربانى و فضيلتباشد. فضيلت در تامين آسايش نوع
بشر نهفته است و خود پاداش خويش است. (30) اما البته اين موضع حاوى نتيجهاى منفى است. او از منظر خود
به عنوان يك روشنفكر حاشيهاى طبقه متوسط، نمىتوانستبراى كل جامعه طريق ديگرى غير از كوشش
فردى براى دانش و فضيلت توسط عده قليلى از افراد واجد شرايط را تصديق نمايد. انسانها خود بايد خويشتن را
مداوا نمايند. مىتوانيم با استفاده از عبارت ويوربرگ (31) او را عميقا يك «بدبين تاريخى» بخوانيم. راديكاليسم فلسفى تولمين به يك معنا بيانگر وضعيت زندگى خود او، به عنوان يك طبيب حرفهاى مداوا
كننده بيماران بود و آن را مشروعيت مىبخشيد. به معناى ديگر، در تحرير اين مطلب كه فلاسفه حقيقى «خود
را در معرض انكار بخش اعظم دنيا قرار مىدهند»، وى واقعيتى را درباره حرفه خود در سنت طب برونونى بيان
مىكرد و از ديدى كلىتر، موضع او كانون پارادوكسهاى كانتى طبقه انديشمند ليبرال انگلستان در پايان عصر
روشنگرى (يا به سخن ديگر، در جامعه سرمايهدارى در حال ظهور) است. نهايتا، باورهاى اجتماعى تولمين هرگونه پيشرفت غايى انسانى را غيرقابل تصور مىساخت. به علت «بىثباتى و
نوسانات» زندگى، «موانع غيرقابل عبورى» بر سر راه «پيشرفت تمدنها» وجود دارد. بنابراين، «تمدنى كه به آن
افتخار مىكنيم ممكن است در زمانى در آينده،ديگروجودنداشتهباشد.«قوانينطبيعت آرزوهاى آرمانى را به
ياس تبديل مىكند. بنابراين توصيه او خودسازى و دانش فردى است. انسان بايد جايگاه خود را در طبيعت
محترم بشمارد: «عظيمترين و دشوارترين دانش آن است كه دريابيم دانش ما تا چه اندازه اندك است.» بنابرايننگرش تولمين،
نگرش فيلسوف بيطرف طالب حقيقت عينى براى آزادسازى و رهايى اخلاقى است. او با اعطاى ارزشهاى غايى
به طبيعت، كه تجسم همه چيزهايى بود كه جامعه فاقد آن بود، موضع خود را مستدلو معتبر مىساخت.
طبيعتبرخلاف جامعه، خوب، منظم، با قاعده، ثابت و سرشار از علم و نعمت است.» هر عملى مهر حكمت و
موزونيتبر خود دارد.» شر در طبيعت جزئى و ظاهرى است. فاجعهها و بلايا موجب ظهور قارههاى جديد و
خاك جديد مىشوند كه ضامن دورههاى حاصلخيزى «طولانى و ثمربخش» و «ارائه تنوع نباتات» است. علاوه بر
اين، تولمين تقدسى نيز براى طبيعت قائل بود. طبيعت، مشحون از «همدردى و رابطه»اى است كه جزئى از
يك عالم با شكوه از نظر عظمت، جاه و جلال متعالى» است. طبيعت مشتمل استبر «آگاهيهاى برترى كه
فضاى بيكران را پر مىكند.» طبيعت ضامن «گذار ما به قلمرو سعادت ابدى است، ... ما مىميريم تا زندگى كنيم،
تا چهرهاى درخشان، با نورى خيره كننده بيابيم، راز سعادتى دائمى و واقعى بهرهمند شويم.» نتيجه تحقير
اكثريت نوع بشر و انكار چشمانداز بهبودى درازمدت جامعه اين شد كه فرد طبيعت را از طريق كامل نمودن
عقل خود پرستش كند. در نتيجه نظام تولمين بر محورى حركت مىكند كه دو قطب آن يكى طبيعت عينى،
خود را، مستقل و ديگرى انسان مستقل است كه با آزادانديشى و بيطرفى در
جستجوىشرافتمندانهحقيقتوانسانيت در دنياى جاهلانه، متخاصم و ناپايدار انسانى است. عينيت و
يكپارچگى ابدى طبيعت ضامن حرمت و عزت انسان است. نه خداى جبار، نه سلطان جابر، نه عوام و نه وحشت
از نابودى هيچيك عزت و كرامت انسانى را تهديد نمىكنند. اين نظرات در تمام مكتوبات زمينشناسى تولمين
كه در دهه 1780 نوشته شدند، آشكار است. بنابراين لازم است كه تاثير هيجانات انقلاب فرانسه و جنگهاى
ناپلئونى بر انديشه او را مورد بررسى قرار دهيم. اين تاثير را بعضا مىتوان از ديوان اشعار او تحت عنوان تصاوير محبت كه در سال 1819 منتشر گرديد و مطمئنا
پس از سال 1810 به رشته تحرير درآمده است، دريافت. شايد اينكه تولمين به رغم پيشرفتحرفهاى خود در اين دوره ظاهرا زمينشناسى را كنار گذاشته و به سرودن
شعر روى آورده است، دلالت آميز باشد. او به منظور انتقال حيرت، وجد و عظمت هميشه از رويكرد و سبك
خطابهاى استفاده مىنمود. تولمين هم شايد همانند شلى (32) به تدريج دريافته باشد كه سبك سلتى بيش از
روش فيلسوف طبيعى مناسب كار وى بوده است. شايد هم به درستى دريافته باشد كه نظريههاى بنيادى
فلسفه نظرى درباره كره زمين گوش شنوايى در انگلستان اوايل قرن نوزده پيدا نمىكند در حالى كه رسانه
غيرمستقيم و استعارهاى شعر مىتواند جهانبينى او را به نحو مقبولترى منتقل نمايد. تصاوير محبتبسيارى از
انديشههاى مندرج در كارهاى قبلى او را انتقال مىدهد. دين سازمانيافته، دنيامدارى كشيشان، جباريت و
استبداد همه مورد حمله قرار گرفتهاند. آزادى ستوده شده است. دورهاى طبيعت، تناوب زندگى و مرگ، و نيز
انسان و تمدنها همچنان رشتههاى مستمر كار باقى ماندند. تولمين مناظر طبيعى دائما متغير را با هيبتى مقدس به تصوير مىكشد. اما استفاده از چنين موضوعاتى با
دقت و ظرافتبسيارى انجام مىگيرد. حملات او به حكومتهاى ارتجاعى اروپا كه بعد از 1815 مجددا به قدرت
رسيده بودند اينك با خصومتشديدى نسبتبه هر آنچه فرانسوى است همراه گرديده است. تولمين
نمىتوانستحتى ذرهاى از تمجيد و تحسين آرمانهاى سالهاى اول انقلاب فرانسه يعنى آزادى، برابرى و برادرى
را فرو گذارد. بعلاوه، او مبارزه سى سال گذشته را به عنوان جنگ بين امپرياليسم فرانسه و قدرتهاى «ميهن
پرست» مختلف اروپا كه انگلستان (به رهبرى قهرمانانى چوننلسونوولينگتون (33) »منجىآنانبود،تصوير مىكرد.
صورت ظاهر شعر نشان مىدهد كه خواسته اصلى (34) تولمين ديگر سرنگونى مسيحيت وحشى قرون وسطايى
توسط نور طبيعى عقل نيست، بلكه محبتيعنى قدرت عشق و همدردى انسانى است. شعر اصلى تولمين بيان متعدد اين مطلب است كه فقط محبت است كه مىتواند همنوايى بين شوهران و زنان،
اعضاى خانواده، درون اقتصاد، بين شهرها و روستاها، بين كشورها و درطبيعت را تضمين كند. محبت، كه هر
كسى بايد آتش آن را در دل خود برافزود، به عنوان چاره همه دردهاى اجتماعى و سياسى معرفى مىشود.
همدردى تولمين بيش از همه شامل حال ميهن پرستان، بشر دوستانى چون ويلبرفورس، (35) به خاطر الغاى
تجارت برده، و نيز فقرا با زندگى كوتاه و سادهشان مىشد. سرودههاى احساسى تولمين آشكارا پژواك شعر
مرثيهگرى (36) است، زيرا او نيز به تفصيل در مورد حيات آرمانى شده انگلستان روستايى سخن مىگويد تا
محبت را كاملا جايگزين سياست مىشود، به عنوان چارهاى همگانى ترسيم نمايد: زن خانهدار مشغول كار، و پيران خاكسترى موى، نشسته به درگاه در انتظار تابش آفتاب همه صحنههاى عادى
زندگى آرام خانوادگى به دور از خدعه و جار و جنجال و كشمكشهاى جاهطلبانه. شايد ضرورتى نداشته باشد كه
به غيرواقعى بودن اين حيات نشئهآور روستايى، كه در خلال سالهاى مخاطرهآميز توسط يك طبيب ناحيه تازه
صنعتى شده ولو رهمپتون (37) تاليف گرديده، تاكيد شود. آرامشطلبى سياسىاى كه به طور مضمر و ضمنى در
طبيعتگرايى لائيك تهاجمى كتاب جاودانگى جهان تولمين وجود داشت اينك به بيانى تمام برجستگى نام
يافته است. علاوه بر آن، حوادثى موجب گرديد تا تولمين متاخر از يك نظر راديكاليسم گذشته خود را قاطعانه
مردود بشمارد. او اكنون الحاد وحدت وجود را رها كرده است. طبيعت اينك از سرير سلطنتبه زير كشيده
مىشود و خداوند دوباره فاتحانه بر تختسلطنت جلوس مىكند. در واقع بيان اين مطلب كه خداوند دقيقا براى
تضمين نظام اجتماعى كلى براى تولمين ظاهر مىشود، گزافه نيست. زيرا تولمين براى اسكات افرادى كه نظام
اشياء را مورد سوال قرار مىدهند، بالصراحه خداوند را مىخواند: اى خداى ابدى! اى كه مشيتحكيمانهات عقل و بصيرت انسان را به سخره مىگيرد تعطيل مىكند. و تا، به
طريق محافظهكارى كيهانى پوپ (38) ثابت كند كه ...اين وضع ناقص براى انسان بهترين وضع است و خير و شر
فرمان حكيمانهاى را اجرا مىكنند تولمين در واقع تا آنجا پيش مىرود كه براى تضمين جزاى تقوا و عقاب گناه
پس از مرگ به خداوند متكى مىشود: براى اميدهاى بر باد رفته در زمين علاجى نيست ... روح بىصبرانه در انتظار آرامش در بهشت است. بنابراين صدق گفتار اسيندواوگيلوى بالاخره ثابت مىشود.
تولمين، فيلسوف راديكال قبل از 1789 اينك در دهه 1810 كيهانشناسى اساسا سنتىاى را جهت رفع تنش
سياسى ارائه مىكند. با اين حال، تاريخ زمين بنيادى طرد شده تولمين عملا به حيات خود ادامه داد. البته نه در زمينه كارى دانشمندان زمينشناسى، چون آنها تا بدان حد كه امكان اخذ و يا بهرهبردارى از
ديدگاهى يكنواخت گرايانه وجود داشت، به جاى نظرات تولمين، به صورتبندى كمتر چالشآميز هاتن، پليفر و
لايل استناد مىكردند كه منكر جاودانگى نظام زمين بود و ديدگاهى اساسا غيرطبيعت گرايانه نسبتبه انسان
به عنوان موجودى ممتاز در خلقت داشت. آراى اوليه تولمين در آراى انقلابيون لائيك نوظهور دهه 1820 و 1830 و خصوصا ريچارد كارلايل (39) كه قدمت و
طول عمر جهان را در 1824 تجديد چاپ نمود، تداوم يافت (جاودانگى جهان در 1825 و 1837 نجديد چاپ شد).
در واقع، پيوند آراء تولمين با انقلابيگرى استادكاران صنعتى هنگامى كه آثار دلباخ، هلويتوس، ديدرو، ولنى (40) و
ديگر فلاسفه (روشنگرى فرانسه) نيز توسط ناشرين انقلابى تجديد چاپ مىشد كه نيازهاى عصر جديد را به
خوبى تامين مىنمود، صرفا به اعلام عقايد مشخص وى اكتفا نمىكرد بلكه بيش از هر چيز موضعگيرى كلى
فلسفى وى را ابلاغ مىنمود. زيرا انقلابيون كارلايلى، همانند تولمين در اصل روشنفكران ليبرال فردگرايى بودند
كه هدف اصليشان ايجاد يك كيهانشناسى بديل، لائيك و طبيعتگرايانه به جاى دگرگونى سياسى انقلابى
مستقيم بود. از اين نظر آراى تولمين و شيوه بكارگيرى آنها، وسعت و نيز محدوديتهاى انقلابيگرى لائيك
انديش طبيعتگرايى علمى را به منزله برنامهاى كه توسط نهضت روشنگرى آغاز شد و توسط انقلابيون قرن
نوزده تداوم يافت، روشن مىسازد. پىنوشتها: 1. مجموعه آراء و ارزشهاى ايدئولوژيك در علوم تجربى كه توسط آقاى سعيد زيباكلام گزينش و گردآورى شده
است، حاوى سلسله مقالاتى تحقيقى است پيرامون ميزان و چگونگى نفوذ و حضور مواضع ارزشى و ايدئولوژيك
در ساخت و بافت نظريههاى علوم فيزيكى. 2. مشخصات كتابشناختى مقاله بدين شرح است: Journal of The History of Ideas, vol. 39 (3), 1978: p. 435-450. . 3 - Roy S. Porter . 4 - George Bellas Greenough . 5 - Geological Society of London 6 - George poulett Scrope . 7 - Jean Andre de luc . 8 - Askesian Society, British Mineralogical Society . 9 - James Parkinson .(11-1804) 10 - Organic Remains of a Former World . 11 - London Corresponding Society . 12 - John playfair . 13 - Edmund Burke . 14 - John Williams . 15 - JosephTownsend . 16 - George Hoggart Toulmin . 17 - Uniformitarian . 18 - Charles lyell 19 - Edinburgh University . 20 - The Antiquity and Duration of the world . 21 - The Eternitry of the Universe . 22 - Elements of Chemistry, Chaptal . 23 - Bolingbroke, Hume, Gibbon . 24 - Hobbesian War . 25 - Engage . 26 - Condorcet . 27 - Erasmus Darwin . 28 - AD, Introduction, V . 29 - Sapere aude . 30 - EU, 246 31 - Vyverberg . 32 - Shelly . 33 - Nelson, Wellington . 34 - Summum Desideratum . 35 - Wilberforce .(يكى از شهرهاى انگلستان) . 36 - Elegy, Grany 37 - Wolverhampton . 38 - Pope . 39 - Richard Carlile . 40 - d Holbach, Helvetius, Diderot, Volney نفوذ و حضور آراء و ارزشهاى ايدئولوژيك در علوم تجربى (1)